دنیای هر کسی به اندازه دنیای درونی اش است، داشتن انتظار اعتماد و اتکاء از گرسنگان به تقصیر ؟؟ هرگز۷

ملا سهیلا خانم ها؟؟ دنیای هر کسی به اندازه دنیای درونی اش است، انتظار اعتماد و اتکا؟؟ از گرسنگان به تقصیر !! توهم است.

Omar Mohammadi·Montag, 25. April 2016

در هر شرایطی می توان و ممکن است، در جهت درک ضرورت ها و نو شدن و دگر شدن و عاشق بودن و انسانیت را نوشیدن ها … خود را ساخت و باز سازی نمود …. مقدار آن بستگی به درک ضرورتها در عرصه های گوناگون دارد … تفاوت مانند زاویه ای است که بستگی به آن دارد که فرد در کجای این زاویه قرار داشته باشد، بهترین حالت برای شروع نو شدن و مدرن بود نوک زاویه ۷ است، یعنی در شروع زندگی، انجا بهترین محل شروع زندگی انسانی است و اگر تکامل را در آن نقطه و در جه معینی از بالا بودن فرهنگ شروع نمائیم می توانیم امیدوار باشیم که پیشرفت نیز در حد مشخصی خواهد بود، وگرنه شروع از زیر صفر حد اکثر در حد صفر خواهیم شد و از آنجا به بالا بازهم شاید مشکل باشد …. این است که انسان محصول شرایط و محیطش است، و هر چه عمر می گذرد، برای آنهائی که با تغییرنمودن زندگی نکرده اند، به خشک بودن عادت دارند، تغییرات سخت تر می شود، در نتیجه تلاش ها باید بیشتر و بیشتر باشد، تمامی تلاش تمامی زحمتکشان فکری در این راستا است که، محیط های انسانی تری را سازمان دهند، زیرا، انسان محصول شرایط و محیط است، بعضی ها تنبل فکر اند و عادتی زندگی می نمایند، بعضی ها هر روز می میرند تا فردا از نو زنده شوند …. فردایشان با دیروزشان قابل مقایسه نیست، بعضی ها هزار سال قبلشان با هزاز سال اینده شان یکی است . بعضی ها در روی یکی از ضلع های این زاویه متولد می شوند زاویه ای نمی شناسند ….تفاوتها را نمی بینند در نتیجه گوساله می ایند و گاو می روند… این امدن و رفتن تو بهر چه بود از خیام واقعی است .

بنا بر این، بگذار دشمنت بدارم، تا اینکه به خاطر دروغگوئی ها، و فاحشه مسلکی ها و رفتار های غیر اخلاقی و ناشرافتمندانه ات، تحقیرت نمایم، سهیلا خانم ها و ملاها(1) محض اطلاع دوستان و رفقایم…. من محصول محیطی مملو از عشق و محبت و دوست داشتن های بی شائبه، بدون چشمداشت و بی دریغی هایم ….هنگامی که عمویم می شنید برای من حادثه و تصادف ماشین روی داده است، اسهال می گرفت و در همانجائی که ایستاده بود بر زمین می نشست و می افتاد، بیاد دارم زمانی که سه سال داشتم و در بغل عمویم ازکوه آریز بالا می رفتیم و عمویم برایم می گفت، می رویم به منزل هالو … منظور منزل دائی احمد من در روستای تازه اباد عیسی اباد بود، یعنی می رویم به منزل دائی، اما به شوخی میگفت هالو، ((در زبان کوردی و لری خالو یعنی دائی، هالو یعنی کوزی که در ان ماست درست می نمایند)) درک می کردم که عمویم دارد شوخی می کند، اما توان بیان و استدلال نداشتم که تو شوخی می کنی، فقط فکر می کردم، او تکرار می کرد، عمر جان الان می رویم به منزل هالو … او تصور می کرد با من شوخی نموده و من حالی نمی شوم، ماچم می کرد و محبت می نمود … دستانم را می گرفت و پاهایم بر روی پاهایش و با او قدم بر می داشتم … اری!! از آنگونه است، که ارزش ها، ارزش می افرینند، محبتها دوستی و صفا با خود می اورند، به همین خاطر، من در زندگی ام یاد گرفته ام و لمس نموده ام، بقول گورکی، چه عظمتی است دوست داشتن دیگران، و