نگاهی به گوشه ای از علت عقب ماندگی جامعه ایرانی قبل از انقلاب

من نیز از دریچه ناسیونالیزم به مبارزه روی آوردم؛ زمانی که کودکی شش هفت ساله بودم، و امروز ؟ در شاهراه برابری و آزادی قدم می زنم

11. November 2013 um 11:09

چند کلمه ای با دوست عزیزم،  کورش خاطری

01:21Koresh Khateri                  

  کورش خاطری : شما سلطنت طلب هستین؟

shuoma seltenet teleb hestin

OOmar MMohammadi

 من (( عمر محمدی ))،  نه خیر!!   هرگز!!  در زندگی ام علاقه و میانه خوشی با سلطنت و حکومت  هیرارشی از بالا به پائین به هیچ شکل و نوعش، نه ….آآآآ هرگز ….  من اساسا حتی در زمان کودکی ام، کودکی سرکش و نا ارام و همیشه ناراضی بودم،  از مظفر نامداری یا دوستانی که همین اکنون هستند ،   در زمان کودکی همکلاسی و دوست بوده ایم می توانید بپرسید، تا سیزده سالگی نماز خوان بودم،  روزه می گرفتم، تا حدود پانزده سالگی بی علاقه به جنس خداها نبودم،  صادقانه و شرافتمندانه به خدا اعتقاد داشتم، یعنی در واقع باورش داشتم یا بهتر بگوییم،  از خدا می ترسیدم،    مخصوصا از ان اتش و جهنم و شکنجه خدای مهربان، که  اگر گناه کنم، در جهنم زیر اب دوش آنقدر نگهم می دارند و اب از بالا بر سرم می ریزند تا آن اجز زیر پایم حل شود، حال  تصورکنید چه بر سر گوشت و استخوانهایم می اید، ببین چه بر سر خودم می اید،  تصورش برایم شکنجه اور بود .   از آنجایی که همیشه انسان صادقی بودم،  هر چه را می شنیدم صمیمانه باور داشتمم،  در مجموع به لحاظ موقعیت و شرایط روحی و اجتماعی،  انسان دغل کاری نبودم،   پدر و مخصوصا مادر م، مذهبی نیمه مذهبی  نیمه مسلمان،  خودم کارگر و زحمتکشی، تحت تاثیر پذرم و یا عمویم  ناسیونالیست بودم، زمانی که کودکی شش هفت ساله بودم و کودتا های عبدالسلام عارف و قاسم و ….  در عراق، در مجله های سفید و سیاه می دیدم و پدرم در آن باره در خانه و با دوستانش حرف می زدعکس های مجله سفید و سیاه را به خوبی  بیاد دارم …. یا زمانی که هنوز به مدرسه نرفته بودم در رابطه با کوردایتی  و تاریخ جنبش ها،  پدرم لباس کوردی به من و عطا برادرم می پوشانید و از ما عکس می گرفت و برایم حرف می زد،  یا با دوستانش بحث می کردند و بسیار داستانها و تنفر از سیستم شاهی،  من در زندگی کوتاهم هیچگاه با شاه و کودتاگران و سلطنت چی ها میانه خوبی نداشته ام ، چه به شکل غریزی و ناآگاهانه یا به شکل آگاهانه که دیگر هوووووییییشششش    

 بعنوان نمونه یک بار در مدرسه سعدی روبروی خانه همیلی،  همین مینو همیلی رفیق و دوست فیس بوکی مان، در زنگ تفریح با جلال رحیمی ملکشاه  همان شاعر نامدار کرد،  و چند تا از همکلاسی های کلاس چهارم بحثمان شد،  جلال رحیمی ملکشاه،  همین شاعر نامدار کرد و کردستان،  به ملا مصطفی بارزانی فحش داد،  من هم گفتم جلال اول برو دهنت را بشور بعد بیا و نام ملا مصطفی بارزانی را بر زبان بیار،  بعد از چند لحظه ای ناگهان  او را دیدم با دهن تر از طرف حوض وسط حیاط برمی گشت،  و پرسید عمر الان می توانم فوش بدم ؟ من هم واقعآ آچمز شدم نمی دانستم چی بگم زیرا گفته بودم اول برو دهنت را بشور، …انچهره و آن لبخند از روی شیطنت و تمسخر هنوز با نیم قوز  راه رفتنش درعین امدن بسوی من و سپوال و قیافه اش را بیاد دارم،

به هر صورت؛ به نظرم ،  اساسآ در جامعه زندگی کردن و بی تفاوت به مسائل اجتماعی نگریستن،   قبل از هر موضوعی  دلیلی است بر عدم برخورداری از شرافت و کرامت انسانی، در بهترین حالت فرصت طلبی و به نمایش گذاشتن آن  عجز و زبونی است،  نتیجه تبعی آن نوع عدم درک ضرورت زندگی در جامعه ای که نیازمند تلاش و تغییر و مبارزه و درک ضرورت ها است با رفتار ناهنحار اجتماعی یعنی دروغ و کلک و ریا و نامردی و توحش و گیج بودن و در عمل به لحاظ اخلاقی نیز،  حداقل  به لحاظ اخلاقی شریک و آلت دست و زمینه ساز حکومت گران فاسد و جنایتکار شدن و بودن است،   یعنی ما مانند  تکه های قیمه های دستگاه چرخ گوشت از رحم مادر بیرون می اییم و بعد از مصرف شدن بدون اینکه زندگی کرده باشیم  سرازیر بسوی ،  قصابخانه تاریخ و حکومتها و سیستم های اجتماعی،  هر نوع حکومتی  که می خواهد باشد،  فرقی ندارد ، انسانی که برای تعیین سرنوشت خویش نمی اندیشد که متاسفانه توده های مردم در طول تاریخ به جز موارد مشخص  و در شرایط نقطه عطف های تاریخی،  به  سرنوشت شان هیچگاه  فکر نمی نمایند،  به جز چس ناله کاری نمی کنند و به همین دلیل است که اغلب مورد سوء استفاده جنایتکاران تاریخ قرار می گیرند و به اسانی به کلاه برداری و دروغ و تظاهر و ریا و تقلب و …. دریدن هم مشغول می شوند،  هیچگاه این چنین انسانهایی در برابر تاریخ، مخصوصآ به لحاظ اخلاقی نمی توانند خود را از قضاوت برهانید، یعنی از خود بیخود بودن،  مدهوش بودن، و گیج زدن، نتیجه ؟  قربانی فریب و خود فریبی ،  برای حکومت گران مرغ عزا و عروسی شدن !!  دخالت نداشتن  در مسائل اجتماعی و عدم تلاش برای حل معضلاتی که مردمان زحمتکش و کارگران از آنها همچون گره کور تاریخ رنج ها می برند، هر یک به  شکلی،  که هر کسی سلیقه را با سلیقه خویش می نویسد، و سرنوشتش را خودش در ان چارچوب و شرایط مشخص زندگی اش تعیین می نماید یکی در زندان انفرادی است و بیرون را می نگرد و دیگری در زندان و بند عمومی در شهر و دیار خویش است، و در فکر نان شب و سیر نمودن شکم خود و فرزندانش،  و یا ، ااما ؟؟  حال به شکل ناسیونالیستی آن یا در بستر  و جریانات و اشکال مذهبی یا تلاش برای بدست آوردن حداقل های مسائل دموکراتیک و یا برابری طلبی در تمامی زمینه ها،  هر زحمتی و تلاش در جهت باز نمودن این در ها ی زندان زندگی و  ویران نمودن دیوار های بلند فاصله ها و در هم کوبیدن حصار های باید و نباید ها، کاری است بسیار انسانی و شرافت مندانه و حقی است انسانی در جهت تعیین سرنوشت خویش؛  هدف را گم نمودن و در اثر خفقان و تاریک ذهنی، شبانه  و در تاریکی ها مانند دزد ناشی به کاهدان زدن  و همراه جنایتکاران گشتن و در جنایات شریک شدن ها و نواله ای ناگزیر را طالب بودن،  باز هم آن زاویه ای دیگر و داستانی دیگر است، حتی!!  در آن صورت نیز من آن پاسداری که جنایت می نماید و با گلوله و تفنگش سینه من را  هدف قرار می دهد،  بسیار شرافتمند تر از یک بی تفاوت نظاره گر می دانم؛  در تلاش برای راه یابی اگر دانش کافی موجود نباشد و گم کردن راه و اشتباه نمودن و آزمایش و خطا اگر نباشد ،  باید مانند گوسفندان خدا بدنبال مرجع تقلید و رهبر راه بیفتیم،  .همانگونه بعضی از سوسیالیستها و کمونیستها(( ؟؟ )) و مذهبیون با خلوص نیت و با صفا و صمیمیت راه جهنم را نیز برایمان فرش می نمایند،  خوب سرنوشت ما نیز،  به هر صورت این دوست عزیز من،  جناب کورش خاطری ابتدا فکر می کرد که من سلطنت طلبم،  یا شاید  تیری در تاریکی زد و توهینی محترمانه به همراه داشت ، اینها پیش داوری است و درست نیست ، اما از نظر نباید دور داشت،   بغدا خود قضاوت فرمائید،  طبق برداشت و آنتظار بعضی از دوستان،   هنگامی که به زعم آنها و به میل و زاویه ذهنشان در راستای ملت کورد یا آذری یا، فلان ملت و به ان شیوه انها راه نمی رویم، حرف و گفتار نداشته باشیم باید از دسته دشمن باشیم ، این تفکر و رفتار درست و دقیق مو به مو تفکر خمینی و شاه و سلطنت طلبان و جنایتکاران تاریخ است، که دگر اندیشی ممنوع،

