شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی !! قسمت اول

شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی !! قسمت اول

      von Omar Mohammadi, Donnerstag, 13. Dezember 2012 um 17:16 ·

این زمان همزمان است باعلاقمندی به قیام و یا شورش کردان در ایران؛ تحت تاثیر کردستان عراق ؛ در ایران از جمله ملا آواره و اسماعیل شزیف زاده و سلیمان معینی و جنبش های کردها در کردستان بخش عراق؛ ا ز جمله ملا مصطفی بارزانی ؛ هم چنین جنبش چریکی در ایران ؛ در اثر ورشگستگی و حانه خرابی میلیونی روستائیان و تل انبار شدنشان در حاشیه شهر ها و حلبی آباد ها و آلونکها , که شاه و جامعه اقتصادی ایران را وادار به اصلاحات ارضی ؛ یعنی خانه خرابی دهقانان  با عنوان اصلاحات ارضی که زمینها را به روستائیان فروختند و بهترین زمینها را به نورچشمی ها دزدان رژیم بخشیدند و اقتصاد ایران را در اثر واردات محصولات کشاورزی و دامی از امریکا و استرالیا و اسرائیل و …. ورشکست نمودند ؛ و در عین حال با حمایت های گوناگون ؛ فئودالها را به بورژوا های گمپرادور ؛ بورژوا های تجاری و