موجودی دیگر را، و برای دیگری بودن، و چه شیرین است بزرگی و بی انتها بودن احساسات ادمی، بیدریغ هم چون خورشید بی دریغی ها، نسبت به موجودات بیرون از خویش، چه قشنگ است بزرگی ابعاد احساس انسانی در مورد همه چیز و همه کس ، چه لذت بخش است بزرگواری …. اصل و اساس زندگی، همان دوست داشتن ها، چه قشنگ است، شعله های رنگین دلگرمی و امیدواری ها را در دلها بر پا داشتن ها، تکیه گاه بودن، و به زندگی امیدوار نمودن و در تنگنا ها زیر بغل دیگری را گرفتن ها، همراه بودن با هم بودن، …. واقعا فقط شادی است و نیرو و بزرگواری معنای انسان بودن، اری این عنصر فرهنگی، که تنها تفاوت انسانها و جوامع گوناگون را با خود دارد، به اسانی شاید، اما از هوا نمی اید!! برای دست یافتن به آن دوست داشتن و کار لازم است، که خود کار باز هم محصول عشق و دوست داشتن و کار است، انسان محصول ان محیط و آن شرایط و آن کار و آن زحمت است، من عمر، به سهم خودم شاید شانس آورده ام، احساسی که هم چون بازتاب حقیقتی ساده و زیبا و یا خشن و زمخت و نخراشیده در ائینه درونم، که منطبق بر محیط ناهنجاری های پیرامونم است، با رنگها و شادابی های شیرین، در عوض خزیدن به زیر بوته ای در لجن زاری بنام زنده بودن و زندگی و به چس مثقال ها راضی بودن، مسرورم از دیدن دریائی بی انتهای سادگی و ارامش و ثبات و تکیه گاه بودن ها، بی انتها هم چون اسمانها با آن همه بی پایانی ها، همراه با عطری دلنواز از محیطی انسانی و سالم و بی دریغ را با تمامی جان نوشیدن، بی پروا شدن، دیوانه بودن و دیوانگی ها نمودن ها، ازادگی و ازادی را به جان خریدن ها، با خود داشتن، خرسندم و مغرورم، شادم مغرورم، زیرا مملو از ازادگی ام، ابعاد زندگی ام را هر لحظه اش را هر ثانیه اش را با تمامی طول و عرض آن چنان نفس کشیدن چسکی و رذالتها با تابلوی در دکانی بنام زندگی یا جندگی ….حتی به ذهنم خطور نمی کند که مقایسه نمایم،….و این حاصل گذشتگان است، حاصل ترکیب احساس انسان و زیبائی های جامعه انسانی و طبیعت و جلوه های زندگی، از بیان خاطرات و دیدن فداکای های خانواده پدری ام در راه رفقایشان و کردایتی، که برای من همه چی شاد و خندان و بی دریغ و شیرین و بی انتها به نظر می امد و می آید، که در برابر آن احساس حتی خشن ترین کوه و صخره ها، تاریک ترین ابر ها، مهربان به نظر می ایند، زیرا رضایت خاطر درون را با خود دارم، چهره کوه خشن و صخره های بزرگ در نظر انسان والا، مظهر قدرت و ابهت است و برای انسانی مغرور اینگونه است،…. در صورتیکه برای بسیاری ها زندگی با تمامی شلختگی وا رفتگی و شل و بی عرضگی ها باز هم همانند گاوان و حیوانات جوخ بختیار بی تحرک، برای فقر زده های به تقصیر، غمگین و گرسنه و بیچاره، از همان گونه است، برای تحقیر شدگان غم می بارد، نمی دانند چرا زنده اند ….بقول خیام این امدن و رفتنت بهر چه بود؟ …. برای من، هنگامی که منظره کوه یا دشتی پر از گل تا دریائی که در زیر نور نقره فام مهتاب، شبهای زیبا، رقص پیراهنش را با آن تلئلوء رنگها، به نمایش می گذارد، بسیار دیدنی است و مملو از هیجان، برای آن دیگری از خود بیگانه، ترسناک و غمگین و بیچاره و مایوس، همه چیز بیحود می نماید، همه چی بنفش و کبود و تیره می نماید، حتی سطح دانش و هنر و دیدن زیبائی ها بی معنی است، اما برای یک انسان عاشق همه چی زیباست، ساده ترین سادگی ها، زیبا