 به هر صورت محض اطلاع این دوست نازنین

این نوشته را ضمیمه می نمایم  تا بعدآ شاید با هم چند کلمه ای

Omar Mohammadi

شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند,

جرم ؟ کردایتی

قسمت اول ؛

اشاره ای تیتر وار به سالهای  دهه سی و اوایل  دهه چهل در ایران

 

von Omar Mohammadi, Donnerstag, 13. Dezember 2012 um 17:16

این دوره ، همزمان است با ادامه شکست هر چه بیشتر سیستم فئودالی در شرق،  که از زمان مشروطیت و انقلابات بورژوا دموکرتیک در ایران شروع شده بود،  که در اثز دخالت امپریالیستهای تازه به نوا رسیده و در همراهی خاندانهای فئودال عقب مانده تاریخ این سر زمین،  در همنوائی با ملا ها و مساجد،  انقلابات بورژوا دموکراتیک در ایران مخصوصا،  بصورتهای ناقص و سر و دم بریده و مثله شده خودنمایی نمودند،  که همانند کودکی که می خواهد پس از هر افتادنی،  برخیزد،   اما بر پس کله اش می زنند و  دوباره می افتد،  این فت و خیز ها تا امروز هم هنوز ادامه دارد،  تا جائی که بعد از این همه سال بسیاری از خواستهای صد سال پیش دوران مشروطیت یا همان انقلابات  بورژا دموکراتیک حل نشده باقی مانده اند،   اما باز هم تاریخ سر باز ایستادن ندارد،   اگر چه با کشتار و زندان و ترور و نابرابری های ناهنجار و عقب ماندگی های وحشتناک ، به پاسداری شب پرستان ملا و دین و مذهب و استثمارگران رنگارنگ،   کشتار و سرکوب و غارت و جنایت و عقب ماندگی و توحش و بازار جنگش و کشتار انسان در سرزمینی که ما در آن باید بشکفیم و زندگی نماییم،  از جمله اعدام و  کشتار انسان در جلو چشمان مردم احمقی که خود قربانی این جنایات  اند،  خود برای تماشای سادیسم حاکم در اعدام فرزندان مردم سر و دست می شکنند،  به هر صورت در زمان شکست سیستم فیودالی، در نتیجه آن، ورشکستگی اقتصاد روستائی که به لحاظ دوران تاریخی آن زمان در ایران، مشخصا به معنای پای نهادن در عصر جدید تاریخی، یعنی سرمایه داری بود،  که بنا بر ضرورت تاریخی تغییرات اقتصادی، و بر اثر فشار روز افزون  و رقابتهای سرمایه اروپائی و امپریالیستی برای تصاحب بازار های دیگر از سالهای دهه آخر قرن 19 میلادی شروع گشته بود،  جایگزینی سیستمی جدید یعنی سرمایه داری را با خود داشت،‌ که پس از سنگ اندازی ها  از سوی امپریالیستهای تازه بدوران رسیده و حریص و فساد بیش از اندازه حاکمان قاجار و پهلوی ها،   چوب لای چرخ گذاشتن در جلو پای چرخ تاریخ انقلابات بورژوا دموکراتیک در ایران؛  آنرا ضرورتآ با نام انقلاب شاه و ملت؛ انقلاب سفید ، جلوه می دادند،  و تاریخ که با اردنگی شاهان را به پیش می راند، اینها با نام انقلاب شاه و مردم قالب می نمودند، و تاریخ پیش می آمد؛  انقلاب اصلی و مردمی و خواستهای برحق مردم را سرکوب می نمودند و انقلاب شاه و مردم و سفید و زرد !!!؟؟؟  سر و دم بریده ، ترمز نمودن  را تحمیل می نمودند،  و این مرد و رند ها افتخاراتش !!!؟؟؟ ر، یعنی جنایت و ارتجاعی بودن خود و سیستم شان  را با نام  انقلاب از آن خود می دانستند؛  تا توانستند اقتصاد روستا را  زدند و نابود کردند مرغوب ترین زمینها را میان خود تقسیم نمودند و میلیونها روستایی را به حلبی اباد ها روانه ساختند، و ارتش بیکاران یا همان لمپن پرولیاریای حاشیه تولید و لشکر خمینی و بسیار جنایات،   حال در این تحولات تاریخی اجتماعی باز هم،  با نام تقسیم اراضی بهترین زمینها را برای درباریان غصب نمودند،   و یا به فئودالها و سایر زمینداران فروختند و با پولهای باد آورده بورژوازی کمپرادور ایرانی را به نوائی رسانیدند و جامعه ای  با فاصله طبقاتی بیش از پیش را تعمیق بخشیدند، طبقات انگلی و حاشیه تولیدی را بر بستر اقتصاد سرمایه داری وابسته به جای اقتصاد ورشکسته روستائی دهقانی نشاندند،  و سازمان دادند و ساختند،  یعنی فئودال گذشته تبدیل به سرمایه دار وابسته و تجاری امروز گردید؛ دهقان دیروز؛ به کارگر  حاشیه تولید و بیکار امروز تبدیل گشت؛ که این تناقض اجتماعی طبقاتی و  این خانه خرابی میلیونی در جامعه ایرانی بیشترین وجهه خود را در شکل تناقضات فرهنگی نشان می داد؛ علت این بود که شکل کلاسیک تحولات  اقتصادی و انقلابی را از آن گرفته بودند؛  از سیاست نباید دم می زدی زیرا کشتار و بوی قرمه سبزی را که لابد شنیده اید،  به همین دلیل تناقضات گوناگون اجتماعی،  خود را در  وجهه فرهنگی و بر بستر تناقضات فرهنگی مذهبی بیشتر خود نمائی می کرد؛  بی درک و شعوری طبقاتی از یک سو؛  از طرفی دیگر به علت خفقان رضا شاهی و کشتار آزادیخواهان و روشنفکران و آزاد اندیشان  و عدم سواد کافی و زندگی روستائی و فرهنگ عشیره ای و  فرهنگ روستائی و فئودالی ایران مخصوصآ فرهنگ فئودالی و بیسوادی و  ریشه در روستا داشتنو عوام بودن،   روستایی شهر نشین امروز که در صد بسیار بالائی در حدود هفتاد تا هشتاد درصد(( آمارم دقیق نیست و ندارم )) ؛ بیسواد بودند؛   تا جایی که در انقلاب سال 57 حدود 4 درصد از مردم  ما سواد دانشگاهی داشتیم،  در یک کلام ؛ عقب ماندگی تاریخی،  نسبتآ، بیشتر از سایر زمینه ها خود را نشان می داد،  در نتیجه ؛ زمینه بهتری برای ابراز وجود ملا های دوران عهد عتیق فراهم بود،   که خود دربار و شاه و سیستم کمربند سبز دور شوروی که از مصر شروع و به مرز چین ختم می شد  را نباید از نظر دور داشت که امپریالیستها بدور شوروی به منظور جلوگیری از نفوذ کمونیزم به آن دامن می زدند، که از ارتجاعی ترین انها از خمینی و طالبان گرفته تا  بقیه … را نباید فراموش نمود، به این دلیل  اعتراضات و شکایت ها از ناگواری های ناهنجار طبقاتی بر بستر مشکلات اقتصادی،  ولی در شکل تناقضات فرهنگی و فرهنگ روستائی در تناقض با فرهنگ جدید شهری  خودنمایی می کرد،  این عرصه از درگیری . جواب به تناقضات اجتماعی،  آسان تر و دم دست ترین مینمود،  و حرکت تاریخ که نام عوامفریبانه دروازه های تمدن شاهنشاهی و یک وجب بالای زانو ر ا باخود یدک می کشید، بحزان های ناشی از فرار روستائیان به شهر ها؛  آماس حاشیه شهر ها و افزایش لمپن پرولتاریا و حاشیه تولید در اثر و رشکستگی اقتصاد روستائی، از روستا رانده در حاشیه شهر ها مانده، پدیده ای بسیار طبیعی می نمود،  که خود  زمینه بسیار مناسب تری بود برای ابراز وجود  مخالفت ملاهائی که همراه دربار بودند و از اداره اوقاف و مدارس دینی،  می خوردند و می بردند ؛  درگیری و مخالفت ملا ها با شاه از زاویه ای بسیار ارتجاعی و قرون وسطائی بر بستر حماقت و بیسوادی توده عوام؛  و دامن زدن به مذهب از سوی رژیم شاه و تقویت آنها و تشکل یابی آنها در مساجد.، در یک کلام درگیری های فرهنگی  ملاها با درباز  از جمله خمینی با اصلاحات ارضی شاهی و ترس از شکسته شدن سیستم فئودالی و آزادی زنان از قید و بند های فئودالی برده داری، از زاویه ای بسیار ارتجاعی  بود،  که خود را بعدا در تقسیم اراضی شاهنشاهی و بی خانمان نمودن کامل روستائیان و اقتصاد روستائی نشان می داد؛  در بعد از این قلاب شاه و مردم،   همراه با بردن بهترین زمینهای کشاورزی بوسیله درباریان و حکومتیان دزد؛   در نتیجه این ورشکستگی کامل اقتصادی،  درست مانند سالهای دهه 1700 میلادی در اروپا و انقلابات بورژوا دموکراتیک می توانست نقش پیش برنده ای داشته باشد اگر قدرت در دست طبقه کارگر می بود، اما ازانجایی که طبقه کارگر بیسواد و عمدتا نادان و ریرساخت جامعه ایران روستایی،  در نتیجه جای خالی را خمینی و شاه پر می نمودند و اعتراضات روشنفکران نیز بنام مجاهد و چریک  با خاستگاه ایدیولوژی خرده بورژوایی شهری(( چریک)) و روستایی(( مجاهد)) به نتیجه نمی توانست برسد،  به جز تیر درکردنی  بی ثمر،  تنش های اجتماع روستائی در ایران  بعلت ورشکستگی اقتصاد روستا،  و علاقمندی به قیام و یا شورش کردان بر بستر ناسیونالیزم کوردی و یا سایر خلقها ،  و البته برای کورد های ایرانی؛  تحت تاثیر کردستان عراق؛   مسله ملموس تر بود،  بموازات این جنبش ها و نارضایتی های اجتماعی اقتصادی در قسمتهای دیگر ایران؛  بعد ها چریکها و مجاهدین بعنوان دو شیوه بر یک  بستر و کانال  از مبارزه   یکی بنام مارکسیسم لنینیزم و اقتصاد مارکسیستی، در شکل چریکهای فدائی بعنوان ایدیولوزی خرده بورژپ\وای شهری،  دیگری در شکل اقتصاد مارکسیستی و ایدئولوژی اسلامی بعنوان تبلور ایدولوژی  روستائی،  در شکل مجاهدین خلق، بروز نمودند،  که شاه و ساواک اینها را مارکسیستهای اسلامی مینامیدند، هر دو در آن تاریکی های مملو از خفقان،  به خودنمائی در سطح و عمق جامعه  ایران عقب مانده،  پرداختند،  اگر،   به گفته های خسرو گلسرخی در بیدادگاه نظامی  شاه،  تو جهه نمائید . که اساسا این تناقض را باید شاه الهی ها به انپاسخ گویند در یک حکومت نظامی عاری از مهری مجرم سیاسی ؟؟؟!!! حتی اگر مجرم سیاسی باشد در دادگاه نظامی باید محاکمه شود، که این یکی از  نشانه های عمق دنایت سیستم استثماری  شاهنشاهی است،   به هر صورت،  درخواهید یافت که چرا خسرو گلسرخی خود را در مکتب حسین سوسیالیست می داند،  و بعنوان یک مارکسیست لنینیست  از حسین یاد می کند ،  درست همانگونه که سازمان مجاهدین اقتصاد مارکسیستی را می پذیرد و قبول دارد و ایدپولوژی اسلامی یا بقول ساواک مارکسیست های اسلامی،  در هماهنگی زمانی با تشدید جنبش های کوردی در کردستان؛  از جمله ملا آواره و اسماعیل شزیف زاده و سلیمان معینی  و بقیه،  در همراهی و در ادامه جنبش های کردها در کردستان بخش عراق؛  از جمله ملا مصطفی بارزانی،  هم چنین  باز تاب این بحران ها و نارضایتی ها در جنبش چریکی در ایران؛  و حتی در منطقه از جمله ظفار،  صورت می پذیرد،   در ایران،  چه در شکل مجاهدین و یا فدائی به مثابه دو نیروی فرهنگی شهری و روستائی؛   که عمدتا به علت ورشگستگی و حانه خرابی میلیونی روستائیان و تل انبار شدنشان در حاشیه شهر ها و حلبی آباد ها و آلونکها,  که شاه و جامعه اقتصادی ایران را  ضرورتآ،   وادار به اصلاحات ارضی از نوع شاهنشیخی به منظور جلو گیری از انفجار  وا می دارد،  به منظور به تاخیر اندختن،   حادثه انفجار اجتماعی در ان زمان و به عقب انداختن انقلاب واقعی  صورت می پذیرد،  هر چه می خواهد باشد،   در عمل یعنی خانه خرابی دهقانان ،   زیرا شاه و سیستم اقتصادی جدید و وابسته به امپریالیزم و انحصارات؛  ارتش کار و نیروی ذخیره بیکار لازم داشت،   تا کارگران برای کارخانه های مونتاژ و صنایع وابسته به اندازه کافی وجود داشته باشند،   بنا براین،  در نتیجه این خانه خرابی میلیونی روستائی،   ابتدا فئودالها را به بورژوا های گمپرادور؛  بورژوا های تجاری  تبدیل نمودند،    سپس دهقان دیروزی به کارگر امروزی که بیشترشان به دست فروشان و لمپن پرولتاریای خاشیه تولید تبدیل گردیدند،  زیرا ساخت اقتصاد مریض و بی رمق توان جذب این همه نیروی بیکار و ورشکسته روستایی را نداشت،   که بعد ها همین لمپن پرولتاریا و حاشیه تولید و حاشه شهرها،   ارتش بیکار بیست میلیونی خمینی را همراه با سایر  لمپن ها و از تولید باز مانده ها،  تشکیل دادند ، هر چه بود برای بعد،  این رشته سری دراز دارد

Omar Mohammadi

شبی که در کردستان بگیر به بند را ….شاهانه انجام دادند

 

