داستان گرگهای مختلف، امروز به محلی از تاریخ رسیده ایم که حیوانات درنده باید به انسان محصول سیستم های درندگی باید بگویند کل الی !! تو دیگه چه جانوری هستی؟

گرگی که بهتر از بعضی از انسانها بود

Omar Mohammadi·Mittwoch, 10. Februar 2016

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﻧﺎﻟﻬﺎﯼ اروپایی یک ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ در مورد ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ را ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩ. نشاﻥ می داد یک ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ یک ﺳﺮﯼ ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ یک ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮنموده ﺑﻮﺩند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ یک ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ یک ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻﺷﻪ ﻯ ﻣﺮغ ها ﺭﻭ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ در این موارد ﺍﻻﻥ می رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺭا می آورد؛ تیم تحقیق، ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ یک ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ حاوی مرغها ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺍﻭﺭﺩند ﺗﻮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﻭ مرغها را مخفی ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ یک ﻣﺎیع ﺍﺳﭙﺮﯼزدند، ﺍﺛﺮ ﺑﻮی محل و مسیر مرغها را، ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﺩﻧﺪ. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ دیگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ ﻭ ﻫﺮچهﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ را نیافتند. همه جای ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ کشیدند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ آن ۷-۸ ﺗﺎ روباه همراه، ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ. جالبی موضوع ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ و هول هولکی و عجله ﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺍشتند ﺩﻭﺭ می شدند ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ ﻣﯿﮑشید!؟ محققین ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ متصل شده به روی گودال، ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ نمودند ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ ها ﺭا دوباره ﺩﻳﺪ. ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ ها ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ حاوی مرغها ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوی مسیر جابجایی مرغها را با اسپری از بین بردند. ﺭﻭﺑﺎه ها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند، باز هم ﻫﺮچه ﮔﻮﺩﺍﻟﻬﺎ ﺭا ﮔشتند ﻭ ﻫﺮ چقدر ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪند مرغی نیافتند، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ دیگرﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ، یک ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند ﺩﯾﺪند روباه ﻣﺮﺩﻩ…! ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ پس از ازمایش و کالبد شکافی معلوم شد، ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩ…!!! * ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ می کند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺰند ﻭ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ…. ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮد….!! بسیار اند که ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ می آورند و انرا بنام زرنگی به خودشان قالب می نمایند، ﺟﺎلب اینکه ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ هایشان آﺷﮑﺎﺭ می شود، ﺍﺻﻼً ﻭ ﺍﺑﺪﺍً ﺧﻢ ﺑﻪ آﺑﺮﻭ نمی آورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎﮐﺘﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭهمان مسیری است که شروع نموده اند… ﭼﻘﺪﺭ زشت است ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺍﺯﺵ ﺩﺭ ﮐﺮﺍﻣﺖ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﭘﯿﺸﯽ ﺑﮕﯿﺮند. ان هنگامی است که اسلام بر جامعه حاکم شود و فرهنگ مسلمانها و دین و مذهب، قوانین روابط میان انسانها را تعیین نماید، آن گاه مبنای تمامی روابط میان انسانها می شود تقییه کردن خمینی و اسلام و دروغ و ریای شرعی . مردم امروز ما محصول این فرهنگ اند . دروغ، مادر تمامی بزه کاری هاست.

.Omar Mohammadi·Mittwoch, 10. Februar 2016

داستان گرگهای مختلف، امروز به محلی از تاریخ جامعه مان رسیده ایم، که بسیاری از حیوانات درنده، به انسان محصول سیستم های درندگی باید بگویند، ستاره سهیل خانم!! تو دیگه چه جانوری هستی؟ تو از کدام قفس توحش در رفته ای؟  که در جواب انسانیت و ترحم و محبت ….گاز می گیری، دروغ می گوی؟؟ از منزلی که در آن از تو پذیرایی نموده اند، دزدی می کنی و کلک می زنی!! عمق دنایت و توحش فرهنگ فقر و بیچارگی ات را می نمایانی …. تف بر تو و بر فرهنگت، نامرد نا انسان نمک نشناس، محصول فرهنگ خمینی و دروغ و ریا و توحش اسلامی های بی پدر و مادر، البته کسی که اگر در خانواده ای منسجم بزرگ می شد، شاید اینگونه مانند تو نمی شد و نمی بود، تو که پدر نداشتی تا محبت و دوست داشتن را بشناسی، و انسجام خانوادگی داشته باشی، و یا اساسا اعتماد و اتکا را بشناسی، مادرت نیز هر روز در جایی بود و تو پیش پدر بزرگت بزرگ شدی و از محبت و مهربانی و اعتماد به نفس و تعلق خاطر و دوست داشتن و بی نیازی، و انسجام احساس، و بودن در یک جمع که به ان خانواده و جمع تعلق داشته باشی، بی بهره ای، باید هم اینگونه باشی، از تو مانند ها، بهتر از این نمی توان انتظار داشت، من احمق بودم که دلم سوخت، مدام دلم برایت می سوخت و بیاد بیار که بهت دلگریمی می دادم و فکر می کردم واقعا دلتنگ و بیچاره ای اما متاسفانه در آن سیستم توحش امثال تو فراوان اند، همیشه در فکر این بودم که چه کمکی به تو می توان نمود، بی همه چیز، گریه های اشک تمساحی ات را بیاد بیاور، باید از خودت شرم کنی، که نمی دانی شرم به چی می گویند. بی همه چیز خمینی صفت دروغگو،  کارچاق کن ها و دلالان محبت، نسبت به تو مانند ها بسیار شرافتمند تر اند . .