ترین است و به همین خاطر احمق های دور از مردمبه علت تهی بودن از درون، خود را با زرق و برق و تجملات و تظاهر و تملق و فخر فروشی های بی مایه، خود ارضائی می کنند …. که بقول شاملو باید گفت فخر به اسمان مفروش که ژولیدگان ابروی جهان اند آری زیبائی ها محصول فرهنگ اند، …. کف و دندانهای سفید امواج خندان دریا و زمزمه ها و غوغا و فریاد ها قهقه ها و سوت کاکائي ها در شب و رزم و بزم و زور ازمائی ساحل و امواج …. درنبرد بی امان امواج با ساحل و صخره ها، دیدنی است، زیباست به کنسرتهای موسیقی طبیعت می ماند، آری تمامی انها در همراهی با این لطافت احساس انسانی ناشی از رضایت خاطر و غور، حقیقتی ساده و بسیار صمیمانه و زیبا به نظر می ایند، در دالانهای درونی جان انسان غوغا می نمایند، که خود آن همه غریو طبیعت بازتاب جلوه ای از احساسات درونی انسانی هستند، وگرنه طبیعت بی جان، به تنهائی، بی معنا است، همانگونه که برای یک جاندار دیگری نیز بی معناست، همه چیز فردی است اگرچه با هم و در کنار هم هستند، برای انسان، زنده بودن روح و جان انسان است که برای انسان، تا حدود فراوانی مترجم واقعیات بیرون است، و این اساس زندگی درونی است، چیزی که به جز نوشیدن و باز هم نفس کشیدن روح سالم و جان انسانی نیست، که انسان به تنهائی بی معنی ترین کلمه است، انسان محصول شرایط پیرامونی است، بقول رومن رولان زندگی واقعی زندگی درونی است، انگاه که قلب و دالانهای درونی روح و جان انسان مالامال از عشق و صفا و طراوت و شور و طغیان و شوق زندگی است، زندگی و شادی در آن موج می زند، زندگی جریان می یابد، و ضرورت ها درک واقعیات اند، آنگاه هستی به رنگ و در ابعاد دیگری نمایان می شود، و عشق عطر و بو و رنگ دیگری دارد، آری دنیای هر کسی به اندازه دنیای درونی اش است، …. مثلا، عطر بوی دشتهای منطقه دیواندره و روستای دوزخ دره در هنگام پیشمرگایتی و فصل بهار را تا اعماق وجودم دارم، یا چهره زیبای شبهای آسمانهای تاریک گه به گونه ای بود که انگار الان ماه را می توان در بغل گرفت، و دیدن ستارگان و کهشکانها با ان عظمت شان، پیوند امال و ارزو ها در همراهی و هماهنگی با رزم کارگران و زحمتکشان و فداکاری ها و دوستی ها و …. همه چیز برای من در ابعادی دیگر و جلوه ای دیگر و معنائی دیگر می توانند وجود داشته باشند، دارند و هستند، بیدریغ و طغیانی و بی محابا و بی حساب کتاب چرتکه اندازی فلان کسک بی روح و بی مایه و سطحی و بزدل و …، اری ابعاد زندگی درونی، موتور حرکت زندگی واقعی است، بی انتها، هر چه ابعاد بزرگ تر باشد زندگی بسیار زیباتر است، بی دلیل نبود که مادرم به من می گفت، عمره شیت، یعنی عمر دیوانه … من بصورت شانسی و تصادفی، بعنوان فرزند پسر اول خانواده، مورد محبت بی دریغ و طغیانی و فراوان مادر و پدر و خاله و عمه و عمو و دائی و زن عمو و بعدها تمامی اطرافیانم بودم و با عشق سیری ناپذیر و بسیار بزرگ و بی دریغ و بدون حسابگری، ابعاد زندگی درونی ام را بنیان نهادند، نیازمند به دروغ برای رسیدن به هدفی حقیر نبودم، اگرچه دروغ هم می گفتم و زرنگ بازی هائی کودکانه نیز داشتم، اما در برابر غرورم وقتی متوجهه می شدم که فهمیده اند، که دروغ گفته ام، الان نیز پس از بیش از پنجاه سال، الان هنوز از دروغ کودکانه آن زمانم شرمنده ام، از دروغ متنفرم، مخصوصا با دوست و رفیق و همراهم،… با دشمن اگر فریب