من در این حدود بیاد دارم؛  آن شبی را که دو روز مانده به نورزو در سال 1340 زمزمه و  ولوله هائی که از درون خانه کاه گلی محقرمان من را از خواب بیدار کرد؛  من و تو همکلاسی بودیم؛  می دانی و حتمآ بیاد داری زمان نزدیک شدن تعطیلات نوروزی؛  در آن زمان که آقای ذوقی در کلاس سوم معلم ما بود؛ طبیعت زیبای کردستان و جامعه فقیرمان همه جا مملو است از کنتراستی از احساسات زیبا و تنفر ها ،  از شور و شعف و لباسهای رنگارنگ و یا حسرت های  ناداری و غم و غصه پدران و مادراناز سرشکستگی و غم فرزندان،  سرشکستگی و خشم فرو خورده زحمتکشان و صد برابر شدن تشویش هنگام فرو خوردن آن  هم ستم در کشلهای ناهنجارطبقاتی، و لبخندی از روی درد و سوز درونبه روی فرزندان که از هر دردی سوزناک تر است و هر روز آن روز ها نمکهایی هستند که بر زخم سالیان مملو از تباهی و فقر  پاشیده می شوند؛  چهره های رنگ پریده از شرمساری با لبخد های خشک شده و آماسیده بر لب مردان در برابر ناداری و حسرت غم فرزندان،  لبخند هائی که از هزاران گریه دردناک تر اند؛  در تلاقی دیدار آرزوهای  فرزندان و حسرت ها بر لب خشکیده فرزندان و حسرت لباسها و اسباب بازی های ناداشته کودکان و خودنمائی های کودکانه فرزندان کسانی که اسباب بازی ها و تفنگ و ترقه های سرگرم کننده تری ((گران قیمت !! ؟؟ )) را به نمایش می گذارند؛  با بهانه نوروز و شکفتن بهار و آمدن شادی و دیدار ها و بودنها،   شور درون همراه با شکوفه ها و گلها و خنده و خانه تکانی ها و ماهی های قرمز و آنهائی که ناداراند، آنها برای دلخوش نمودن فرزندان و همسران و خانواده،  خود را به گرفتن ماهی های سیاه رودخانه ها راضی می نمایند؛  هفت سین و بوی غذا ها و پلو ها با زعفران و زیره،   که برای زحمتکشان انگار نوید بهشتی دست نایافتنی  است،   که فقط در رویا های دیدار های بهشت به تصور می آید،   در فضای شهر و روستا ها،  شور و شعفی که بوی تنفر از فقر از خانه ها و کوچه ها و حسرت ناداری ها در میان کودکان و زنان و مردان زحمتکشی که خود را به آب و آتش می زنند و رو زردی می کشند،  تا شاید یک شب را برای فرزندانشان شادی بیاورند،   شادی بیافرینند،   هر چند موقتی،   و هر چند سطحی اما شادی باشد،   از موسیقی و جوک و داستان و لطیفه و خاطره تا آنچه که کودکان را حتی بصورت موقتی هم که بوده،  آ شاد نماید.  پ همه حکایت  از تکاپوی درونی به بهانه نوروزرا با خود دارد،   قلم از بیان ان ناتوان است،  میدانی چه غوغائی است،   تخم مرغ رنگ نمودنها و هیلکه شکانی ها و گردو بازی ها و چهچهه بلبل ها و جیک جیک گنجشک ها،   تمامی فضای زندگی را مملو می نماید،  شادی و امید،  به کوری چشم شب پرستان هست و  همیشه تا زندگی هست،  خواهد بود، .بی دلیل نیست که مردم ما با ان همه ناداری و فقر و  نابرابری باز هم،  تا این حد خوش ذوق و بذالله گو اند، و  سیستم های مملو از تناقضات طبقاتی را به ریشخند می گیرند،   زمین و زمان از خود بیگانه را به ریشخند می کشند؛   در یکی از آن شبهای دو روز مانده به نوروز سال 1339ساعت چهار صبح در اثر سر و صدای داخل خانه و یا شاید در اثر سرد شدن هوای داخل اتاق بر اثر رفت و آمد و باز و بسته شدن های مکرر،   از خواب خوش صبحگاهی بیدار شدم،    فکر کردم سر شب است و مهمان داریم ، . پس از نیم راست شدن از زیر لحاف روی کرسی ؛  که مرا نسبتآ گرم نگه می داشت ،  پس از  پریدن خواب  از چشمم،    به اولین چهره ای که با پوتین های افسری و یا سربازی چمباتمه نشسته بود و کتابهای پدرم را ورق می زد،   سلام کردم،    با لبخندی که مهربانی از آن می بارید و تبسمی برلب داشت به من جواب داد؛   ولی از ورق زدن با ارامی دست بر نداشت،  به انجام وظیفه اش مشغول بود،  به آنطرق تر به دور و برم، من به بودن این مهمانان نا اشنا مشکوک و بیشتر کنجکاو شدم،   از زیر کرسی که لحاف روی کرسی مرا هنوز گرم نگاه می داشت و کامل  بیرون نیامده بودم،  به آنطرف تر نگاه کردم،  کسان دیگری را دیدم؛  تعدادی با تب و تاب جستجو می کردند، در رفت و آمد بودند،  هر کسی در محلی و گوشه ای به کار خود با عجله مشغول بود ؛  این فضا؛  مرا مقداری نگران کرد؛ خانه حالتی ملتهب داشت، همه در تک و دو بودند،  همه چیز زیر و رو می شد،  کسی رعایت نمی کرد،   با گستاخی به همه چیز و همه جا سرمی کشیدند،  پدرم را دیدم  با دو نفر دیگر در گوشه ای ایستاده بودند که پدرم به من نگاه می کرد،  بدون  ادای یک کلام ولی می شد دید کلی حرف در نگاهش بود ؛  آن دو نفر که در کنار پدرم ایستاده بودند، نگهبان پدرم بودند،   جویندگان داخل خانه با عجله همه چیز را  جابه جا می نمودند،  دو عدد پرده از پرده های خانه را کنده بودند و تمامی وسایل ممنوعه ؟؟؟  که بیشترین  انها را کتابهای پدرم تشکیل می داد، بر وروی هم تل انبار نموده بودند؛  فشنگها و وسایل ممنوعه نیز با کتابها قاطی بودند؛   عجله داشتند فرصت جدا سازی نبود،  آن دو سه نفری که در داخل خانه ایستاده بودند انگار چوبهای سیم خار دار بودند،   حرف نمی زدند و تکان نمی خوردند و پدرم با چهره ای  مشوش همه چی را می دید و  نگاه می کرد،  افسر مذکور به کارش مشغول بود،  به آرامی تمامی صفحات کتابی را که در دست داشت ورق می زد،  نام کتابی که آن افسر ورق می زد را بعد ها فهمیدم؛  اگر اشتباه نکنم،  نام کتاب بود،  زرد های سرخ ،  از کتابهای مائو، پدرم همیشه می گفت،    قدرت از دهانه توپ بیرون می آید !! در بیرون خانه در حیاط سر و صدای عده ای هنوز به گوش می رسید،  گویا آنها نیز نگهبان بودند  که  سر و صدایشان با شرشر باران بیرون آغشته بودند،   برای شنیدن می بایستی دقت بیشتری می نمودم،   مادرم هیجان زده  بود و او بیش از همه خطر را اخساس می نمود،   ساواک داشت با بی رحمی وحاصل تضاداشتی ناپذیر طبقاتی  تمامی خانه ما را به هم می ریخت؛  دنبال مدارک می گشت ک ممنوع بود،  سقف خانه کاه گلی مان در چند جا چکه می کرد، مخصوصآ آن قسمتی که به زیر ناودان ختم می شد؛  در نزدیکی در  کاسه هائی را گذاشته یودند که آب ما را در هنگام خواب خیس ننماید،   چکه ها گناهی نداشتند؛ برای چکه کردن نیز زمان بهار بود و آنها نیز می بایست جاری می گشتند؛  زیرا که یخ ها نیز  با امدن بهار  آب می شدند و سقف بالاپشت بام خانه کاه گلی مان زا زمان شکفتن بود و جاری شدن آب یخ ها ،  مضاف بر بارانی که در آن شب می بارید و نوید آمدن بهار را با خود داشت، بی رحمانه ما را زیر حمایت چکه های شاهنشاهی اش قرار داده بود،  صدائی شبیه به شرشر باران از بیرون خانه که از ناودان می جهید به گوش می رسید،  که اغلب با سر و صدای رفت و امد ها و جا به جائی های ماموران داخل حیاط  قاطی می گشت ، به هر صورت مادرم پس از مقداری رفت و آمد  و جابجائی های مصنوعی،  به بهانه ای به بیرون از اتاق رفت؛  و کلتی را که با خود داشت و انرا پنهان نموده بود را به بالای پشت بام پرت نمود،  که ناصر گله داری شاید نامش را شنیده ای؛  دوست و همسایه و به نوعی به لحاظ شغلی همکار پدرم در دادگستری و ثبت اسناد و غیر ه؛   که گاهی به پیش پدرم نیز می آمد و گپی و گفتگوئی داشتند،  که من سر در نمی آوردم و علاقه ای هم نداشتم؛  در این لحظه  پرت نمودن کلت از سوی مادرم به بالاپشت بام،  ناصر به سایر ساواکی ها ندا در داد که آن زن چیزی را به بالا پشت بام پرتاب نمود،    آنها نیز بدنبال آن ندا و آن جاسوسی ((بیاد فیلم سگ زاغه نشین میلیونر افتادم ؛  از جاسوس مسلک و جاش متنفرم )) به بالا پشت بام رفتند و کلت پدرم را ضمیمه سایر وسایل قاچاق و کتابهای ممنوعه نمودند،  و نگهبانی را نیز بر مادرم گماردند،  که تکان نخورد و جائی نرود و  باز هم سقف خانه کاه گلی مان همچنان چکه می کرد؛  کاسه ها پر آب شده بودند و می بایستی هر چند وقت یکبار آنها را خالی می کردند،  و اتاق در اثر رفت و آمد ها و باز و بسته شدن ها کاملآ سرد و بهم ریخته شده بود،  شاید همان سرما من را از خواب بیدار نموده بود ؛  هیجان و ترس و سفیدی رنگ مادرم به من هم منتقل شده بود؛  دلهره داشتم؛  دیگر می دانستم که اوضاع خوب نیست،  اینها مهمانان ناخوانده اند،  سایر برادران و خواهرانم هنوز در خواب بودند،   پس از مدتی که شکار انسان به پایان رسید و آنهائی که با جیب های ارتشی در بیرون در منتظر بودند همراه با داخل حیاطی ها و این درونی گردنده ها با چند ماشین مختلف،  پدرم را سوار نمودند و  راه افتادند،  مادرم مضطرب و ترس آلود و بی آینده و در تنگنا گذاشته شده،  بدنبال جیب براه افتاد،   کجا می بریدش ؟   