جدائی ها از نوع مرگ اند ، مرگ نیز نوعی جدائی است

عطا برادرم بیاد عطا های بس بیشمار

جدائی ها نیز از جنس مرگ اند، مرگ نیز نوعی جدائی است

مرگ در شکل و نوع و جنس های مورد نیاز جامعه ای نیمه مرده، افسرده با حاکمانی جنایتکار و پژمرده، سیاه پوش و تاریک اندیش، معرف حضور همگان است، جامعه ای که فقط مرگ در آن رژه می رود، مولد و پروش دهنده جنازه های متحرکی می شود، که بوی زندگی را بر نمی تابند و به تماشای مرگ و اعدام در سر چهار راه ها شتابان اند، تا روح نا داشته شان ارضا شود، به همان شکل در جامعه نیمه مرده و گرسنه ای، که در شکل انسانها بدنبال سیرشدن به هر قیمت از هرنوع با هر وسیله سراسیمه اند، به جزنیاز به نفس برای زندگی، زیستنی از سر ناچاری بصورتی غریزی، فقط مجبور اند، نفس بکشند، تا شاید تا فردا زنده بمانند، دربند و اسیر درتور و چهاردیواری محدود اسلام و سرمایه و مرگ، ممنوعیت و تجاوز و کشتار دین و مذهب و سیستم سرمایه که تمامی تار و پود احساسات درونی انسان را هم چون خوره به نابودی کشانده، انسان از سر ناچاری بصورتی غریزی، دشمن انسانیت گشته است، مضاف بر اینها، جنایتکاران به قتل فیزیکی و اعدام و ترور سفید و مسمومیت های گوناگون و پخش مواد سرطان زا و پخش پارازیت ها و امراض مختلف باز هم ترور است و ترور و کشتار و حادثه و حوادث در حق مردمی اسیر در دام اسلام و سرمایه و جنایتکاران … در این میان آنچه که بی ارزش ترین است، فرهنگ روابط انسانی میان انسانها است، بی ارزش بودن جان و مقام انسان است، زیرا جامعه در منجلاب توحش غرق است، کران تا کران که می نگری مرگ است و مردن، مرگ احساس، مرگ دوست داشتن، مرگ دیدن، مرگ بوئیدن، مرگ با هم بودن، مرگ زندگی، مرگ بودن برای دیگری، مرگ و نابودی ارزش ها، در یک کلام، هرجدائی از هر نوع و از هر جا از هر کسی، نیز خود یک مرگ به تمام معنا است، آری، جدائی از اندیشیدن گرفته تا جدائی از کسی که نیاز درون و احساس و انرژی زندگی درونی انسان شرافتمند و زیبا پسند است، و البته ان جدائی که می دانی دیداری دوباره وجود ندارد، از سخت ترین و کشنده ترین احساسات است، لمس نمودن، خندیدن، شادی و دل ازردگی و دوباره اشتی و با هم بودنها دیگر بار وجود ندارد، واقعآ سخت است، وقتی سعی می کنی برای فرار از دست درون اتش گرفته ات حواست را پرت نمائی، باز هم در هر صحرا و بیابان تصور و درهرتصور و تصویر عزیز از دست رفته ات را می بینی، بصورتی ناخودآگاه و یا آگاهانه تصور می کنی آن دوران دیگر به گذشته ای دست نایافتنی تعلق دارد، این احساس عمیق و به غایت انسانی، که حتی هیچ موجود زنده ای از ان بی بهره نیست، درون خسته انسان را به کوره های آتش فشانی تبدیل می نماید که بعد از هر فرو کش نمودنی یک نوع یاس و افسردگی را با خود دارد، تمام شدن انرزی، دیگر من چرا باید زنده بمانم؟ این سئوال لعنتی درون را می درد، می خورد می جود، اساس جریان زندگی درونی و نیاز به بودن است، و گرنه اگر بصورت ارادی مرگ ممکن می بود مرگ را مانند خواب ترجیح می دادم، اما زندگی درون نهیب می زند، هی …مواظب رفتارت باش، زیرا هستی واقعی زندگی درونی و روحی انسان است، برای انسان به نسبت تنیدگی تار و پود های تمامی خاطرات مرئی و نامرئی، تمامی زمان با هم بودنها و عمق وطول و عرض با هم بودن ها زندگی و روابط تنیده شده خاطرات را پاره نمودن و بریدن و کشتن اشخاص درون انسان، دردناک است، بعضی ها نسبتآ خالی از زندگی درونی هستند، ایرادی ندارد رنجی نمی برند، اما برای انسان ارزومند و زیبا پسند، دردی است که گاهی به ایست قلبی به سکته به دیوانگی به فشار های عصبی و افسردگی وحشتناکی ختم می شود و اغلب به مرگ کسانی دیگر نیز ختم می گردد، آری، بریدن به یک باره تمامی آن تار و پود زندگی درونی تنیده شده در طول زمان با هم بودن، با خنجر یا طناب دار یا با هر وسیله ای حتی مرگ طبیعی، بسیار دردناک است، به نسبت با هم بودنها برای هم بودنها، به نسبت عظمت زندگی درونی انسان با احساس و والا، جدائی ها سخت و جانکاه است … متاسفانه ما انسانهای بسیار خشنی هستیم که مانده ایم، ما به ان عادت داریم . اما اغلب افسردگی و مرگ عناصر درونی و شخصیت های درونی بازماندگان از عجایب روزگار نیست، که این موضوع هنگامی که عمومیت می یابد، درسر هر چهار راهی به کشتار انسان می پردازند، در طی زمان و به مرور تمامی افسردگی های موجود در جامعه حاصل ستم های سیستم های نا انسانی و اسلام و سرمایه قاتل و جنایتکاران است، بی دلیل این همه قتل و جنایت را در ملاء عام بکار نمی برند، که متاسفانه به آن عادت مان داده اند . نمی توانیم تصور کنیم، که کشتن انسان مرگ فیزیکی اسنان از دردناک ترین درد ها است، عطا برادرم را ترور نمودند، در یک تصادف ساختگی با جیپ جاشهای خمینی در گریاشان سنندج در اول تیر 63 کشته شد
پشت سرش آن دک و آمپلی فایر مونتاژ دست خودش بود چون پول نداشت،خودش آنها را مونتاژ می نمود و کارائی همان محصولات گران قیمت سونی و آی وا و …را نیز دارا بود ….فرستنده های موج اف ام می ساخت و …. دارای خلاقیتی در حد نابغه بود …..

Omar Mohammadi عطا برادرم در یک تصادف ساختگی با جیپ جاشهای خمینی در گریاشان سنندج در اول تیر 63 کشته شد ؛ با شنیدن خبر مرگش آتشی در درونم گر گرفته بود و نمی دانستم چه باید بکنم ؛ بی قرار بودم و نا آرام ؛ نمی بایستی با گریه و زاری خودم کسی را متوجهه می گردانیدم ؛ زیرا مخفی بودم و در حال فرار ؛ صدای گریستنم را نمی بایستی کسی می شنید ؛ اشکهایم را نمی بایست نشان می دادم ؛ اما درد داشت من را از درون همچون کوره آتش می سوزانید ؛ همچون مار زخمی به خود می پیچیدم و سبزه های چمن جلو طاق بستان کرمانشاه را گاز می گرفتم ؛ پروین ؛ که می دید دارم دیوانه می شوم ؛ گفت با این حالت نمی گذارم بروی ((قرار من با پروین برای آخرین دیدار بود))؛ مخفیانه به سنندج رفتم ؛ محل ترور برادرم را دیدم ؛ روی یک پل در محله گریاشان ؛ مردم دیده بودند که یک جیب جاشها با سرعت جلوش پیچیده بوده و بعدش از صحنه فرار نموده ….؛ در روز تدفینش من نیز از دور نظاره گر بودم ؛ اما از دور…. ؛ زیرا می دانستم منتظر آمدن من هستند؛ در سنندج مدتها بود که فراری بودم ؛ یکی از جاش های فامیل پدری ام بنام ؛ حه مه قرچه دیوث ….