Omar Mohammadi

اما من …… مثلآ ؛ یکی از آن خاطرات شاید برایت جالب هم نباشد اما برگ سبز و هندوانه درون سرخ و تخمه شکستن درویش ….. من در این حدود بیاد دارم ؛ آن شبی را که دو روز مانده به نورزو در سال 1340 زمزمه و ولوله هائی که از درون خانه کاه گلی محقرمان من را از خواب بیدار کرد ؛ من و تو همکلاسی بودیم ؛ می دانی و حتمآ بیاد داری زمان نزدیک شدن تعطیلات نوروزی ؛ در آن زمان که آقای ذوقی معلم ما بود ؛ طبیعت زیبای کردستان و جامعه فقیرمان همه جا مملو است ؛ از کنتراستی از احساسات زیبا و تنفر ها ؛ از شور و شعف و لباسهای رنگارنگ و ناداری و غم و غصه پدران و مادران ؛ سرشکستگی و خشم فرو خورده زحمتکشان و صد برابر شدن تشویش هنگام فرو خوردن آن و لبخندی از روی درد و سوز درون ؛ لبخند هائی که از هزاران گریه دردناک تر اند ؛ در تلاقی دیدن آرزوهای بر لب خشکیده فرزندان و حسرت لباسها و اسباب بازی های ناداشته کودکان و خودنمائی های کودکانه فرزندان کسانی که اسباب بازی ها و تفنگ و ترقه های ((گران قیمت !! ؟؟ )) را به نمایش می گذارند ؛ با بهانه نوروز و شکفتن بهار و آمدن شادی و دیدار ها و بودنها …. شور درون همراه با شکوفه ها و گلها و خنده و خانه تکانی ها و ماهی های قرمز و آنهائی که نادارند خود را به گرفتن ماهی های سیاه رودخانه ها راضی می نمایند ؛ هفت سین و بوی غذا ها و پلو ها با زعفران و زیره که برای زحمتکشان انگار نوید بهشتی است که فقط در رویا ها به تصور می آید ؛ شور و شعفی که بوی تنفر از فقر از خانه ها و کوچه ها و حسرت ناداری ها در میان کودکان و زنان و مردان زحمتکشی که خود را به آب و آتش می زنند و رو زردی می کشند تا شاید یک شب را برای فرزندانشان شادی بیاورند ؛ هر چند موقتی و هر چند سطحی اما شادی باشد …. از موسیقی و جوک و داستان و لطیفه و خاطره تا …. آواز و تکاپوی درونی به بهانه نوروز ؛ میدانی چه غوغائی است ؛شادی و امید ؛ به کوری چشم شب پرستان هست و خواهد بود …..بی دلیل نیست که مردم ما تا این حد خوش ذوق و بذالله گو اند زمین و زمان از خود بیگانه را به ریشخند می کشند ؛ در یکی از آن شبهای دو روز مانده به نوروز ؛ ساعت چهار صبح در اثر سر و صدای داخل خانه و یا شاید در اثر سرد شدن هوای داخل اتاق بر اثر رفت و آمد و باز و بسته شدن ها….؛از خواب خوش صبحگاهی بیدار شدم ؛ فکر کردم سر شب است و مهمان داریم …. پس از نیم راست شدن از زیر لحاف روی کرسی ؛ و خواب چشم پریدن به اولین چهره ای که با پوتین های افسری و یا سربازی چمباتمه نشسته بود و کتابهای پدرم را ورق می زد؛ سلام کردم ؛ با لبخندی که مهربانی از آن می بارید و تبسمی برلب داشت به من جواب داد ؛ به آنطرق تر به دور و برم ؛ از زیر کرسی که لحاف روی کرسی مرا هنوز گرم نگاه می داشت و بیرون نیامده بودم ؛ کسان دیگری را دیدم ؛ تعدادی با تب و تاب جستجو می کردند ….هر کسی در محلی و گوشه ای به کار خود با عجله مشغول بود ؛ این فضا ؛ مرا مقداری نگران کرد ؛ خانه حالتی ملتهب داشت همه در تک و دو بودند همه چیز زیر و رو می شد کسی رعایت نمی کرد با گستاخی به همه چیز و همه جا سرمی کشیدند ؛ پدرم با دو نفر دیگر در گوشه ای ایستاده بودند ؛ آن دو نفر نگهبان پدرم بودند ؛ دو عدد پرده از پرده های خانه را کنده بودند و تمامی وسایل ممنوعه که بیشترینش را کتابهای پدرم تشکیل می داد را درآن تل انبار می کردند ؛ فشنگها و وسایل ممنوعه نیز با کتابها قاطی بودند ؛ آن دو سه نفری که در داخل خانه ایستاده بودند انگار چوبهای سیم خار دارند …. تکان نمی خوردند و پدرم با چهره ای مشوش نگاه می کرد افسر به آرامی تمامی صفحات کتابی را که در دست داشت ورق می زد ….نام کتاب را بعد ها فهمیدم ؛ اگر اشتباه نکنم ؛ زرد های سرخ بود از کتابهای مائو ؛ قدرت از دهانه توپ بیرون می آید !! در بیرون خانه در حیاط سر و صدای عده ای هنوز به گوش می رسید گویا آنها نیز نگهبان بودند …. مادرم به نظر می رسید بیش از من هیجان زده شده بود و او بیش از همه خطر را اخساس می نمود ساواک داشت تمامی خانه ما را به هم می ریخت ؛ دنبال مدارک می گشت ….