آنها به قرآن و خدا و پیغمبر سوگند یاد می کردند که تا دوساعت دیگر بر می گردد،     فقط چند سئوال داریم و بعد برمی گردد؛ (( باز هم،  سگ زاغه نشین میلیونر؛  از هر چه آدم دروغگو و دغلکار است بدم می آید و متنفرم ))؛  مادرم که به هیچ وجه قانع نمی شد،  بدنبال جیبی که براه افتاده بود،  ناخودآگاه دوید، و دوید؛  اما سرعت بردن پدرم بیشتر بود؛  و من کودک نوه ساله نظاره گری بیش نبودم؛  (( به همین دلیل اکنون هر کسی که می خواهد هر چه دار و ندارم، حتی جانم را از من بستاند،  می تواند و من نمی توانم بیرحمی را به پذیرمو هضم ناشدنی است برایمِ،  اگر  زنی باشد همراه با کودکی فقیر، تقاضای جانم راپنیز داشته باشد اگر بگویم باشه !!  اغراق نگفته ام، من نمی توانم مقاومت نمایم )) پس از بردن پدرم را خوب به یاد نمی آورم زیرا نمی خواهم بیاد بیاورم که چه غوغایی بود،   بی آیندگی؛  بی کسی؛  بی پولی و کمبودها همه در یک لحظه هنگامی که بر سر آدمی بی پناه آوار می شود و به اطرافیان منتقل می گردد،  .فردای آن روز متوجه شدیم که در سراسر کردستان این یک یورش بوده ،   پدرم و یا عمویم و خاله زاده های پدرم تنها نبوده اند،   درد و رنج بسیار زود با زندگی من عجین شد؛  از این رو،  زندگی در این گونه فشار ها و شرایط برایم عادی به نظر می رسید؛  و رنج و فشار به جزئی از زندگی ام تبدیل شده بود،  به همین خاطر بعضی از رفقا و دوستان به من می گویند خشن ،  البته ممنون از اینکه به من نمی فرمایند لطیف خان !!! من در آن تابستان در مسیر جاده حسن آباد – سنندج در میان کارگران به بردن آب از چشمه های مسیر راه  برای گارگران (( بعنوان سقا ))مشغول به کار شدم از بس کوچک بودم و ریز نقش،  کسی حاضر نبود مرا به کار بگمارد؛  با وساطت ها و پارتی بازی ها مرا پذیرفتند؛  سطلی مخصوص در حد خودم را برایم تهیه نمودند که از چشمه های اطراف برای کارگران تشنه در هنگام کار آب ببرم؛  صبح با ماشینهای ارتش با ریو های امریکائی در میدان اقبال (( آزادی اکنون )) به سر کار می رفتیم و غروب پیاده این مسیر را برمی گشتم،   خوب بیاد دارم مهندسی که مزد کارگران را تعیین می نمود با حالتی از نارضایتی پرسید این بچه را کی آورده ؟  سر کارگر که یک مرد نسبتآ مسنی (( شاید سی چهل ساله )) به نظر می رسید از اهالی لرستان توضیح داد که ال و بل،   مهندس هم دلش سوخت و قبول نمود، . پرسید کلاس چندی؟ با هیجان و ترس از اینکه نکند مرا قبول ننماید، فورآ با عجله  گفتم کلاس سوم  قبول شده ام برای کلاس چهارم؛  یادت هست آن زمان آقای ذوقی معلم مان بود؛  پرسید مساحت مثلث ؟ بدون مکث گفتم قاعده ضربدر نصف ارتفاع ؛  پرسید؛  مساحت لوزی …. فورا جواب دادم و خوشش آمد،  نوشت روزی بیست و هفت ریال ،  الان هم هنوز حسرت آن سه ریال هنوز توی دلم است که چرا سه تومن ننوشت؛   سه تومن بهتر از بیست  هفت ریال بود،  آن تابستان را کار کردم و مورد محبت تمامی کارگران و سر کارگران و همه بودم؛  کارگران اغلب دانش آموزان دبیرستان و تقریبآ سنین بالا تر بودند؛  من ایثار و  فداکاری و حمیت و شوخ طبعی و دوستی  و دوست داشتن و همیاری و محبت و برای دیگری بودن  و پشتکار و تلاش و زحمت را در زندگی در میان آن زحمتکشان و فرزندان کارگران تجربه نمودم و آموختم براین این شیوه زندگی بسیار طبیعی می نمود و هست،    و یاد گرفتم ، با هم و برای هم بودن را ملموس تر از هر شرایطی دریافتم،   همه به من محبت می کردند؛   در مقابل یک لیوان آب که مرا صدا می زدند و آب می نوشیدند و تشکر می کردند؛  من بیش از آنها لذت می بردم و خستگی ام در می رفت؛  در یمان ان همه صفا که برایم بسیار بیس شیله پیله بود و مملو از هدفمندی و صداقت در کار،  احساس موجودیت می کردم که  من نیز شادی را به انها هدیه می دهم؛    و با این کارم خستگی شان را برای لحظه ای فرو می نشانم؛  نهار را با هم دور هم به شکلی گروهی می خوردیم،  در آن صحرای گرم در زیر درختان در نزدکی چشمه ها (( من باهم بودن و برای هم بودن و سادگی را یاد گرفتم )) مخصوصآ یکبار یکی از آن کارگران بر سر آب گرم دادن و یا نمی دانم چی بود به من فحش داد؛  که ما با آب گرم مریض می شویم و سر کارگر لر گفت : مه یه رر تو دوگ دوری ؟ من برای اولین بار این لهجه را می شنیدم برایم شیرین و جالب بود و هنوز آن کلمات را بیاد دارم،   و آن سر کارگر لر با او ن کارگر درگیر شد و حتی یکی دو تا چک زد توی گوشش (( ایثار را یاد گرفتم و دفاع از دیکری چه لذت بخش است ))؛ تمامی این مسائل با جنبه دیگری از زندگی انسانهائی که در دالانهای تو اندر توی کوچه پس کوچه های گندیده و بی مایه درون در هم می لولند و از رذیلانه ترین و بی مقدار ترین زوایای زندگی و رفتار  هم فیلم می گیرند و نان خورشت افکار و تصورات گندیده شان  را تامین می نمایند،   هم چون قارچ و انگل از بی مایه گی هم مایه می گیرند و پس از تخلیه خویش و استفراغ درون گندیده شان؛  به باز تولید جاده ای آسفالته برای حاکمان و ملا ها و دیکتاتور ها؛  به خود ارضائی روحی کوچک و تنگ می پردازند و طول و عرض تمامی آرزو هایشان رقابت بر سر خرید جارو برقی یا فلان وسیله بی مقداری است که نمی توان انرا به حساب اورد،  و یا فلانی به فلانی چشم طمع دارد و یا فلانی با فلانی فلان سر و سر دارد و  بعد از نشغوار چرندیات،  پس از صرف و نوش نمودن مقداری لاطائلات؛  همه راضی و خوشحال به شکستن تخمه آفتاب گردان و مقداری تنقلات در پناه چرت زدنهای روح ناداشته شان،   در انتظار مرگ خویش اند،   بی طرح هیچ خنده ای؛   همان مردم گوساله و ترسو؛  که پس از دستگیری پدرم،  دوستان قدیمی پدرم از نزدیک شدن به خانه ما  می ترسیدند،  ابا داشتند؛ نبادا آنها را نیز بگیرند ((از انسانهای بی شهامت و ترسو متنفرم ))  همان انسانهائی که تا دیروز پدرم را تملق می گفتند؛   امروز به مادرم می گفتند که حقش بود،  نمی بایست خرابکاری می کرد (( از دو روئی و فرصت طلبی و نان به نرخ روز خوردن متنفرم )) از فامیلهای مادری ام که هنگامی که به خانه ما می آمدند از جمله دائی ام که دهاتی است،  از روستای تازه آباد عیسی آباد همراه با شوهر خاله ام که از بس ترسو و محافظه کار بود، او را محمد خرگوش می نامیدند،  همه انها داشتند از ترس خود را خراب می کردند؛  برای وارد شدن به منزل ما دوبار از جلو در رد می شدند که آیا خطری آنها را تهدید نمی کند !!  به هر صورت روز ها و ماهها گذشت و سالها نیز،   شاه و رژیمش عده ای را اعدام نمودند از جمله سید صدیق رحمانی آبیدر خاله زاده پدرم (( بعدآ به جرم همکاری !! با شفیع طلا  و بنام ارتباط با بعث عراق و بازهم بنام خرابکار )) و پدرم و عمویم نیز آزاد گردیدند؛  که این دو موضوع به لحاظ زمانی با هم تفاوت دارند؛  محمد نیک پی نیز همراه آنها در زندان بودند ، عزیز شاهرخ از مهاباد و بسیاری از دیگر شهر های کردستان،  به هر صورت این قسمت از داستان را تمام می کنم و قسمت دیگر آنرا شاید خوشت بیاید را شروع می نمای،  در قسمت دوم ادامه می دهم : شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی قسمت دوم :

