انسانهائی که محبت را نمی شناسند، معیارشان در هر موردی دیوثی است، که آنرا زرنگی می نامند!! آنها ایا قابل اتکا و یا قابل اعتمادند؟۷

جمعه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ برابر با ۲۲ آوريل ۲۰۱۶

مشت نمونه خرورا است، یکی تبلور کل است، در جامعه ای که یک نفر فقیر باشد، یعنی در کل آن جامعه فقر هست.

در جهان هستی هیچ تصادفی بصورت تصادفی صورت نمی گیرد، آنگونه که در میان مردم عوام تصورمی شود، هیچ تصادفی بصورت تصادفی اتفاق نمی افتد، هر تصادفی تابعی از یک ضرورت است، از الکترون ها تا کهکشانها، از سلولهای درون بدن انسانها تا کل جامعه، قضا و قدر و کار خدا خر و شیطان نشانه حماقت و نادانی انسان عقب مانده است، شناخت و آگاهی و درک ضرورت ها در هر عرصه ای انسان را در آن عرصه می سازد …. کالبد شکافی سرانگشتی، روحیه یک دله دزد حقیر، یک مفلوک، یک بزه کار اجتماعی، یک فاحشه، یک قربانی توحش، یک دروغگوی رذل بیچاره، یک لمپن، یک ملا، یک موجود عقب مانده محصول این سیستم توحش و استثماری، فرق چندانی نداردچه کسی، مشت نمونه خرورار است،….که این فرهنگ حاصل و در عین حال تولید کننده یک سیستم انچنانی است، همانند چرخ در گردش، ماهی های بزرگ و کوچک بدون همدیگر نمی توانند باشند، یکی خوراک دیگری است، برای انسان بودن و جامعه ای انسانی باید به لحاظ خصوصیات انسانی باید بزرگ بود، پس دایره خوبی و بدی هایت را بزرگترکن، عشق به انسان و تنفر از توحش، باید در حد اعلای احساس باشد، تا بتوان زندگی را وسعت بخشید، به همین خاطر، بگذار دشمنت بدارم، تا اینکه به خاطر دروغگوئی های رذیلانه ات ، و فاحشه رفتاری هایت، نا انسان و ملا بودن هایت، تحقیرت نمایم، سهیلا خانم ها و ملاها، که از سر ناچاری از بی دست و پائی با بوروکراسی عقب مانده همراه می شوند، از منزلم دزدکی استکان و نعلبکی و افتابه و پرده مستراح می دزدند، و می گویند ما نبوده ایم، لابد، آن وسائل هاهاها خودشان پرواز کرده و رفته اند، ثابت کن، و چون من چون مدرک افتابه دزدی ندارم، پس نباید بگویم پرده مستراح خانه ام را دزدیده اند . شاید هم راست می گویند، در اثر وجود منحوس آنها همه چیز تبدیل به قالیچه حضرت سلیمان شده بوده که با هاله نور نورانی و اسلامی ایرانی های احمقی نژادی گرسنه و فقیر و بیچاره و ملا زده سهیلائی…. خودشان پرواز نموده اند . به اسمان بالای سرتان بنگرید لطفا، شاید با لک لک ها دارند از راه دور بر می گردند. در گشت و گذار اند …. علم روانشاسی به ما می گوید، انسان اجتماعی همانگونه است که در کودکی، محیط با او رفتار نموده و انگونه است، درست همانگونه که با او بوده اند، رفتار و عناصر شخصیتی انسان همانند ائینه ای از شرایط زیست و رشد و نمو دوران کودکی اش است، به عبارتی ساده و دقیق، انسان محصول محیط است، بعد از وراثت، یعنی وراثت و محیط انسان یا حیوان را می سازد، در حیوان تطابق با محیط است و در انسان چون توانئی های بیشتری دارد ….سیستم های اجتماعی اسکلت و تار و پود جامعه انسانی است، هر انسانی در هرخانواده ای با تمامی تفاوتهای گوناگون در بسیاری از عرصه ها، حتی با وجود تعداد فراوان کودکان در خانواده، این چنین است: از ابتدا تقریبآ، کودکی که غرق محبت بوده و بی دریغی ها را نوشیده و می شناسد، مرکز توجهه است و مورد احترام و … با خود غنای روح انسانی و ارزش ها را به همراه دارد و طبیعی است اگر مانند خورشید بی دریغی ها با شهامت و حقیقی و ساده باشد، با اعتماد به نفس و بزرگوار و صادق و شرافتمند و بی دریغ باشد، ازاده و مملو ازعشق و غنی و مغرور و با صفا و شاد و همچون خورشید در تاریکی ها غنی از آزادگی