تروتسکی و مخالفیت تروتسکی

هفتاد و پنج سال پیش در روز ۲۰ اوت ۱۹۴۰، لئون تروتسکی، از رهبران انقلاب روسیه و بنیان گذار انترناسیونال چهارم، با ضربۀ تبر یخ شکن کارگزار استالین، رامون مرکادر، به قتل رسید. این حمله در منزل ویلایی تروتسکی واقع در «کویوآکان»، مکزیک، به عنوان آخرین محل تبعید وی رخ داد. این انقلابی بزرگ روز بعد در نتیجۀ شدت جراحات وارده در سن ۶۰ سالگی در گذشت.

قتل تروتسکی، در نقطۀ اوج ارتجاع سیاسی بین المللی سر رسید، یعنی پیروزی فاشیسم در آلمان به سال ۱۹۳۳، شکست انقلاب اسپانیا در ۱۹۳۶-۳۹، محاکمات مسکو و تصفیۀ بزرگ سال های ۱۹۳۶-۳۸، و آغاز جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۳۹. ترور تروتسکی، پاسخی بود از سوی بروکراسی استالینیستی- به عنوان کارگزار سیاسی امپریالیسم – به خطری که تروتسکی با دفاع از و مبارزه برای اصول مارکسیستی ایجاد می کرد. تا زمانی که تروتسکی زنده بود، استالین ناگزیر بود با سرسخت ترین دشمن خود درگیر نبرد باشد.

آرام نوبخت

هفتاد و پنجمین سالگرد ترور لئون تروتسکی

ژوزف کیشور

برگردان: آرام نوبخت

هفتاد و پنج سال پیش در روز ۲۰ اوت ۱۹۴۰، لئون تروتسکی، از رهبران انقلاب روسیه و بنیان گذار انترناسیونال چهارم، با ضربۀ تبر یخ شکن کارگزار استالین، رامون مرکادر، به قتل رسید. این حمله در منزل ویلایی تروتسکی واقع در «کویوآکان»، مکزیک، به عنوان آخرین محل تبعید وی رخ داد. این انقلابی بزرگ روز بعد در نتیجۀ شدت جراحات وارده در سن ۶۰ سالگی در گذشت.

قتل تروتسکی، در نقطۀ اوج ارتجاع سیاسی بین المللی سر رسید، یعنی پیروزی فاشیسم در آلمان به سال ۱۹۳۳، شکست انقلاب اسپانیا در ۱۹۳۶-۳۹، محاکمات مسکو و تصفیۀ بزرگ سال های ۱۹۳۶-۳۸، و آغاز جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۳۹. ترور تروتسکی، پاسخی بود از سوی بروکراسی استالینیستی- به عنوان کارگزار سیاسی امپریالیسم – به خطری که تروتسکی با دفاع از و مبارزه برای اصول مارکسیستی ایجاد می کرد. تا زمانی که تروتسکی زنده بود، استالین ناگزیر بود با سرسخت ترین دشمن خود درگیر نبرد باشد.

با وجود برتری بی اندازۀ استالینیسم، تروتسکی توانست انترناسیونال چهارم را بنیان گذارد، سازمانی که با وجود حملات تروریست هایی که تروتسکی را از میان بردند، به بقای خود ادامه داده است. هفتاد و پنج سال بعد، جایگاه ویژۀ تروتسکی در تاریخ سوسیالیسم بین المللی، حقیقتی است بی چون و چرا. تروتسکی بیش از پیش به عنوان چهره ای تاریخی در جهان پدیدار می شود که نه فقط بر مسیر قرن بیستم تأثیر گذاشت، که نوشته ها و عقاید او هم­چون راهنمایی اساسی برای جهت دهی به طبقۀ کارگری که به مرحلۀ جدیدی از مبارزۀ انقلابی قدم می گذارد، باقی است.

زندگی و سرنوشت تروتسکی، پیوندی جدایی ناپذیر با رویدادهای سترگ نیمۀ نخست قرن بیستم داشت. تروتسکی و لنین رهبران اصلی انقلاب روسیه، این قلۀ صعود عظیم مبارزۀ طبقۀ کارگر جهانی در برابر چپاول سرمایه داری و کشتار مهیب جنگ جهانی اول، بودند. تئوری سیاسی خودِ انقلاب، با تئوری انقلاب مداوم تروتسکی ارائه شد که در اواسط انقلاب ۱۹۰۵ روسیه شکل گرفت. این تئوری توضیح می داد که وظایف دمکراتیک در کشورهای توسعه نیافته ای مانند روسیه، تنها با قدرت گیری طبقۀ کارگر به عنوان جزئی از یک انقلاب سوسیالیستی جهانی قابل تکمیل است.

تروتسکی به مدت شش سال، نقش بی چون و چرایی در سازماندهی و دفاع از دولت کارگریِ مستقر به دنبال رویدادهای انقلاب اکتبر داشت، از جمله نخستین کمیسریای امور خارجه روسیۀ شوروی و همین طور بیان­گذار و فرماندۀ ارتش سرخ.

تروتسکی به دلیل نقش خود در انقلاب روسیه در سن ۳۸ سالگی، به عنوان یکی از بزرگ ترین رهبران طبقۀ کارگر و جنبش سوسیالیستی، جایگاهی را در تاریخ به خود اختصاص خواهد داد. با این حال اگر تروتسکی زنده بود، بعدها می نوشت که شاخص ترین و ماندگارترین سهم سیاسی او، در مبارزه با انحطاط استالینیستی اتحاد شوروی بوده است که در زمان بنیان گذاری انترناسیونال چهارم به اوج خود رسیده بود.

نزاع میان استالین و تروتسکی، یک نبرد شخصی میان دو فرد بر سر قدرت فردی نبود، بلکه یک نبرد بنیادی بود بین دو برنامۀ سیاسی آشتی ناپذیر. تثبیت قدرت استالین و دیکتاتوری بروکراتیکی که وی تجسم آن بود، نتیجۀ اجتناب ناپذیر انقلاب روسیه نبود؛ بلکه در عوض از درون شرایط ویژۀ یک دولت کارگریِ عقب مانده به لحاظ اقتصادی که خود به دنبال شکست های انقلاب جهانی منزوی گشته بود، زاده شد. هفت سال جنگ و جنگ داخلی با پشتیبانی امپریالیسم، تلفات وسیعی از طبقۀ کارگر، این پایگاه اجتماعی انقلاب گرفته بود. بیماری و مرگ لنین، که در سال آخر حیات خود با تروتسکی برای اقدام مشترک در مبارزه علیه انحطاط بروکراتیک اتحاد شوروی مکاتبه کرده بود، قدرت گیری استالین را تسهیل کرد.

استالین، منافع دستگاه محافظه کاری را کلمه به کلمه بیان می کرد که قدرت را از طبقۀ کارگر غصب و پیوند اساسی میان انقلاب در روسیه و مبارزۀ طبقاتی جهانی را از هم گسسته بود. برنامۀ «سوسیالیسم در یک کشور»، که نخست در سال ۱۹۲۴ مطرح شد، متکی بر این ادعای نادرست و ضدّ مارکسیستی بود که سوسیالیسم می تواند در اتحاد شوروی مستقل از انقلاب در خارج از مرزهای روسیه محقق شود. بر این اساس، انقیاد طبقۀ کارگر جهانی به منافع ملی بروکراسی شوروی رسمیت یافت و برای توجیه سیاست هایی به کار گرفته شد که شکست اعتصاب عمومی ۱۹۲۶ بریتانیا و درهم شکستن انقلاب ۱۹۲۵-۲۷ چین را به ارمغان آورده بود. تروتسکی بعدها در بیوگرافی خود یادآوری کرد: «یک چنین جوّی که „انسان نباید همیشه همه چیز را برای انقلاب بخواهد، باید کمی به خودش هم فکر کند“ به این صورت ترجمه می شد که „مرگ بر انقلاب مداوم“»

تروتسکی در نقد خود به استالینیسم، تئوری انقلاب سوسیالیستی جهانی را تکامل بخشید که نشان داد به شکل غیرقابل قیاسی، دوراندیشانه تر از مانورهای عملگرایانۀ بروکرات های استالینیست بود. «اپوزیسیون چپ» که در سال ۱۹۲۳ بنیان گذاشته شده بود، متکی بر تئوری انقلاب مداوم، تأکید کرد که پیشروی به سوی سوسیالیسم در درون اتحاد شوروی، به تکامل انقلاب سوسیالیستی جهانی وابسته است. تروتسکی در پاراگرافی که در سال ۱۹۳۰ نوشته شد، ولی با نیروی به مراتب بیش از گذشته با امروز هم­خوانی دارد، توضیح داد:

«تکمیل انقلاب سوسیالیستی در درون مرزهای ملی، غیرقابل تصور است. یکی از دلایل اصلی بحران در جامعۀ بورژوای، این است که نیروهای مولدِ مخلوق آن، دیگر نمی توانند با چهارچوب دولت ملی سازگاری داشته باشند. از این جا است که از یک سو جنگ های امپریالیستی و از سوی دیگر اتوپیای ایالات متحدۀ بورژوایی اروپا نتیجه می شود. انقلاب سوسیالیستی در قلمرو ملی آغاز می شود، در قلمرو جهانی گسترش می یابد. بنابراین انقلاب سوسیالیستی در معنای جدیدتر و وسیع تر کلمه، به یک انقلاب مداوم تبدیل می شود. این انقلاب تنها در پیروزی نهایی جامعۀ نوین بر کل سیارۀ ما است که تکمیل می شود».

زیرپا گذاشتن انترناسیونالیسم سوسیالیستی از سوی بروکراسی استالینیستی، مستلزم کارزاری از تحریفات و جعلیات تاریخی با هدف زدودن نفوذ سیاسی تروتسکی و انکار رابطۀ میان چشم انداز مبارزاتی او و چشم اندازی بود که خود انقلاب اکتبر را هدایت کرده بود. این همراه شد با کارزار خشن تر و مستقیم تری علیه تروتسکی و هواداران وی.

در نوامبر ۱۹۲۷، تروتسکی از حزب کمونیست روسیه اخراج شد و یک ماه بعد این همراه شد با اخراج کلیۀ حامیان اپوزیسیون چپ. در ژانویۀ ۱۹۲۸، او به آلماآتا، در کوه های قزاقستان کنونی تبعید شد. یک سال بعد، در فوریۀ ۱۹۲۹، تروتسکی از اتحاد شوروی اخراج و موقتاً در پرینکیپو در ترکیه اقامات گزید. تروتسکی در مواجهه با چیزی که بعدها «سیارۀ بدون ویزا» نامید، آن هم به دلیل خصومت مشترک استالینیست ها، سوسیال دمکرات ها و قدرت های امپریالیستی، وادار به ترک ترکیه به مقصد فرانسه در سال ۱۹۳۳، سپس به نروژ در ۱۹۳۵ و نهایتاً به مکزیک در ۱۹۳۷ شد.

طی هشت سال از زمان اخراج تروتسکی از اتحاد شوروی تا ورود او به مکزیک، طبقۀ کارگر یک سلسله شکست های ناشی از خیانت های بروکراسی های استالینیست و سوسیال دمکرات ها را تجربه کرده بود. پیروزی فاشیسم در آلمان در سال ۱۹۳۳، همراه شد با خفگی خیزش های انقلابی در فرانسه و اسپانیا و انقیاد طبقۀ کارگر به حاکمیت سیاسی طبقۀ سرمایه دار زیر پرچم «جبهۀ خلقی».

به دنبال قدرت گیری هیتلر، فاجعه ای برای طبقۀ کارگر آلمان و جهان که با سیاست های فاجعه بار انترناسیوال کمونیست ممکن شد، تروتسکی فراخوان به تشکیل یک انترناسیونال جدید، یعنی انترناسیونال چهارم داد. تروتسکی هشدار داد که دفاع از دستاوردهای انقلاب روسیه تنها با یک انقلاب سیاسی برای سرنگونی بروکراسی ناسیونالیست امکان پذیر بود.

استالین در هراس از تهدید تروتسکی و انترناسیونال چهارم، به خشونت و سرکوب به مراتب خشن تر و بی رحمانه تر در اتحاد شوروی و سرتاسر جهان متوسل شد. در همان حال که محاکمات مسکو در سال های ۱۹۳۶-۳۸ هرگونه مخالفت سیاسی در برابر رژیم استالینیست وقت را هدف گرفته بود، اما هدف اصلی، پیروان تروتسکی بودند. صدها هزار سوسیالیست-که خود محصول سنت های عظیم فرهنگ انقلابی روسیه بودند- طی یک نسل کشی سیاسی، قتل عام شدند.

خشونت وسیع مورد نیاز برای دفاع از رژیم، سندی خدشه ناپذیر بود از این که حاکمیت استالین نه تداوم انقلاب روسیه، بلکه گورکن آن بود. تروتسکی در سال ۱۹۳۷ نوشت که استالینیسم و مارکسیسم حقیقی، «نه فقط با یک رشتۀ خونین، که با رودی از خون» از یک دیگر جدا می شوند.