ناصر گله داری همان شخصی که همراه با ساواکی ها در شب دستگیری پدرم با ساواکی ها امده بود،  از پاسبانهای شهربانی بود و فکر کنم سواد خواندن و نوشتن نیز نداشت …. دقیق نمی دانم واهمیتی نیز ندارد والا در فیس بوک و گوگل مینوشتند !!! هاهاهاها من در یکی از تابستان ها در گرمای مرداد ماه،  در خسرو آباد سنندج  در همان منطقه ای که حوض و فواره بود و تفریحگاه مردم،   نزدیک عمارت خسرو اباد، به کار ساختناتی طبق معمول تابستانها مشغول بودم ،  در آنجا گاهی عمویم روی طبق روی سرش،  آجیل و تخمه و یا چقاله بادام می فروخت؛   بستگی به فصل سال داشت،  در این محل بعد ها به مرور خانه می ساختند و من طبق معمول تابستانها در ساختن یکی از این خانه ها به کارگری مشغول بودم ….

پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ برابر با ۱۳ دسامبر۲۰۱۲

بهنام چنگائی gefällt das

.Mozafar Namdari مظفر نامداری،،  عمر جان شیرین نوشته ای! منهم دستگیری پدرت، ملا عبداله عمویت(شریفترین آدم زحمتکشی که به دین تف کرده بود و کار سخت بدنی ومبارزه و روشنگری و نفرت از استثمار در چهره زمخت ابله زده و چشمان کنجکاو خود را داشت) همراه سید علی „پسر میمی خه جئ“ برادر سید صدیق ایدامی سیاسی همراه عیسی……“بیاد دارم !!!!!…………13. Dezember 2012 um 19:12 · Gefällt mir · 1Omar Mohammadi اره مزی گیان همه اش تقصیر این بهای با بها است که وادارم کرده تا بنویسم من هی می گویم …. ال و بل و او ….13. Dezember 2012 um 19:18 · Gefällt mir · 1Mozafar Namdari در رابطه با پدر حسن و …….. این انسان شریف چهره( آبله زده) منظور است!!!!آری بها جدید یان در دوره ابتدایی همکلاسی بودیم بعد از آن من دیگر از او خبری ندارم! راستی چه شد؟13. Dezember 2012 um 20:17 · Gefällt mir · 1Omar Mohammadi به های با بها می گوید که حدود هشت سال پیش سکته کرده و فوت نموده است؛ استوار عباس جدیدیان پدر بها گویا هما شخصی بود که طناب را به گردن قاضی محمد انداخته بوده و بعدها عمویم تصمیم داشت با چاقو شکمش را سفره نماید ؛ که من شاهدم پدرم او را از این کار منصرف نمود13. Dezember 2012 um 21:30 · Gefällt mir · 1Bahaeddin Senobar Tahaei در مورد گذشته استوار عباس جدیدیان سند و مدرک محکمی در دست نیست .و زندگی ساده ومحقر ایشان همراه با روحیه ورزشکاریش نفی این اتهامات را رقم می زند .به هر حال خود بها انسان مبارزی بود و در این راه ناملایماتی را به جان خرید.14. Dezember 2012 um 13:01 · Gefällt mirBahaeddin Senobar Tahaei هومر جان دست مریزاد خیلی کیف کردم .قدرت بیان و سبک نویسندگیت حرف ندارد. بدون تعارف انسانی مبارز و هنرمند و…….. به تعبیری چند بعدی هستی . شاید اگر وقایع گذشته را با آرمانهای انسانی و اهداف والایت پیوند بزنی ودر قالب نوشتن رمان قدمی برداری بسیار تاثی…Mehr anzeigen14. Dezember 2012 um 13:36 · Gefällt mirOmar Mohammadi به های با بها از من اگر تعریف و تمجید کنید به قول کرد ها ؛ می که فمه ته قه و و هنگام راه رقتن یا دو و یا هنگام شنا بلائی سرم می آید ؛ من کاری به جز دیدن آنچه که در همه جا به چشم می خورد ؛ کاری نکرده ام و متضاد با آن سانسور و خفقان نیز در همین جهت ا…Mehr anzeigen14. Dezember 2012 um 16:13 · Gefällt mir · 1

  • Omar Mohammadi به ها ی عزیز و دوست داشتنی عطر قشنگ احساسات انسانی و والائی ات تا انتهای کهکشانها نیز ما را با خود بوکسل می کند و می کشد والائی ات , داروی بیهوشی و مستی را باخود دارد ؛ تا ما درستی تئوری نسبیت آین اشتاین را بهتر و دقیق تر لمس نمائیم و مرور زمان را به هیچ بشماریم و ….این احساس؛  خود  به تنهائی ؛ نیروی با بهائی است که ؛ با بهای ما عجین است عطر آنرا همه لمس می کنند من که مفتخر به دوستی و به موجودیت وجود این چنین بهای والائی ام ؛ تا کور شود هر آنکس که نتواند دید …..