سقف خانه کاه گلی مان در چند جا چکه می کرد ؛ مخصوصآ آن قسمتی که به زیر ناودان ختم می شد ؛ نزدیک آنجائی که من خوابیده بودم  ؛ کاسه هائی را گذاشته یودند که آب ما را در هنگام خواب خیس ننماید ؛ چکه ها گناهی نداشتند ؛ برای چکه کردن نیز زمان بهار بود و آنها نیز می بایست جاری می گشتند ؛ زیرا که یخ های زمستانی نیز آب می شدند و سقف بالاپشت بام خانه کاه گلی مان زا زمان شکفتن بود و جاری شدن آب یخ ها مضاف بر بارانی که در آن شب می بارید و نوید آمدن بهار را با خود داشت ….صدائی شبیه به شر شر باران و جاری شدن آب از ناودانها از بیرون خانه به گوش می رسید که اغلب با سر و صدای رفت و امد ها و جا به جائی ها قاطی می گشت ….؛ به هر صورت مادرم پس از مقداری رفت و آمد جابجائی های مصنوعی …. به بهانه ای به بیرون از اتاق رفت ؛ که ناصر گله داری شاید نامش را شنیده ای ؛ دوست و همسایه و به نوعی به لحاظ شغلی همکار پدرم در دادگستری و ثبت اسناد و غیر ه ؛ که گاهی به پیش پدرم نیز می آمد و گپی و گفتگوئی می کردند که من سر در نمی آوردم و علاقه ای هم نداشتم ؛ در این لحظه ناصر به سایر ساواکی ها ندا در داد که آن زن چیزی را به بالا پشت بام پرتاب نمود ؛ آنها نیز بدنبال آن ندا و آن جاسوسی ((بیاد فیلم سگ زاغه نشین میلیونر افتادم ؛ از جاسوس مسلک و جاش متنفرم )) به بالا پشت بام رفتند و کلت پدرم را ضمیمه سایر وسایل قاچاق و کتابهای ممنوعه نمودند …. و نگهبانی را نیز بر مادرم گماردند که تکان نخورد و جائی نرود و سقف خانه همچنان چکه می کرد ؛ کاسه ها پر آب شده بودند و می بایستی هر چند وقت یکبار آنها را خالی می کردند ؛ و اتاق در اثر رفت و آمد ها و باز و بسته شدن ها کاملآ سرد و بهم ریخته شده بود …. شاید همان سرما من را از خواب بیدار نموده بود ؛ هیجان و ترس و سفیدی رنگ مادرم به من هم منتقل شده بود ؛ دلهره داشتم ؛ می دانستم که اوضاع خوب نیست اینها مهمانان ناخوانده اند سایر برادران و خواهرانم هنوز در خواب بودند؛ پس از مدتی که شکار انسان به پایان رسید و آنها ئی که با جیب های ارتشی در بیرون در منتظر بودند همراه با داخل حیاطی ها و این درونی گردنده ها با چند ماشین پدرم را سوار نمودند و براه افتادند مادرم مضطرب و ترس آلود و بی آینده و در تنگنا گذاشته شده بدنبال جیب براه افتاد کجا می بریدش ؟ آنها به قرآن و خدا و پیغمبر سوگند یاد می کردند که تا دوساعت دیگر بر می گردد ؛ فقط چند سئوال داریم و بعد برمی گردد ؛(( باز هم ؛ سگ زاغه نشین میلیونر ؛ از هر چه آدم دروغگو و دغلکار است بدم می آید و متنفرم ))؛ مادرم که به هیچ وجه قانع نمی شد ؛ بدنبال جیبی که براه افتاده بود دوید ؛ اما سرعت بردن پدرم بیشتر بود ؛ و من کودک نوه ساله نظاره گری بیش نبودم ؛ (( به همین دلیل اکنون هر کسی که می خواهد هر چه دار و ندارم حتی جانم را از من بستاند ؛ باید زنی باشد همراه با کودکی فقیر…. تا من نتوانم مقاومت نمایم )) پس از بردن پدرم را خوب به یاد نمی آورم زیرا نمی خواهم بیاد بیاورم که چه غوغایی بود ؛ بی آیندگی ؛بی کسی ؛ بی پولی و کمبودها مضاف بر این ترس و تشویش و دلواپسی همه در یک لحظه هنگامی که بر سر آدمی بی پناه آوار می شود و به اطرافیان منتقل می گردد …..فردایش متوجه شدیم که در سراسر کردستان این یک یورش بوده ؛ پدرم و یا عمویم و خاله زاده های پدرم تنها نبوده اند …..؛ درد و رنج بسیار زود با زندگی من عجین شد ؛ به همین خاطر؛زندگی در این گونه فشار ها و شرایط برایم عادی به نظر می رسید ؛ و رنج و فشار به جزئی از زندگی ام تبدیل شده بود ؛ به همین خاطر بعضی از رفقا و دوستان به من می گویند : کاوه خشن است …. آنها از درون من اطلاع ندارند که احساساتم از بالها و شاخکهای یک پروانه رنگین و بسیار لطیف و ظریف  و از تار های یک لانه عنکبوت نیز نازک تر و لطیف تر است …. البته ممنون از اینکه به من نمی فرمایند لطیف خان !!! من در آن تابستان در مسیر جاده حسن آباد سنندج در میان کارگران به بردن آب برای گارگران (( بعنوان سقا))مشغول به کار شدم از بس کوچک بودم و ریز نقش کسی حاضر نبود مرا به کار بگمارد ؛ با وساطت ها و پارتی بازی ها مرا به کار گماردند ؛ سطلی مخصوص در حد خودم را برایم تهیه نمودند که از چشمه های اطراف برای کارگران تشنه در هنگام کار آب ببرم ؛ صبح با ماشینهای ارتش با ریو های امریکائی در میدان اقبال (( آزادی اکنون )) به سر کار می رفتیم و غروب پیاده این مسیر را برمی گشتم …. یاد دارم مهندسی که مزد کارگران را تعیین می نمود با حالتی از نارضایتی پرسید این بچه را کی آورده ….؟ سر کارگر که یک مرد نسبتآ مسنی (( شاید سی چهل ساله ))به نظر می رسید از اهالی لرستان توضیح داد که ال و بل …. مهندس هم دلش سوخت و قبول نمود …. پرسید کلاس چندی؟ با هیجان و ترس از اینکه نکند مرا قبول ننماید ؛ گفتم کلاس سوم ؛ قبول شده ام برای کلاس چهارم ؛ یادت هست آن زمان آقای ذوقی معلم مان بود ؛ پرسید مساحت مثلث ؟ بدون مکث گفتم قاعده ضربدر نصف ارتفاع ؛ پرسید ؛ مساحت لوزی …. جواب دادم و خوشش آمد نوشت روزی بیست و هفت ریال …. حسرت آن سه ریال هنوز توی دلم است که چرا سه تومن ننوشت ؛ آن تابستان را کار کردم و مورد محبت تمامی کارگران و سر کارگر و تمامی آن فرزندان زحمتکشان  بودم ؛ کارگران اغلب دانش آموزان دبیرستان و تقریبآ سنین بالا تر بودند ؛ من ایثار و دوست داشتن و همیاری و محبت و برای دیگری بودن را در زندگی در میان آن زحمتکشان و فرزندان کارگران تجربه نمودم ؛و یاد گرفتم ….همه به من محبت می کردند ؛ در مقابل یک لیوان آب که مرا صدا می زدند و در آن گرمای تابستان کردستان از دست من آب می نوشیدند و تشکر می کردند؛ من بیش از آنها لذت می بردم و خستگی ام در می رفت؛ احساس موجودیت می کردم که شادی را به انها هدیه می دهم؛ و با این کارم خستگی شان را برای لحظه ای فرو می نشانم ؛ نهار را با هم دور هم به شکلی گروهی می خوردیم در آن صحرای گرم در زیر درختان در نزدکی چشمه ها (( من اینگونه ؛ باهم بودن و برای هم بودن و سادگی را یاد گرفتم )) مخصوصآ یکبار یکی از آن کارگران بر سر آب گرم دادن و یا نمی دانم چی بود به من فحش داد ؛ که ما با آب گرم مریض می شویم و سر کارگر لر گفت مگر تو دوگ دوری ؟ من برای اولین بار این لهجه را می شنیدم برایم شیرین و جالب بود و هنوز آن کلمات و آن طنین صدا را بیاد دارم ؛ و آن سر کارگر لر با او درگیر شد و حتی یکی دو تا چک زد توی گوشش (( ایثار را یاد گرفتم و فهمیدم که دفاع از دیکری چه لذت بخش است ))؛ تمامی این مسائل با جنبه دیگری از زندگی انسانهائی که در دالانهای تو اندر توی کوچه پس کوچه های گندیده و بی مایه درون در هم می لولند و از رذیلانه ترین و بی مقدار ترین زوایای هم فیلم می گیرند و نان خورشت فکریشان را تامین می نمایند ؛ هم چون قارچ و انگ…..ل از بی مایه گی یکدیگر مایه می گیرند و پس از تخلیه خویش و استفراغ درون گندیده شان؛ به باز تولید جاده ای آسفالته برای حاکمان و ملا ها و دیکتاتور ها ؛ به خود ارضائی روحی کوچک و تنگ می پردازند و طول و عرض تمامی آرزو هایشان رقابت بر سر خرید جارو برقی یا فلان وسیله بی مقداری است که و یا فلانی به فلانی چشم طمع دارد و یا فلانی با فلانی فلان سر و سر دارد و پس از صرف و نوش نمودن مقداری لاطائلات؛ همه راضی و خوشحال به شکستن تخمه آفتاب گردان و مقداری تنقلات در پناه چرت زدنهای روح ناداشته شان ؛در انتظار مرگ خویشند بی طرح هیچ خنده ای ؛ همان مردم گوساله و ترسو ؛ که دوستان قدیمی پدرم از نزدیک شدن به خانه ما ابا داشتند و می ترسیدند ؛ نبادا آنها را نیز بگیرند ((از انسانهای بی شهامت و ترسو متنفرم )) همان انسانهائی که تا دیروز پدرم را تملق می گفتند؛ امروز به مادرم می گفتند که حقش بود نمی بایست خرابکاری می کرد (( از دو روئی و فرصت طلبی و نان به نرخ روز خوردن متنفرم)) از فامیلهای مادری ام که هنگامی که به خانه ما می آمدند از جمله دائی ام که دهاتی است از روستای تازه آباد عیسی آباد همراه با شوهر خاله ام که او را از بس ترسو بود ؛ محمد خرگوش می نامیدند ؛ داشتند از ترس خود را خراب می کردند ؛ برای وارد شدن به منزل ما دوبار از جلو در رد می شدند که آیا خطری آنها را تهدید نمی کند …. !! به هر صورت روز ها و ماهها گذشت و سالها نیز ؛ شاه و رژیمش عده ای را اعدام نمودند از جمله سید صدیق رحمانی آبیدر خاله زاده پدرم (( بعدآ به جرم همکاری !! با شفیع طلا )) و پدرم و عمویم نیز آزاد گردیدند ؛ که این دو موضوع به لحاظ زمانی با هم تفاوت دارند ؛ محمد نیک پی نیز همراه آنها در زندان بودند …. به هر صورت این قسمت از داستان را تمام می کنم و قسمت دیگر آنرا شاید خوشت بیاید را شروع می نمایم در قسمت دوم ادامه می دهم : شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی قسمت دوم :