تروتسکی برای افشای محاکمات نمایشی و جنایات سیاسی استالینیسم، به کارزاری بی پروا دست زد. پلیس مخفی استالین (گ.پ.او) در پاسخ به این امر، به طور سیستماتیک برای حذف فیزیکی نزدیک ترین هواداران تروتسکی و همفکران وی به فعالیت پرداخت. از جملۀ کسانی که به دست کارگزاران استالین جان باختند، عبارت بودند از: اروین وولف، یکی از منشی های سیاسی تروتسکی در ژوئیۀ ۱۹۳۷؛ ایگناس رسیس که از چنگال «گ.پ.او» گریخته و حمایت خود را از تروتسکی اعلام داشته بود، در سپتامبر ۱۹۳۷؛ لئون سدوف، فرزند تروتسکی و همکار نزدیک او در فوریۀ ۱۹۳۸؛ و رُدولف کلمنت، دبیر انترناسیونال چهارم که طی یک آدم ربایی مفقود شد و در ژوئیۀ ۱۹۳۸ به قتل رسید.

این ترورها به این دلیل امکان پذیر شد که مأمورین «گ.پ.او» خود را وارد صفوف جنبش تروتسکیستی کرده بودند؛ از جمله مارک زبوروفسکی، که به شکل مزوّرانه ای اعتماد سدوف را به دست آورده و به عنوان منشی او فعالیت می کرد.

به این وجود مادام که تروتسکی زنده بود، رژیم استالینیستی آرام و قرار نداشت. ویکتور سرژ در سال ۱۹۳۷ نوشت: «هیچ توضیح دیگری برای ممنوعیت و توقیف هایی که در حال نابودی ساختار رژیم است وجود ندارد به جز نفرت و ترس… مِن باب احتیاط، تیم جایگزین را هدف قرار داده اند. تنها پیر مرد باقی مانده… مادام که پیر مرد زنده است، بروکراسیِ فاتح هرگز احساس امنیت نخواهد کرد».

انترناسیونال چهارم کنگرۀ بنیان گذاری خود را در سپتامبر ۱۹۳۸، با وجود شرایط فوق العاده دشوار، از جمله قتل کلمنت تنها دو ماه قبل از آن، برگزار کرد. سند بنیان­گذاری، به قلم تروتسکی، هشدار می داد: «پیش گزاره های عینی انقلاب پرولتری، نه فقط به „بلوغ“ رسیده، بلکه از شدت بلوغ به نوعی در حال گندیدن است. بدون یک انقلاب سوسیالیستی، در دورۀ تاریخی بعدی یک فاجعه کل فرهنگ بشریت را تهدید می کند. اکنون نوبت پرولتاریا، یعنی به خصوص پیشتازِ انقلابی آن است. بحران تاریخی بشریت، به بحران رهبری انقلابی تقلیل می یابد».

تحرک جنگی امپریالیسم، باری دیگر امکان شعله ور شدن موجی از طغیان های انقلابی را فراهم آورده بود. دقیقاً به همین دلیل بود که امپریالیسم جهانی، از طریق عمّال استالینیست خود، در جستجوی قطع سر از رهبری انترناسیونال چهارم بود. تروتسکی در مقاله ای به تاریخ اکتبر ۱۹۳۸، رابطۀ میان جنگ قریب الوقوع و خشونت علیه جنبش تروتسکیستی را ترسیم کرد:

«در آغاز جنگ آخر، ژان ژوره ترور شد و در پایان جنگ، کارل لیبکنشت و رزا لوکزامبورگ… کار محو کردن انترناسیونالیست ها تاکنون تا پیش از آغاز جنگ در سطح جهانی آغاز شده است. امپریالیسم دیگر نیازی ندارد به یک „سانحۀ فرخنده“ اتکا کند. بلکه در درون مافیای استالینیست، یک کارگزار بین المللی حاضر و آماده برای نابودی سیستماتیک انقلابیون در اختیار دارد… امپریالیسم از طریق گانگسترهای استالینیست خود، پیشاپیش نشان می دهد که خطر مرگ بار در دورۀ جنگ از کدام جهت تهدیدش خواهد کرد. امپریالیست ها اشتباه نمی کنند».

آغاز جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۳۹، در شرایطی که جهان بر فاجعه در اروپا متمرکز شده بود، از سوی رژیم استالینیست به عنوان فرصتی دیده شد برای تشدید کارزار خود در جهت ترور تروتسکی. نخستین سوء قصد به زندگی او در ۲۴ مه ۱۹۴۰ و به دست یک تیم ترور به سرپرستی نقاش استالینیست، دیوید آلفرد سیکه­ایروس صورت گرفت.

تروتسکی و همسرش ناتالیا، از تهاجم جان سالم به در بردند، اما تروتسکی می دانست که این آخرین سوء قصد ناخواهد بود. تروتسکی دو هفته بعد با دقت و عینیت قابل توجهی نوشت: «زندگی من روی این کرۀ زمین، نه منطبق با قاعده، که به عنوان استثنایی بر قاعده است. در یک برهۀ ارتجاعی نظیر برهۀ کنونی ما، یک انقلابی وادار می شود خلاف جریان شنا کند. من این کار را با هر آن چه در توان دارم انجام می دهم. فشار ارتجاع جهانی، شاید در بی رحمانه ترین شکلش خود را در سرنوشت شخصی من و سرنوشت نزدیکان من نشان داده باشد. این به هیچ وجه حق من نیست: این نتیجۀ درهم آمیختن شرایط تاریخی است».

سپس در ۲۰ اوت ۱۹۴۰، تروتسکی به دست مرکادر، مأمور رژیم استالین که خود را حامی جنبش تروتسکیستی جا زده بود، به خاک افتاد.

در سال ۱۹۷۵، کمیتۀ بین المللی انترناسیونال چهارم، تحقیقی را دربارۀ شرایط پشت ترور تروتسکی آغاز کرد که گسترۀ نفوذ «گ.پ.او» در درون جنبش تروتسکیستی را نشان می داد. این تحقیقات نه فقط نقش زبوروفسکی، که هم­چنین نقش سیلیویا کالن به عنوان منشی جیمز کانن (دبیر ملی حزب کارگران سوسیالیست، جنبش تروتسکیستی وقت در ایالات متحده)، رابرت شلدن هارت (که در شبِ نخستین سوء قصد نگهبان بود)، و ژورف هنسن (منشی تروتسکی که در زمان ترور او نگهبان بود و همین طور رهبر آتی حزب کارگران سوسیالیست در دورۀ انحطاط سیاسی آن) را نشان می داد.

تحقیقات امنیتی و همین طور تحقیقات انترناسیونال چهارم از سوی حزب کارگران سوسیالیست و تمامی خائنین سیاسی به جنبش تروتسکیستی، محکوم و با آن مخالفت شد. داده هایی که متعاقباً از آرشیو اتحاد جماهیر شوروی منتشر شد، بر تمامی نتیجه گیری های کمیتۀ بین المللی انترناسیونال چهارم دربارۀ افرادی که به زمینه سازی و اجرای این بزرگ ترین جنایت سیاسی یاری رساندند، صحه گذاشته است.

تروتسکی در زمان مرگ خود، بزرگ­ترین نمایندۀ سنت مارکسیسم کلاسیک بود که در خیزش های انقلابی نخستین دهه های قرن بیستم آبدیده شده بود. ترور او ضربۀ سنگینی به جنبش سوسیالیستی بین المللی بود، هرچند که او میراث سیاسی و تئوریکی را به جای گذاشت که بنیان محکمی برای تکامل انترناسیونال چهارم بود. به علاوه تروتسکی در آخرین سال های حیات خود، با پرسش هایی دست به گریبان بود که به عنوان موضوعات سیاسی محوری پیش روی جنبش سوسیالیستی به دنبال جنگ جهانی دوم رخ نشان می دادند.

تروتسکی برای بنیان گذاری انترناسیونال چهارم، مجبور بود نه فقط با استالینیست ها و امپریالیست ها، بلکه با یک قشر کامل از روشنفکران خرده بوروایی که از شکست های دهۀ ۱۹۳۰ به نتیجۀ ناتوانی طبقۀ کارگر از انجام یک انقلاب سوسیالیستی رسیده بودند، مبارزه کند. آن ها برای توجیه کناره گیری خود از مبارزه برای سوسیالیسم، مسئولیت خیانت رهبری را به گردن طبقۀ کارگر انداختند. تروتسکی نوشت: «اگر این را درست بدانیم که دلیل شکست ها، ریشه در کیفیات اجتماعی خود پرولتاریا دارد، در آن صورت موقعیت جامعۀ مدرن می بایست ناامیدکننده ارزیابی شود».

این انکار ناامیدانۀ سوسیالیسم و ردّ نقش انقلابی طبقۀ کارگر، بارها بار در دهه های پس از جنگ جهانی دوم ظاهر شد. همۀ این ها در درون انترناسیونال چهارم به شکل «پابلوئیسم» متجلی شد که چیزی نبود جز انطباق با بروکراسی های استالینیست و سوسیال دمکرات و جنبش های بورژوا-ناسیونالیستی.

در بحبوحۀ تشدید تنازعات طبقاتی، این نیروها، در جستجوی آویزان شدن مستقیم تر به قدرت دولتی، مانند آن چه در یونان انجام داده اند، به سرعت به راست درغلتیده اند. هر کسی می تواند تصور کند که اگر تروتسکی زنده بود چگونه از مهارت ادبی و هوش بی اندازۀ خود برای کندن پوست اقشار متوسط خودخواه و خودشیفتۀ امروز بهره می برد؛ چگونه سیاست های گندیدۀ سیریزا و پودمودس را افشا می کرد؛ چگونه شارلاتان های روشنفکر و مشاهیر چپ نمایی مانند اسلاوی ژیژک را به صلابۀ نقد می کشید.

آن چه تروتسکی با صراحتی بی مانند درک کرد و بیان نمود، نقش تعیین کنندۀ رهبری بود. درس اصلی که او از دستاورد مثبت انقلاب اکتبر و شکست های به دنبال آن کسب کرد، این بود که پیروزی انقلاب سوسیالیستی و در نتیجه بقای بشریت، نیازمند یک مبارزۀ بی امان برای حلّ بحران رهبری انقلابی است. این حقیقت بنیادی بارها و بارها طی دهه ها پس از مرگ وی اثبات شد.

مرکزیت بحران رهبری انقلابی، به آن معنا بود که مبارزۀ سیاسی، مبرم ترین وطیفه است. تروتسکی برای آن دسته کسانی که از مسئولیت های سیاسی خود زیر پوشش آزادی شخصی طفره رفتند، چیزی برای ارائه نداشت جز تحقیر. او در سخنرانی به مناسبت بنیان گذاری انترناسیونال چهارم اعلام داشت:

«بگذار کاسبکاران، فردیت خود را در خلأ جستجو کنند. برای یک انقلابی، خود را تماماً وقف حزب کردن، به معنای خود را یافتن است.

بله، حزب ما یک به یک ما را یکسره به خود اختصاص می دهد. اما در عوض والاترین شادی را به ما می بخشد: این آگاهی که کسی در ساختن یک آیندۀ بهتر شریک می شود، این که کسی ذرّه ای از سرنوشت بشر را به دوش می کشد، و این که زندگی کسی به عبث سپری نخواهد شد.»

اهمیت ماندگار تروتسکی، در تهاجم بی امان به آوازۀ تاریخی او منعکس می شود. با این وجود کسانی که امروز مشغول سیاه نمایی تروتسکی هستند، موفق نخواهند شد. تاریخ خود تحلیل تروتسکی از جان کندن های سرمایه داری را اثبات کرده است. قدرت عقاید و سنتی تاریخی که او نمایندگی کرده است، از آزمون زمان سربلند بیرون آمده است. جنبشی که او بنیان گذارد، نشان داده است که تنها گرایش انقلابی حقیقی و ماندگار است.

مهم تر از همه، وظیفۀ بنیادی که تروتسکی برایش مبارزه کرده هم­چنان موضوع مرکزی پیش روی طبقۀ کارگر امروز است: ساختن یک حزب انقلابی.

این اصول در رگ های کمیتۀ بین المللی انترناسیونال چهارم، جنبش تروتسکیستی بین المللی جاری است. سالگرد ترور تروتسکی نباید صرفاً مناسبتی برای تجلیل یاد و خاطرۀ او-هرچند به جا- بلکه احترام به این خاطره از طریق شدت بخشیدن به مبارزه برای ساختن کمیتۀ بین المللی انترناسیونال چهارم به عنوان حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی باشد.