در ریاضی هم اصلی هست، که می گوید، مثبت در منفی، نتیجه می شود، منفی …طبق این اصل، انگار خوبی با تربیت نا اهل نتیجه می شود، بدی

این ادمک ها پس از دزدی و کلاه برداری از من و منزلم، رفته اند بر علیهه من در پلیس شکایت نموده اند، نتیجه ادامه آن و پیامد های آن با خود انها خواهد بود، تا آخر خط خواهم رفت ، در تمامی زندگی ام در هنگام کار و زندگی در جامعه شاهی و خمشاهی با انسانهای بی سر و پا و لاشخور و دورغگو و طماع و کلاه بردار لات سرو کار داشته و به فراوانی روبرو شده ام، بسیار فراوان سر و کار هم داشته و در میان این درندگان بزرگ شده ام، اما برای اولین بار در تمامی طول زندگی ام، با این چنین ادمهایی روبرو گردیده ام، برایم تازگی دارند، باور ناکردنی است، با تربیت نا اهل، انگار این اصل ریاضی کارکرد دارد … بعد از سه ماه اقامت خانم س. و پسرانش. ف. و ف.، در منزلم، بعنوان مهمان و بسیار طبیعی است، بیدریغ از هر نوع مخارجی که در یک منزل صورت می گیرد، از سوی من، … پس از رفتن انها از منزلم، بعدا متوجهه شدم که وسایلی را آنها با خود برده اند که به انها تعلق نداشته است . و این برداشتن ها نمی تواند تصادفی صورت گرفته باشد، زیرا یکی دوتا نیستند، از خانه من وسایلی را با خودشان برده اند، که سه ماه از خانه و وسایل مربوطه استفاده نموده اند، در آخر سر هر چه که لازم داشته یا نداشته اند، و توانسته اند، دزدیده اند، با خود به سرقت برده اند، اری درست نوشته ام، دزدیده اند، که ارزش آن وسایل در حد پرده مستراح و آفتابه هم نیست … اما انگار از منزل دشمن است، ببر و در اشغالدانی پرت کن، چیزی در این حدود، از جمله سلیپ هایی که دخترم به عنوان هدیه تولد به من داده بود و باز نشده بودند، هم چنین، از جمله بسته های جورابی که باز نشده بودند، خود من خریده بودم، از حمله پتوی مندرس و کهنه ای که ارزش چندانی نداشت، وسایلی دیگری در این حدود، کاسه و بشقاب هایی که ارزش مفت هم ندارند، … اما، ببر از منزل دشمن است، ببر، استکان ها و قوری های بی ارزشی که قیمت انها در حد یک دو اویرو است و بسیار خرده وسایل دیگری در این حدود، که این همه دزدی نمی تواند تصادفی صورت گرفته بوده باشد، این آدمک ها، واقعا محصول رژیم خمینی اند، باور ناکردنی اند، و شاید بعضی از دوستان و رفقایی که من را نمی شناسند، فکر کنند من تهمت می زنم، جهان درگیر چه مسایلی است و من با چه چیز هایی سر و کار دارم، اما، شرافتمندانه، آنچه می گویم عین حقیقت است، شرافتمندانه نیازی به دروغ گویی ندارم و دروغ نمی گویم، اتهام غیر شرافتمندانه حتی به خمینی و دشمنم نمی زنم، تنها اشکالی که هست، من به سکوت حتی در مورد بی ارزش ترین مسایل نیز، تا حد ممکن عادت ندارم، تنها ایراد من این است، داد می زنم، فریاد می کنم و از بعضی اتهامات نمی ترسم، می گویم و فاش می گویم، بگذار اتهام نیز بخورم، حداقل خود دزدها و رذل ها و خود من به خوبی می دانیم چه می گوییم، که دروغ نیست، و چه چیزی حقیقت دارد، همین برای من کافی است، سکوت من در برابر رذالت، هر چند کوچک و بی ارزش، یعنی تسلیم رذالت شدن در همان حد به همان کوچکی، این کارهای کوچک اینها به کوچکی خودشان درست همانند و فتوکپی همان غارت های بزرگتر هایشان یعنی خمینی ها و ملا ها است، ماهیتا یکی اند، اندازه ها تفاوت دارند… گدا های رذل … گرسنه های بی شرم، پس از سه ماه اقامت در منزلم و آن همه خدمات و پذیرایی و رستورانت و کافه و محبت ها و ان همه تلاش برای آمدنشان به المان، که سالها تمنا می کردند و تلاش می نمودند، هنگام رفتن از منزلم به جای تشکر با غارت کردن از منزلم رفتند، بقول کوردها هر چه به کون خدمت کنی به جای تشکر در کف دستت می گوزد، من با چه ملاهای بی شرمی سر و کار داشته ام . بقول کردها با دیگ که بنشنی و سر و کار داشته باشی یا چرب می شوی یا سیاه، این داستان را تا اخر بخوانید، نمونه ای از فرهنگ این قربانیان توحش اسلام را ببینید، تا آخر بخوانید، لطفا، که، مصداق ضرب المثلی هست عربی، که می گوید، بگو به من، با تو چه خوبی کرده ام؟؟ که تو با من بدی می کنی ؟؟ عین این داستان واقعی که اخیرا به سرم امده را، چاشنی ان موضوع نموده ام تا شاید، درس عبرتی باشد برای بقیه دوستان و رفقایی که با تربیت نا اهل سر و کار پیدا می کنند، تا، با شادی فریاد بزنند که ما را از پسینیان آفریدند، تربیت نا اهل و گردکان بر گنبد واقعی است، ابتدا، من باور نمی کردم که توحش می تواند در این مردم قربانی، تا این حد نفوذ نموده باشد و نفوذ نماید، و نمی توانستم تصور نمایم که، سیستمی فاسد بتواند تا این حد انسان را فاسد نموده باشد، اما درعمل دیدم. متاسفانه، هزار بار با تاسف دیدم انچه که دیدنش، باورناشدنی می نمود. با خانواده ای که اخیرا از ایران امده اند، در مورد یک خانمی با سن بالای 50 سال که از فامیلهای همسر سابقم است و در حدود چهل سال است که دور و نزدیک هم را می شناسیم،