    Omar Moham

    madi به ها جان این دایه آسیه مادر بزرگ بها جدیدیان برای تولد روناک خواهرم بود و کار های مامائی را پیش برد …. می خواهم بگویم که من از همان روز اول تولدم …ال وبل ….روناک خواهرم حدودآ هشت سال از من کوچتکر است و به بیمارستان پهلوب هم نبردند مادرم را

    vor 20 Stunden · Gefällt mir · 1

    Bahaeddin Senobar Tahaei هومر جان من خواستم به این بهانه یادی از بها جدیدیان کرده باشم که انسانی شریف و دوست داشتنی بود حیف که زود از جمع ما رفت راجع به قهر و تاخیر تو در به دنیا آمدن و مبارزات حق طلبانه و عدالتخواهانه پدر بزرگوارتان در رژیم شاه مادرم اطلاعات نسبتا کافی دارد گویا مدت زمان زیادی در حوالی منزل زنده یاد محمد نیک پی همسایه بوده اید (در منزل میرزا احمد وفائی) مدت زیادی هم با خواهر ناتنیتان (کبرا خانم) در محله قطار چیان کوچه سر یخجال همسایه بوده ا ند وخلاصه کبرا خانم در روایت تاریخ زندگیتان به اندازه ابن خلدون و احمد کسروی مایه گذاشته اند.

    vor 20 Stunden · Gefällt mir

    بها جان این آبجی کبرای من هم داستانها با خود دارد زیرا مقداری از من بزرگتر است و حتمآ اطلاعات تاریخ شفاهی اش در این زمینه ها از من بیشتر است ….اما من …… مثلآ ؛ یکی از آن خاطرات شاید برایت جالب هم نباشد اما برگ سبز و هندوانه درون سرخ و تخمه شکستن درویش

    17:03

Omar Mohammadi

ادامه،  شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی قسمت دوم

von Omar Mohammadi, Donnerstag, 13. Dezember 2012 um 22:31

از خاطراتی که از آن زمان برایم می گفتند و همه می خندیدند،  این بود که ززمانی که  پدرم و عمو و خاله زاده های پدرم و سایرین در زندان بودند،  گویا  استوار ساقی مشهور،  یکبار عمویم را در اتاق بازجوئی بر روی یک پیت حلبی گذاشته بوده ،  که می بایست بدون حرکت بایستد سنگی بر روی سرش قرار داده بودند،   و اگر به گونه ای بجنبد که سنگ  از روی سرش غلت بخورد و بیفتد کتک می خورد،  در این میان عمویم به استوار ساقی (( قابل توجه شاه الهی های بی انصاف و با انصاف که همه شان سر و ته یک چوب گوهی اند )) می گوید شاشم می آید؛  استوار ساقی هم جواب نمی دهد؛  چند بار این قضیه تکرار می شود و عمویم از روی پیت حلبی پیاده می شود و می شاشد بر میز استوار ساقی؛   این بلف نیست واقعیت دارد،   بر سرش می ریزند و کتک مفصلی می زنند و عمویم حتی یکبار آخ نمی گوید،   انها تعجب می کنند و می پرسند پدر سگ چرا لب باز نمی کنی عمویم زیر لبی می گوید؛   من خرس کرده ام،    کردهای سنندجی می دانند اصطلاح خرس کردن به معنای ملائی و سکسی آن در زبان فارسی نیست،   خرس کردن در کردی،  یعنی مان کردن یعنی چیزی در حد لب دوخته شدن آگاهانه  به هر قیمت،   این موضوع به جوک و خنده دوستان خانوادگی ما تبدیل شده بود و به عمویم که آن هم داستان دیگری است،  می گفتند ملا شمره (( همان شمر و یزید )) به هر صورت خاطرات پس از زندان همیشه شنیدنی است،   اگر چه در زمان خویش درد آور و طاقت فرساست،  به هر حال اصل داستان؛  ناصر گله داری از پاسبانهای شهربانی بود و فکر کنم سواد خواندن و نوشتن نیز نداشت، دقیق نمی دانم و اهمیتی نیز ندارد والا در فیس بوک و گوگل می نوشتند !!! هاهاهاها ؛  این ناصر گله داری به قول کردها،   مانند سگ پا سوخته همیشه همه جا بود؛  یا شاید می فرستاندش؛  چشمانش بدرستی نمی دیدند،  ولی برای جبران نابینایی اش گوشهای تیزی داشت،   یک جاسوس بی شعور بی مقدار  متملق و نوکر قدرت و زور، بدون هیچ نیازی به تملق بیش از ححد اما او اینگونه بود،  خو ارضای تملق گویی بود،  و بیش از حد ارزش یک نخود بی مقدار و بی ارزش،  و به همین خاطر هنگام راه رفتن اغلب سر به زیر و یا یک طرف صورت به سوی زمین بود، چشمانش به خوبی نمی دیدند،  مواظب بود که در چاله چوله ها نیفتد و اگر لازم می شد به چیزی دقت نماید و بنگرد،  مجبور بود که همراه با باز نمودن چشمانش تا آنجا که ممکن می بود دهانش را  نیز باز نماید و یا شاید از بد طینتی و شرمندگی درون که گاهی در بعضی ها نشان از نشانه های شرم از خود  است؛ که  در اعماق بی شرمی صورت می گیرد و  بود و هست ،  به همین خاطر به علت اینگونه رفتارها،   مقداری که به خوبی می شد دید شانه هایش یک وری  کج شده بودند،  کتش  شبیه بود  به الاغی که پالانش در اثر بار بری و کار کج شده باشد،   روبرو  به هیچکس نگاه نمی کرد؛  و این شخص دوست و همسایه ما در محله تازه اباد کوچه فخاری نزدیک دکان حاجی سیفی یا همان سیف اپه بود، منزل گله داری،   و مامور ساواک شاید چیزی بهش می دادند یا نمی دادند نمی دانم اما دوست داشت جاسوسی برای قدرت مداران را ،  و پاسبان شهربانی و کلانتری نیز شغل اصلی اش؛  در شب دستگیری پدرم  ابتدا،  او در خانه ما را زده بود و پدرم فکر نموده بودکه ناصر کار واجبی دارد که این نیمه شب به خانه ما آمده و که داستان آنرا در قسمت اول نوشتم؛ من در یکی از تابستان های فاصله بین کلاس ده و یازده دبیرستان در خسرو آباد در همان منطقه ای که حوض و فواره بود و تفریحگاه مردم در روز های جمعه و امروز پشت دانشگاه رازی قدیم و ساواما و زندان اطلاعات به طرف مبارک آباد قرار دارد،   به کارگری ساختمان  مشغول بودم،   بیاد دارم قبلآ ؛  در این محل گاهی عمویم روی طبق روی سرش ؛  آجیل و شیرینی و تخمه و یا چقاله ( چغاله) بادام می فروخت؛  در این محل خسرو اباد بعد ها به مرور خانه می ساختند و من طبق معمول تابستانها در ساختن یکی از این خانه ها به کارگری مشغول بودم،   ساختمان دو طبقه بود و من می بایستی با دو عدد کاسه؛ ماسه و آهک از کوچه دم در به طبقه دوم ساختمان در حال ساخت می بردم؛  به این