۲۰ اوت ۲۰۱۵

شبح تروتسکيزم

م- شايق

„… تروتسکيسم يکی از اشکال اپورتونيسم „چپ“ است که سازمان های جاسوسی امپرياليستی آنرا برای ايجاد شکاف در نهضت انقلابی ضدامپرياليستی تغذيه و تقويت می کنند. طرد آن از شرايط ضرور مبارزه پيگير عليه امپرياليسم است.“

ص 5، „يادآوری“ احسان طبری بر ترجمه فارسی، 10

روزی که دنيا را لرزاند، نوشته جان ريد، انتشارات حزب توده ی ايران، 1354

„… در حال حاضر امپرياليست ها و ساير نيروهای مرتجع، در مقابله ايدئولوژيک خود با جنبش های آزاديبخش با شيوه های گوناگون تروتسکيسم را به منزله ی „سلاح برنده ائی“ به خدمت خود گرفته و بی دريغ به ترويج و اشاعه آن در درون جنبش ها و به ويژه در ميان روشنفکران خرده بورژوا دست می يازند.“

ص-ج-، „مقدمه“ بر ترجمه فارسی تروتسکيسم:

ضدانقلاب در پوشش، نوشته ج- اولژين، انتشارات روزبه، 1353

„…ولی خطر عمده در جنبش چپ روشنفکران خارج از کشور بقايای اپورتونيسم حزب توده نبوده، بلکه تروتسکيسم ضدانقلابی می باشد.“

ص2، „پيشگفتار“ به ترجمه فارسی خطر تروتسکيسم،

برگزيده از راديو تيرانا، ناشر: نامعلوم، تاريخ ندارد

„روی استالينی سکه انحراف و دگماتيسم از اعتبار افتاده است. روی ديگر آن، يعنی تروتسکيسم، اکنون خطريست برای جنبش مارکسيستی ايران، و بايد قبل از اينکه جانی بگيرد با آن مبارزه کرد تا وی نيز برای مدتی، هر چند کوتاه، عده ای را، هر چند محدود، گمراه نسازد.“

ص 82، „استالينيسم يا تروتسکيسم؟“،

نوشته ميم دال، در مسائل انقلاب و سوسياليسم، شماره 3، بهار 1354

„…دعوای استالينيست ها و تروتسکيست ها که هر يک از ديگری زباله ای می سازد به مارکسيست- لنينيست ها ربطی ندارد.“

ص 17، „نکاتی در باره استالينيسم و آنتی استالينيسم“،

نوشته ی محمود نيکنام، در عصر عمل، شماره 5، پائيز 1354

در چند سال اخير نوشته هائی در باره تروتسکيزم و „خطر“ آن از طرف گرايش های مختلف سياسی اپوزيسيون ضدرژيمی ايران منتشر شده است. انگار که شبح تروتسکيزم در ميان اين اپوزيسيون شروع به گشت و گذار کرده است. طيف وسيعی از اين گرايش ها، از حزب توده ايران، تا گرايش های گوناگون پيرو „انديشه مائوتسه دون“، تا مانيفست“ پژوهش نامه مستقل مارکسيستی“، و نشريه عصر عمل که می کوشد. „در مشاجرات سترون قلمی آلوده“ نشود، گاه و بيگاه مقاله يا جزوه ای به اين مطلب اختصاص داده اند و يا بطور ضمنی اشاراتی کرده اند. در اين ميان، بجز مقاله ی عصر عمل، ساير نوشتجات با تمام تفاوت هايشان، در يک نکته متفق القول بوده اند و آن هدف شان از اين مبارزه ايدئوژيک است. همگی متفق القولند که هدف، جلوگيری از افتادن مبارزين به „دام تروتسکيزم“ است.

خواننده ای که به تاريخچه جنبش کمونيستی کارگری آشنائی دارد ممکن است حيران بماند که طی اين سال ها چه رخ داده که اين گرايش ها را، بخصوص حزب توده و گرايش های پيرو „انديشه مائوتسه دون“ را، وادار به جواب گوئی به همان بحث هائی می کند که بورکراسی شوروی و „احزاب برادر“ فکر می کردند با محاکمات و اعدام های مسکو، با آتش گلوله و انهدام نسلی از رهبران بلشويک، با ساليان دراز تحريف و جعل سيستماتيک تجربيات جنبش جهانی کارگری خاموش کرده اند؟ چگونه است که ناگهان نه تنها مبارزه با تروتسکيزم در دستور روز قرار گرفته، بلکه „خطر عمده در جنبش چپ روشنفکران خارج از کشور“ شده است؟ دليل اين وحشت ناگهانی از اين „خطر“ در واقع بسيار ساده است: با دوره ی جديدی از برخاست موج انقلاب جهانی از اواخر دهه ی شصت به بعد، بين الملل چهارم موفق به شکستن انزاوی چندين ساله ی خود و رشد ارگانيک همراه با رشد مبارزات طبقاتی شده است. ده ها هزار از نسل جوان مبارزين انقلابی در سراسر جهان برای يافتن راه پيشبرد مبارزاتشان به سوی اين سازمان روی آورده اند. و اين دقيقاً همان فشاری است که احسان طبری و انتشارات روزبه و راديو تيرانا را وامی دارد تا به „مخازن مهمات“ تحريف و جعل استالينيستی دوباره سری بزنند و اين اسلحه های زنگ زده و کهنه را دوباره بکار گيرند. ولی در اين دوره، برخلاف دوره ای که بورکراسی استالينيستی بر جنبش کمونيستی استيلای تقريباً مطلق داشت، اين گونه تسليحات بُرندگی خود را از دست داده اند. به بحث اين نکته در قسمت آخر اين مقاله باز خواهيم گشت، ولی قبل از بحث مفصل آن لازمست نظری به محتوی اين مصاف ايدئولوژيک بيندازيم تا ببينيم از نظر گرايش های مختلف اصولآً „مساله“ چيست؟ و چگونه راه حل هائی پيشنهاد می کنند؟

احسان طبری، „تئوريسين“ „حزب طراز نوين طبقه کارگر ايران“ مقدمه های لنين و کروپسکايا را با „يادآوری“ خود „تکميل“ می کند.

ترجمه فارسی کتاب مشهورجان ريد، ده روزی که دنيا را لرزاند، سال گذشته توسط حزب توده ايران منتشر شد. اين کتاب از زنده ترين و گويا ترين اوصاف انقلاب اکتبر است. کتابی است که لنين در مقدمه خود بر آن نوشت: „اين کتاب حقيقی ترين و روشن ترين تصوير از حوادثی است که وقوف بر آنها برای فهم چگونگی انقلاب پرولتاريا و ديکتاتوری پرولتاريا دارای اهميتی بسزا است“. (ترجمه فارسی، ص 6) و کروپسکايا نيز چنين وصفش کرد: „در اين کتاب روزهای نخستين انقلاب اکتبر بنحو فوق العاده روشن و پرتوانی تصوير شده است“. (همانجا، ص 7). مع الوصف، قريب شصت سال بعد، احسان طبری اين اوصاف لنين و کروپسکايا را کافی نمی داند و برخلاف اين دو معتقد است که جان ريد „بنابر حکم ظواهر و بی خبر از کنه مسائل“ اين کتاب را نوشته است (ص3) و از واهمه ی اينکه مبادا „از توصيف پاک دلانه [ساده لوحانه!؟] جان ريد نئوتروتسکيست های ما استفاده کنند سودمند [می داند] در باره نظر لنين در باره تروتسکی و تروتسکيسم برخی واقعيات را يادآور“ شود! (ص 3، تاکيد از ما). عجبا! لنين خود در سال 1919، در زمانی که تروتسکی از رهبران شناخته شده ی دولت جوان شوروی و بين الملل سوم و رهبر ارتش سرخ بود چنين واهمه ای از کتاب جان ريد بدل راه نمی داند، و آن را     حقيقی ترين و روشن ترين تصوير از چگونگی انقلاب پرولتاريا می خواند، ولی امروزه احسان طبری خود را به وکالت از طرف لنين مسئول می بيند که در باره نظر لنين يادآوری هائی بکند!

البته استالينيست های „کبيرتر“ از احسان طبری در دوره ی خود احتياجی به اين گونه „يادآوری“ها نداشتند. آنها کل کتاب را „ممنوع“ می کردند. اين کتاب در سال های دهه 1930 و 1940 از کتابخانه های شوروی برچيده شد. در دوره ی 38- 1937 اعضای حزب به جرم „نگهداشتن کتاب جان ريد“ به زندان و اردوهای کار فرستاده می شدند. فقط پس از کنگره بيستم حزب کمونيست شوروی بود که اين کتاب دوباره تجديد چاپ شد. (رجوع شود به کتاب روی مِدودُف، بگذار تاريخ قضاوت کند، ترجمه انگليسی، ص 12)

احسان طبری، در مساعی خود در راه نجات ساده دلان از „دام تروتسکيسم“، تازه ای به ارمغان نياورده است. تم هائی که وی در اين سه صفحه پيش می کشد، ساليان سال است که از بدو شروع مبارزه ی اپوزيسيون چپ عليه رشد و تحکيم بورکراسی در شوروی بارها و بارها، در مجلات بی شمار تکرار شده است. بنابه اين نوع منابع نه تنها تروتسکی „هميشه“ ضدلنينيست بود و در تمام مسائل اساسی عليه لنين مبارزه کرد، بلکه لنين خود تروتسکی را خوب می شناخت و به قول احسان طبری نقش واقعی تروتسکی „از همان آغاز بر لنين عيان بود.“ از زمانی که مبارزه عليه اپوزيسيون چپ شروع شد، بورکراسی برای استفاده از اعتبار لنين در انظار توده ها شوروی و جنبش جهانی کمونيستی شروع به بيرون کشيدن نوشتجات جَدَلی لنين عليه تروتسکی کرد تا از اين راه „ثابت کند“ که لنين خود پيگيرترين رزمنده عليه „تروتسکيزم“ بوده است. احسان طبری هم از اين سنت استالينيستی پيروی می کند. کسانيکه با نوشته های لنين آشنا هستند می دانند که لنين در مبارزه سياسی عليه مخالفين خود، به خصوص بر سر مسائل مهم جنبش، از شديدترين   لحن ها و عبارات استفاده می کرد. تا قبل از انحطاط بورکراتيک شوروی نيز، هرگز اين نوع جدل ها در بحث های سياسی حزب به مثابه برچسب تعيين موضع رهبران حزب بکار نمی رفت. بحث درون حزب بر سر مسائل اساسی جنبش يکی از راه های ضروری و قبول شده ی اِعمال سانتراليزم دمکراتيک در حزب بود. بدون چنين   بحث های وسيع و دمکراتيک رسيدن به نتايج قاطع که رهنمون عمل انقلابی حزب باشد محال بود. و دقيقاً چون هدف اين بحث ها رسيدن به نتايج سياسی برای عمل بود، در بحث های سياسی قاطعيت و سختگيری محکمی بکار می رفت. اين بحث ها، بحث های روشنفکرانه آکادميک نبود که بين روشنفکران الی الابد ادامه می يابد و „رعايت ادب“ برای نرنجانيدن اين نازک دلان بر روشن شدن مسائل سياسی اولويت دارد. اين بحث ها مشی عملی حزب را تعيين می کرد و لحن شديدشان هم دقيقاً منعکس اهميتی بود که در حزب به اين روش رسيدن به تصميات حزبی داده می شد. لنين خود به بيانی شيوا در يادداشتی در جزوه ی يک گام به پيش، دو گام به پس در اين باره می گويد:

در اين مورد نمی توانم از يادآوری يکی از گفتگوهای خود در کنگره با يکی از نمايندگان „مرکز“ خودداری کنم. او به من شکايت می کرد که: „در کنگره ما چه وضع دشواری حکمفرما است!، اين مبارزه ی دهشت بار، اين تبليغات بر ضديکديگر، اين جروبحث خشن و اين روش غيررفيقانه!…“

من به او جواب دادم: چقدر عاليست کنگره ما!- مبارزه آشکار و آزاد است. گروه ها معين شده اند. رأی ها داده شده است. تصميم اتخاذ شده است. مرحله طی شده است. به پيش! اين- آن چيزی است که من می پسندم. اين زندگی است، نه آن لفاظی بی پايان و خسته کننده ی روشنفکرانه که علت تمام شدنش حل قضيه نبوده، بلکه خسته شدن افراد از گفتن است…“

رفيق „مرکزی“ با چشمانی حيرت زده به من می نگريست و با حالت تعجب شانه هايش را بالا می انداخت. ما به زبان های مختلف با هم صحبت می کرديم.

منتخب آثار لنين، ترجمه فارسی، جلد اوّل، قسمت اوّل، ص708

 

در نوشته های لنين نه تنها عليه تروتسکی بلکه عليه بسياری ديگر از رهبران سوسيال دمکراسی جدل های شديد اللحن يافت می شود. ولی لنين هرگز از اشتباهات گذشته به منظور خرد کردن مخالفين خود استفاده نمی کرد. حتی در مورد کامنف و زينويف هم که با قيام اکتبر مخالفت کرده بودند و مخالفت خود را قبل از قيام در نشريه ی گورکی Novaia Zhizn آشکارا منتشر کردند، پس از تغيير موضع آنان و انتگره شدن شان در رهبری حزب، لنين اين اشتباه گذشته را بندرت يادآور می شد و حتی در يکی از آخرين نامه هايش تاکيد کرد که اين موضع گذشته نبايد برعليه شان بکار گرفته شود. برعکس استالين که در اکتبر 1917 از اين دو دفاع کرده بود و با پيشنهاد لنين مبنی بر اخراج آنها (نه بخاطر مخالفت شان با تصميم اکثريت کميته مرکزی، بلکه بخاطر زير پا گذاشتن انضباط حزب و نشر عقايدشان، آن هم سر مسأله حساسی نظير قيام) مخالفت کرده بود، پس از اينکه اين دو به اپوزيسيون پيوستند (1926) شروع به استفاده از اين اشتباه قبلی عليه آنان کرد. استالينيزم نه تنها سنت بلشويکی بحث وسيع و دمکراتيک در حزب را کاملاً منهدم ساخت، بلکه از بحث های قبلی نيز وسيله ای ساخت برا ی کوباندن مخالفين خود.