س. خانم، همراه با دو پسرش بنامهای ف. و ف.

من نیز دچار این مشکل خوش باوری و گول خوردن شده ام . تا اخر داستان را که بخوانید، به اصل موضوعی که می خواهم بیان نمایم می رسید.

پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد:‌‌‌‌‌ گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ و بخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌. این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار میکرد و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌. اما با اینکه ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌ گوسفندان ‌ما نمیشد‌. ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و‌ بره های‌ آنها ‌را داشتیم‌ وکاملا مواظب‌ بودیم‌، بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند. یک‌بار درغیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی ‌از ‌بره‌ها را کشتند! ما صبرکردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آنها ‌را گاز می گرفت و میزد ‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌میکشیدند، پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آنها را برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌. روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت ‌رفت‌.» این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌: درندگی وحشی‌بودن‌ و حیوانیت ‌شناخته‌ میشود‌ اما می فهمد، هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و احسان‌ کرد به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد ‌جبران نماید هر ذاتی رو میشه درست کرد،جز ذات خراب!دكتر الهى قمشه اى

و اما بشنوید داستان گرگ دیگری را که از طویله خمینی فرار نموده، ماجرایی واقعی، عین حقیقت از من، عمرمحمدی

عمرمحمدی: … باخانواده ای که اخیرا از ایران امده اند، صمیمانه و با حسن نیت کامل انگونه که شایسته نام انسان است، خوبی هایی نمودم، اما دلسوزی درمورد انسانهای کم ظرفیت یعنی بدی در حق انسانهای شرافتمند، یعنی تحقیرخود، یعنی حماقت. زیرا که، در ریاضی هم اصلی هست که می گوید، مثبت در منفی، نتیجه می شود، منفی، با تربیت نا اهل، این اصل ریاضی انگار کارکرد دارد. قدم اول، خانمی از فامیلهای سببی ام، با من تماس گرفت و از من طلب همفکری و همکاری و راهنمایی و خلاصه طلب کمک نمود، صدای گریه الود و ضعیف و تمنایی اش در بار اول که من را از خواب بیدار نمود و او را به جا نیاوردم و نشناختم، هنوز هم درگوشم زمزمه می کند، در ابتدا فورا، بدون چشم داشت و بدون انتظار و به هوای انسانیت و دوستی و اشنایی چندین ده ساله، انجام وظیفه ای انسانی، انگونه که تمامی دوستان و اشنایان من را می شناسند، همانگونه که در تمامی طول زندگی ام در رابطه با فداکاری برای دوستان و اشنایان و رفقا حتی برای کسانی که نمی شناسم و نشناخته ام، بی دریغ بوده ام، من در این مورد نیز بعد از تلفن از طرف ایشان و تقاضای کمک و همراهی و مشورت، راهنمایی و همفکری و خواهش و تمنا، آمادگی خودم را برای خدمت از هر نظر با کمال میل، ابراز نمودم، و تکرار نمودم تو برادرزاده خانم سابق منی، الان برادر زاده منی، همانگونه که بی دریغ در خدمت تمامی انسانهای دور و برم در طول زندگی ام بوده ام و دریغ نداشته ام، ((آنهایی که می شناسند می دانند))، در این مورد نیز، فورآ گفتم، باشه، به چشم، ابتدا، هنگامی که این خانم با صدایی ناشی از ناتوانی و یاس و در ماندگی از من کمک خواست، دلم بسیار سوخت و قول همکاری و همفکری و همراهی دادم، که بعداها در پروسه شش ماه و ادامه صحبتها از طرف او، بوسیله خانم س، موضوع به مسایل دیگری کشانده شد، اولین موضوع ایشان این بود، از من پرسید، رفیق زن داری؟ من داشتم و گفتم اری، بعد، ابتدا از درد بی کسی و فروخته شدن از سوی عمه اش و عمویش بزور، و به ازدواج کسی در آمدن که اصلا او را نمی خواسته و راضی به زندگی مشترک با او نبوده، گویا عاشق کسی دیگری بوده، که پیشمرگه کومه له بوده و در نبرد کشته شده بوده است، و هنوز عشق ایشان را در دل دارد و … بعد ادامه داستان فیلم هندی، و ناراضی بودن از زندگی زناشویی و مدت کمی بعدتر، ادعای جدا بودن از شوهر، اگرچه در یک منزل به سر می برند، که به خاطر بچه هایش است و می خواهد ابروی پسرانش را حفظ نماید، حتی به کتابی دست زد و قسم خورد و گفت به این قران راست می گوید، ازش پرسیدم، تو که به ازدواج راضی نبودی، پس چطور بچه دار شدی ؟ توضیحات ملا نصرالدینی می داد، منم خوش باور، دوست داشتم باور کنم، که این فرهنگ جهنم جمهوری و جنایت اسلامی بر سر دختری که پدر ندارد، بی کس و کار بوده و انگار زیادی است، چه بلایی می اورد، از نقش مادرش می پرسیدم، می گفت، مادرم بانی و باعث اصلی بود، از خواهرش که با او بدی نموده و ناهنجار است، می گفت و می گفت … من احمق به هر انچه او می گفت باور می نمودم و باوری احمقانه، و دلم نیز می سوخت، اما، راه و چاره دیگری نداشتم، و به همه این سیستم و این توحش فحش و بد بیراه می گفتم، با این سناریو من را به سوی آخور کشاند، یعنی خرم نمود. در ادامه این برنامه ها، اصل فیلم سینمایی شروع شد، ماچ و بوسه و خمار چشمی و ناز و عشوه های سکسی اسکایپی، و فرستادن شعر و پیام و عکس های مختلف بوسیله تلفن چاشنی موضوع اصلی شد، یعنی به قول همسرسابقم، البته بعد از اینکه ماحرا را برایش توضیح دادم، گفت، س. خانم اسلحه زنانه اش را بکار انداخته است، البته ناگفته نماند، من نیز کم کم بعد از حدود شش ماهی که از شروع تماس ها می گذشت، حدودا، شش هفت ماهی پس از شروع این تماس ها، به بازی هایش بی میل نبودم و تمایل پیدا نمودم با خود می گفتم که شاید راست می گوید، کم کم من هم از ناز و ادا هایش بدم نمی امد، اما بازهم بدون انتظار و توقع به همفکری و همراهی در خدمت بودم، ولی، می دیدم که می شنگدِ، اما آنرا برای زنان ایرانی در بند و زندان اسلام و با ان همه محدودیت ها و کمبودها، طبیعی می دانستم، زیرا هنگامی که انسان در بن بست گیر می کند، به ساده ترین وسایل، به دم دست ترین آنها، به خس و خاشاک نیزمتوسل می شود، یکی از این وسایل برای زنان در برابر مردان لای پا است و مسله سکس و جذابیت های سکسی است، مخصوصآ از طرف زنان، البته خوشبختانه دو نفر از رفقایم در جریان کل ماجرا هستند، دو نفر از دوستانم از مجموعه جریان و کل ماجرا از ابتدا تا انتها خبر دارند، کامل خبر دارند، و یکی از آن رفقایم که در برلین بعد از این ماجرا آنها را در خیابان دیده بود، در صحبتی که با این خانم و پسرانش در یک رستورانت مک دونالد داشته بودند، به انها یاد اوری نموده بود، که من تمامی عکس و نوشته ها را می دیدم و می خواندم، س. خانم و پسران، فقط سکوت نموده بودند، و اما … من عمر محمدی احمق، در این مورد، همیشه در فکر کمک و چاره جویی و راه حل بودم، از امکانات ممکن پرس و جو می نمودم، و بازهم خوشبختانه هستند دوستانی که این نوشته را می خوانند و می دانند و تا حدودی از تلاش ها و پرس و جو های من خبر دارند، به هر صورت، در حد توانم بیدریغ بودم، در ابتدا