مرتب سراغ من را از فامیلها و دوستان می گرفت و می دانست من باید در آن جا می بودم و شاید در آن نزدیکی ها ؛ شاید هستم ….اما …. بیلاخ ؛ بیلاخی به طول تاریخ ؛ برای جاشها و ملا ها و رژیم فاشیست اسلامی ایران ….. بعد از این مراسم ؛ در منزل یکی از رفقایم به روناک خواهرم که از زندان به خاطر شرکت در این مراسم مرخصی داده بودند (( روناک خواهرم را در زندان دیوانه نمودند ؛ تجاوز یا هر چی بود دقیق نمی دانم اما سه بار خودکشی نمود و نجاتش دادند و تا آخر عمر باید دارو مصرف نماید )) ؛ پیشنهاد دادم؛ با من بیا با خودم می برمت ؛ گفتم من دارم می روم بیا با من بیا ؛ اصرار نمودم گفتم ؛ روناک بیا برویم ….قبول ننمود ؛ حالش اصلآ خوب نبود در زندان دیوانه اش نموده بودند …. بعد از این مراسم در روز بعدش از سنندج راهی شدم ؛ البته رئوف فهیم خواهر زاده پروین این لطف را نمود و من را مخفیانه از سنندج بیرون برد ؛ همدان و از آنجا به سوی اصفهان و زاهدان و زابل و ….مرز افغانستان ؛ که در لب مرز در پنجاه متری مرز شبانه و تاریک حتی بدون نور ماه ؛ پس از سه بار عبور از میدان های مین بعلت تشنگی بیش از حد حواسم بدرستی کار نمی کرد ؛ در روستای ایوب دستگیرم نمودند ؛ یعنی به علت عوضی گرفتن پاسگاه ایران و افغانستان ؛ اشتباهی به درون پاسگاه ایران رفتم ؛ چهار شب در زابل مهمان آقایان بودم ؛ دو شب روی در آهنی کارکردم ؛ در شب چهارم مهمانی در ساعت دو بعد از نیمه شب با شکستن جوش میل گرد روی در ؛ فرار نمودم ؛ همراه با کوله باری سنگین از درد هائی که بیان آن در حرف و قالب کلمات ممکن نیست …. اما از این کوران درد و رنجها و شکنجه ها تا به امروز ؛ خوشحالم که سربلند و مغرور بوده ام ؛ فردا را نمی دانم ؛ اما به ادامه راهم وفاداری به آرمان سوسیالیزم و رهائی کارگران و زحمتکشان مصمم و امیدوارم ؛ من زندگی ام را آگاهانه انتخاب نموده ام و همین است سهم من از زندگی با آن مسرورم ….چشیدم ؛ نوشیدم ؛ مملو از صفای باطن بود ؛ غنی بود ؛ تصمیم گرفتم و قبول نمودم ؛ زندگی شرافتمندانه شیرین تر است ؛ حتی اگر کوتاه ترین باشد ؛ ارزشمند تر است ؛ مخصوصآ در این لجن زار و ابتذال جهانی و تعفن بیداد ؛ در میان انواع رذالتها و بی ارزشی ها دروغ و نامردمی ها …. والائی را ارزشی بینهایت است ؛ به همین خاطر است که در این راه ؛ سایر انسانهای با احساس انسانی و با صفا و شرافتمند و مصمم ….هر یک از آنها برای من عطا برادرم هستند روناک خواهرم هستند ؛ من خواهران و برادران بیشماری دارم ….اگر چه پاره نمودن هر یک از تارها و پودهای خاطرات درونی ام که در طی دهه ها و سالهای زندگی کودکی و جنگ و دعوا های کودکانه و دوباره آشتی و همزبانی ها و در نوجوانی و بزرگ سالی آرزوی با هم بودنها در روح و جان یکدیگر درهم تنیدن و شدن ها ….. زندگی دیگری و نوعی دیگر از انسان می سازند ؛ پدیده ای انسانی و در هم تنیدگی ای والا و شیرین و قابل اعتماد و قابل اتکا و عشق و تکیه گاهی محکم هم چون دوستی و اعتمادی متقابل و خلل ناپذیر می سازد که به آن برادری می گویند ؛ رفاقتی دوست داشتنی و برای یکدیگر بودن ؛این دم و نفس و روح آدمی ؛این پایه و اساس نیاز روح ادم اجتماعی؛ این نیاز واقعی انسان ؛ و…. اکنون با این همه جنایات و کشتن این همه انسانهای درون های بی انتهای روح و جان ادمی ….؟ بریدن و پاره نمودن هر یک تار از این میلیونها تار و پودهای خاطرات و لحظات یادگار زمان؛ که هر کدام از آنها خود به تنهائی به مثابه یک نفر یک انسان درون می توان نام برد و ترجمه نمود که در درون انسان با روح و با احساس جمعیتی بسیار بزرگ را می سازد ؛ پاره نمودن روابط روحی میان ما انسانها به مثابه قتل عام خاطرات و انسانهای درون باید ترجمه نمود ؛ پیوندی که با سایر افراد فامیل و دوستان و رفقا مرتبط است و دیگران را نیز زخمی کاری تر از زخم خنجر بر احساس و قلب آدمی باید دید ؛؛ بر هم زدن خاطرات و دوستی ها ؛ لگد مال نمودن احساسات بی غل و غش ؛ همچون حمله گرازهای وحشی بر این بوستان رنگین دوستی و زیبائی های زندگی درون آدمی؛ نابود نمودن گلها و شقایق ها به منظور چریدنی سخیف !! کباب قناری و بلبل روزگاران بر سوختن یاسها و زنبق ها…. افسوس ؛ حیف …..صد هزار بار حیف و افسوس …. هر تار نامرئی از روز ها و شبهای خاطره ها و یاد آوری هائی که با تمامی جان آدمی درآمیخته است ؛ در هم تنیده شده است ؛ بریدن و پاره نمودن آنها بسیار دردناک است ؛ دردی که با زجر مرگ قابل مقایسه اگر باشد فکر نمی کنم مرگ تا این حد جانگداز باشد ؛ دردی که در هیچ ظرفی جای نمیگیرد ؛ دردی جانکاه به بزرگی احساس انسان ؛ که هر یک تار از این میلیونها خاطرات ؛خود پیوند طولانی زندگی با هم بودن ها؛ پیوندی است نامرئی که تا عمق روح و جان و احساسات آدمی در دالانها و سرد خانه های روخ جا خوش نموده و لانه دارند غنوده اند ؛ که با لگد گزمگان اسلامی و یابو های تاریخ در هم می ریزند ؛ از این نظر است که کشتن انسان را باید جنایت علیهه بشریت ترجمه نمود ؛خوب شاید این جنایتکاران شاید تصور می نمایند که می توان تاریخ و زندگی را به گذشته برگرداند یا در همان حال نگه داشت ؛ به همین خاطر جنایت و نابود نمودنها همزاد و ماهیت این نوع نیرو های ایستای جامعه اند ….اما ….!!! دریغ و افسوس از این همه رذالت و نادانی ؛ براستی باید فریاد برآورد از دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست ؛و اما باز هم هر یک از آن شیرین سخن های خاطرات درون آدمی ؛جزئی ؛ عضوی از بودن روح و جان و احساس و زندگی درونی انسان است که تمامی رویا ها جانفزا را در بغل گرفته اند ؛ انها خاطره نیستند ؛ بلکه خود روح جان انسان اند ؛ در همه جا با انسان همراه هستند؛ کشتن آنها بوسیله جنایتکاران غیر ممکن است ؛ زیرا کشتن زندگی غیر ممکن است ؛ زیرا آنها جزئی پایدار از زیرساخت درون ادمی اند ؛ رفقای قابل اتکا و قابل اعتماد ؛ صمیمی و دوست داشتنی ؛ بی غل و غش و فداکار …. آنها با من مدام حرف می زنند و می بویم و می شنوم صدای آشنا و زنده و توفنده شان را …. در هر نقطه ای با هر چهره مشابهی