ندهی حماقت است، که آنهم عرصه ای از مبارزه است، در این عرصه نیز با مهارت وافعی و دقیق مدام دروغ گفته و چهره عوض نموده، نام مستعار و تغییر چهره و رفتار و نشان و همه چی را دروغین داشته ام، از جمله نقش یک لمپن بی سر و پا را همیشه خوب بازی کرده ام، برایم بهترین پوشش بوده است، جلب تو جهه نمی نمودم، یادم امد، در بندر عباس یکی از مشتریانم من را بعنوان شرخر برای زدن مستاجرش برد …. دلم اتش گرفت و بهانه اوردم که تو اگر دبه دراوردی چی؟ …. نه من این کارو نمی کنم … آگاهانه بسیار فراوان، در آن عرصه لمپنی نیز، بی دست و پا نبودم، من، به همین دلیل خود را خوشبخت ترین و مغرور ترین انسان می دانم، و به همین خاطر حتی دشمنم که مغرور باشد، را دوست دارم، از صمیم قلب، بهترین ها را برای تمامی انسانها می خواهم، از این روست که بی دریغ، در ابعادی هر چه بزرگتر بهترین ها را برای دیگران آرزو دارم، بدون توجهه به اینکه طرف کی هست، اماده به خدمتم، …. برایم فرقی ندارد، کدام فرد از چه نژاد و فبیله ای باشد، برای بسیاری ها در این دنیای مملو از توحش، من، احمق به نظر می ایم و برای من نیز انها دیوث اند، و هستند، من حتی برای اسثمارگران، قربانی های سیستم استثماری شان دلم می سوزد، در شکنجه گاههای رزیم خمینی، برای کسی که من را لو داده بود و روبرویم ماجراهای من و جنگهای سنندج را مو به مو تعریف می نمود، با جان من بازی می کرد، دلم می سوخت، در درگیری ها و اسیر گرفتن از توی سنگری که تا ده دقیقه قبل طرف یرایم نارنجک می انداخت، دلم می سوخت، وقتی می دیدم اسیرم، اسیری که از داخل سنگر بیرونش کشیده بودم، از ترس دارد زهره ترک می شود، دلداری اش می دادم که نترس، ماچش می کردم، نترس تو اسیر منی، نترس ارام باش، آری درجنگهای سنندج اسیرانم را به جای کشتن ماچ می کردم، شاید بخندید، کسی را که می دانستم مامور رزیم است و جاسوس است، کسی که بعد از دستگیری ام من را تا دید شناخت و یکی از مسئولین اینحکومت جنایتکاران بود، دلم نیامد یک گلوله در مغزش خالی کنم …ای کاشکی می زدمش … با اسیران ارتشی که من را می شناسند و می دانند در منطقه مریوان، مانند برادر و خانواده خودم رفتار می کردم، هر کدام از آنها که این نوشته را شاید الان می خوانند، می دانند، … هنگامی که جنگ مغلوبه بود و من به داخل سنگری پریدم، استواری که داشت از ترس من زهره ترک می شد، دلم سوخت، دستم را در دستش گذاشتم، که زخمی بود، گفتم آخر من تو را چرا باید بکشم … سربازانی که در تیر رسم بودند، باور می کنید، دلم نمی آمد بزنم با خودم می گفتم او فرزند پدر و مادری است، بیچاره، …من را می زدند و تیر از جلو شکمم رد می شد می خورد به دیوار، انگاه بود من تیر می زدم در دعوا و مرافعه خیلی کم پیش امده من ابتدا شروع کننده باشم، کسی را بزنم!! می گذاشتم اول من را بزنند، گاهی پیش آمده همین موضوع باعث کتک خوردنی حسابی شده و مفصل کتک خورده ام، بعد اگر می توانستم، می زدم،…. همانگونه که در کودکی ام گنجشک را با تیر کمان می زدم و بعد بالهایش را پانسمان می کردم، کسی هستم تا آنجا که خود را می شناسم، در زندگی ام معنای حسادت را هیچگاه نشناخته ام، غبطه خورده ام بسیار، اما هیچگاه احساسی بنام حسادت را نشناخته ام، همیشه از صمیم قلبم، بهترین ها را برای دوست و رفیق و اشنا و بیگانه می خواهم … به هر صورت در این مجموعه