ناصر گله داری از پاسبانهای شهربانی بود و فکر کنم سواد خواندن و نوشتن نیز نداشت …. دقیق نمی دانم و اهمیتی نیز ندارد والا در فیس بوک و گوگل و ویکی پیدیا  مینوشتند !!! هاهاهاها ….. چند سال از این ماجرا گذشت …..من  طبق معمول تابستانها کارگری می کردم  ؛ در خسرو آباد در همان منطقه ای که که حوض و فواره بود و تفریحگاه مردم …. ….در آنجا گاهی عمویم روی طبق روی سرش ؛ آجیل و تخمه و یا چقاله بادام می فروخت ؛ در این محل بعد ها به مرور خانه می ساختند و من طبق معمول تابستانها در ساختن یکی از این خانه ها به کارگری مشغول بودم

عمر محمدی

پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ برابر با ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲

Mozafar Namdari عمر جان شیرین نوشته ای! منهم دستگیری پدرت، ملا عبداله عمویت(شریفترین آدم زحمتکشی که به دین تف کرده بود و کار سخت بدنی ومبارزه و روشنگری و نفرت از استثمار در چهره زمخت ابله زده و چشمان کنجکاو خود را داشت) همراه سید علی پسر میمی خه جئبرادر سید صدیق ایدامی سیاسی همراه عیسی……“بیاد دارم !!!!!…………

13. Dezember 2012 um 19:12

Omar Mohammadi اره مزی گیان همه اش تقصیر این بهای با بها است که وادارم کرده تا بنویسم من هی می گویم …. ال و بل و او ….

