عمرمحمدی با زیر پیراهن زرد 1362 بندرعباس

عمر بندر عباس

بندر عباس …. سال 1362 زیر پیراهن زرد؛ عمر … بغل دست عمر شخصی است بنام عباس از اعضای ساوامای رژیم، که همراه مادرش با ساواما و مبارزه با مواد مخدر کار می کردند و از شاگردان من در بندر عباس بود ….. پیراهن آبی علی نام داشت دوست و همشهری این غباس بود، که عباس را از طریق این علی شناختم؛ علی را از طریق یک پیمانکار ساختمانی که برایش ترانسفور موتور جوشکاری می پیچیدیم شناختم و عباس دوست و همشهری علی از اهالی تویسرکان بود … و…. علی برادر شاگردم که کتاب در دست دارد … بود؛ وقتی که فهمیدم سواد ندارد آتش گرفتم،که در ضمن یاد گیری موتور پیچی؛ بهش سواد نیز می آموختم و الان با این کار می خواهد خودی نیز بنمایاند، و بقیه شاگردان و همکاران…. آن نفر که بکلی در تاریکی گم شده مسئول کار های یخچال بود و قبلآ تزریقی بوده…. این عباس یک بار جان ما را از مرگ و دستگیری به صورتی ناخواسته نجات داد … گاهی می پرسید احمد آغا ( نام و مشخصات من در بندر عباس ؛تا دستگیری ام در مرز افغانستان ؛؛ احمد علیزاده بود ) من آدم به خوبی تو ندیده ام؛ چطور عکس امام در دکان و خانه تونیست …..؟و یکبار یکی از شکنجه گران زندان بندرعباس که موتور پیش ما داشت، از قراین می نمود درست پس از شکنجه مبارزین از زندان بندر عباس می آید …. بسیار متشنج و عصبی به نظر می رسید …. مستقیمآ به سراغ من آمد و به جای پرس و جو از موتوری که می بایست آماده شده باشد …. چشم در چشم من دوخت و با اشاره انگشت سبابه رو به من پرسید تو کی هستی …. ؟ من نیز بدون اینکه خود را ببازم در ضمن ادامه کار که مشغول یک موتوربودم، که با آن کارم، به او القاء می نمودم من مشکلی ندارم و از این سوال بی مورد تو ککم نمی گزد، و با تومانینه شروع نمودم به توضیح دادن، اینکه عطا زمان همکار من در نیروی دریائی کار می کند و این دکان مال مارتین است (مارتین نام سر در دکان و بنام صاحب قبلی دکان بود ) و همکارم عباس با برادر خرمی از مبارزان با مواد مخدر در بندر عباس است و … از این نوع رد گم کنی ها و او با شنیدن نام برادر خرمی، فورآ رفت به سراغ عباس و پس از پچ پچ ها و کمی گفت و گو، برگشت صد و پنجاه تومن کارمزد موتور را پرداخت و رفت و ما نجات پیدا کردیم وگرنه سه نفر می بایست مقداری آب خنک را همراه با دو سه شلاق می خوردند، گزارش را فکر کنم یک سیگار فروش که شغل اصلی اش پاسدار بود و در جلو دکان ما بساط پهن می کرد می بایست به عرض آقایان رسانده باشد، در این مورد من اشتباه کرده بودم و با خشم فرو خورده در چشم این پاسدار چشم دوخته بودم، زیرا می دانستم پاسدار است و حتی یکی از دیگر آشنا هایم نام و مشخصات و نام مادر و شغلش را به من گفته بود، سیگار فروشی بهانه بود …. ملای شکنجه گه ر، نفهمید که از من پرسید که من کی هستم و جواب چی بود …

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s