شرایط روحی و احساسم، با کسانی روبرو شده ام که حقارت و نادانی و دیوثی های خود را با گریه و زاری و تمنا پیش برده اند و در عین حال من را الاغ تصور نموده اند …. این سهیلا خانم ها نمونه ای از آنهایند … باز هم من یاد نگرفته ام، و یاد نخواهم گرفت و نمی خواهم مانند انها باشم. ان رذالت و پستی شایسته آن کرم ها در آن لجنزار ها …. بی دلیل نبود که از میان این شش فرزند این خانواده من، یافت نمی شود، هیچکدام، حتی یک نفرشان، که از فداکاری، و تلاش برای دیگری بودن ها دریغ نموده باشد، کما بیش همه در راه مردم زحمت کشیده اند، عمر را خیلی از رفقایم می شناسند، عطا ترور شد … حیدر تحصیل در اطریش را رها نمود و به داخل و برای شرکت در انقلاب باز آمد ، انور پانزده سال پیشمرگه راه کارگر بود، پرشنگ بعد از دستگیری و خوردن تعدادی کابل، دید این توتون تند است، موضوع را ول نمود ، روناک در زندان بر اثر تجاوز و شکنجه دیوانه شده است …حال خوشی ندارد، رابط کوه و شهر بود … و در مقابل ما در ان جامعه الدنگ هائی هستند که ما را دیوانه می نامند و شاید هم احمق، مثلا در میان ان خانواده ممتاز به تمامی معنا …. از معتاد و دروغگو و کلاه بردار و … قربانی توحش، فراوان هستند. حتی برای نمونه یک نفرشان حتی یک بار در طول این همه مبارزه و درگیری و انقلاب، در یک تظاهرات شرکت ننموده است ….حتی یک بار …. با این نوع زیستن و زندگی، اینها؟ ایا؟ آیا اینها قابل ترحم نیستند ؟

Omar Mohammadi· Montag, 21. März 201…2016 علم روانشاسی به ما می گوید، انسان همانگونه است که در کودکی با او رفتار شده و با او بوده اند و بوده است، تا سه سالگی اساسی ترین عناصر شخصت انسان شکل می گیرد، با شناختی حدود چهل ساله که از این انسان نما دارم، این خانم نامحترم هنگامی که ایشان هنوز در قنداق بوده، حدود سه ماهه، که پدرشان در اثر تصادف رانندگی فوت شد، این قربانی آن جامعه وحشی، فردی بدون پدر و بی خانواده بزرگ شد، زیرا بعد از مرگ پدر، مادرش رفت و با مردی دیگر یعنی عموی همین خانم، ازدواج نمود، بنگرید به آن توحش، که آن عمو، این موجود اضافی را قبول نداشت و ایشان ول شد، تصور کنید، کودکی که بعدا در جامعه باید وارد شود و انسانی دیگر شود، با این نوع شرایط، و احساسات حاصل از اضافی بودن ایشان، که پیامد آن می شود آن، محصول ترحم و نوعی تحقیر در تار و پود انسان …. اگر آن محیط حتی بسیار انسانی و مملو از محبت نیز باشد، باز هم کمبود های روحی و احساسی فاجعه بار است، اگرچه در ان جو مملو از توحشی که مادر فرزند نوزاد خویش را رها می نماید، بخوانید بقیه ماجرا ها را از این مجمل، و شرایطی را که نوزاد نزد پدر بزرگ و مادر بزرگش پرورش یابد، طبیعی است که باید موجودی تهی از احساس، خالی از تعلق خاطر، بدون هیچگونه دلخوشی و بعنوان موجودی اضافی، متنفر از اطرافیان، در اعماق وجود غمگین و متنفر از تمامی هستی و مایوس از بودن باید باشد، به همین خاطر براحتی بدون در نظر داشتن هیچگونه غرور، به منوظر شکار ترحم اشک شان همیشه دم مشک شان است، معنای آن اشک ریختن ها این است، به ما رحم نمائید!! رنگ ها را بخوبی از افتاب پرست اسان تر عوض می نمایند، موجود مایوس باید بی همه چیز بار اید، بی غرور متنفر از هر وجودی، رفاقت ها و دوستی ها و تکیه گاه بودنها همه اش از روی ترس و حسابگری است، همه چی فقط برای مدتی