13. Dezember 2012 um 19:18

Mozafar Namdari در رابطه با پدر حسن و …….. این انسان شریف چهره( آبله زده) منظور است!!!!آری بها جدید یان در دوره ابتدایی همکلاسی بودیم بعد از آن من دیگر از او خبری ندارم! راستی چه شد؟

13. Dezember 2012 um 20:17 ·

Omar Mohammadi به های با بها می گوید که حدود هشت سال پیش سکته کرده و فوت نموده است؛ استوار عباس جدیدیان پدر بها گویا هما شخصی بود که طناب را به گردن قاضی محمد انداخته بوده و بعدها عمویم تصمیم داشت با چاقو شکمش را سفره نماید ؛ که من شاهدم پدرم او را از این کار منصرف نمود

13. Dezember 2012 um 21:30 ·

Bahaeddin Senobar Tahaei در مورد گذشته استوار عباس جدیدیان سند و مدرک محکمی در دست نیست .و زندگی ساده ومحقر ایشان همراه با روحیه ورزشکاریش نفی این اتهامات را رقم می زند .به هر حال خود بها انسان مبارزی بود و در این راه ناملایماتی را به جان خرید.

14. Dezember 2012 um 13:01 ·

Bahaeddin Senobar Tahaei هومر جان دست مریزاد خیلی کیف کردم .قدرت بیان و سبک نویسندگیت حرف ندارد. بدون تعارف انسانی مبارز و هنرمند و…….. به تعبیری چند بعدی هستی . شاید اگر وقایع گذشته را با آرمانهای انسانی و اهداف والایت پیوند بزنی ودر قالب نوشتن رمان قدمی برداری بسیار تاثی…Mehr anzeigen

14. Dezember 2012 um 13:36 ·

      Omar Mohammadi

به های با بها از من اگر تعریف و تمجید کنید به قول کرد ها ؛ می که فمه ته قه و و هنگام راه رقتن یا دو و یا هنگام شنا بلائی سرم می آید ؛ من کاری به جز دیدن آنچه که در همه جا به چشم می خورد ؛ کاری نکرده ام و متضاد با آن سانسور و خفقان نیز در همین جهت ا

      …Mehr anzeigen

Omar Mohammadi به های عزیز و دوست داشتنی عطر قشنگ احساسات انسانی و والائی ات تا انتهای کهکشانها نیز ما را با خود بوکسل می کند و می کشد و والائی ات , داروی بیهوشی و مستی را باخود دارد ؛ تا ما درستی تئوری نسبیت آین اشتاین را بهتر و دقیق تر لمس نمائیم و مرور زمان را به هیچ بشماریم و ….این احساس خود نیروی با بهائی است که ؛ با بهای ما عجین است عطر آنرا همه لمس می کنند من که مفتخر به موجودیت وجود این چنین بهای والائی ام ؛ تا کور شود هر آنکس که نتواند دید …..

Omar Mohammadi به ها جان این دایه آسیه مادر بزرگ بها جدیدیان برای تولد روناک خواهرم بود و کار های مامائی را پیش برد …. می خواهم بگویم که من از همان روز اول تولدم ال وبل ….روناک خواهرم حدودآ هشت سال از من کوچتکر است و به بیمارستان پهلوب هم نبردند مادرم را