با هر حرکت آشنائی در هر نقطه ای از این جهان بی انتها ؛همراه سکوتها و لبخند ها و شیرین زبانی ها را ؛ آری تداعی می نماید بودنها را و نیروی ققنوس وار زندگی از آن سرچشمه می گیرد ….. شاید دیوانه ام اما این دیوانگی ها را دوست دارم ؛ پاره نمودن جنایتکارانه هر یک از این تارهای نامرئی پیوندهای زمانهای طولانی و عمیقی که همراه با خاطره ها و زندگی درونی جاویدان …. خود جنایتی است در حق من و این احساسات درونم که هر یک از انها خود آدمی است و شخصیتی است والا…. همیشه زنده و تر و تازه اند و انگار همین دیروز ؛ امروز است ؛اگرچه بر هم زدن این دنیای درونی مان وسیله یابو های تاریخ و استثمارگران ؛ جنایتی است در حد کشتن فراوان لشکر انسانهای درون و کشتن و ترور بهترین رفقا و رویا هایم …. درد جدائی و دوری و بریدن از دوست و یار و رفیق و عزیزان بسیار شبیهه به مرگ است ؛ تحمل سنگینی بار کنتراست یاد آوری این همه غم و شادی با هم ؛ یکجا و به یکباره سهل و ساده و آسان نیست ؛ درد جدائی ها ؛ درد پاره نمودن این سرچشمه لایزال لحظه ها و خاطره ها ؛ از این همه خاطره ها و با هم و برای یکدیگر بودنها را با درد مرگ از پیش آماده می توان مقایسه نمود ؛ تازه آنجا نیز اگر غریزی به مرگ بنگریم ؛ پدیده ای که هیچ جانداری نمی خواهد با آن روبرو شود ؛ اما در انسان این پدیده از جنس دیگری است ؛ لرزش هر خاطره هر تار نامرئی زندگی ساده و صمیمانه در روح و جان آدمی ….در قالب کلمات ؟ گریز از آن غیر ممکن است ؛ تنها می توان گفت مرگ نیز نوعی جدائی است و جدائی از جنس نوعی مرگ خاطره ها است ؛ شاید مرگ با هم بودنها ؛ اگر به مرگ فیزیکی بصورتی غریزی ننگریم مرگ بسیار آسان تر است ؛ زیرا فقط یک بار است ؛ اما کشتن و لگد مال نمودن خاطرات ؛ که هر کدام از آنها انسانی است درونی ؛ که مجموعآ بیشمار انسانها هستند در درون روح و جان آدمی؛ به تعداد روز ها و شبها و رویاها و لحظات و یاد آوری ها….برای کسی که می شناسد ؛ احساس می کند ؛ نیاز دارد ؛ بو می کشد ؛ و ثروتمند است ؛ با آنها می خندد ؛ با آنها زنده است ….. خوب…. ؟ این سهم من از این دوره از تاریخ و زندگی بود و اما در عوض از آنجائی که من یک موجود اجتماعی ام با مردم کارگر و زحمتکش زندگی کرده ام از آنها آموختم رنج بردم و یاد گرفتم که ؛ کار زندگی است ؛ لذا …. بسیار شادم از اینکه برادران و خواهران بس بیشماری دارم ؛ تمامی انسانهای ازاده ؛ تمامی زحمتکشان ؛ متعلق به جامعه بشری ؛ تمامی کارگران فکری و جسمی تولید کنندگان و انسانهای دوست داشتنی ؛ خانواده من هستند ما یکی هستیم ؛ به همین خاطر زنده ام و خوشحالم که مسیرم را درست انتخاب نموده ام ؛ باز به همین دلیل است که من هنوز زنده ام و احساس زندگی انسانی را در خود سراغ دارم و با صدائی رسا که دشمنان طبقاتی ام بشنوند و از ترس غرش تاریخ بر خود بلرزند …. و فریاد می زنم :
آهای حرامزاده ها ؛ حرامزاده های تاریخ ؛ من هنوز زنده ام .
زنده باد ازادی و برابری

عمر محمدی

عطا برادرم

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s