اختلافات بين لنين و تروتسکی در سال های قبل از انقلاب اکتبر اساساً بر سر دو مساله بود: يکی نقش حزب و ديگری ماهيت انقلاب آينده روسيه. در مورد حزب، اختلافات بين لنين و تروتسکی از فهم نادرست تروتسکی از پروسه انکشاف آگاهی طبقاتی پرولتاريا نشأت می گرفت. تا حدودی شبيه به روزالوگزامبورگ، تروتسکی در اوايل قرن بيستم در اين مورد بينشی زياده عينی گرا داشت: „مارکسيزم به ما می آموزد که منافع پرولتاريا را شرايط عينی زندگی وی تعيين می کند. اين منافع چنان نيرومند و چنان اجتناب ناپذيرند که بالاخره پرولتاريا را مجبور خواهند ساخت که آنها را در دايره ی آگاهی خود بياورد، يعنی تحقق منافع عينی خود را مورد توجه ذهنی خود قرار دهد. „(تروتسکی، تکاليف سياسی ما، نقل در تئوری لنينيستی سازمان، ارنست مندل، ص 7) بر مبنای اين چنين جبری گرائی خوش بينانه وی لنين را متهم می کرد که می خواهد حزب را „جانشين“ خود طبقه سازد. دقيقاً به علت همين بينش از اجتناب ناپذيری رسيدن پرولتاريا به آگاهی طبقاتی انقلابی بود که وی تا سال 1917 به اهميت مبارزه خستگی ناپذير لنين عليه منشويک ها پی نبرد و اگر چه خود از نظر سياسی کاملاً مخالف منشويک ها بود، همواره اميد داشت که تجربه مبارزات طبقاتی حتی منشويک ها را نيز به مواضع سياسی صحيح خواهد کشاند. بر اين اساس بود که چندين بار از طرق مختلف سعی در ايجاد „وحدت“ بين جناح های مختلف سوسيال دمکراسی روسيه داشت. تقريباً تمامی جدل های لنين قبل از 1917 عليه تروتسکی نيز دقيقاً بر سر همين مسأله است. تروتسکی بعداً به اين اشتباه خود پی برد و در آثار بعدی خود نيز مکرراً به آن اشاره کرده است. خود تجربه انقلاب روسيه، پس از فوريه 1917، به او آموخت که جای هيچگونه سازش با منشويک ها نيست. لنين خود در اين باره در جلسه اول(14 نوامبر 1917) کميته پتروگراد حزب بلشويک، در بحث خود عليه جناحی از حزب که تشکيل حکومت ائتلافی با منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها را پيشنهاد می کردند چنين گفت:

„و در مورد سازش [با منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها]، من حتی نمی توانم صحبت در اين باره را جدی تلقی کنم. مدت ها پيش تروتسکی گفت که وحدت محال است. تروتسکی اين را فهميد و از آن زمان به بعد بلشويک بهتری وجود نداشته است.“ (اسناد اين جلسه، همانند بسياری ديگر از اسناد، دچار سانسور استالينيستی شد. کليشه اصل روسی آن، همراه با ترجمه انگليسی آن در کتاب مکتب تحريف استالين، نوشته ی لئون تروتسکی، پاس فايندرپرس، 1972، صفحات 101 الی 123 آمده است.)

در مورد اختلاف لنين و تروتسکی بر سر تکاليف انقلاب آتی روسيه، نقش طبقات مختلف در آن و ماهيت دولتی که قادر به تحقق اين تکاليف باشد نوشته های مفصل تری موجود است و ما در اينجا به تفصيل وارد اين بحث نمی شويم. (رجوع شود به سه بينش از انقلاب روسيه، لئون تروتسکی، انتشارات طليعه، 1353 و نتايج و چشم اندازها، لئون تروتسکی، انتشارات طليعه، 1355.) فقط اشاره می کنيم که پس از تغيير جهت گيری حزب بلشويک در بهار 1917، يعنی با بازگشت لنين به روسيه و مبارزه وی عليه „بلشويک های قديمی“ که در اين دوره دم از وحدت با منشويک ها و حتی پشتيبانی از حکومت موقت کرنسکی می زدند، با طرح „تزهای آوريل“ (وظايف پرولتاريا در انقلاب ما، ترجمه فارسی در جلد دوم قسمت اول منتخب آثار لنين) و قبول آن از طرف حزب پس از مبارزه ای سخت و جامع، ديگر هيچگونه اختلاف اساسی سياسی بين تروتسکی و بلشويک ها بر سر اين مسائل وجود نداشت و بهمين دليل نيز تروتسکی (و در اثر مساعی وی جناح عظيمی از گرايش مژرايونتسیMezhraiontsy) به حزب بلشويک پيوست. لنين در اکتبر 1917 در کنفرانس پتروگراد بلشويک ها در مورد انتخاب کانديدای مجلس مؤسسان گفت:

„هيچ کس عليه کانديدائی نظير تروتسکی بحثی ندارد. اولاً، برای اينکه درست پس از بازگشت [به روسيه] موضع يک انترناسيوناليست را اتخاذ کرد؛ ثانياً به اين دليل که در ميان مژرايونتسی ها برای ادغام آنها [با بلشويکها] فعاليت کرد، و ثالثاً به اين علت که در روزهای دشوار ژوئيه کفايت خود را بمنزله ی پشتيبان فداکار حزب پرولتاريای انقلابی به ثبوت رساند. „(نقل شده در کتاب سابق الذکر روی مدودف، ترجمه ی انگليسی، ص 36) با اين وصف احسان طبری 60 سال بعد می گويد که „از همان آغاز“ نقش تروتسکی بر لنين آشکار بود! برای اثبات اين صحبتش طبری به جز جدل های سياسی لنين عليه تروتسکی قبل از انقلاب اکتبر به اختلافات اين دو بعد از انقلاب اکتبر هم اشاره می کند. اين اختلافات نيز هم در نوشته های لنين و هم در نوشته های تروتسکی به تفصيل شرح داده شده است و همانطور که قبلاً اشاره شد بحث مسائل اساسی سياست حزب، و بعد از انقلاب اکتبر سياست حکومت کارگری، سنت ضروری و قبول شده ی حزب بود و حتی حادترين اختلافات، نظير اختلافات لنين و تروتسکی در مورد اتحاديه های کارگری و يا اختلافات اين دو در مورد چگونگی مذاکرات برست ليتفسک هرگز مانع همکاری نزديک آنها نبود.

احسان طبری يک تک خال ديگر هم بر زمين می زند و آن نقل قول گورگی از لنين در باره ی تروتسکی است. بر مبنای اين يک نقل قول است که احسان طبری می خواهد خواننده باور دارد که لنين „حتی در دورانی که تروتسکی به بلشويک ها پيوست و عضو حزب کمونيست بود“ هم به „نقش واقعی“ وی آگاه بود. بنا به اين نقل قول لنين در باره تروتسکی به گورکی گفته است که „تروتسکی با ماست، ولی از ما نيست.“(ص3، „يادآوری“)

ولی از بخت بد احسان طبری، اين تک خال هم تف سر بالا از آب در می آيد. کسانيکه با نوشته های گورکی و بطور کلی با اوضاع چاپ و „تصحيح“ کتب در دوران استالينيستی حتی کمی هم آشنائی داشته باشند می دانند که در اين دوره هر چاپ جديد کتابی، از آثار لنين گرفته تا نوشته های ادبی، بنا به اقتضای مبارزات جناح غالب بورکراسی عليه ديگران، از سانسور و جعل جديدی می گذشت و جانور تازه ای از آب در می آمد. اين „نقل قول“ گورکی هم از چنين سرنوشت پرفراز و نشيبی گذشته است.

گورکی يک ماه پس از مرگ لنين در نشريه Russkii Sovremennik، شماره 1، 1924، صفحات 44- 229، قطعه ای تحت عنوان ولاديمير لنين منتشر ساخت. اين همان نوشته ايست که بعدها تحت عنوان „خاطراتی از لنين“، „اسناد مربوط به يک دوستی“، و يا „لنين“ به زبان های مختلف در سال های مختلف چندين بار تجديد چاپ شد. چند پاراگرافی که احسان طبری از آن نقل قول خود را استخراج می کند در نوشته اوليه (1924) چنين است:

اغلب از او می شيندم که رفقا را تحسين می کرد. حتی در باره ی آنان که، بنا به شايعات، گويا از حسن توجه شخصی وی برخوردار نبودند، لنين قادر بود با تحسينی مناسب از جديت شان صحبت کند.

از قضاوت مثبت لنين در باره ی يکی از اين رفقا تعجب کردم و اشاره کردم که برای بسياری اين قدردانی غيرمنتظره است.

„بله، بله، ميدانم! هستند کسانی که در باره ی روابط من با او دروغ می گويند. دروغ های بسياری گفته می شود و به نظر می رسد که بخصوص در باره ی من و تروتسکی زياد دروغ می گويند.“

مشتش را محکم بر ميز کوفت و گفت:

„و دلم می خواهد که اينان رفيق ديگری به من نشان دهند که قادر باشد در عرض فقط يکسال يک ارتش تقريباً نمونه سازمان دهد، بله، و در عين حال احترام متخصصين نظامی را هم برانگيزد. ولی ما چنين شخصی داريم. ما همه چيز داريم! و معجزات رخ خواهند داد!“

ترجمه فرانسه اين اثر به سال 1925 توسطAux منتشر شد و در اين ترجمه ی فرانسه هم هنوز اين پاراگراف ها دقيقاً به صورت فوق است. (رجوع شود به صفحات 96-94 ترجمه فرانسه، چاپ مزبور). و همين چند پاراگراف تا نسخه 1933 به چند پاراگراف زير استحاله پيدا کرد:

آری، اغلب از او می شنيدم که رفقا را تحسين می کرد، حتی آنان را که شخصاً حسن توجهی بديشان نداشت. لنين می دانست چگونه جديت شان را بستاند. من از ارزيابی مثبت وی در باره استعداد سازماندهی ل- د- تروتسکی بسيار تعجب کردم. و ايليچ متوجه اين تعجب من شد.

„آری، ميدانم که شايعات دروغی در باره ی طرز برخورد من با وی وجود دارد. ولی هر چه هست، هست و هر چه نيست، نيست- اين را هم می دانم. بهر حال وی قادر بود که متخصصين نظامی را سازمان دهد.“

پس از مکثی، با صدائی بم تر، و تا حدودی غمناک، اضافه کرد: „و با اين وصف وی از ما نيست. با ماست، ولی از ما نيست. بلند پرواز است. رگه ای از لاسال در وی هست، چيزی که خوب نيست.

(از چاپ انگليسی 1933، تحت عنوان صفحات 57- 56)

و در ترجمه ی فارسی آن، که اخيراً انتشارات مزدک تجديد چاپ کرده، اين شير   بی يال و دم و اشکم چنين از آب در آمد:

„بارها از او شنيدم که رفقا را ستايش می کرد. حتی از مدح کسانی که شايع بود از حسن توجه او بهره مند نيستند نيز فروگذار نمی نمود. انرژی و جديت ايشان را     می ستائيد.“ (ص 51)

اين نوشته ی گورکی پس از دوره باصطلاح „استالين زدائی“ دوران خروشچف تجديد چاپ شد و در اين چاپ نهائی همان نسخه 1933 تکرار شده است.

از اين تحريفات که بگذريم، اين نوع استدلال طبری و هم قماشان وی، که لنين „از آغاز“ نقش واقعی تروتسکی را می شناخت، و „حتی در دورانی که تروتسکی به بلشويک ها پيوست“ لنين او را „از خود“ نمی دانست، يعنی حتی در اين دوران هم بين لنين و تروتسکی اختلاف های اصولی سياسی وجود داشت، آنها را در مقابل مسأله خطيری قرار می دهد. از نظر مدارک تاريخی اکنون ديگر مسجل است و حتی چندين دهه جعل و تحريف تاريخ توسط بورکراسی استالينيستی هم نتوانسته اين حقيقت را از صفحه تاريخ بزدايد که نزديکترين همکار لنين در طی سال های 1917 تا زمان مرگش تروتسکی بود. خود خواندن کتاب جان ريد نقش تروتسکی را در رهبری قيام اکتبر روشن می سازد. از آن به بعد نيز نقش وی در ساختن ارتش سرخ و هدايت جنگ داخلی و در رهبری بين الملل سوم نياز به تفسيل ندارد. در نخستين چهار کنگره جهانی بين الملل سوم تروتسکی جز هيأت نمايندگی حزب بلشويک بود و مسئول تهيه گزارش بحث های مختلف: در کنگره اول هيأت نمايندگی حزب بلشويک مرکب بود از لنين، تروتسکی، زينويف، بوخارين، و چيچرين. تروتسکی مسئول تهيه گزارش مربوط به مانيفست بين الملل کمونيست خطاب به کارگران جهان بود. در کنگره دوم هيأت نمايندگی حزب بلشويک مرکب بود از لنين، تروتسکی، زينويف، رادک، بوخارين، دزرژينسکی، ريگف، ريازانف، تامسکی، کروپسکايا، پکرفسکی، و ديگران. تروتسکی مسئول گزارش مانيفست بود. در کنگره سوم: لنين، تروتسکی، زينويف، کامنف، رادک، بوخارين، ريگف و 65 نفر ديگر. تروتسکی مسئول گزارش بحران اقتصادی جهانی و تکاليف نوين بين الملل کمونيست بود. در کنگره چهارم: لنين، تروتسکی، زينويف و ديگران. تروتسکی مسئول گزارش سياست اقتصادی جديد شوروی و چشم انداز انقلاب جهانی بود.