بسیار کوتاه باید باشد، تا خر سهیلا از پل فرصت طلبی می گذرد، موجودی بصورتی تصادفی زنده، بدون کوچکترین احساس مسئولیتی نسبت به محبت و دوستی و جامعه و اطرافیان، و در عمل نیز اینگونه است، رفتارش با اطرافیانش، تفاوت احساس درونی و رفتار بیرونی اش، حتی با خودش، توحش و ناهنجاری ها طبیعی است، که نامردی و توحش برایش خیلی عادی است، اگر چه از وجود آن همه تناقض در اطرافش رنج می برد، اما این رنج اگر به شکلی و به گونه ای، اگر شامل حال دیگران شود، اگر انرا بر دوش دیگران بیندازد، اشکالی ندارد، بهتر است، به همین خاطر این میوه و محصول ان ترحم و تحقیر و توحش و بی مروتی شرایط، موجودی است که بشدت خلاء روحی دارد، و مملو از تنفراز هر چیزی و پدیده ای است، شرم نمی شناسد، بی همه چیز است، لذا دروغ و فاحشگی و تملق و تمنا و مردم فریبی و خود فروشی و … هر نوع ناهنجاری برایش مسئله ای نیست، بسوی هدف اگر ممکن باشد، خوب است، تمامی رذالت ها برای او بسیار طبیعی و درست می نماید ، شرم نیز ندارد، زیرا او خودش داور رفتار خویش است با همان معیار های فقر و ترسوئی مملو از توحش و ناهنجاری درونی اش، همیشه حق به جانب نیز هست، این اسکلت درونی او است: ایا مگر در تمامی زندگی اش به او توجهی نمودند؟ به او چیزی دادند؟ تا از او چیزی بخواهند و انتظاری داشته باشند؟ ماکیاولیسم نیز از اینگونه است و بی علاقگی به هر انچه که فعالیت اجتماعی و زندگی جمعی می توان نامید، فرصت طلبی بسیار طبیعی است، و اما فقط سودی از آن باید برد، به هر قیمت ممکن، که این رفتار و نیاز و گدائی در تار و پود وجود این چنین قربانیانی تنیده شده است، گدائی از هر کسی که در مسیر قرار میگیرد، تار و پود وجود درونی این چنین نیمه انسانهای قربانی ان سیستم است، و بکار بردن هر وسیله ممکن به منظور رسیدن به هدف، در رابطه با هر چه که نیاز دارند، اگر نشد دروغ ، اگر نشد گریه و تمنا و تملق و فریب، اگر ممکن شد با همان اسلحه زنانه اش، مانند جنده و فاحشه، کسی که در کودکی هنوز چشم باز ننموده، به خانواده ای تحمیل شده باشد، خانواده ای که بزور دستش به دهانش می رسید، کارمند دون پایه اداره دخانیات سنندج، و این موجود اضافی تحمیل شده باشد، تکلیف روشن است. محض اطلاع رفقا و دوستان، پدر من در ابتدای وارد شدن به شهرسنندج، که یک دهاتی بود از روستای بوریدر و ژاورود و منطقه سوره وان و کلاترزان، در ابتدا در سنندج حمال و تلمبه زن در پمپ بنزین در سنندج بود، در آنزمان تلمبه برقی وجود نداشت، عموی من از فرط فقر و نداشتن سر پناه خادم مسجد گرجی بود …. به همین خاطر بهش می گفتند ملا عبدالئه یا ملا شمره … همانگونه که خود من تا ورود به دانشگاه کارگر و عمله ساختمانی بوده ام و با افتخار هم از آن یاد می کنم، مغرورم به بودنم، …. نگران این موضوع نباشید، من شاهزاده و پدرم استثمارگر و سرهنگ نبوده، در اینجا من به لحاظ فرهنگ و روانشاسی فردی و اجتماعی به این موضوع اشاره نمودم، این خانم نامحترم قربانی، با این چنین گذشته ای و نداشتن خانواده ای و کسی که بتواند به او محبت نماید، دوستش داشته باشند ، ارزش بدهند، انسجام روحی و شخصیتی اش را تامین نمایند، هیچگاه نداشته، خود قابل ترحم است تا قابل تنفر، و … زیرا او فقیر است، و کسی را نداشته که به او شخصیت هدیه نماید و محبت و دوستی بدهند ….