علی اکبر مرادی، را یاد باد

%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%af%db%8c-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%af%da%af%d9%84%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%be%d8%b1

یاد علی اکبر گرامی باد ….رفیقی مهربان، شجاع، نترس، انقلابی، شرافتمند، و دوست داشتنی شاد باد، یاد قهرمانی هایش یاد باد، در جنگ های سنندج یک قهرمان بود، نترس و شجاع و قابل اتکا … در زمانی که با سازمان چریکهای فدائی بهروز سلیمانی و علی اکبر و بقیه در سنندج همکاری داشتم، به توصیه علی اکبر بود، که من در سپاه رستگاری وابسته به بعث و شیخ های فئودال بصورت نفوذی رفتم، در سپاه رستگاری بعثی های صدام نفوذ کردم … و برایشان از درون رستگاری و روابط شان با بعث عراق مطالب تهیه می کردم، قبل از خلع سلاح رستگاری بوسیله کومه له، قرار بود تمامی اسلحه و مهماتشان در کامیاران را ما مصادره کنیم، طرح و صحبتها نیز انجام گرفته بود، که در روز موعود، علی اکبر و اسماعیل حسینی و چند رفیق دیگر آمدند و گفتند طرحی دیگر در دسترس هست و از این کار صرفنظر شده، البته به علت بی تجربگی هایم یکی دو بار قرار بود، نفوذی های سپاه پاسداران در رستگاری، من را درکامیاران ترور نمایند، که ممکن نشد، مثلآ، هنگام جلوگیری از عبور ستون ارتش به بسوی سنندج، بوسیله یک پاسدار که او هم نفوذی بود، می بایست من کشته می شدم، من،، آر پی جی،، روی دوشم بود و او کلاشینکف در دست داشت، قرار بود، در هنگام جنگ و درگیری او محافظ من باشد، در اولین فرصت من را بزند، که در مذاکره با فرمانده ستون، ارتش بدون درگیری قانع شد که نمی توانند عبور نمایند، و درگیری صورت نگرفت، جالب است، هنگام مذاکره با فرمانده ستون در کامیاران، در رابطه با جلوگیری از رد شدن شان بطرف سنندج، سروانی بود فرمانده ستون، با قیافه ای مهربان از من پرسید چکاره ای؟ دمکراتی؟ چریکی؟ کومه ای ؟ ….من روم نشد بگویم رستگاری ام، از بودن در رستگاری خجالت می کشیدم، همچنین نمی شد گفت چریکم … سرم را با لبخندی پائین انداختم…، اما اگر درگیری انجام می گرفت بوسیله همین پاسدار نفوذی محافظم، حتما کشته می شدم، زیرا قبلآ بر سر کارگران و زحمتکشان در مقر رستگاری بحث مان شده بود، من تند روی کردم، بی تجربه بودم و بسیار احساساتی، نمی بایست خودم را چپ نشان می دادم، می بایستی بیشتر تظاهر به راست و مذهبی بودن می نمودم، که انهم ممکن نبود، زیرا در سنندج همه می داسنتند که من چکاره ام، خلاصه بلبشوئی بود، هم چنین شهاب نقشبندی و علاالدین ضیائی از فرزندان شیخ های رهبران رستگاری قبلآ در کلاس هشتم در دبیرستان رازی همکلاسی ام بودند و به خوبی هم را می شناختیم، و می دانستند من با این صوفی ها و مذهب اصلا میانه خوبی ندارم، یک بار شهاب پسر شیخ مادح همکلاسی قبل ام، قبلا در کلاس هشتم دبیرستان رازی سنندج، مسئول امور مالی رستگاری، در مقر درودشان تا من را دید، شاخ در آورد، با تعجب از من پرسید، عمر؟؟؟ تو در میان ما چه می کنی ؟ عین جمله اش است، تو در میان ما چه می کنی؟؟ بشکلی که هیچ کودکی را راضی نمی نمود سر و ته قضیه را هم اوردم، که بعدا یاد گرفتم که همیشه قبل از مواجهه شدن با موضوعاتی که ممکن است افاق بیفتد باید سوژه و محمل داشت، توجیهه منطقی داشت، خط هائی برای توجیهه یا مخفی کاری باید انتخاب نمود، و خط را نباید فراموش نمایم و صفحات یا خط های ریاضی می توانند با هم تا بینهایت موازی هم بمانند، که سالها بعد در زابل، هنگامی که مجاهدین؟ طالبان؟ و افغانها می خواستند من را به سپاه پاسداران ملا ها بفروشند، یا از من پول و مال فراوانی طلب نمایند، بعد از ساعتها صحبت، طرف صحبتم، آخر سر داد زد که من بالاخره نفهمیدم تو چکاره ای؟ می خواستند بدانند من چکاره ام و چه مقدار می ارزم؟ در دلم به آنها خندیدم که اگر قرار بود تو الاغ بدانی من چکاره ام، خوب خیلی وقت پیش می بایست ازاین دنیا می رفتم، در آنجا، خط من، بازی در نقش یک ادم کودن، کله خر، نادان، بیسواد، پول پرست بود و خر پول، که یک فرد پول پرست نمی تواند کمونیست باشد، او می خواست بداند که ایا من مخالف این رژیم هستم یا نه … من از خط گیج و نادانی و کله خری و پولدار بودن، چپ و راست نمی زدم، درست روی خط، و نقش هیچکاره ای بودن و نادانی، و بی دانش و بیسوادی را داشتم، او خودش را خیلی زرنگ نشان می داد، من نیز بدون توسل به سخنرانی هایش و کف چریدن هایش، فقط با متعجب نشان دادن خودم، خود را مفتون دانش و تجربه او نشان می دادم، با این کار او را از رفتن در بسیاری از حوزه ها که شاید گیر می کرد بصورت ناخواسته منع می نمودم، خودش خودش را سانسور می کرد، که در چیز هائی که خودش هم می دانست بلد نیست، یا کم بلد است و شاید خیط شود منع می شد، و برای اینکه پرستیژ و جلوه اش کم نشود، خود سنانسوری می کرد، من باز هم هندوانه نه بصورت مصنوعی و برجسته بلکه ارام ارام به خوردش می دادم، از این همه دانش و تجربه و کاردانی ایشان، و زاویه نفهمی و نادانی و بی تجربگی خودم نسبت به او، القاء می نمودم که طرف خیلی والامقام است، از آن همه دانشی که ایشان ابراز می فرمودند، تعجب ول می دادم، برایش ول می دادم، برایش تعجب ساختگی بیرون می دادم، در دل از آن همه چرندیاتی که می بافت و می ریسید، می خندیدم، در زمان نفوذی بودنم در رستگاری یاد گرفته بودم، در مبارزه با پلیس مخفی، باید مدام در هر لحظه مانند یک هنرپیشه نقش بازی کرد، در آن واحد در هر عرصه ای که لازم شود، خط درست نمود در رابطه مسائل مختلف که در صحبت و بحث و غیره پیش می اید، بستگی داشرد که چه نقشی را ایفا نمائي، باید خط تعین نمود و خطها نباید بیش از حد ناهماهنگ باشند، زیرا آدمهای درون انسانها نمی توانند زیاد دور از هم و متناقض باشند، بنابراین نقش خویش را در روابط بیرونی، باید از روی خط شخصیتهای درونی خود آدم و در بعضی موارد متناسب با حال طرف باید نشان داد، که طرف تو را مانند طعمه ای ببینید، و باید بازی کرد و از خط نباید بیرون زد، مانند قطار روی ریل، مشخصات رفتاری آن خطی که انتخاب می شود را باید دقیق از بر بود، باید مسلط بود، و مانند ماهی بند و گیر کرده به قلاب مدام جلو و عقب رفت تا طرف را خسته نمود و نتواند روی موضوعی متمرکز شود، در جدال و درگیری درونی فرصت فکر کردن نیابد، رفتار باید متناسب با آن بقیه از عناصر شخصیتی درونی خود ادم باشد، رفتار بیرونی آدم مانند یک هنرپیشه قوی در آن مسیر تعین شده همراه درونی باید باشد، باید مسلط و ارام نقش بازی کرد، حتی در لحظات سکوت باید دانست که زیر ذره بین قرار داری، اشتباه و لو رفتن یکی است، مثلآ، در زمان مخفی بودنم خط و نقش لمپنی بهترین و مناسب ترین نقش بود، زیرا هم به قیافه ام می خورد و هم اگرخودم را سانسور می کردم، خفه می شدم، اما با قیافه و رفتار لمپنی می شد حرف زد، می شد همه چی گفت، اما در میان صد جمله سطحی و بی معنی و لمپنی، می شد یک جمله دو جمله پراکنده منطقی گنجاند، سر و دم بریده، مطالب می بایست بی ربط باشند، لمپن ها هر چند دانشمند باشد، بعلت بی دانشی سیستماتیک، از صد جمله شاید یک جمله سر و دم بریده اگر به خال بزنند، تازه بستگی دارد چه