در طی دوران بيماری اش لنين مکرراً از تروتسکی خواست که مسئوليت بحث هائی را در کميته مرکزی حزب در غياب وی به عهده بگيرد. متن بسياری از نامه های لنين به تروتسکی مبنی بر اين نوع پيشنهادات در کتاب مکتب تحريف استالين (صفحات 56 الی 77 متن انگليسی) آمده است. ولی شايد مهمترين آنها مربوط به مبارزه لنين بر سر مسأله گرجستان باشد. در 5 مارس 1923 لنين آخرين دو نامه خود را ديکته کرد. يکی به استالين بود که در آن لنين از وی خواسته بود که به علت اهانتی که به گروپسگايا کرده بود از وی عذرخواهی کند. و ديگری خطاب به تروتسکی در مورد مسأله گرجستان. متن هر دو نامه در کتاب مدودف آمده است. (صفحات 22 و 23). ترجمه نامه دوم چنين است:

رفيق محترم تروتسکی

مايلم از شما بخواهم که دفاع از مسأله گرجستان را در کميته مرکزی به عهده بگيريد. دزرژينسکی و استالين فعلاً اين مسأله را „تعقيب“ می کنند و من نمی توانم به بيطرفی آنها اطمينان کنم. اتفاقاً درست برعکس. چنانچه موافقت کنيد که دفاع از اين مسأله را بعهده بگيريد، خيال من راحت خواهد شد. اگر بهر دليلی نمی خواهيد اين کار را تقبل کنيد. کل مطالب را به من بازگردانيد. اين بازگرداندن را علامت امتناع شما خواهم دانست.                          

با بهترين درودهای رفيقانه، لنين

 

تاريخچه ی اين „آخرين مبارزه ی“ لنين اکنون مستند است و حتی خود حزب کمونيست شوروی نيز بالاخره پس از کنگره بيستم اکثر مداراک مربوط به آن را منتشر کرد. هدف ما هم از ذکر اين مطالب و نقش رهبری تروتسکی شانه به شانه لنين در سال های 1917 تا 1922 „احيای حيثيت“ تروتسکی و اجرای „عدالت تاريخی“ نيست. هدف اينست که از احسان طبری و هم قماشان وی بپرسيم که اگر بنا به „تئوری“ آنها لنين „از همان آغاز“ می دانست که تروتسکی „چه نقشی“ دارد، چگونه اين همکاری نزديک بين آنها را، در طی 7 سال از مهمترين سال های انقلاب، جنگ داخلی و نخستين سال های دولت جوان کارگری، توضيح می دهند؟ اينان برای لجن مال کردن تروتسکی، لنين را هم به ابتذال می کشند چون تنها منطق اين ادعايشان اين می تواند باشد که لنين از غيراصولی ترين و اپورتونيست ترين „سياست مداران“ (سياست مدار به بدترين معنی کلمه) بود که با وجود علم به „نقش واقعی“ تروتسکی اين چنين همکاری نزديک بر سر تمام مهمترين مسأله سياسی را حفظ کرد. نه تنها احسان طبری، بلکه „تئوريسين های“ „کبيرتر“ از وی نيز نتوانسته اند اين را توضيح بدهند، بيش از 50 سال تاريخ را تحريف کرده اند، هر بار از نو تاريخ را نوشته اند، ولی بقول مدودف بگذار تاريخ قضاوت کند.

بجز اين نوع استدلال قرون وسطائی که لنين چنين گفت و پس چنين است، احسان طبری به چند مسأله ديگر نيز که „معاصی کبيره“ تروتسکيزم است اشاره می کند و اتهام پيوند تروتسکی و جنبش تروتسکيستی با „سازمان های جاسوسی امپرياليستی“ را هم مطابق معمول تکرار می کند. اين اتهام آخری را استالينيزم پنجاه سال است تکرار کرده، بدون اينکه حتی يک سند برای اثبات آن به جنبش کارگری ارائه داده باشد. می پندارند که تکرار بی پايان اتهام آن را تبديل به „حقيقت“ مسجّل خواهد کرد. البته در زمانی که اين تکرارها وزنه خفقان دولتی استالين را هم پشتش داشت، شايد اين پندار تا حدودی توجيه پذير بود، ولی تکرار آن در شرايط امروزی، آن هم از طرف احسان طبری، بيشتر به مضحکه می ماند تا حتی يک اتهام جدی. ولی دو مسأله ی ديگر، که لااقل پوششی سياسی دارد، از آنجا که به انحاء گوناگون باعث ايجاد اغتشاش در باره مواضع واقعی تروتسکی شده است اشاره ای به آنها ضروری است.

احسان طبری می نويسد: „… او [تروتسکی] که هرگز لنينيسم را درک نکرده بود با تعبير غلط و غيرمارکسيستی از مفهوم „انقلاب مدام“، انقلاب اکتبر را تنها [؟] بعنوان „تکان دهنده ی انقلاب پرولتری در اروپای باختری توصیف می کرد. „انقلاب مداوم“ در مارکسیسم در شرایط تاریخی مورد بحث عبارت بود [؟، حالا دیگر نیست؟] از سیر انقلاب بورژوا دمکراتیک به سوی انقلاب سوسیالیستی و اجرا انقلابات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی برای تحول بنیادی جامعه و نه به معنای تازاندن مصنوعی انقلاب در قاره اروپا.“ (ص 3، تأکید در اصل، استفهام از ما.)

مترجمین کتاب نیز در طی متن به کمک خواننده „ساده لوح“ می شتابند و در دو جا با اضافه کردن یادداشتهای حاشیه ای جان رید را که „بنابه حکم ظواهر امور و بی خبری از کنه مسائل „گفتگوی خود را با تروتسکی در مورد سیاست خارجی دولت آینده شرح می دهد „تصحیح“ می کنند و در این رابطه می افزایند „لنین شدیداً با این نظریات و تزها مخالف بود و می گفت اگر ما پیروزی انقلاب را که در یک کشور واحد امکان پذیر است موکول به وقوع انقلاب در سراسر اروپا کنیم بدون تردید به خفه شدن خود کمک کرده ایم.“ (ص 49) و مجدداً در آن قسمت کتاب که شرح جلسه تاریخی کنگره شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان سراسر روسیه (26 اکتبر/ 8 نوامبر 1917) آمده است و نطق رهبران انقلاب به تفصیل نقل شده، پس از سخنرانی تروتسکی اضافه می کنند: „این اندیشه انقلاب مسلسل يا انقلاب پايه دار که تروتسکی ا حرارت از آن دفاع می کرد از بی اعتقادی وی به نيروی خلق های روسيه در پشتيبانی از انقلاب ناشی می شد. در واقع تروتسکی بقای انقلاب روسیه را در گرو ایجاد سلسله انقلابات اروپائی میدانست و این بکلی با نظر لنین مبنی بر اینکه پیروزی انقلاب با اتکاء به نیروی خلق در یک کشور واحد امکان پذیر است مغایرت داشت….“ (ص 101).

در نظر اول خواننده حیرت می کند که این حزب بلشویک و کمیته مرکزی آن، از جمله لنین، عجب حزب بی انضباط و پر هرج و مرجی بوده که اجازه می داد تروتسکی در بحبوحه ی انقلاب، سیاستی برخلاف سیاست حزب از تربیون کنگره شوراها و بنام حزب بلشویک اعلام و تبلیغ کند و نه تنها او را برای این چنین کاری تحت انضباط شدید حزبی نیاورد، بلکه او را بسمت کمیسر امور خارجی نخستین حکومت شوراها در تاریخ انتخاب کرد! ولی این معما نیز در واقعیت وجود نداشت و حاصل جعلیات استالینیستی است. در واقع سیاست حزب بلشویک، از جمله لنین، فرقی با آنچه تروتسکی در این روزهای حساس و سال های بعد ارائه می داد نداشت. استالینیزم هم هرگز نتوانسته است آنچه را واقعاً موضع تروتسکی بود رد کند. بهمین دلیل موضع او را تحریف می کند و این تحریف را رد می کند!

موضع تروتسکی چه بود؟ راه دور نمی رویم. بهمان کتاب جان رید و بهمان صفحاتی که مترجمین با توضیحات خود آن را مزین کرده اند رجوع می کنیم. در زمانی که اکثریت حزب بلشویک تصمیم به سازماندهی قیام و هدایت پرولتاریا در کسب قدرت از طریق شوراها گرفته بود، برخی احزاب حتی جناحی در داخل خود حزب استدلال می کردند که اینکار حزب را منفرد خواهد ساخت و می باید حکومت ائتلافی با سوسیال رولوسیونرها و منشویک ها تشکیل داد. در این سخنرانی تروتسکی در باره این استدلالات چنین می گوید:

با ما از ضرورت ائتلافی سخن می گویند. فقط یک ائتلاف امکان پذیر است و آن ائتلاف با کارگران، سربازان و تهیدست ترین دهقانان است و افتخار تحقق بخشیدن به این ائتلاف از آن حزب ما است. اما آویلوف کدام ائتلاف را در نظر دارد؟ ائتلاف با آنهائی که پشتیبان حکومت خائن بر میهن ما بودند؟ ائتلاف در تمام موارد عامل افزایش نیرو نیست. مثلاً، آیا سازماندهی قیام ممکن میبود اگر در صفوف ما „دادن“ و „اوکسنتیف“ قرار داشتند؟ (شلیک خنده). اوکسنتیف نان کم میداد، اما آیا ائتلاف با آبورونتسی ها نان بیشتری خواهد داد؟ وقتی می بایست بین دهقانان و اوکسنتیف که کمیته های ارضی را توقیف میکرد یکی را انتخاب نمود، ما دهقانان را بر میگزینیم. انقلاب ما یک انقلاب کلاسیک در صفحات تاریخ باقی خواهد ماند…

 

*************************

آویلوف تهدید می کند که اگر ما „منفرد“ بمانیم آنگاه مساعی ما برای دسترسی به صلح عقیم میماند. تکرار می کنم که من نمی توانم بفهمم ائتلاف با اسکوبه لف و یا حتی تره شچنکو چگونه می تواند برای دستیابی به صلح به ما کمک کند. آويلوف سعی دارد که ما را ازخطر صلح به حساب روسیه بترساند. در این باره من باید بگویم که اگر زمام اروپا همچنان در دست بورژوازی امپریالیستی باقی بماند، در آنصورت روسیه انقلابی در هر حال به ناچار معدوم خواهد شد. از دو حال خارج نيست: يا انقلاب روسيه جنبش انقلابی را در اروپا بر می انگیزد، یا دول اروپائی انقلاب روسیه را خفه می کنند. ص 100و 101

این حرف، که البته هیچ ربطی به تازاندن مصنوعی [؟!] انقلاب به اروپا ندارد، برخلاف فهم استالینیست ها به منزله یک پیش بینی رمل و اسطرلابی زده نمی شد، بلکه بر اساس گرایش عینی مبارزات طبقاتی جهت گیری یک دولت کارگری انقلابی را تعیین می کرد. بر علیه منشویک ها و جناحی از خود حزب که نیروی انقلاب را در ائتلاف و سازش طبقاتی می جستند، بلشويک ها نيروی انقلاب را در مبارزه ی پرولتاريای جهانی می جستند و انقلاب خود را سرآغاز عصر انقلاب های سوسیالیستی در دنیا می دانستند. نه موضع تروتسکی و نه موضع لنین یا هر رهبر دیگری از بلشویک ها این نبود که مداوم بودن انقلاب به این معنی است که انقلاب جهانی دز همه ی کشورها در یک لحظه رخ خواهد داد و بنابراین باید در هیچ کشوری انقلاب نکرد تا این لحظه ی موعود فرا برسد. اگر موضع این بود معلوم نیست اصلاً چرا قیام اکتبر را سازمان دادند. این کاریکارتوری است که استالینیزم از انقلاب مداوم ساخت، بدون اینکه تا بحال در هیچ یک از نوشته های تروتسکی نمونه ای از چنین موضعی ارائه دهند. انقلاب سوسیالیستی هرگز صرفاً به معنی کسب قدرت بدست پرولتاریا نبوده است. کسب قدرت فقط نخستین قدم در این راه است و پیروزی کامل این انقلاب، یعنی ساختن جامعه ی سوسیالیستی بدون طبقه، مستلزم تداوم انقلاب است هم به معنی بسط آن در سطح جهانی و هم به معنی بسط آن در کلیه سطوح زندگی اجتماعی. بقول خود تروتسکی „انقلاب سوسیالیستی در زمینه ملی آغاز میگردد ولی نمی تواند در این زمینه تکمیل گردد. „(انقلاب پیگیر، ص 24، انتشارات فانوس، 1353) و این دقیقاً همان موضع لنین و حزب بلشویک بود. مسأله ای که بلشویک ها با آن روبرو بودند این نبود که اگر ارتجاع در اروپا پیروز گردد انقلاب روسیه تا چه حد معدوم خواهد شد. آیا کاملاً و تماماً دستآوردهای انقلاب منهدم شده، ارتجاع بورژوائی بازخواهد گشت و یا اگر نه تا چه حد؟ اینکه پیروزی ارتجاع در اروپا دقیقاً چه تأثیری بر انقلاب روسیه می گذاشت، يعنی تا کجا انقلاب را پس می راند، از قبل قابل پيش بینی نبود و فقط توازن نیروها در طی خود مبارزه ی طبقاتی تعیین کننده ی آن می بود. مسأله بلشویک ها این بود که چگونه از پیروزی ارتجاع در اروپا جلوگیری کنند، به چه نحوی بیشترین و مؤثرترین کمک را به بسط انقلاب در اروپا برسانند زیرا این بسط انقلاب بود که مؤثرترین راه دفاع از خود انقلاب اکتبر بود، و „تکمیل انقلاب سوسیالیستی“ و جهت عینی مبارزات طبقاتی دقیقاً در این راستا بود. لنین خود در نوشته های متعددی همین نظر را بیان داشت. بطور مثال در گزارش سیاسی کمیته مرکزی به هفتمین کنگره حزب کمونیست روسیه (بلشویک) در مارس 1918 چنین گفت:

„…. تاریخ اکنون ما را در موقعیت دشواری قرار داده است، در بحبوحه ی کار سارمانی بی سابقه دشواری، ناچاریم از تجربه شکستهای تلخی بگذریم. از نظرگاه جهانی- تاریخی که بنگریم، اگر انقلاب ما تنها بماند، اگر جنبش های انقلابی در سایر کشورها بوجود نیایند، بی شک هیچگونه امیدی به پیروزی نهائی این انقلاب نیست. زمانی که حزب بلشویک به تنهائی اقدام به این کار کرد، با این اعتقادِ محکم بود که انقلاب در تمام کشورها در حال رشد است و بالاخره- اما نه از ابتدا- هر چقدر مشکلاتی هم در راهمان باشد، هر چند شکست هائی هم در پیش داشته باشیم، انقلاب سوسیالیستی جهانی فرا خواهد رسید، رشد خواهد کرد، زیرا که در حال رشد است و به رشد کامل خواهد رسید. تکرار میکنم، نجات ما از تمام این مشکلات در انقلاب سراسر اروپا است. „و چند کلام بعد“ بهرحال، تحت تمام شرایط قابل تصور، اگر انقلاب آلمان فرا نرسد، ما معدود خواهیم شد.“ (کلیات آثار لنین، به انگلیسی، جلد 27، صفحات 94،95،98)

بنابه فهم احسان طبری بنظر می رسد که لنین هم „به نیروی خلقهای روسیه“ اعتقاد نداشت و „بقای انقلاب روسیه را در گرو ایجاد سلسله انقلابات اروپائی میدانست.“

نه تنها لنین، بین الملل کمونیست هم تا چهارمین کنگره اش بر این عقیده بود:

„چهارمین کنگره ی جهانی به پرولترهای تمام کشورها خاطر نشان می سازد که انقلاب پرولتری هرگز در یک کشور به پیروزی کامل نخواهد رسید، بلکه می باید در سطح بین المللی، به مثابه ی انقلاب جهانی، پیروز گردد.“ (از قطعنامه چهارمین کنگره کمینترن در باره ی „پنج ساله ی انقلاب روسیه“، متن انگلیسی، گردآورنده Jane Degras، چاپF. Cass ، 1971، جلد اوّل، ص 444).

فقط پس از شکست موج انقلاب و تحکیم ارتجاع بورژوائی در اروپا بود که تحت این فشار عظیم امپریالیزم، از دست رفتن قشر وسیعی از آگاه ترین کادرهای کارگری در طی جنگهای داخلی، رشد و تحکیم بورکراسی ، و بالاخره غصب حاکمیت سیاسی توسط این بورکراسی „نئوری“ ساختمان سوسیالیزم در یک کشور (حتی به سرعت لاک پشت)، ساخته و پرداخته شد. این „تئوری“ که با هرگونه تجزیه و تحلیل علمی (مارکسیستی) انکشاف نیروهای مولده و فراشد مبارزه طبقاتی در سطح جهانی مغایرت داشت، تنها می توانست به ارتجاعی ترین سیاست ها بینجامد. تروتسکی از همان ابتدای طرح این „تئوری“ مبارزه شدیدی علیه آن آغاز کرد و مدتها قبل از آنکه این سیاست ها واقعاً تحقق یابند دقیقاً با بررسی منطق این گرایش این نتایج را پیش بینی کرد. در انتقاد خود از پیش نویس برنامه کمینترن که به سال 1928 توسط بوخارین نوشته شده بود و برای طرح در کنگره ششم کمینترن (ژوئیه- سپتامبر 1928) ارائه شد، تروتسکی چنین نوشت (ژوئن 1928):

„دکترین نوین اعلام می دارد که صرفاً اگر مداخله ای رخ ندهد سوسیالیزم می تواند بر مبنای یک دولت ملی ساخته شود. از این می تواند و می باید (علیرغم تمام اظهارات پر آب و تاب پیش نویس برنامه) سیاست سازشکارانه ای نسبت به بورژوازی خارجی با هدف دفع مداخله منتج شود، زیرا که این چنین سیاستی ساختمان سوسیالیزم را تضمین خواهد ساخت، یعنی مساله تاریخی عمده را حلّ خواهد گرفت؛ تکليف احزاب کمينترن در نتيجه ماهيتی کمکی به خود خواهد گرفت؛ رسالت آنان حفاظت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از مداخله و نه مبارزه برای کسب قدرت می شود. البته مسأله، مسأله نیات ذهنی نیست، بلکه منطق عینی تفکر سیاسی است.“ (ترجمه ی انگلیسی، در بین الملل سوم پس از لنین، پاث فایندرپرس، 1970، ص 61) و در مقدمه ترجمه ی آلمانی کتاب خود، انقلاب مداوم، در 29 مارس 1930: „به این دلیل است که کل مفهوم استالینیستی در واقع به سمت انحلال بین الملل کمونیست می رود. و جداً، اگر سرنوشت سوسیالیزم بخواهد توسط بالاترین مقام ممکن- کمیسیون برنامه ریزی دولتی در ا-ج- ش-س- تصمیم گرفته شود، اهمیت تاریخی آن [کمینترن] چه خواهد بود؟ در آن صورت، تکلیف کمینترن، همراه با „رفقای اتحاد شوروی“ انگشت نما، حفاظت از ساختمان سوسیالیزم در مقابل مداخله خواهد بود، یعنی، در واقع، ایفای نقش مرزبانان“. (از ترجمه فارسی، کندوکاو شماره 3، ص 54) 13 سال بعد این پیش بینی تروتسکی هم به تحقق پیوست: در 10 ژوئن 1943 انحلال کمینترن رسماً اعلام شد.

   از این مسأله که بگذریم، اتهام کهنه ی دیگر „انکار و نفی نقش دهقانان“ توسط تروتسکی است. جواب این اتهامات را تروتسکی خود به تفصیل در کتاب انقلاب مداوم داده است و از آنجا که اکنون این کتاب به زبان فارسی نیز در دسترس است (انقلاب پیگیر، انتشارات فانوس، نیویورک، 1353) و برای جلوگیری از تطویل کلام، خواننده را به این کتاب رجوع می دهیم. ولی قبل از آنکه „یادآوری“ احسان طبری را کنار بگذاریم تذکر یک نکته آخری ضرورت دارد.

طبری صفحه ی آخر „یادآوری“ خود را به عبارت پردازی در باره ی ضرورت وحدت صفوف انقلابیون اختصاص می دهد و اینگونه صغری و کبری می چیند:

1- „اتحاد همه پرولتاریای انقلابی در مقیاس جهانی و هم پیوستگی اکید آنها با یکدیگر شرط ضرور مبارزه کامیابانه این پرولتاریا با امپریالیسم است…“

2- „هرگونه تفرقه ای در این اتحاد خیانت است.“

3- „نقش عمده و اصلی او [تروتسکیسم] تفرقه اندازی در صفوف انقلابیون است.“

پس: „تروتسکیسم مدتهاست که به این خیانت مشغول است“ و „طرد آن از شرایط ضرور مبارزه پیگیر علیه امپریالیسم است.“

(تمام نقل قول ها از ص 5).

در واقع احسان طبری با یک سفسطه گری سیاسی، یعنی وحدت در مبارزه را معادل قرار دادن با سرپوش گذاشتن بر اختلافات سیاسی بر سر مسائل اساسی مبارزه ی طبقاتی، می خواهد از این احساس غریزی مبارزین برای وحدت استفاده کند. احسان طبری در هیچ کجا نشان نمی دهد که تروتسکیزم در کدام مبارزه ی عملی علیه دشمن مشترک بین نیروهای مبارز تفرقه انداخته است. نمی تواند هم این را نشان بدهد، زیرا یکی از مهمترین دستاوردهائی که تروتسکیزم به گنجینه ی تجربیات مبارزه طبقاتی افزوده است دقیقاً فهم صحیح از جبهه واحد است علیه انحرافات اپورتونیستی و سکتاریستی گرایشهای دیگر. یعنی اتحاد نیروهای مبارز در عمل بدون اینکه اختلافات سیاسی را سد راه این اتحاد قرار دهیم و یا برعکس بدون اینکه بخاطر این وحدت بر اختلافات سیاسی سرپوش بگذاریم. برعکس استالینیزم در طی تاریخچه اش از یک منتهی الیه به یک منتهی الیه دیگر نوسان کرده است. در دوره ی مبارزه علیه رشد و پیروزی فاشیزم در آلمان حزب کمونیست به میلیون ها کارگر تحت هژمونی سوسیال دمکراسی پشت کرد و مبارزه با سوسیال دمکراسی را (که „سوسیال فاشیزم“ می خواندش) مبارزه اصلی قلمداد می کرد. این بود آن „تفرقه اندازی“ واقعی که راه را برای پیروزی هیتلر در آلمان باز کرد. تروتسکی و اپوزیسیون چپ برعکس در این مدت برای ایجاد جبهه واحد بین حزب کمونیست و سازمانهای سوسیال دمکرات می جنگیدند تا اولاً مبارزه ی ضروری علیه فاشیزم به „کمونیست شدن“ کارگران سوسیال دمکرات موکول نشود و ثانیاً این توده های سوسیال دمکرات از تجربه ی عملی مبارزه ی خود علیه فاشیزم به ماهیت رهبری خود پی برده، به حزب کمونیست روی آورند. برعکس، حزب کمونیست به کارگران سوسیال دمکرات اولتیماتوم می داد. پس از پیروزی فاشیزم و ضربه تاریخی آن بر جنبش کارگری، استالینیزم نیم دور، دور خودش چرخید و تشکیل „جبهه های خلقی“ را برای مبارزه با فاشیزم پیشنهاد کرد. این بار نیروهای „ضدفاشیستی“ شامل بورژوازی لیبرال هم می شد و برای جلب این „پشتیبانی“ استالینیزم حاضر بود هر باج سبیلی به بورژوازی بپردازد. ما این مسائل را در قسمت آخر این مقاله مفصلاً بحث می کنیم. اینجا صرفاً اشاره کردیم تا خواننده وقتی کلام „وحدت“ را از دهان احسان طبری می شنود بداند وی از چگونه وحدتی دم می زند.

بنابه این نسخه از „وحدت طلبی“ اکنون حزب توده ایران نه تنها در „مرحله ی فعلی“ انقلاب ایران که گویا انقلاب دمکراتیک و ضدامپریالیستی است „بورژوازی ملی“ را متحد طبقه کارگر می داند، بلکه چون هنوز به این „مرحله فعلی“ نرسیده ایم و در درجه اول باید رژيم دیکتاتوری را سرنگون کرد، در این „مرحله از مرحله فعلی“ طبقه کارگر می تواند با بخشی از „بورژوازی بزرگ ایران که منافعش در تضاد با منافع رژيم است“ نیز وحدت کند! (بطور مثال رجوع به مقاله ی ن- کیانوری „آرایش نیروهای طبقاتی در مرحله انقلاب دمکراتیک“، در مسائل بین المللی، شماره 1(79، صفحات 10 الی 17) بنابه حزب توده ی ایران علاوه بر „بخش بزرگی از بورژوازی ملی هم [که] در مجموع از تسلط سرمایه های بزرگ، از نفوذ روزافزون سرمایه های انحصاری امپریالیستی، از فشار اختناق پلیسی و از پائین رفتن قوه خرید مردم ناراضی است، موجودیتش پیوسته تهدید می شود….“ و در نتیجه در „مرحله انقلاب دمکراتیک و ضدامپریالیستی“ یاور و همکار طبقه کارگر است، علاوه بر این برای سرنگونی دیکتاتوری با عناصر دیگری نیز می توان همکاری کرد. و برای اینکه خواننده خوب شیرفهم شود اضافه می شود: „در این مورد صحبت بر سر عناصری از سرمایه داری بزرگ ایران است که با سیاست غارت و چپاول گردانندگان رژيم دیکتاتوری موافقت ندارند… و اميدوارند که برانداختن رژيم ديکتاتوری امکانات به مراتب وسیع تری برای آنها برای گسترش فعالیت اقتصادیشان بوجود خواهد آورد. آنها با توجه به منافع خویش با نفوذ سرمایه های امپریالیستی در اقتصاد ایران مخالفت دارند.“ (تمام نقل قول ها از مقاله ی کیانوری، صفحات 12 و 13). معلوم نیست این جناح از سرمایه داران بزرگ پس از سرنگونی رژيم دیکتاتوری فعلی چه رژيمی جانشین آن خواهند ساخت. زیرا از یک طرف کیانوری و حزب توده بین اینان و „بورژوازی ملی“ که گویا خواهان „رژيم دمکراتیک“ است مصّرانه فرق می گذارند و از طرف دیگر اصرار دارند که این جناح خواهان بر انداختن رژيم دیکتاتوری است. ظرافت مرحله بندی های حزب توده از انقلاب ایران همراه است با نتیجه گیری سیاسی آن که در مرحله ی فعلی از همه ی „این نیروهای ضددیکتاتوری“ دعوت می کند که „برای برانداختن استبداد محمدرضا شاه در یک جبهه ضددیکتاتوری همکاری نمایند“. (برای بحث مفصل این „جبهه“ رجوع شود به دنیا، شماره 4، تیر 1355، ص 2 الی 5). این است آن نوع „وحدتی“ که طبری از آن صحبت می کند. „وحدتی“ که برخلاف گرایش عینی مبارزه ی طبقاتی است و در طی تاریخ معاصر مکرراً انقلابات را، بخصوص در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره، به خونین ترین شکست ها کشانده است.