و از اول تا آخر، تا زمانی که کار تمام شد، صمیمانه دریغ نداشتم،آنچه که در توانم بود، صادقانه بدون چشمداشت، و بدون توقع و انتظار، به خانم س. نیزبارها می گفتم، من توقعی ندارم، در ابتدا من دوست زن داشتم و به س. خانم نیز گفتم که من رفیق زن دارم، شاید در ظاهربرای دیگرانی که در بیرون این موضوع ایستاده اند، شاید اینگونه به نظر برسد که اگر من کاری انجام داده ام به خاطرخمار چشمی های چهل قوز خانم س. بوده، اما، صادقانه بگویم، اینگونه نیست و نبوده، همانطور از ابتدا من رفیق زن داشتم،و دریافتم این بود که ایشان همسر و خانواده دارد و برای من فقط یک فامیل دور بود و اشنای قدیمی، و انجام کمک، وظیفه ای انسانی، و حتی در آن زمان از من پرسید تو رفیق زن داری و داشتم و گفتم اری، و اگرچه بعدا و کم کم از ناز و اداهای زنانه اش با ان شرایطی که می گفت بدم نمی امد، من نیز دیگر با آن رفیق زنم نبودم، مخصوصا هنگامی س. خانم که به قران دست می زد که از شوهرش جدا است و از هم جدا شده اند و با هم رابطه ای ندارند، اگرچه با هم در یک خانه هستند، صرفا به خاطر مسایلی دیگر است، در این مورد نیز باور نمودم، که این موضوع باعث گول خوردنم شده بود، که اگر در یک خانه با هم هستند، مهم نبود،…در مسیر کمک به انها، زحمت کشیدم، پول و زمان صرف نمودم، من 5000 اویرو نقد به خود خانم دادم، به اضافه حدود 1200 اویرو پول تلفن به خاطر این خانم پرداختم، وقت گذاشتم، حمایت روحی و معنوی نمودم، تلاش کردم و انها را بقول خودشان در شرایط بدبختی روحی و شرایط بد معنوی در حد توانم کمک نمودم، تا نجات یابند، ان خانم گریه می کرد و لابه، گویا دچار آشفتگی روحی شده بود و خانواده شان متلاشی شده بود و ارامش ندارند و داستان سرایی ها… من واقعآ دلم می سوخت، انها را به زندگی امیدوار می نمودم، گاهی شوهرش از همکاری و همفکری و تلاش من تشکر می نمود، می گفت خانم س از زمانی که با من در تماس است، حال روحی بهتری پیدا نموده، من تعجب می کردم که رابطه شوهر و تشکر نمودن با حرفهای آن خانم با هم خوانایی ندارند، اما بازهم چشمانم را می بستم، عن شاه الیه گربه است، س. خانم مدام هنگام صحبت های اسکایپی اصرار می کرد که گویا از شوهرش جدا شده بوده و هیچگونه رابطه ای با شوهرش ندارد، این تناقض را نمی دانستم چگونه است، مدعی بود شوهرش ادم بسیار بدی است، از روز اول هم ازش بدش می امده، از این قبیل مسایل، من گیج شده بودم، که این تناقض برای چیست؟ اما بازهم به خودم می گفتم در ایران مردم اینگونه اند، مملو اند از دروغ و تناقض و این یکی نیز، یکی از آن قربانیان است، این خانم، عامدانه مرتب برایم مسایلی را که خصوصی بود، توضیح می داد، ایشان بارها این مسایل خصوصی را تکرار می نمود و بر انها اصرار داشت، برای خودش قرار داده بود و تکرار می کرد، که می اید و با من زندگی می نماید و امکانات می سازد، حتی از خرید خانه صحبت می نمود، که من می گفتم، اگر ممکن شد، باشه، از طرف من اختلافات فرهنگی و هم سطح نبودن ها به لحاظ های گوناگون مطرح می شد، و از طرف ایشان کمک به یادگیری و سواد و اموزش و زبان و مسایل دیگرمطرح می شد، حتی موسیقی و دف و غیره و من ابتدا اصرار داشتم دف بخرد با خودش بیاورد این یکی را حداقل تمامی اعضای خانواده اش می دانند و لابد بهم خندیده اند، در جواب اصرار های او می گفتم، عجله نکن و صبر کن، ابتدا بیا بعد تصمیم بگیر، باید بیاید و باید دید و بعد تصمیم گیری و اگر ممکن شد، شاید بتوانیم و بتواند با من با هم زندگی کنیم، اگر هم ممکن نشد، خوب نشد … من