متاسفم و دریغ و حیف که هیچگاه کسی را نداشته است، این چنین فردی در جامعه ای گرگ مسلک و درنده، باید اینگونه محصولی شودد، کج و کوله و نارس بار اید، باید هم اینگونه بی همه چیز بار اید، اینجا دو تناقض وجود دارد، تنفر از آن فرهنگ و تنفر از این شخصیت، بعنوان تبلور آن فرهنگ توحش، و دل سوختن برای خود همین قربانی ان سیستم ناهنجار، او که خود قربانی است و تقصیری ندارد، در الوده شدن به آن ناهنجاری ها، که خود ما قربانی می شویم، برای در رفت و نجات از دست این جانوارانی که آدم از دست شان باید به عقرب و اژدها پناه ببرد، باید این چنین جامعه ای را زیر و رو نمود و باید این سیستم را باید شخم زد و سیستمی انسانی باید بر قرار نمود …. بسیار طبیعی است،بار آمدگان در آن بن بست ها، و محصولات دروغ و توحش و این چنین قربانیانی، باید از خود چیزی بنام غرور نداشته باشند، تا در جامعه بشری اینگونه بی همه چیز و بی غرور و شارلاتان و فرصت طلب بار ایند، شرم در برابر رذالت احساسی انقلابی نماید، رفتار بزه کاران و دروغگوها و فاحشگان عرصه های مختلف و جنایتکاران و قاتل های بی رحم تر از هر درنده ای، باید نتیجه ی اینگونه شرایط زیست و زندگی با تمامی کمبود های آن جامعه مملو از توحش و نارسائی هاباشد، از همه مهم تر کمبود یا نبود محبت باشد، شکنجه گران و آدم کش ها و دروغگو ها جاکش های جنده خانه ها لمپن ها و بی هویت های همه جانبه از اینگونه اند، مخصوصا در جوامعی که توحش تار و پود آن است …. باید هم پاسخ دوستی و صمیمیت از سوی اینها همانی باشد که نیش عقرب نه از ره کین است، و این آدمکها باید از دل این چنین ابتذال و آشعالدانی، توده ای بی سر و ته و بی رحم و وحشی بنام جامعه اسلامی شاهنشاهی بار بیایند، که مثلا، … با شناختی که این فرصت طلب دروغگو از من داشت، در برخورد اولیه، با گریه و تمنا و برانگیختن همدردی ام و دزدی احساس ترحم من، سپس سانس دوم نمایش را شروع نمود، لوندی و … عشوه همراه با گریه و زاری و نارضایتی از شوهر و خانواده و مدعی شدن بر اینکه بزور و اجبار به عقد کسی دیگر درآورده شده است، و دروغ و تقلب و … بعد همانند یک فاحشه لوند خود را ارائه نمودن، جلو آمدن، که با آن اسلحه زنانه اش، توانست از حماقت و سادگی و خوش باوری من سوء استفاده نماید، و نمود !! محض اطلاع رفقا و دوستان کسی اگر بخواهد تمامی هستی من را با خود ببرد، باید زنی فقیر باشد همراه با کودکی، یا اگر زنی نیازمند کمک باشد، من توان مقاومت اصلا و ابدا ندارم و با شناخت چهل ساله ای که این خانم از من داشت، یک پالان بزرگ بر کولم انداخت و سواری اش را گرفت، … بعد از اینکه خرشان از پل خریت عمرمحمدی گذشت، در برلین سه ماه و ده روز که با تمامی وجود بی دریغ از خود و پسرانش پذیرائی نمودم، آخر سر، هنگام رفتن، سهم غارت و دزدی هایشان را نیز از خانه ام با خود بردند، انگار از دشمن می کنند و می برند، آری از من دزدی نمودند و بردند،(((دزدیدند))) بعد شکایت هم نمودند، که بدون مدرک مدعی دزدی آنها شده ام، این است فرهنگ این جانواران ایرانی ملائی همه چیز خوار و به خاطر چس مثقال چریدن و ریدن در مستراحهای اروپا یک شبه بهائی، مسلمان، مسیحی، بقیه اش را خبر ندارم، می شوندکسی که به این آسانی تن به فحشای عقیده و مرام و منظور می دهد، به هیچ چیزی اعتقاد ندارد و مدعی داشتن اعتقاد قوی نیز می شود، و دو آتشه از آن چه که تا