نیاز به وحدت نیروهای ضدرژيمی، بخصوص در سال های اخیر، هم در میان مبارزین داخل کشور و هم در میان مبارزین خارج از کشور، به شکل بسیار ملموسی حس می شود. در این باره بحث ها و نوشته هائی نیز در آمده است. دقیقاً با استفاده از این احساس نیاز به وحدت است که طبری می خواهد صغری و کبرایش را بخوردِ خواننده بدهد. یعنی می گوید از آنجا که تروتسکیست ها مرتب این مسائل مورد اختلاف را مطرح می کنند و با این کار در وحدت بین نیروها تفرقه می اندازند پس خیانتکارند.

متأسفانه این نوع برخورد به مسأله وحدت محدود به احسان طبری و حزب توده نیست. بسیاری دیگر از گرایش ها نیز، اگر چه نه بدلایل حزب توده و نه نظیر حزب توده آگاهانه، وحدت در عمل را به این معنی میدانند که باید از بحث مسائل مورد اختلاف صرفنظر کرد تا به این وحدت صدمه ای نخورد. بطور مثال در رساله ی „عمده ترین وظایف کمونیستهای ایران در شرایط کنونی“ چنین آمده است:

بنظر ما فقط و فقط کوشش برای انجام رسالتی که مضمون عمده ترین وظیفه کمونیستهای ایران را تشکیل می دهد می تواند نقطه حرکت گروههای کمونیستی باشد. بهمین جهت اعتقاد داریم که نباید موضع گیری در مسائل جهانی و اختلاف در جنبش بین المللی کمونیستی مبدا و محور حرکت ما باشد. در شرایط کنونی جامعه ما، موضع گیری جهانی در جنبش بین المللی کمونیستی کمکی به انجام وظایف بزرگی که در مقابل ما قرار دارد به عمل نمی آورد. این موضع گیری جز آنکه اختلاف در گروه های کمونیستی را در داخل کشور تشدید کند و مسائل داخلی را تحت الشعاع مسائل بین المللی قرار دهد و وضع بغرنج وپيچيده گروه های کمونيستی را پیچیده تر سازد نقش دیگری ندارد. مصالح ديپلماتیک جنبش حکم می کند که در این موضع گیری با احساس مسئولیت کامل رفتار شود و از دنباله روی عمیقاً پرهیز شود.

اختلاف نظر در موضع گیری در جنبش بین المللی نباید مانع وحدت عمل آن گروههای کمونیستی شود که در مسائل داخلی و صحت شیوه قهرآمیز مبارزه وحدت نظر دارند.

با توجه به شرایط موجود در ایران و وضع گروه های کمونیستی و مصالح سیاسی و دیپلماتیک حال و آینده جنبش ما در این رساله از بحث پیرامون اختلاف در جنبش بین المللی کمونیستی خودداری کردیم و از همه گروه ها دعوت می کنیم که از انتخاب مسائل موجود در جنبش بین المللی کمونیستی به عنوان مبداء و محور حرکت خود، خودداری کنند. (ص 44، تاکید در اصل، چاپ انتشارات 19 بهمن،1355)

البته در اینجا اشاره ی نویسنده به اختلافات چین و شوروی در این دوره است (تاریخ نگارش رساله 1346 است). ولی بهرحال از دو جنبه، این برخورد اشتباه است. یکی از همان جنبه ای که قبلاً اشاره شد، یعنی توافق سیاسی برنامه ای را شرط وحدت در عمل می پندارد و چون چنین توافقی بوضوح در بین گرایش های مختلف سیاسی وجود ندارد برای حذر از لطمه به این وحدت پیشنهاد می کند که از بحث پیرامون این مسائل خودداری شود، دیگر اینکه مسائل مورد بحث جنبش بین المللی کمونیستی را در رابطه با شرایط کنونی جامعه ما و وظایف کمونیستهای ایران بی ربط و یا لااقل در درجه ی „فرعی“ اهمیت می بیند و به این دلیل می پندارد که بحث این مسائل، مسائل داخلی را تحت الشعاع مسائل بین المللی قرار می دهد و به پیشرفت مبارزه در ایران لطمه می زند. حال آنکه واقعیت درست برعکس است. این مسائل نه تنها فرعی نيستند بلکه دقيقاً همان مسأئل مبارزات طبقاتی در ایران هستند. مسأله ماهیت انقلاب در کشورهای شبه مستعمره از جمله ی آنهاست، مسأله نقش طبقات مختلف در انقلاب از جمله ی آنها است. مسأله ارتباط بین شکست انقلابات در چندین دهه ی گذشته با انحطاط بورکراتیک دولت شوروی و پیدایش استالینیزم و نقش آن در جنبش جهانی کارگری از جمله ی آنهاست. اینها همه مسائل پیروزی یا شکست انقلاب، از جمله در ایران، است. پیشگامان انقلابی در ایران در چندین ساله ی اخیر دقیقاً با خودداری از بحث های اصولی بر سر این مسائل حیاتی، با این توهم که مبادا این بحث ها به وحدت لطمه زند، نتوانسته اند آنطور که باید و شاید گرایش های مائوئیستی و استالینیستی در درون اپوزیسیون را ضعیف و ایزوله کنند، هنوز خود اسیر بسیاری از همین مفاهیم ایدئولوژيک باقی مانده اند و در نتیجه عملاً راه وحدت واقعی و اصولی مسدود مانده است.

میم-دال„روشنفکر“ نازک دل و „مارکسیست مستقلِ“ رنجیده خاطر

در شماره ی 1 کندوکاو در قسمت معرفی و نقد کتاب، صمد راد کتاب در باره ی مسأله ی استالین: مجموعه ای از نظرات، گردآورنده م-د، انتشارات مزدک، ایتالیا، 1974، را معرفی می کند بخصوص مقدمه ی گردآورنده آن را مورد انتقاد قرار می دهد. این انتقاد چنان تأثیری بر میم-دال گذاشته است، که „پژوهش نامه مستقل مارکسیستی“ مانیفست- مسائل انقلاب و سوسیالیسم را به چهار صفحه تحت عنوان „استالینیسم یا تروتسکیسم؟“ (صفحات 82 الی 85) مزین کرده است. از مقدمه چینی ها و مخلفات این مقاله که بگذریم، جان کلام میم- دال در این جملات است:

„استالینیسم به شکل سنتی اش در همه جا- و نیز در ایران- در حال زوال است. روی استالینی سکه انحراف و دگماتیسم از اعتبار افتاده است. روی دیگر آن، یعنی تروتسکیسم، اکنون خطریست برای جنبش مارکسیستی ایران، و باید قبل از آنکه جانی بگیرد با آن مبارزه کرد تا وی نیز برای مدتی، هرچند کوتاه، عده ایرا، هر چند محدود، گمراه نسازد. چرا می گوئیم خطرناک است؟ زیرا تروتسکیسم، برخلاف برادر دو قلویش استالینیسم، بمثابه انحرافی از مارکسیسم هنوز در ایران „نو“ است و از „کوره ی امتحان“ نگذشته است. لذا می تواند عناصر کم اطلاع یا بی اطلاع را بفريبد و خود را به مثابه „دشمن تاریخی استالینیسم“ جا بزند، خطرناک است زیرا اینان با تکیه به اعتبار انقلابی تروتسکی، و نه آنچه می شود از او آموخت، از یکسو و با حمایت سازمان های تروتسکیستی فرنگی [!] از سوی دیگر، و همچنین با تکیه به „شهادت“ تروتسکی (توجه کنید می گوئیم „شهادت“ زیرا در کشوری با سنت های مذهبی قوی „شهادت امام حسين جنبش کارگری“ در مقابل „يزيد“ آن که استالين باشد، اثر روانی مهمی دارد!) می توانند برای مدتی، هر چند کوتاه، جوانان ایرانی را به بیراهه بکشند، از آشنائی صحیح و علمی با مارکسیسم و تاریخ جنبش کارگری جهانی و مبارزه تاریخی زحمتکشان ایران باز دارند. این خطر جدی است، زیرا بخشی از نیروئی را که باید در خدمت مبارزه طبقه کارگر ایران علیه سرمایه داری جهانی قرار گیرد به هدر خواهد داد. „(صفحات 82 و 83) و برای مبارزه با این“ برادران دو قلو“ پیشنهاد می کند: „کار مارکسیست ها جز این نیست که در مرحله ی فعلی و آن هم در خارج از کشور با انتشار آثار مارکس- انگلس در درجه نخست و سپس دیگر متفکران و رهبران انقلابی پرلتاریای جهان چون روزا لوگزامبورگ، لنین، گرامشی، گوارا… و نیز تحلیل های علمی (مارکسیستی) در باره ی اوضاع ایران و جهان (بویژه خاورمیانه) سطح تفکر انقلابی را در ایران ارتقاء دهند و بدینوسیله میدان را بر تفکر نادرست و انحرافی (خواه تروتسکیستی و خواه استالینیستی و دیگران چون رویزیونیست ها) تنگ سازند.“ (ص 83، تاکید از ماست.)

از تزئینات „ایرانی“ میم- دال که بگذریم- هنوز به سنت خرده بورژوازی ایران که در اثر رقابت با کالاهای „فرنگی“ خانه خراب می شد، میم- دال هم سازمان های سیاسی را برحسب ملیت آنها تقسیم بندی می کند به دو دسته: سازمان های ایرانی و سازمان های فرنگی. از انترناسیونالیزم „مارکسیست های مستقل“ بیش از این هم نمی توان متوقع بود- حرف میم- دال در اینست:

1- استالینیزم و تروتسکیزم دو روی یک سکه اند. اگر خواننده کنجکاو بپرسد دو روی کدام سکه؟ یعنی بپرسد که میم- دال چه معیار سیاسی برای تعیین این خویشاوندی نزدیک بکار برده است، در سراسر این مقاله هیچ نخواهد یافت جز „سکه انحراف و دگماتیسم“! کدام انحراف؟ معلوم نیست. به این منوال خواننده شاید گیج شود و فکر کند برای رهائی از این „انحرافِ“ مجهول چه می توان کرد جز اینکه دعا کنیم، „اهدنا الصراط المستقیم“. میم- دال به نجات خواننده می شتابد و صراط مستقیم را نیز نشانش می دهد: 2- „در درجه نخست“ باید به انتشار آثار مارکس- انگلس باز گردیم. عظمت اینکار البته ممکن است خواننده „کم اطلاع یا بی اطلاع“ را بترساند. آثار مارکس و انگلس بیش از 50 مجلد ضخیم است و اکثراً به فارسی حتی ترجمه هم نشده است. بر این کار اگر ترجمه و انتشار آثار لوگزامبورگ، 45 جلد آثار لنین، مجموعه نوشته های گرامشی، گوارا،… را هم بیفزائیم، روشن می شود که چه مسأله عظیمی در مقابل مبارزه طبقه کارگر ایران قرار دارد. ولی اصل مسأله در این نیست. بقول تروتسکی „این جهش حماسی را [جهش به مجموعه ی آثار مارکس و انگلس] می توان حتی بدون ترک اطاق مطالعه و تعویض نعلین به انجام رساند. اما چگونه می توانیم از متون کلاسیک (مارکس در سال 1883 و انگلس در سال 1895 در گذشت) به وظایف کنونی خود برسیم.“ (لئون تروتسکی، استالینیزم و بلشویزم، انتشارات طلیعه، 1354، ص 9، تاکید از ماست.) کائوتسکی و رهبران بین الملل دوم هم آثار مارکس- انگلس را نه تنها منتشر، بلکه مطالعه کرده بودند ولی این مانع از متلاشی شدن سوسیال دمکراسی بمثابه تبلور تجربیات انقلابی طبقه کارگر نشد. بلشویک ها هم آثار مارکس- انگلس را مطالعه کرده بودند، ولی این از انحطاط بورکراتیک دولت شوروی جلوگیری نکرد. انستیتوی مارکسیزم- لنینیزم مسکو هم مشغول انتشار مجموعه آثار مارکس- انگلس است، ولی این از سازش رهبران با امپریالیزم جلوگیری نمی کند. ما با انتشار و مطالعه این آثار مخالف نیستيم. برعکس، بدون چنین آموزشی فهم تجربیات مبارزه طبقاتی درصد و پنجاه سال گذشته دشوار است، اگر غیر ممکن نباشد. ولی نقطه شروع یک مارکسیست انقلابی „انتشار آثار مارکس- انگلس“ نیست. نقطه شروع وی تکالیف کنونی است و دقیقاً برای فهم این تکالیف و یافتن جهت مبارزات طبقاتی است که فهم تجربیات مبارزات طبقاتی در سطح جهانی ضروری است.