نوع لمپنی باشی و نقش ایفا کنی، که برای شنونده معمولی، جمله درست، و زدن به خال تصادفی بنماید، دقیق، ولی با لهجه و رفتار لمپنی،… در دستگیری ام در زابل و مرز دوست محمد نقش یک چوپان دهاتی نادان بیسواد و نفهم را باز ی کردم، که شاید چند روزی است به شهر آمده …. هنگامی از من پرسیدند الان پدرت را کجا می شود دید جواب دادم ده علی اباد، قروه مال استان کردستان است، اما من می گفتم قروه همدان، از کردستان دوری می کردم، که حتی تصورش را هم نداشته باشند، در هنگام بازجوئی ام در مانده بودند، گیر کرده بودند که این ادم تا چه اندازه خر است و نفهم، ما ادم به این اندازه خر ندیده ایم، هنوز نمی داند اگر کسی به کشوری دیگر بخواهد برود باید پاسپورت داشته باشد، من می گفتم، پس این چوپانها چطور صبح گوسفندان شان را به انطرف مرزها می برند و شب بر می گردانند؟ کسی هم پاسپورت ندارد، هاهاها گروهبان قند الی برای خود شیرینی در این میان پرسید از کجا آمدی گفتم، از اصفهان تا زاهدان و از انجا تا زابل …. فورا بنای یکی به دو را گذاشت که نه از اصفهان بطرف زاهدان اتوبوس وجود ندارد می دانستم نقش بازی می کند، رفتارش داد می زد مصنوعی است، تا من بشکل روشنفکری بگوم خواهش می کنم هر جور نظرتان است، اما می توانید تلفن بزنید یا تحقیقات بفرمائید، لطفآ، … هاهاها سینه ام را به شیوه داش مشتی بازی لاتی جلو زدم، شانه هایم را عقب دادم، شانه و دست راستم را جلو اوردم، با لهجه داش مشتی ها گفتم شرط … بزن قدش …صد تومن… طرف فکر کرد، خیلی زرنگ بوده، وا ماندند …. سروان بازجو سروان عبادالهی یا عبدالهی دقیق یادم نیست، جلو چشمم نوشت این شخص سیاسی نمی باشد … هاهاها نجات یافتم و فرصت در رفتن، و بعدا با شکستن در آهنی از زندان در رفتم … یک بار در صحبتی که با علی اکبر و بقیه بچه ها داشتیم، قرار بود یک ساک بمب را در داخل مقر مرکزی شیخ و فئودالها در درود بگذارم و صحبتهایش انجام گرفت، اما کار انجام نشد، محلی که گویا من مسئولیت سیاسی مقرشان در کامیاران را داشتم، قرار شد خلع سلاح کنیم، که در روز موعود علی اکبر و اسماعیل حسینی و تعدادی از رفقا آمدند و گفتند طرح دیگری در جریان است، این کار صورت نمی گیرد، که بعد از این موضوع کل رستگاری در تمامی کردستان بوسیله کومه له در هم پیچیده شد، اخرین باری که علی اکبر را دیدم با روفیا بود، در تهران مسیر از طرف میدان بیست و چهار اسفند بطرف ترمینال غرب، داشتند تخمه کدو می شکستند و صحبت کنان و لبخند زنان می رفتند، علی اکبر اصلا تغیر چهره نداده بود و از دور میشد او را بخوبی شناخت که اشتباه بود، سلامی و احوال پرسی و دیگر ندیدمش تا اینکه شنیدم …. بسیار متاسف شدم، قلبم به هم ریخت هم چنین برای جعفر …. یادشان همیشه گرامی است، و مملو از شادی….لازم است اشاره ای داشته باشم به اسماعیل حسینی در تهران جاده قدیم ساوه نزدیک میدان پاستوریزه که برای اولین بار سر قرارم امد، کت و شلواری اطو کشیده، آبی خوش رنگ و سامسونیت در دست، کراواتی و پیراهن بسیار شیک، از دیدنش خنده ام گرفت، پرسیدم هه تیم این چه قیافه یه به خودت گرفتی با لبخندی تمامش کردیم …. و نمی بایست از دور غیرعادی به نظر می رسیدیم… اما به تصورم دستگیری اسماعیل لابد در رابطه با بقیه بچه ها بوده که از یکی به دیگری رسیده اند… دقیق اطلاع ندارم .متاسفم و یادشان شاد باد ….

عمرمحمدی….برلین
دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۵ برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۱۶

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s