شکل که در هر رفت و برگشت؛  یکی از کاسه ها خالی می شد و من کاسه ماسه و آهک بعدی را جلو دست بنا می گذاشتم و کاسه خالی را برمی گرداندم، کارکرد آن همانند بود به چرخ نقاله در حرکت و بالا و پائین رفتن بدون لحظه ای مکث؛  در یک کلام من یک لحظه ای  فرصت ایستادن در آن گرمای تابستان سنندج را نداشتم؛  نزدیکی های ظهر در گرمای داغ تابستان تیر و مرداد؛  دیدم آن ساواکی چاق و چله ای که یک پژو داشت و همه سنندجی ها  او را می شناختند،   همیشه با سرعت رانندگی می کرد؛  در همان نزدیکی محل کار من خانه دارد و با موتور یاماهای 125 قرمز رنگ و بسیار خوشگلی،  شروع کرد به ویراژ دادن و گاز دادن و الکی سر و صدای بیخود و خود نمایانه راه انداختن و جلب توجهه نمودن،  هی آمد و هی رفت هی دور زد و هی ویراژ داد و چرخید،   من هم گاهی نگاه می کردم و آنرا بسیار عادی می دانستم،  اگر چه خیلی هم دلم می خواست این موتور را می داشتم ولی در عمل هم خودم را قانع نموده بودم که این آرزو و داشتن این چنین موتور سیکلتی برای من از محالات است؛  چیزی که ممکن نیست چرا خودم را بیازارم؛  نیم ساعتی گذشت و ویراژ و رفت و آمد و  کاسه کشی های من و گرمای تابستان و سوختن و سیاه شدنها  از گرمای تابستان و از سوزش اهک های حل شده در اب و قاطی با ماسه ،  وعرق ریختن ادامه داشت،  تا  اینکه جناب ناصر گله داری؛  هن و هن کنان و نکه نک سر وکله اش پیدا شد و آمد و در طبقه دوم ساختمان بر لبه پنجره ای که در طبقه دوم که هنوز پنجره نداشت و همه جا خاک و خول بود نشست،  با کمی صحبت از هر دری و گفتن از سختی کار و ادامه درس و تحصیل و پول و امکانات و اردوی جوانان و دختر و علنی و روشن به من پیشنهاد داد که برایشان بکوبم !!  کردها می دانند برایشان کوبیدن به معنای دهل زدن،  پای کوبیدن،  همکاری و …. است؛  به من انگار توهین شده است؛  موتور سیکلت ران همچنان در ویراژ و بیا برو بود ،  در این موقع  هر دوتا کاسه ماسه و آهک خالی شده بودند،  یعنی حواسم از آن یکی دیگر پرت شده بود،  و مشغول صحبت با ناصر بودم،  در اثر صحبت با این آقا ناصر،   دو تا کاسه را که در دست داشتم بلند کردم و گفتم،   ببین !! من کارگرم و نان را شرافتمندانه در می آورم و حاضر به خود فروشی نیستم ،   این کاسه ماسه و آهک را باتمامی ثروت و دارائی که از روی خود فروشی بدست آید،  عوض نمی کنم،   گفت خودت می دانی،  پول هست،  شغل خوب هست،  درس هست،  دختر هست، چی می خواهی ؟ گفتم من نان بی شرفی  نمی خورم،  و این کاسه پر از ماسه و آهک را با تمامی آن چیز هائی که می گوئی، عوض نمی کنم!! حالی شدی ؟ دید بی فایده است ؛ رفت،  و موتور سوار نیز  همزمان دیگر پیدایش نشد،  بالاخره این ناصر گله داری مرد؛  من و حسن پسر عمویم(( حسن برسی))  در حیاط خانه ما داشتیم بوکس بازی می کردیم،   مادرم از پنجره طبقه بالا به من خبر داد که امروز روز سومش است، و مکثی نمود من متوجهه نشدم کی ؟  و  اضافه نمود ناصر مرده!!   امروز شب سومش است،  انور برادرم نیز بود،  من فورآ به ذهنم رسید بهترین کار این است،  در شب سومش یک سطل گوه را بر قبرش بریزیم؛  به حسن گفتم خندید؛ مادرم از خنده ناشی از کینه ای طولانی ریسه می رفت،  غش کرد؛  و انور برادرم که همیشه برای این جور کار ها بی میل نیست؛  فورآ تمایلش را نشان داد !!  انور رفت سطلی را آورد با یک ملاقه؛  من از مستراح  خانه مان،   ملاقه ملاقه گوه و کثافات را بیرون کشیدم و به داخل سطل می ریختم؛  نمی دانید چه بو گندی داشت ،   حسن روده بر شده بود؛  این چنین چیزی را تصور نمی کرد؛  من به کارم ادامه دادم تا سطل کامل پر شد،  سه نفری به راه افتادیم از خانه ما نزدیک کلانتری دو خیابان بیمارستان؛  به کجا ؟ تپه شیخ محمد باقر نزدیک منزل قدیمی عمویم و مظفر نامداری (( مزی گیان ببخش اینگونه نام می برم ؛؛ بی ادبی تعبیر نشود )) در راه و در مسیر رفتن به نوبت حمل سطل گوه را عوض می کردیم ،  بوی گند آن در مسیر باد که فقط حامل مجبور به تحمل آن بود با جوک و خنده بی پایانی ناشی از تخلیه کینه ای طولانی،  همراه شده بود،   به تپه و قبرستان مورد نظر رسیدیم؛  دو تا قبر تازه و متعلق به آن روز وجود داشتند در کنار یکدیگر،  با تاج های گل، انور بدون اینکه نگاه کند و تشخیص دهد کدام یک متعلق به ناصر گله داری است،  مانند خوکی گرسنه که به بستان حمله آورده باشد ،  شروع نمود به پرت نمودن تاج گل ها  و خرابکاری روی قبر ها …. من و حسن نوشته ها را خواندیم و داد زدیم انور این یکی است اون را چرا خراب کردی ؟   اشتباهی آن قبر را به هم ریخته ای، انور بدون پاسخگویی و یا توضیحی و یا حتی ادای کلامی انگار کار او خراب کردن است هرکی می خواهد باشد مهم نیست،  بدون مکث و در ادامه کارش شروع نمود به هم ریختن گلها و سنگ قبر؛   این بار متعلق به ناصر،  من خاک قسمت روی سر را که رو به قبله بود با ارامش  به کناری زدم یعنی به اندازه کافی گود نمودم و سطل را با آرامش به خاطر اینکه،  از این همه گوه یک ذره اش هم خسار نشود بر روی سر رو به قبله اش خالی کردم؛  ته مانده های ته سطل را نیز  با آرامش با  خاکهای طول قبر و روی خاک روی قبر قاطی نمودم؛   خندان و راضی به خانه برگشتیم و منتظر اثرات شیرین کاری مان ؛(( اینجا دیگر گوه کاری نبود،  شیرین کاشتیم)) ماندیم و فردای آنروز در روز سوم فوت،  که اغلب دوستان  و نزدیک و دور و آشنا ها می آیند، همه متوجهه ماجرا شدند،  در شهر پیچید که بر سر قبر یک ساواکی خرابکاری کرده اند؛  یکی گفت یک راننده تاکسی بوده که با ناصر دعوا داشته ، یکی گفت دشمنان …. فلان بوده اند و …. هرکسی از خود حرفی در آورد و ما می خندیدیم به لحاظ هائی خود را تخلیه نموده بودیم