Bahaeddin Senobar Tahaei هومر جان من خواستم به این بهانه یادی از بها جدیدیان کرده باشم که انسانی شریف و دوست داشتنی بود حیف که زود از جمع ما رفت راجع به قهر و تاخیر تو در به دنیا آمدن و مبارزات حق طلبانه و عدالتخواهانه پدر بزرگوارتان در رژیم شاه مادرم اطلاعات نسبتا کافی دارد گویا مدت زمان زیادی در حوالی منزل زنده یاد محمد نیک پی همسایه بوده اید (در منزل میرزا احمد وفائی) مدت زیادی هم با خواهر ناتنیتان (کبرا خانم) در محله قطار چیان کوچه سر یخجال همسایه بوده ا ند وخلاصه کبرا خانم در روایت تاریخ زندگیتان به اندازه ابن خلدون و احمد کسروی مایه گذاشته اند

بها جان این آبجی کبرای من هم داستانها با خود دارد زیرا مقداری از من بزرگتر است و حتمآ اطلاعات تاریخ شفاهی اش در این زمینه ها از من بیشتر است

این زمان همزمان است باعلاقمندی به قیام و یا شورش کردان در ایران؛ تحت تاثیر کردستان عراق ؛ در ایران از جمله ملا آواره و اسماعیل شزیف زاده و سلیمان معینی و جنبش های کردها در کردستان بخش عراق؛ ا ز جمله ملا مصطفی بارزانی ؛ هم چنین جنبش چریکی در ایران ؛ در اثر ورشگستگی و حانه خرابی میلیونی روستائیان و تل انبار شدنشان در حاشیه شهر ها و حلبی آباد ها و آلونکها , که شاه و جامعه اقتصادی ایران را وادار به اصلاحات ارضی ؛ یعنی خانه خرابی دهقانان  با عنوان اصلاحات ارضی که زمینها را به روستائیان فروختند و بهترین زمینها را به نورچشمی ها دزدان رژیم بخشیدند و اقتصاد ایران را در اثر واردات محصولات کشاورزی و دامی از امریکا و استرالیا و اسرائیل و …. ورشکست نمودند ؛ و در عین حال با حمایت های گوناگون ؛ فئودالها را به بورژوا های گمپرادور ؛ بورژوا های تجاری و

 ….

Omar Mohammadi به ها ی عزیز و دوست داشتنی عطر قشنگ احساسات انسانی و والائی ات تا انتهای کهکشانها نیز ما را با خود بوکسل می کند و می کشد و والائی ات , داروی بیهوشی و مستی را باخود دارد ؛ تا ما درستی تئوری نسبیت آین اشتاین را بهتر و دقیق تر لمس نمائیم و مرور زمان را به هیچ بشماریم و ….این احساس خود نیروی با بهائی است که ؛ با بهای ما عجین است عطر آنرا همه لمس می کنند من که مفتخر به موجودیت وجود این چنین بهای والائی ام ؛ تا کور شود هر آنکس که نتواند دید …..

Omar Mohammadi به ها جان این دایه آسیه مادر بزرگ بها جدیدیان برای تولد روناک خواهرم بود و کار های مامائی را پیش برد …. می خواهم بگویم که من از همان روز اول تولدم ال وبل ….روناک خواهرم حدودآ هشت سال از من کوچتکر است و به بیمارستان پهلوب هم نبردند مادرم را

Bahaeddin Senobar Tahaei هومر جان من خواستم به این بهانه یادی از بها جدیدیان کرده باشم که انسانی شریف و دوست داشتنی بود حیف که زود از جمع ما رفت راجع به قهر و تاخیر تو در به دنیا آمدن و مبارزات حق طلبانه و عدالتخواهانه پدر بزرگوارتان در رژیم شاه مادرم اطلاعات نسبتا کافی دارد گویا مدت زمان زیادی در حوالی منزل زنده یاد محمد نیک پی همسایه بوده اید (در منزل میرزا احمد وفائی) مدت زیادی هم با خواهر ناتنیتان (کبرا خانم) در محله قطار چیان کوچه سر یخجال همسایه بوده ا ند وخلاصه کبرا خانم در روایت تاریخ زندگیتان به اندازه ابن خلدون و احمد کسروی مایه گذاشته اند.