و هم چون حقیقتی ساده مملو از راستگوئی و سادگی باشد، بی دلیل نبود که حتی بسیاری از فرزندان سرمایه داران و کارخانه داران و ثروتمندان به چریک فدائی تبدیل می شدند و جان برسر ارمان طبقه کارگر و انقلاب می نهادند، اشمید کارخانه دار زمان انقلاب 1905 روسیه، کارخانه اش ستاد انقلاب کارگری بود، انگلس بازرگان زاده رفیق مارکس می شود و بسیار اند …. این موضوع فرق دارد با آنهائی که کارگراند و تحقیر شده، که جاش و مزدور سرمایه می گردند، و شکنجه گر و شلاق زن ساواک و ساواما، بقول حسین اریان پور، خیانت طبقاتی می نمایند، یا بقول کمونیستها تحرک طبقاتی، در یک کلام، اگر فرد، در عرصه های مختلف عناصر درونی و شخصیتی اش یک انسان بار آید و اغلب اینگونه است، اینگونه انسانها به منظور نشان دادن خود و رسیدن به اهدافشان، نیازی به تقلب و ریا و تملق و خودنمائی و دروغ ندارند، گدا نیستند، … انسانهائی بسیار ساده و خاکی و شرافتمند و حقیقی…. و اغلب اینگونه است، اما، در مقابل، کودکانی که مدام کتک جسمی یا روحی خورده اند، تحقیر شده اند، احساس اضافی بودن داشته اند بیخود بودن را در تار و پود وجودشان دارند، اضافی در خانواده ای مملو از احساس سرکوب و سرشکستگی و تحقیر زمان کودکی را با خود دارند، اگرحتی دانشمند نیز بشوند، اغلب خالی از هر نوع احساسی انسانی خواهند بود و اغلب جنایتکاران و دشمنان انسان اند، دکتر مهندس های جنایتکار و وحشتی و پزشک احمدی ها و شکنجه گران انسان، سادیستی های کهریزک ها و ملا های حاکم بر سرنوشت مردم ایران اغلب از میان آنهایند، و فکر می کنید، چرا، در یک سیستم اجتماعی وحشی بصورت میلیونی، چرا ملا ها این چنین بی رحم و قاتل و دزد و جنایتکار و شکنجه گر و دروغگو یند؟ در مقابل چشم جهانیان دروغ هائی می گویند که خودشان نیز در همان لحظه منکر آنچه که گفته اند، می شوند، مدام بصوزت تکراری، هاله نور را مدعی می شوند و منکر می شوند، اری قربانیان توحش از میان فرزندان اینگونه خانواده ها و محیط انسانهای بی انسجام روحی و فکری و متناقض به لحاظ عناصر شخصیتی، بیرون می ایند، آنها محصول اینچنین فرهنگ متناقض و ضد ارزشهایند، در یک کلام، کم فرهنگ یا بی فرهنگ و بدون احساس دوست داشتن بوجود می ایند، زنان سرکوب گشته، قربانی در فاحشه خانه ها و خانواده های فقیر، ممزوجی از لحاظ طبقاتی ـ فرهنگی، با همان حالت و احساس اضافی بودن و مزاحم بودن و بی ارزش بودن و آغشته به تنفرها و تحقیر ها و احساسات سرکوب گشته و تحقیر شده اند، مملو از تنفر نسبت به اطرافیان …. خود را انسانی قربانی و جنایتکار بلقوه می بینند، و شکنجه گران و قاتلان حقیقت و دشمنان انسان از میان آنها بیشترین شانس و امکان را دارند، بقول مارکس در جامعه، هر طبقه ای که به قدرت می رسد، نیرو های خویش را سازمان می دهد، ملا ها و استثمارگران از میان اینها توحش را سازمان داده اند، … اساسا، تا سه سالگی اساسی ترین عناصر شخصت انسان شروع به شکل گیری می نماید، حتی پیش از تولد که سیستم عصبی انسان بطور کامل شکل گرفته است، پرورش شروع می گردد، من عمرمحمدی با شناختی حدود چهل ساله که از چند تائی از این نوع انسان نماها دارم، با فاکت ها و شنیده هائی درست، که از فامیلها و اطرافیانشان دارم، بعنوان نمونه این خانم نامحترم هنگامی که هنوز در قنداق بوده، حدود سه ماهگی، که پدرشان در اثر تصادف رانندگی فوت شده است، متاسفانه، این بیچاره، و بی پناه از آن زمان قربانی آن جامعه وحشی ایرانی گردیده است و بوده است، برادرش که معتاد شد و در اثر مصرف بیش از حد بازهم یک قربانی دیگری بود و بقیه حال و روز بهتر و سرنوشت بهتری ندارند، تصور نمائید، فردی بدون پدر و بی مادر، بی خانواده بزرگ شود، بهتر از این انتظاری نباید داشت، زیرا بعد از مرگ پدر، مادرش رفت و با مردی دیگر ازدواج نمود که آن مرد همان عموی این خانم می باشد، فرهنگ توحش را در اطراف این قربانی تصور نمائید،….