عمر محمدی

پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ برابر با ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲

برلین

در شب 28 اسفند 1339 ؛ دو روز مانده به نوروز 1340 در سنندج این برف سنگین باریده بود ؛ آن شب بارانی مضاف بر آب شدن برف ها و یخها ....در اثر کاه گلی بودن بام خانه ما ؛ سقف بشدت چکه می کرد ....ساواکی ها خانه ما را با عجله همچون دزدهائی که به جائی حمله می برند ؛ با پر روئی زیر و رو نموده منمودند  ؛ به هر سوراخ سنبه ای ؛ پوزه شان را فرو می نمودند ؛ دنبال وسایل ممنوعه می گشتند که بیشترین آنها کتابهای ممنوعه پدرم بود ...البته کلت و فشنگ هم گیر اوردند .... خانه ما بشدت سرد شده بود و زیر ناودان در درون خانه بشدت  چکه می کرد ....برادران و خواهرانم در خواب بودند ....پدرم را در آن نوروز غم افزا دستگیر نمودند و نوروز برای ما فقط غم به همراه داشت ..... امروز نیز من با دیدن هر کودک و هر زن غمگین و بی پناهی .... تمامی وجودم مملو از کینه و نفرتی است بی پایان از استثمارگران.... تمامی احساسم به طوفان می اید  ؛ می فهمم و حس می کنم که زنده ام ....زیرا دارای احساس نسبت به دشمنان کارگران و زحمتکشانم ....احساسی بی پایان احساس کینه و نفرت از استثمارگران ... با عشق به کارگران و زحمتکشان.....زیرا که در زندگی ام ؛ بودن برای هم را آنها به من یاد دادنددر شب 28 اسفند 1339 ؛ دو روز مانده به نوروز 1340 در سنندج این برف سنگین باریده بود ؛ آن شب بارانی مضاف بر آب شدن برف ها و یخها ….در اثر کاه گلی بودن بام خانه ما ؛ سقف بشدت چکه می کرد ….ساواکی ها خانه ما را با عجله همچون دزدهائی که به جائی حمله می برند ؛ با پر روئی زیر و رو نموده منمودند ؛ به هر سوراخ سنبه ای ؛ پوزه شان را فرو می نمودند ؛ دنبال وسایل ممنوعه می گشتند که بیشترین آنها کتابهای ممنوعه پدرم بود …البته کلت و فشنگ هم گیر اوردند …. خانه ما بشدت سرد شده بود و زیر ناودان در درون خانه بشدت چکه می کرد ….برادران و خواهرانم در خواب بودند ….پدرم را در آن نوروز غم افزا دستگیر نمودند و نوروز برای ما فقط غم به همراه داشت ….. امروز نیز من با دیدن هر کودک و هر زن غمگین و بی پناهی …. تمامی وجودم مملو از کینه و نفرتی است بی پایان از استثمارگران…. تمامی احساسم به طوفان می اید ؛ می فهمم و حس می کنم که زنده ام ….زیرا دارای احساس نسبت به دشمنان کارگران و زحمتکشانم ….احساسی بی پایان احساس کینه و نفرت از استثمارگران … با عشق به کارگران و زحمتکشان…..زیرا که در زندگی ام ؛ بودن برای هم را آنها به من یاد دادند

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s