دیروز قبول نداشت، امروز با شدت یک گرگ گرسنه، دفاع می نماید، و فردا از چیزی دیگری مخالف آنچه که تا دیروز از آن دفاع می نمود، و …. در کمال بی شرمی باز هم همانند افتاب پرست رنگ عوض می نماید، انگار مامور خدای خداها است، بعد از آن دین و مذهب اسلامی قبلی، باز هم یکی دیگر باز هم با همان شدت، این چنین نیمه انسانهائی شلخته به لحاظ احساسی و تفکر و رفتار، از یک فاحشه مرام ومسلکی و یک ملا بسیار کمتر اند و بی ارزش تر اند، این چنین رفتار و تربیت و پرورش و تعلق خاطر و شخصیت و احساسی نیز حاصل ان تملقات و تحقیر های زندگی دوران کودکی است که با خود دارند، که به فرزندان نیز منتقل گردیده و جامعه ای گرسنه نیز زمینه آنرا فراهم نموده، … با این فرهنگ، طبیعی است و باید یک فاحشه به تمام معنی باشند، این فحشای روحی و رفتاری و شخصیتی و فرهنگی از هر فحشائی بسیار بدتر است، یک شبه فاحشه روحی و معنوی و احساسی گشتن و به هیچ چیز و هیچ مرام و مسلکی هیچگونه اعتقادی نداشتن، در عین حال به خاطر چریدن مدعی آن شدن، برای چه کسی و کجا می تواند قابل اعتماد یا قابل اتکا باشد …. و باشند؟؟ من با این چنین ادمی و ادمهائی از ظن خودم شدم یار و یاور موجودی که در درونش چیزی نبود، این قبر و امام زاده و انسان نمائی که در آن گوه سگ و فاضلاب توحش چال نموده بودند و جاری بود …. باید هم از این فرهنگ بی همه چیزی و توحش و دروغ و تقلب و ریا و بوگند، و این چنین رفتار های گندیده ای باید طبیعی باشد، زیرا در هستی اجتماعی و طبیعت و جهان، هیچ چیزی تصادفی نیست، همه چی در هستی قانونمند است، … همانگونه که انسانهای راستگو، اغلب نترس و بی باک و سرفراز و شرافتمند اند و ساده اند و مغرور، تا پای جان قابل اتکا و قابل اعتمادند، با تمامی ضعف ها و کاستی هایشان، هر روز نو می شوند، که روابط انسانهای والا در تکامل و شکوفائی خود و دیگران معنا می یابد، بر پیشانی قلبشان با خطی درشت نوشته اند، ستوده باد غرور، …انسانهای ترسو و بزدل و دروغگو مانند این محصولات اسلامی شاهنشاهی، بهتر از این نمی توانند باشند … اینها از ایران اسلامی واقعا که تمدن با خودشان آورده اند … برای چس مثقال چریدن حاضر به هر نوع فاحشگی مرامی مسلکی دینی اخلاقی رفتاری و گفتاری و دروغ و تقلب و سوء استفاده از هر اعتماد و باوری … هستند …در یک جمله، بعد از احساس ترحم ابتدا سهیلا خانم خود را متمایل به زندگی مشترک همراه با لوندی … نشان داد، بعد از سوء استفاده، و چریدن، سهم خود را با دزدی برد و رفت . شکایت هم نمود که عمرمحمدی مدرک ندارد، چرا فاش می گوید، باید خفه شود .… رفقا و دوستانی که من را می شناسند می دانند من فقط به دشمن طبقاتی ام دروغ می گویم، فقط …. که اینها شایستگی دوستی و دشمنی را با خود ندارند، مردگان را بگذاریم تا مردگان بردارند …..

عمر محمدی

زمستان ماه مارس 2016 برلین رفقا و دوستان عزیز می توانید از سایت من بنام صدای آزادی و برابری دیدن کنید و به دوستان خود معرفی نمائید. sedaye azadi barabari sedayeazadibarabari.wordpress.com داستان فرارم از زندان و مسائلی دیگر https://www.facebook.com/ajax/messaging/attachment.php?attach_id=522fa83b8144688b70ef38c192ff6ff7&mid=mid.1418312354135%3Ac959ecf2a8bfbd8e12&hash=AQD5QsjzozNp4lDo

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s