آن عموی شوهر جدید مادر، این موجودات اضافی را قبول نداشت و انها را نخواست، دختر خانم و بقیه فرزندان ول شدند، تصور کنید، در اینجا من یکی را بعنوان نمونه از یک جامعه وحشی در نظر دارم، نمونه بسیاری های دیگر بقیه مردم در آن جامعه در نظر می گیرم، شخصیت این چنین کودکی که فردا در جامعه باید وارد شود و انسان … شود، و انسانهای دیگری را پرورش دهد، با ان شرایط توحش در آن جامعه درنده ایرانی و اسلامی چه محصولی بار می اید و حاصل می شود ؟ حاصل اضافی بودن ایشان در نزد مادر حقیقی و عموئی که می توانست جای پدر را داشته باشد، اقامت اجباری موجودات اضافی نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ را با خود داشت، و نتیجه این چنین رفتار غیر انسانی از این چنین محصولقربانی توحش بسیار طبیعی است، اولین احساس ناگفته ولی قابل لمس و طبیعی برای او، ساخته شدن موجودی تهی از احساس دوست داشتن، نسبت به اطرافیانش است، انسانی خالی از تعلق خاطر، بدون انسجام صمیمت خانوادگی و بیگانه از محیط خانواده، بی باور به هر موجودی بنام انسان، که تا عمق تحقیر مقام انسانی در وجود این افراد نفوذ می نماید، فرصت جوئی های حقیر محصول فقر از هر نظر، گدائی به منظور رسیدن به هدفی رذیلانه و تحقیر شدنی همیشگی و منظم، که جزئی از زندگی درونی اش باید می شد، و شد، و بود و اینگونه نیز بار آمد و بعنوان موجودی اضافی و بی همه چیز، که فقط بصورتی تصادفی و غریضی زنده بودن، بدون کوچکترین احساس علاقه ای نسبت به محبت و دوستی و خانواده و اطرافیان، چیزی که در عین حال و در عمق نا آمیدی، انسان بودن برایش روياء بود …تنفری حاصل عصبانیتی همیشگی و دائمی از همه، از مادر تا خواهر و برادر و جامعه و دوستان و همه کس و همه چیز، تصور کنید که، این خلاء روحی را، برای او تمامی هستی و اطرافیان فقط تنفر بود و هست، هم چون چنگ گربه هر گاه که لازم اید، بیرون می جهد و نمی پرسد تو کی هستی …می زند و اگر لازم به خودفروشی روحی گردد یک فاحشه جسمی یا روحی به اسانی تن در می دهد، به شرایط بستگی دارد ، فرهنگ و مناسبات این چنین موجودی در صحبتها نیز در زندگی از همه کس و همه چیز با تنفر یاد می نماید و بیان می دارد، رفتار نموده و می نماید، ولی در عین حال، بعلت ضعف موقعیتی می بایست تملق همه چیز و همه کس را می گفت و می گوید، در تمامی حرکات و طول زندگی اش این رفتار را به خوبی می توان دید، همه بد و دشمن اند، اما او اگر با هر یک از آنها کار داشته باشد، بله حقیرانه ترین محبتها را گدائی می کند، گریه و شیون و تمنا و تملق براه می اندازد، اشک می ریزد، در عین حال گدائی و تملق و تمنا و ارزو، به جای تشکر، از درون فحش و بد و بیراه می گوید…. بازتاب این رفتار را نیز در رفتار پسرانش به خوبی می توان دید…. برای انها باید همه چی طبق نیازحقیرانه، طبق سلیقه او خوب باشد و هست، اما همیشه آلوده به تملق، دروغ، ریا، تظاهر، است، زمانی که خرش از پل عبور می نماید، در یک چشم بر هم زدن همانند، ورق زدن کتاب عوض میشود، تبلور توحش جامعه ای درنده، بی ثبات که بصورتی واقعی تار و پود سراسر وجودش است، محصولی از شرایط زیست مملو از توحش جامعه ایرانی اسلامی، خود بنگرید به سقوط ازاد اخلاقی مردم ایران، اینگونه محیطی برای قربانی توحش، ادمی به غایت ترسو و فرصت طلب و متملق بار می اورد که حاضر به یک اعتراض ساده به شرایط زندگی خودش هم حتی نیست، ترس برایش طبیعی است، زیرا غرور و زندگی درونی اش را ویران نموده اند، مانع از هر آموزش و دانش و علاقمندی و درک ضرورت و زندگی است، کتابها را در جلو چشمانش می سوزانند و خمیر مینمایند، او مانند گوسفند نظاره گر بیتفاوتی بیش نیست، برای او انگیزه ای برای دفاع از حقیقت وجود ندارد، کدام حقیقت؟؟ برای او همه چی دروغین است، نا امیدی است، توحش است ، تنها غریزه هایند که عملکرد دارند، فرار به سوی اروپا بهترین راه حل است، هر کاری برای رسیدن به هدف توجیه گر است، فاحشه های به انتخاب خود قربانی نیز از اینگونه اند، دزدهای غارتگر زندگی مردم نیز منطبق بر هم ((منظور من در اینجا، انان که برای سیر نمودن شکم زن و فرزندانشان مجبور به دزدی یک قرص نان هستند، نیست، نه!! هرگز!!)) بلکه، شکنجه گران و ملا ها و دروغگو هایند، در چشمانت می نگرند و بی شرمانه دروغ می گویند، اگر اعتراض کنی، تو مقصری، تو بزه کاری، تو خلاف کاری،تو مجرمی، تو دیوانه ای، و تو به امنیت ملی صدمه زده ای، از این نظراین بسیار سطخی و بی مایه، و بیسواد و خالی از فرهنگ های انسانی، آری اینها، اگر چه از وجود توحش در اطرافشان بعلت ضعف و زبونی هایشان و یادآوری آن ستم ها و ترس های نهادینه شده در وجودشان از دیدن تصویر و گذشته خویش گریزان اند، آن محیطی که تداعی کمبود های دروان کودکی شان است، و بسیار رنج ها است که از آن با خود دارند و می برند، به همین خاطر از سر ناچاری به جای مبارزه و تلاش مملو از غرور برای همراه بودن با زحمتکشان و انسانهای ازاده و تغیر سیستم اجتماعی جنایتکاری که فرد قربانی را به این حال و روز انداخته، بر عکس همراه جنایتکار می شوند ….در اثر مفلوکی و حقارت، جاسوسی و سلام برادر و تحقیر خود رفت و امد به وطن و سلام خواهر ترحم را گدائی می نمایند، رژیمهای مذهبی استثماری این چنین جامعه ای را می خواهند، فکر می کنید چرا این همه سرکوب همراه با خفقان و سانسور و توحش و دین و مذهب، مکمل استثمار است؟ برای اینکه قربانی چه در زندان و شکنجه گاهی مثلا بنام اوین و … یا در جامعه که آن هم زندانی است نسبتآ بزرگتر، فرد قربانی در برابر همه چیز خود را مفلوک و بیچاره می یابد، تفاوت در این است، در عین حال در جامعه شرایط به او یاد داده است که در برابر همسایه خدا را شکر نماید و گور بابای بقیه، وانمود کند، که نه، اینگونه نیست، او بهتر از این است، تنها تفاوت زندان و بیرون از زندان، یا زندان دو طبقه، یکی جامعه و دیگری زیر زمین شکنجه گا ها، در این است، که در عین گدائی ها برای رسیدن به هدفی حقیر به قیمت خرد نمودن شخصیت زندانی اسیر و در بند زیر سم این جنایتکاران در جامعه بزرگتری بنام شهرها و در زندان بنام اسیران دربند است، بی دلیل نیست که ازادگان زندانی می شوند و دزدان ازاد، بر اثر تنفر از زندگی که در درون این انسانهای مریض و قربانی نهادینه است، از مجموعه اینها، ابتذال محیط و خانواده و جامعه و جامعه جهانی رقم می خورد، در هر دو زندان، بیرون و درون اوین، این رنج درونی ایشان اگر شامل حال دیگران شود بهتر است، به جای دگر خواهی پس بیا زرنگ باشیم، با زرنگی بار و مشکلات را بیندازیم بر دوش همسایه، دوست و همراه و دیگری … با هرکسی که در ارتباط با ما قرار می گیرد، تفاوتی ندارد، زرنگ باش!! بد شانسی این چنین موجوداتی، که از بدشانسی، (( که این کلمه محاوره ای، کلمه شانس، بی معنی ترین کلمه است، آنها همدیگر را مییابند)) بسیار بدتر است، این که با کسانی همراه و شریک و رفیق زندگی می شوند، که از خود این بیچارگان بیچاره تر و مفلوک تر اند، سرگروهبان قندالی های مزدور … واقعا