وظیفه ای را که قول داده بودم تا اخر در خدمت هستم، که من می گفتم اگر امدی و خواستی و شد و ممکن شد و مایل بودی و از من خوشت امد و اگر و اگر و اگر های فراوان می شمردم، از ایشان اصرار های دو سه فوریتی بود و به من حواله می شد، از من می خواست بگم دوستش دارم، عشق عظمت است، اضافه می فرمود، من اگر عاشق بشم دیوانه ام، من مزه عشق را چشیده ام … و از طرف من درخواست صبر و تحمل و شمردن اگرها، اگر امدی و دیدی و قبول نمودی و ممکن شد و خوشت آمد و بسیار اگر ها، شاید بله، باشه، درسته، عشق بالاترین احساس و غنای روح انسان است، عشق حد اعلای تکامل فرهنگ و روح و روابط انسانی است، معیار انسان اجتماعی و متمدن، عاشق بودن است، در آن حد از عشق است که انسان معنا دارد، بقول گورکی، چه عظمتی است دوست داشتن موجودی انسانی، که روح انسان، جان انسان در آن احساس زیبا، ایینه زندکی است، ابعاد موجودیت انسان درعشق تجلی می نماید، و اضافه می کردم که عشق برای من خدای انسانیت است و … از طرف من احمق خر شده با پالانی به بزرگی مغز کوچکم، از این کلمات و جملات عاشقانه رومانتیک رد و بدل می شد، اما ایشان اصرار می نمودند، که لازم به اگر شماری نیست، نه، از همین الان و به قران دست می زد و به خدا و به هر چه مقدسات است، که او نماز خوان است و مذهبی است و خدا پرست و دروغ نمی گوید، و گریه و زاری، داستان طولانی است، خلاصه دروغه که کره از ماسته و دروغه، که بعضی یا بسیاری ها رو راست اند، ایشان از ذجر و بدبختی و محرومیت حرف می زدند و از بحران های روحی شان و از جدایی ها از شوهر جنایتکارش و جهنمی بودن زندگی اش … و بسیار چرندیات دیگر و زندانی زندگی و جهنمی که در ان گیر نموده، من اصرار بر صبر و ارامش و متانت و حوصله و تحمل توصیه می نمودم، … به هر صورت، بعد از یک سال و نیم تماس اسکایپی ما،…هاهاها بالاخره، ممکن شد و آنها به المان آمدند، اما به محض ورود به المان، با اولین دیدار ما، بعد از یک ربع ساعت، نیم ساعت، بعد از اولین دیدار بدون حتی رد و بدل نمودن کلمه ای در این رابطه فقط با نگاه … فورآ تا نگاه کردم و دیدم گفتم، تو چرا به من دروغ گفتی ؟ این همه دروغ چرا ؟ سرش را پایین انداخت و تنها به گفتن معذرت می خواهم، اکتفا نمود و تمام شد، من از درون خودم را می خوردم که من تا چه اندازه باید احمق باشم، یک الدنگ چل قوز اینجوری من را باید به بازی بگیرد، بعدا، روابط ما از طرف انها خود را کامل تر نشان داد، معلوم شد که همه چی تمامی برنامه هایشان دروغ بوده، شاید تمامی برنامه هایشان با تبانی شوهر بوده، یا شاید نه، این نقطه را بدرستی نمی دانم، آنرا دقیق نمی دانم، اما از قراین معلوم است، شاید با هم دست به یکی کرده بوده اند، که بله، حاج خانم، ماچ و بوسه بفرست و خمار چشمی و گریه کن و نقش بازی کن، در تلفن و اسکایب که ماچ و بوسه مشکلی نیست که ضرری برای گوسفندان ندارد، خرمان فقط از پل بگذرد، کافی است، … اگر روزی زنگ نمی زدم، خانم س. فورا می گفت چی شده ؟ چرا تماس نداری؟ مشکلی پیش آمده؟ رنجیدی؟ و در آن طرف لابد، شاید، به خانواده اش می گفته، این عمر ول کن نیست، هی مرتب تماس می گیرد، اما اشکالی ندارد، ال است و بل است و شاید چیز هایی دیگر یا شاید خودشان می دانسته اند چه خبر است … توجیهات یا تبانی یا حرفها یا مسایل انطرف را خبر ندارم، نمی دانم با هم چی می گفته اند، خبر ندارم، به هر صورت، در بدو ورود به المان فورآ معلوم شد، که تمامی طول مدتی که با من تماس داشته اند، دروغ گفتند، بعدا، با همسرش تلفنی صحبت نمودم، تمامی موضوع را تشریح نمودم، باز هم در این میان من بودم که متهم شدم که دروغ می گفتم، شوهر ایشان اصلا به روی خودش نیاورد، از این نظر است که مطمینم که کسی که سی و چند سال با کسی زندگی نموده باشد، محال است که همدیگر را مانند کف دست نشاسند، آنها از کارهای همدیگر به خوبی خبر دارند و به نظر من، هر دو شارلاتان و جاکش و دروغگو و نامرد و دزد و کلاه بردار اند، در عوض ان همه تلاش و محبت و پول صرف نمودن و پرداختن، دلسوزی، وقت گذاشتن، بعد از اینکه به اروپا وارد شدند، تنها کاری که کردند، فحشم دادند و توهینم نمودند، متهم نمودند، توی چشمم نگاه می کردند و دروغ می گفتند، و تمامی انچه که به نفع شان نبود را حاشا می کردند، حاشا می کردند، و من را به مریض روانی بودن متهم می نمودند، آنها سه ماه در منزلم مهمان بودند، بعد از اینکه از منزل من رفتند به پلیس نیز شکایت نمودند، نمی دانند در خانه شیشه ای سنگ پرانی حماقت است، شاید باور نکنید، از من شکایت نمودند، که دروغ گفته ام، و ال و بل، و من نیز تصمیم دارم دنبال شکایت خودشان را تا اخربگیرم، و دنبال خواهم گرفت، تا اخر می روم، برای اولین باردر زندگی ام با این چنین مشکلی روبرو شده ام، اما،… این زن نا انسان و بی شرم، تمامی انچه را که به خود من گفته بود، حاشا می کرد، و شاید عامدانه، شاید فرزندانش خبر ندارند، و شاید با هم و آگاهانه همگام و همکار اند، شاید فرزندانش نا آگاهانه و بی خبر اند، اما هرچه هست، نا حد وقاحت، رفتار و منش این خانم بالای پنجاه و چند ساله شرم اور است، در برلین، زمانی که با خانم س. اگر تنها میبودیم، اقرار می نمود،که اری دروغ گفته، در منزل من که بودند و سه ماه مهمان من ماندند، هر از چند گاهی بازهم به ادامه همان نقش خمارچشمی های قبلی اش در اسکایپ، اما، الان و این بار در منزل من ادامه می داد، شاید برای امتحان یا شاید راضی نمودن من و یا شاید باج دادن و وادار نمودن به سکوت که داستان دارد !!…. که شاید من را ساکت و راضی نمودنی ارزان، بازهم در ادامه ادای همان برنامه های اسکایپی و خمار چشمی و گردن کج نمودن و با ناز و ادا حرف زدن و لوس بازی های بی مایه … را دزدکی از خود نشان دادن، مفت نمایی، رضایتش را بروز می داد، و لای در اتاق من می ایستاد و با ناز و خمار چشمی نگاه می کرد و شکلات می لیسید، می خورد،بازهم شاید می خواست باج بدهد یا من را بیازماید، یا خر نماید و وادار به سکوت …؟ هدفش را نمی دانم، از خودش بپرسید، من بیش از هر وقت، از دروغ و نامردی و ریا و رذالت متنفرم… دو رویی طرف انجاست، هنگامی که با دیگران بودیم، و در جمع می نشستیم، در مقابل حرفهای من فحش می داد و شامورتی بازی در می اورد و بقول معروف غش می کرد…. هنگامی که فرصتی می شد و شاید از انچه که گفته بود خجالت می کشید، او که نمی فهمید خجالت چه رنگی است، شاید، برای اینکه عصبانیت من را خاموش نماید، زیر لبی می گفت، من حرفهای فراوانی زدم، دروغ زیاد گفتم، که من فقط نگاه می کردم و می گفتم، همه را از اول تا اخر بیاد دارم، گوشه هایی از زمانهای مختلف و تمامی کلمات و از نقاط مختلف داستان یک سال و نیمه اش و جملاتش را بیادش می اوردم، و سکوت مملو از عصبانیت درونم حاکم می شد و جای کلام را می گرفت …، اینها گویا فامیل بودند و آشنای چهل ساله و قدیمی من … یک خانمی با سن بالای 50 سال با دو پسرش :… س. خانم…، ف. و ف. پسران … به جای تشکر از آن همه محبت یک سال و نیمه و دادن هزاران اویرو پول بی زبان به انها، در جواب محبت ها فقط دروغ گفتند و دشنام دادند، متهم نمودند و دروغ گفتند، و آخر سر به پلیس نیز شکایت نمودند، مدعی شده اند، گویا من مالیخولیایی هستم و توهم دارم، مدعی شده اند که عمر دیوانه است، مانند خواهرش که دیوانه است، نمی گویند که خواهرعمر در زندان زیر شکنجه و شاید تجاوز و … تعادل روانی اش را از دست داده است، و سه بار دست به خودکشی زده است، در این عرصه نیز، به جای دلسوزی در مسیر جنایات خمینی قرار گرفته اند، بی رحمی و خشونت این حیوانات درنده حد و اندازه ندارد، ….