بها جان این آبجی کبرای من هم داستانها با خود دارد زیرا مقداری از من بزرگتر است و حتمآ اطلاعات تاریخ شفاهی اش در این زمینه ها از من بیشتر است ….

Omar Mohammadi

Omar Mohammadi

سئوال اینجاست !! تا به کی این دور باطل بگیر و ببند پایانی بر آن نیست ؟؟ در جامعه ما اگر چه در تمامی عرصه ها تمامی مراحل تکاملی است ؛ اما باز هم چون دور باطل وجود بیخود دیکتاتور ها تکراری به نظر می رسد ؛ درست همانگونه که وجود دیکتاتور ها زائد و تکراری است ….. بقول حافظ لشکر ظلم است کران تا کران و لشکر عدل است از ازل تا به ابدیت ……این دور باطل همچون چرخش فنر های لوله ای ؛ که در هر دور تاریخ در مرحله ای بالاتر و شدت مبارزه و بگیر و ببند متفاوت تر و در عرصه های گوناگون تری است و …. چرا پایانی بر این همه جنایات و سرکوبها نیست …..؟ آیا ما شایسته این نوع حکومتها هستیم ….؟ ….. با خواندن این نامه کودکانه بیاد نوروز و دستگیری پدرم ؛ عمویم ؛ و خاله زاده های پدرم ؛ و سایر دوستان و رفقایشان در زمان آن یکی دیکتاتور در ایام عید نوروز افتادم !! بازهم در ایام نوروز ……باز هم همان هیاهو و باز هم بار غم و بازهم صیقل دادن احساس تنفر از دیکتاتور ها و جنایت کاران و باز هم رنج بردن و باز هم آبدیده شدن و باز هم مصمم به ادامه همان راه و ….. ما از این کوران آب و آتش عشق و نفرت سربلند بیرون خواهیم آمد …. و باز هم با صدای بلند فریاد خواهیم زد که : …..آهای حرامزاده ها ما هنوز زنده ایم …… و این بار ما بسیاریم ؛ بسیار بیش از آنچه که در تصورات تنگ و کوچکتان بگنجد …..ما دشمنان شما نیستیم !! ما انکار شمائیم ….لذا مبارزه ما را با انتقام جوئی اشتباه نگیرید ……ما بسیاریم ….

نامه ی کودکان خردسال غالب حسینی فعال کارگری دربند

درود بر همه ی آزادی خواهان جهان

من نینا حسینی و خواهر دوقولویم هدیه حسینی به تمام مردم ایران می گوییم که پدر ما غالب حسینی فعال کارگری هیچ جرمی نکرده است. و با حمله ی نیروهای اطلاعاتی دستگیر شده و زندانی شده است. همان روزی که پدرمان دستگیر شد قرار بود ما را برای خرید نوروزی به خیابان ببرد و لباس های تازه ی عید را برای ما بخرد تا با آنها سال تازه را جشن بگیریم و در کنار هم سال خوشی را شروع کنیم. اما الان هیچ لباسی نخریده ایم. اما اگر لباس تازه هم داشتیم نمی توانستیم به تنمان کنیم و سال تازه را جشن بگیریم چون پدر عزیزمان در زندان است و بدون او ما هیج شوقی نداریم.

ما هر دو نفر آرزو می کنیم هر چه زودتر پدر عزیزمان آزاد شود و همه ی زندانی­های سیاسی و فعال های کارگری آزاد شوند تا در کنار فرزندانشان عید را جشن بگیرند.

نینا حسینی و هدیه حسینی کلاس سوم ابتدایی3/1/1392

نامه ی کودکان خردسال غالب حسینی فعال کارگری دربند

khamahangy.com

کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری

Omar Mohammadi

دقیقآ در این نورزو بود که دستگیری ها و بگیر ببند ها در کردستان بوسیله رژیم کودتاچی شاهنشاهی صورت گرفت

19. September 2013 um 06:42 ·

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s