که باند ها و دزد ها با هم کبوتران با کبوتران و باز ها با باز ها پرواز می نمایند، بگو دوستت کیست تا بگویم خودت کیستی، مصداق پیدا می نماید …برای اینگونه ادمک ها هرگونه تلاش و کوشش در رابطه با مسال علمی و اجتماعی و فعالیت برای بهتر نمودن شرایط زیست، بسیار طبیعی است، اگر با تفسیر و کلمه دیوانه و حماقت از سوی ایشان روبرو شود و می شود، و این نوع رفتار اشکالی ندارد، لذا دروغ و فاحشگی و تملق و تمنا و مردم و خود فروشی و هر نوع فرصت طلبی اصل زندگی شان است … هر کاری و هر آنچه که ممکن است در رسیدن به هدف، جایز است، ایا ماکیاول را می شناسید؟ …هرکسی و هر کاری به شرطی که سودی از آن بدست اید، خوب است، بقول سنندجی ها حیز سلامت رونده، … که این رفتار و نیاز در تار و پود وجود این چنین موجودات قربانی توحش اسلام و سرمایه، تنیده شده است، کسی که در کودکی هنوز چشم باز ننموده، به خانواده ای تحمیل شده باشد، خانواده فقیری که بزور دستش به دهانش می رسید، کارمند دون پایه اداره دخانیات سنندج، و تحمیل شدن این چنین موجوداتی سربار و اضافی، فکر نکنید که فقر مادی مسئله من در این توضیح است، خود من شخصا از نوه سالگی بعلت رفتن پدرم به زندان به خاطر مسائل کردایتی، به کارگری مشغول شدم و با کار اشنا گردیدم، تابستانها عملگی ساختمان شغلم بوده است، با فقر مادی در تمامی وجودم، عجینم، در اینجا، انسجام روحی و احساسی را منظور دارم، من عمر، بعنوان پسر بزرگ خانواده از زمانی که چشم باز نموده ام و بیاد دارم مورد محبت مادر و زن عمو و خاله و عمه و پدر و تمامی اطرافیانم از دائی تا دوستانم بوده و همانگونه که دوستان و دشمنانم من را می شناسند، سیرآب محبت بوده و بی دریغ محبت نموده ام، و هنوز هم همانی هستم که یاد گرفته ام، بی دریغ همچون یک انسان تا پای جان در دفاع از حقیقت، در دفاع از حقیقت گوئی، راستگوئی و حقیقت جوئی، دروغ را با دوست گفتن، شرم مقام انسانی می دانم … که این نوع آدمها متاسفانه قربانی این کمبودها هستند، با دوست دروغگو با دشمن متملق و چاپلوس، مضاف بر اینکه، این ادمها با این چنین گذشته ای که هیچگاه خانواده ای نداشته که بتواند به او و آنها محبت نماید، یاد نگرفته اند دوستش داشته باشند، به او ارزش هدیه نمایند، لذت محبت دگر خواهی را بشناسد و به او در عمل یاد بدهند که هستی ابتدا عشق بود، سپس انسان و تمامی موجودات از آن پدید آمدند، تا فرد و انسان انسجام روحی و شخصیتی بیابد، تا مغرور سربلند و شرافتمند باشد… در یک کلام به او عناصر اساسی شخصیتی را هدیه نداده اند، دریغ و حیف، که اینها و او هیچی نداشته اند، این قربانی توحش چیزی بنام انسان نمی شناسد، این چنین موجود قربانی، هنگامی که با کسی دیگر از سنخ و مسلک خودش روبرو می شود و نام شوهر و رفیق زندگی را با خود یدک می کشند، هر دو برای عبور از زندگی نکبت بارشان در جامعه ای دریده و سیستمی وحشی، با هم تبانی می نمایند، راهی ندارند، به جز به قعر ناتوانی های و توحش در غلتند، به جز اینکه بگویند، خانم تو اسلحه زنانه ات را بکار بینداز، اشکالی ندارد تا به مقصد می رسیم، حتی اگر مدتی هم لازم شد و زیر یارو خوابیدی اشکالی نباید داشته باشد، شماره که نمی اندازد، کنتور ندارد، بعد بزن زیرش، تو دروغ بگو یارو را خر کن مهم نیست، او که بار می برد، چرا نه؟ این نوع جانواران قربانی سیستم توحش هر دو غریضی زنده اند و عادتی نفس می کشند، و زبونانه دروغ می گویند، تا نواله ای را از دیگران بتواند بقاپند و دزدی و کلاه برداری سیستماتیک اصل حیات اجتماعی در آن جامعه مملو از توحش می گردد از بالا تا پائین از رهبر با بصیرت در دزدی، تا سهیلا خانم ها و ملا های دله دزد و افتابه دزد، تار و پود این چنین جامعه ای گندیده است، هر یک به منظور رسیدن به هدفی حقیر، خود را تا حد ممکن، دراختیار دیگران قرار دادن هم باشد، اشکالی ندارد، به جامعه ایرانی درحالت سقوط ازاد بنگرید، ایا تصادفی است؟ این همه توحش و دزدی و دروغ و فحشا ؟؟ همه ازجنس و اجزای یک سیستم اند، و طبیعی است اگر جامعه ای با فرهنگ گرگ مسلک و درنده خو، وحشی و عقب مانده، دارای این چنین محصولاتی باشد، و باید اینگونه باشد، اینگونه توحش و تهی بودن از خویشتن خویش، این چنین محصولی ببار میآورد، آنها باید هم اینگونه بی همه چیز بار ایند، این چنین تصوری در مورد افراد و انسانها و جامعه در پروسه ای مناسب به عنصر فرهنگی فرد و جامعه ای مریض تبدیل می شود، او که خود قربانی است، چرا دیگران نه؟ چه علاقه ای به سرنوشت دیگران باید داشت، در مجموع و کل جامعه ای این چنینی، رژیمهائی که خود محصول این چنین توحشی هستند، گویا برای دفاع از خود و برای جلوگیری از سقوط و دزدی و دورغ، به دروغ و توحش و به اعدام و قتل و کشتار حقیقت و انسان روی می اورند، انها خود محصول این چنین فرهنگی هستند و با همان وسیله همان مسیر را می روند و مانند درنده ای که در قیر و گل و لای و باتلاق گیر افتاده باشند، دست و پا می زنند و بیشتر فرو می روند، به هر رذالتی براحتی تن در می دهند، زیرا اینها با انها بر یکدیگر منطبق اند، هر چه هست با دیدن این قربانیان بیچارگی و بی غروری و رذالت، دلم به حال آن جامعه و مردم گیر افتاده در بن بست ها بیشتر می سوزد و بیش از پیش، بسیار بیش از پیش، من به درک این ضرورت مطمئن می شوم، و می رسم، که برای رهائی از دست این چنین سم و دروغ و تظاهر و دیوثی و توحش تظاهر و ریا، و خلاصی از دست این رذل ها و دیوث ها باید تار و پود این چنین جامعه ای را زیر و رو نمود، و باید این سیستم را باید شخم زد و سیستمی انسانی باید بر قرار نمود، زیرا که بسیار طبیعی است، این چنین قربانیانی در آن شرایط زیست باید از خود چیزی بنام غرور نداشته باشند، تا در جامعه بشری اینگونه بی همه چیز و بی غرور و شارلاتان و فرصت طلب بار ایند، برای انسان بودن، باید ازاده بود، آزاده، نتیجه رفتار بزه کاران و دروغگوها و جنایتکاران و قاتل های بی رحم تر از هر درنده ای، ملا ها و استثمارگران روحی و جسمی حاکم بر سرنوشت و فرهنگ مردمی در بن بست و زندانی توحش و اسلام، باید نتیجه ای اینگونه زیستن و زندگی با تمامی کمبود های انسانی مادی و معنوی باشد، قبل از هر موضوعی، در محیط کودکی و خانواده و شکل گیری شخصیت انسان قربانی حاصل کمبود محبت می بایست باشد، و هست، تا دالانهای تواندر توی درون روح و جان انسان، مملو از سم تنفر و شرمندگی و احساس اضافی بودن ها با آن جایگزین شود، فرهنگ ملاها نیز اینگونه است، کسی که از زن و مادر و زنان خانواده و جامعه اش بنام نیمه انسان نام ببرد، زنی که خود را نصف انسان بداند، مکتبی که در قرآنش زن را از دنده چپ مرد بداند، ارزش زن را کمتر از یک شتر بداند، زنی که انرا بپذیرد، طبیعی است اگر شکنجه گران و آدم کش ها و دروغگو ها جاکش های جنده خانه ها لمپن ها و بی هویت های همه جانبه …. تهی از انسانیت نیز، از اینگونه باشند، و منطبق بر هم، زن یا مرد هیچ تفاوتی ندارند، مخصوصا در جوامعی که توحش تار و پود آن است … زندگی در این چنین جوامعی، دوستی و نزدیکی و صمیمیت با اینگونه افراد، با این خصوصیات، همانند زیستن در میان درندگان در جنگل و دریا، باید هم همانند پاسخ دوستی و صمیمیت نیش عقربی نه از ره کین باشد، و این آدمکها باید از دل تاریخ توحش و این آشعال دانی