اری من دیوانه ام…، ایا خمینی و جنایتکاران دیگر، کاری غیر از این کارها می کنند ؟؟ انها نیز درست و دقیق همین اند!! اما هر یک در ابعادی مختلف، اخر سر گفتند ما فقط بدهکار پولی تو هستیم، بعدا می پردازیم، بعدآ ؟؟ عرض کردم بارها، در اشپزخانه هنگامی که تنها می بودیم، آرام و دزدکی می گفت، آری من دروغ زیاد گفتم، حرف بسیار زدم، اما درجاهای دیگر، اگر تنها نبودیم، غش میکرد و فحش می داد، شارلاتان بازی در می اورد، فحش میداد، حداقل سکوت نمی کرد، فحش می داد….و خود را به غش کردن می زد، ایرانی اسلامی اینها هستند، تا زمان یک هفته قبل از حرکت شان بسوی اروپا، زمانی که در ایران بودند، در ایران دوآتشه مسلمان بودند و اگر به کتاب قرآن دست می زدند با وضو دست می زدند، اگر قسم می خوردند، نماز می خواندند، اما، یک شبه در راه و مسیر تهران ترکیه در داخل هواپیما، پس از اینکه از تهران بسوی ترکیه پرواز نمودند، یک ساعته در مسیر تهران ترکیه به توصیه فرد قاچاقچی، مسیحی شدند، در اروپا گویا مسیحی تر از مسیحی ترها شده اند، واقعی ؟؟؟ بیا و ببین، شده اند، اما به قرآن هنوز قسم میخورند، وضوی اسلامی می گیرند و نماز اسلامی هم می خوانند و به کلیسا هم می روند، در مراسم عشای ربانی شرکت می نمایند، … ولی از گوشت خوک و گوشت حرام بدشان می اید، ذبح اسلامی می خواهند، در کلیسا نیایش برای خدا و پسر خدا و روح القدوس، همیشه مرتب پا برجاست … ولی بازهم از فروشگاههای ترکها و ایرانی ها، گوشت با ذبح اسلامی دریافت و مصرف می نمایند، آه و افسوس برای سقوط اخلاقی ملتی بیچاره تر از بیچاره و افسوس برای مغز گیجی مانند من، احمقی که در فکر کمک بیش از اندازه ظرفیت ادمکها را در نظر دارد و دارم و دیگران را بدون شناخت کافی بر مبنای ارزو و تصورات بی مایه خودم، بر پایه شناختی سطحی و تصورات چهل سال قبل، هنوز دیگران را باور دارم و تغیرات ژنتیکی اسلامی !!؟؟ و روحی و روانی این جانوران درنده دوپا را دلم می خواهد نبینم، نادیده می گیرم، نتیجه؟ در یک کلام، من خرم . این هم نوعی مذهبی بودن است وقتی که غیر واقعی می بینیم .

و بد تر از هر موضوعی، این گونه از جانوران را، بر مبنای نیاز درونم دلم می خواهد انسان بدانم. حیف !… تاوان اشتباهات گاهی بسیار گران است، این که چیزی نیست.

….عجب سر گذشتی داشتی ک ل الی، عجب سرگذشتی داشتی کل عمر، هنگامی که با تمساحی روبرو می شوی در لباس خر !! و خنده دار تر اینکه همانند داستان جویندگان طلا چارلی چاپلین که بیگ جیم،انسان را در لباس مرغ می بیند، جویندگان طلا را ببینید درد من این است،

عمرمحمدی ….برلین 6ماه مارس 2016

این نیز نمونه ای دیگر از این اعجوبه های مشتاق خارج …. در داخل ایران دو اتشه برشته مسلمان و در خارج؟ نیز نمی دانند چه باید  باشند … بی هویت های بیچاره…..قربانیان فجایع اسلام و تناقضات درونی …اینها بیش از انی که قابل تنفر باشند،  قابل ترحم اند….

خر عیسی گرش به مکه برند،  چونکه باز اید همان خر باشد

Omar Mohammadis Foto.
Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s