جامعه بی رحم و وحشی بیرون آیند و بار بیایند، که مثلا، سهیلا خانم ها بعلت ازدواج سببی، که ایشان با شناختی که از من داشت، در مورد بی دریغی و فداکاری هایم، در برخورد اولیه، با گریه و تمنا و برانگیختن احساس ترحم من پیش آمد، و بعد در مرحله ای دیگر، با استفاده از دزدی احساس ترحم من، سانس دوم نمایش را شروع نمود، در مرحله سوم، لوندی و … نقشه مند، عشوه همراه با گریه و زاری و نارضایتی از شوهر وخانواده و قربانی بودن، بزور و اجبار بعلت بی کس و کار بودن، به عقد کسی دیگر درآورده شده بودن و ناراضی و دروغ و تقلب و اظهار تمایل …. همانند یک فاحشه لوند خود را ارائه نمودن، جلو آمدن، اسلحه زنانه اش را نشان دادن، که با آن توانست از حماقت و سادگی و خوش باوری من سوء استفاده نماید، و نمود !! محض اطلاع رفقا و دوستان می گویم، کسی اگر بخواهد تمامی هستی من را با خود ببرد، باید زنی باشد همراه با کودکی که دچار فقر شده، یا اگر نیازمندی که اگر کمک لازم داشته باشد، مخصوصا اگر زن باشد، من توان مقاومت اصلا و ابدا ندارم و با شناخت چهل ساله ای که این خانم ازمن داشت، بر این مبنا، یک پالان بزرگ بر کولم انداخت و سواری اش را گرفت، …پنج هزار اویرو برایش فرستادم و هزار و دویست اویرو پول تلفنهای گوناگونش شد، بعد از سه ماه و ده روز که با تمامی وجود بی دریغ از خود و پسرانش پذیرائی نمودم، آخر سر، هنگام رفتن از منزلم، سهم غارت و دزدی هایشان را نیز از خانه ام با خود بردند، دزدیدند، و انگار از دشمن می کنند و می برند، آری از من دزدی نمودند و بردند، بعد شکایت هم نمودند، که چرا در فیس بوک نوشته ام، و حرف زده ام، باید سکوت نمایم، یک شارلاتان واقعی از جنس ملا، از من دزدی نموده اند و مدعی هستند، بی مدرک حرف زده ام ، این است فرهنگ این جانواران ایرانی ملائی همه چیز خوار و به خاطر چس مثقال چریدن و ریدن در مستراحهای اروپا یک شبه بهائی، مسلمان، مسیحی، و … بقیه اش را خبر ندارم، می شوند، یک فاحشه به لحاظ مسلکی و مرامی و مکتبی و شخصیتی، … کسی که به این آسانی تن به فحشای عقیده و مرام و دوستی و دشمنی می دهد، و دو آتشه از آن چه که تا دیروز قبول نداشت، امروز انگار خود خودش است، در چشمانت می نگرد و انگار این شخص همان فرد دیروزی نیست، که این چنین از آن چیزی که تا دیروز در مخالفت با آن حرف می زد و سینه چاک می داد، امروز دفاع می نماید، و فردا از چیزی دیگری، مخالف آنچه که تا دیروز از آن دفاع می نمود، در کمال بی شرمی باز هم رنگ عوض می نمایند، انگار مامور خدای خداها است، بعد از مدتی دیگر از آن قبلی بر می گردد، باز هم یکی دیگر را و باز هم با همان شدت دفاع می نمایند و جرات نداری بپرسی فلانی این همه رنگ عوض نمودن ها، در این مدت بسیار کوتاه، حداقل درجلو چشم ما هم که شده، مقداری کوتاه بیا، ما که می بینیم … احمدی نژاد و هاله نور و خدا هم کارگر خمینی و بقیه ملا ها را بیاد اورید، این چنین نیمه انسانهائی فاحشه مسلک و فاحشه سیاسی، یک جنده قربانی در جنده خانهجامعه ای بیگانه از خود و یک ملا، اینها بسیار حقیر تر و کمتر اند و بی ارزش تر اند، زنان قربانی در جنده خانه ها را من جنده نمی دانم، بلکه فاحشه هائی را که اگاهانه مزدور اند منظور دارم، نتیجه طبیعی این چنین رفتار و تربیت و پرورش و عدم تعلق خاطر و شخصیت و احساسات شکل نگرفته در زمان کودکی، بهتر از این نمی شود، باید یک فاحشه مرامی و مسلکی ((اگر مرامی داشته باشند؟؟ ))… به تمام معنی باید بود، این فحشا از هر فحشائی بسیار بدتر است، یک شبه فاحشه روحی و احساسی گشتن و به هیچ چیز و هیچ مرام و مسلکی هیچگونه اعتقادی نداشتن، و در ضمن به خاطر ماندن در اروپا از آن چه قبول ندارند دفاع نمودن، تصور کنید، عمق فاجعه تحقیر مقام انسان را، این چنین افرادی برای چه کسی و کجا می توانند قابل اعتماد یا قابل اتکا باشد و باشند؟؟ کسانی که گوزیدن و حرف زدنشان یکی است، اینها فقط بدرد شکنجه گران می خورند و …مزدوران داعش … من بعلت سی سال دوری از آن جامعه بصورتی ارگانیک، با این چنین ادمی و ادمهائی سر و کار بسیار کمتری داشته ام و به تصور اینکه عن شاه الئه گربه است، از ظن خودم شدم، یار و یاور آن چنان قبر و امام زاده ای و انسان نمائی که در آن گوه سگ و فاضلاب جامعه ای وحشی، چیزی بنام سهیلا در ان چال نموده بودند، متاسفانه، من را باز هم از پیشینیان افریدند، باید هم باید از این فرهنگ بی همه چیزی و توحش و دروغ و تقلب و ریا و بوگند فحشای استثماری اسلامی ایرانی، این چنین آدمک ها و رفتار های گندیده ای بیرون بیاید، باید طبیعی باشد، زیرا هیچ چیزی تصادفی نیست، همه چی در هستی قانونمند است، … همانگونه که انسانهای راستگو، اغلب نترس و بی باک و سرفراز و شرافتمند اند و ساده اند، مملو از عشق به انسان اند و مغرور اند و قابل اتکا و قابل اعتماد با تمامی ضعف ها و کاستی هایشان، مدام درحال تکامل و دگر گونی اند، آری ستوده باد غرور، ولی برای آنها این نوع انسان بودن ها دیوانه اند، …انسانهای ترسو و بزدل و دروغگو مانند این محصولات اسلامی تحقیر گشته، بهتر از این نمی توانند باشند… اینها از ایران اسلامی واقعا که تمدن اسلامی و ایرانی با خودشان آورده اند… برای چس مثقال چریدن حاضر به هر نوع فاحشگی مرامی مسلکی دینی اخلاقی رفتاری و گفتاری و دروغ و تقلب جسمی و روحی هستند، در خارج مسیحی میشوند و مبارز و جان بر کف مسیح، دوباره بسوی وطن و دولا خم شدن و سلام برادر و سلام برادر، لچک اسلام و تحقیر مکتبی، همانگونه که امروز نیز در کلیسا ها درست مانند خواهر زینب های محیط اسلامی شان، سلام برادر و سلام خواهر و نیایش برای عیسی مسیح و روح القدوس مشغول اند …. هستند، با صدای بلند تکرار می نمایند، خدایا ما گوسفندان تو هستیم، که گوسفند صد شرف دارد به شما، هزار بار ارجحیت دارد بر شما، …. خلاصه، در یک جمله، ابتدا خانم خود را متمایل به زندگی مشترک و طرفدار دانش و انقلاب و طرفدار تکامل و فعالیت و آموزش و هنر و… نشان داد، بعد از سوء استفاده، و چریدن، انگار ارث بابایش را پیش من داشت، بعد از این همه فداکاری و کمک به امدنش به اروپا، باز هم بدهکار او بودم، سهم خود از ارث ننه اش که درحد افتابه و پرده مستراح بود و وسایلی درحد استکان نعلبکی بود، همراه با پول نقد، در همدستی با پسرانش بصورت دزدی از خانه من برد و رفت . شکایت هم نمود که عمرمحمدی اتهام زده است و مدرک ندارد، اگر می گرفتم خوب درک بود، مدرک ندارم، مدرک من شرافتمندی و صداقتم است که برای انها نا اشناست، آفتابه دزدی و پتو استکان و نعلبکی و بشقاب و دوری و این جور چیز ها چه مدرکی لازم دارد؟ من در ایران در شهر های مختلف در زمان مخفی زیستن هایم، بارها تمامی زندگی ام را گذاشته و فرار نموده ام و بارها تمامی وسایل خانه ام را به جا گذاشته و در رفته ام، هنوز هم با صدائی بلند فریاد می زنم، حرامزاده ها هنوز زنده ام، عادت دارم به این نوع رفتار اسلامی ها

سرنگون باد سیستم توحش اسلامی استثماری ملائی حاکم بر سرنوشت مردم ایران

ستوده باد غرور و شرافتمندی انسانی، که فقط در بودن برای دیگری معنا دارد،

برقرار باد سوسیالیزم

عمر محمدی

جمعه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ برابر با ۲۲ آوريل ۲۰۱۶

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s