در اینجاست که به یک اِشکال دیگر برخورد میم- دال می رسیم. به نظر می رسد که برای میم- دال مسأله اساسی استالینیزم اینست که „دگماتیک“ است و علیه مخالفین خود „زبان تندی“ بکار می برد! و تروتسکیزم هم برادر دو قلوی این „دگماتیسم“ است و زبانی که صمد راد بکار می برد با زبان استالینیست ها „ذره ای تفاوت ندارد“. البته این تعجبی ندارد. برای آکادمیسینی که نقطه شروعش مبارزه ی طبقاتی و تکالیف کنونی آن نیست، مسأله اساسی، نقش استالینیزم در شکست مبارزات طبقاتی در گذشته و مانع پیشرفت این مبارزات بودن در زمان حال نیست. مسأله اساسی اینست که با „زبانی که علیه مخالفین خود“ بکار می برد باعث رنجیدگی خاطر این نازک دلان می شود. و این دقیقاً تنها پیام این چهار صفحه اعتراض نامه میم- دال است. خواننده اگر در این چهار صفحه بدنبال پاسخ سیاسی به مسائلی که صمد راد مطرح کرده است بگردد، بیهوده خود را خسته می کند. میم- دال خودش می گوید که اصلاً نیّت جواب دادن هم ندارد و علتش هم اینست که این مقاله فقط فحش است! ما خواننده را به خواندن مقاله صمد راد رجوع می دهیم تا برای خود قضاوت کند که آیا این مقاله 25 صفحه ای، به قطع کندوکاو، „فحاشی و ناسزاگوئی“ است یا بحث سیاسی. منتهی میم- دال چنان از سبک و لحن مقاله بر آشفته که انگار به جز عبارات صمد راد در مورد شخص خودش دیگر هیچ چیز از مقاله نفهمیده است. انگار از یک جا که نام خود را دیده چنان منقلب شده که تا جای دیگری در مقاله که باز به نام برخورد کرده، اصلاً خطوط و عبارات را ندیده است! و چنان از این سبک و لحن رنجیده خاطر گشته که حتی در همین چهار صفحه هم به ضدو نقیض گوئی افتاده. مثلاً در نخستین صفحه از اعتبار انقلابی تروتسکی صحبت می کند، ولی در صفحه بعد استدلال می کند که چون نوشته های تروتسکی „بسیج کننده ی و متشکل کننده ی طبقه“ نیست، „رژیم سرمایه داری پهلوی“ نیز در باره پخش آثاری چون زندگی من تروتسکی „بردباری نشان می دهد.“ این است ترواشات آن „مارکسیزمی“ که میم- دال می خواهد جنبش کارگری ایران را بدان مسلح کند!

مبارزه ی استالینیزم و تروتسکیزم یا „دعوای دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین“؟

برخلاف سایر مقالاتی که تا بحال بدان اشاره شده، و یا سخنرانی های رادیو تیرانا و مقدمات انتشارات روزبه که صرفاً تکرار عامیانه تر و دست دوم مهملات قدیمی استالینیزم علیه تروتسکیست هاست، مقاله عصر عمل شماره 5، تحت عنوان „نکاتی در باره استالینیسم و آنتی استالینیسم“، بقلم محمود نیکنام، بنظر می رسد که با هدف „واکسینه“ کردن افکار در برابر „خطر تروتسکیزم“ نوشته نشده. بلکه برعکس، نویسنده به قول خود از این دریچه که مسأله استالینیزم جزئی از مسائل امروز انقلاب ما و همه ی انقلاب ها است این مبحث را عنوان می کند (رجوع شود به صفحات 24و 25). ولی چگونه عنوان کردنی؟

ما ابتدا صحبت نیکنام را، البته نه بهمان ترتیب و با همان تفصیل، در اینجا خلاصه می کنیم. نیکنام در طی این مقاله بکرات از „انحرافات حزب کمونیست شوروی“، „رویزیونسیم در جامعه ی شوروی“، „انحرافات از مارکسیسم شوروی“، انحرافات سیستم شوروی“، „انحرافات عظیم استالین“، „انحرافات زمان استالین“، و نظیر آن صحبت می کند، ولی در هیچ کجا دقیقاً روشن نمی کند که منظور وی از این „انحرافات“ چیست؟ شاید نیکنام چنین فرض می کند که ماهیت این „انحرافات“ بر اکثر خوانندگان روشن است و فهم مشترکی از آنها از قبل وجود دارد. اگر چنین است اشتباه بزرگی است که نتایج خود را در بررسی خود نیکنام هم نشان می دهد. خود نیکنام در چندین صفحه ی اول مقاله اش چنین توضیح می دهد که „ده ها سال وحدت کاذبی در زمینه مسائل ایدئولوژيک مارکسیستی در جهان حکمفرما بود…. هر صدای نقادانه ای با بر چسب „آنتی سوتیسم“ و „آنتی کمونیسم“ مواجه گشته و هنوز به گوش کسی نرسیده، خفه می شد.“ (ص9) با این حساب واضح است در مورد مسأله ای که تا دیروز بحث آن „ممنوع“ بود و تازه این اواخر „امکان نقد علمی و برخورد جدی“ با آن فراهم آمده، چنین فهم مشترکی وجود ندارد و لازم می بود که نویسنده روشن کند که به نظر او این „انحرافات“، اصولاً چه بود و چه هست. به هر حال به نا به نيکنام اين انحرافات هر چه که منظور اوست و بعداً روشن تر خواهد شد، در زمان لنین هم در جامعه شوروی وجود داشت و خود لنین نه تنها به آنها معترف بود بلکه تا آخر عمر بشدت با آنها مبارزه می کرد. ولی مرگ زودرس لنین باعث تسامح در مبارزه با آنها و لهذا رشد آنها گردید (ص 19 و 20). در گذشته مبارزات انفرادی و یا گروهی علیه این „انحرافات“ محکوم به شکست بودند زیرا که مبارزین غالباً از پشتوانه ی یک اعتبار ملموس برخوردار نبودند (ص11). ولی اکنون، تحت تأثیر یک سلسله عواملی که نیکنام در صفحه 10 بر می شمرد و چندی از آنان را مفصل تر بحث می کند، امکان نقد علمی و برخورد جدی با روابط و شرایط همه جوامع- و بالطیع با همه شخصیت ها- بدون هراس از تکفیر وجود دارد (ص21). منتهی در این برخورد باید متوجه بود که از چاله به چاه نیفتاد، یعنی تمام معایب، مفاسد و نقصان ها را به یک فرد، استالین، منصوب نکرد. فقط آنهائی که از تحلیل مشخص جامعه و روابط و شرایط آن عاجز می مانند به چنین روشی متوسل می شوند. به عقیده نیکنام یکی از این گرایش ها تروتسکیست ها هستند که به قول او فرشته تروتسکی را برای جانشینی دیو استالین آماده دارند. بنا به نیکنام به نظر تروتسکیست ها اگر استالین به قدرت نرسیده بود، اوضاع بر وفق مراد می شد. تروتسکی با درایت بی نظیر و تفکر عمیقش قادر بود کلیه مسائل جامعه را حل کند. هیچ مشکل مادی وجد نداشت که درمقابل ذهن تروتسکی تاب مقاومت داشته باشد. اشکال کار اینست که دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین شکست خورد (صفحات 16 الی 18). برخلاف اینان، به عقیده نیکنام، باید به این مساله بپردازیم که شرایط جامعه شوروی و جهان چه بوده اند که مجال بروز و رشد چنین انحرافاتی را میدادند (ص 18). اگر چنین برخوردی پیش گیریم، به این نتیجه می رسیم که مناسبات تولیدی جامعه شوروی اگر نه معرف کاپیتالیسم کلاسیک، لااقل عمدتاً نمودار نوعی کاپیتالیسم است. یعنی استروکتورهای اساسی سرمایه داری حامل تغییرات آن است. و نیکنام وعده می دهد که این حکم را با یک تحلیل مارکسیستی ثابت خواهد کرد (ص 26).

از این حکم نهائی مقاله، که ما مشتاقانه چشم براه اثبات آن هستیم، و بسیاری دیگر از اشارات ضمنی مقاله روشن می شود که در واقع منظور نیکنام از „انحرافات“ همان است که لنین در نوشته های سال های آخر عمر خود، و بعدها تروتسکی و اپوزیسیون چپ و بین الملل چهارم، از آن تحت عنوان ناهنجاری ها و یا نواقص بورکراتیک نام برده اند. بنابه نیکنام تسامح مبارزه علیه این ناهنجاری ها و انحطاط های بورکراتیک پس از مرگ لنین منجر به رشد و تحکیم آنها و در دوره ی بعدی (البته در این مقاله هنوز فراشد این رشد و تحکیم و نقطه تغییر کیفی در این فراشد مورد بحث قرار نگرفته است) منجر به برقراری مناسبات از نوعی کاپیتالیسم در شوروی شد. ما فعلاً وارد بحث صحت یا سقم این نظریه نمی شویم. در این مقاله صمد راد در شماره 1 کندوکاو به نکات اصلی این بحث اشاره شده است. ولی برای اینکه در این بحث اختلافات واقعی سیاسی روشن شود و این اختلافات در پشت کاربرد مقوله های متفاوت لغوی آشفته نگردد، امیدواریم نیکنام در بحث خود به یک مسأله پاسخ روشن دهد: از این نتیجه گیری وی در مورد ماهیت „نوعی کاپیتالیستی“ شوروی چه نتایج عملی در مورد تکالیف انقلاب در شوروی و کشورهائی با رژيم های مشابه منتج می شود که با تکالیفی که بین الملل چهارم در اسناد پروگراماتیک خود تحت عنوان انقلاب سیاسی در این کشورها مطرح می کند، متفاوت است؟ در رابطه با دفاع از این دولت ها در مقابل هرگونه حمله ی امپریالیستی چه نتیجه ی متفاوتی میگیرد؟ امیدواریم این همکار عصر عمل از طرح این معیار بسیار عملی برای سنجیدن صحت و سقم مواضع سیاسی استقبال کند.

ولی قبل از شروع بحث اصلی مان، تذکر یک نکته را لازم می دانیم. نیکنام که خود در باره ی مضرات „دوران تحمیل و خفقان“ و ضرورت „برخورد جدی و نقد علمی“ داد سخن می دهد، از تحریف و کذب آشکار در باره ی مواضع تروتسکی و تروتسکیست ها در باره استالینیزم هیچ ابائی ندارد. به زعم وی تروتسکیست ها همه ی مسائل را در شخص استالین خلاصه می بینند و بنا به آنان اگر „دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین“ شکست نخورده بودند، اوضاع بر وفق مراد می شد (صفحات 17 و 18). هر خواننده ای که کوچکترین آشنائی ای با نوشته های تروتسکی، اپوزیسیون چپ و بین الملل چهارم در باره ی استالینیزم داشته باشد می داند که این حرف نیکنام درست وارونه ی واقعیت است. خود تروتسکی مکرراً در مقالات و کتب متعدد به تجزیه و تحلیل ماهیت دولت شوروی و علل پیروزی بورکراسی استالینیستی پرداخت، و بارها دقیقاً بهمین سئوال پاسخ مشخص داد که آیا پیروزی بورکراسی در شوروی زائیده ی مشخصات فردی استالین و یا سایر رهبران دولت شوروی بود و یا زائیده ی شرایط مشخص جامعه شوروی و تناسب نیروهای طبقاتی در مقطع مشخصی از فراشد انقلاب جهانی. تاکنون برخی از این نوشته ها به فارسی نیز ترجمه شده است (مثلاً رجوع شود به ماهیت طبقاتی دولت شوروی و دولت کارگری، ترمیدورو بناپارنیزم، انتشارات طلیعه، مرداد 1354). ما هم در اینجا ترجمه یک نوشته کوتاه دیگر در این زمینه را ضمیمه این مقاله می کنیم („استالین چگونه اپوزیسیون را شکست داد؟“). درست برعکس، این نیکنام است که با تمام هشدار دادن هایش در باره ی نقش شخصیت در تاریخ، رشد و تحکیم بورکراسی در شوروی را به صفحات یک فرد تقلیل می دهد، منتهی فرد لنین. برخلاف اپوزیسیون چپ و بین الملل چهارم که نقطه عطف را در رشد و تحکیم بورکراسی و ضربه تعیین کننده علیه مبارزات ضدبورکراسی را شکست انقلاب در اروپا و بخصوص شکست انقلاب 1923 آلمان می شمارند، بنابه نیکنام مرگ زودرس لنین و تسامح در مبارزه با این „انحرافات“ پس از مرگ وی بود که رشد و تحکیم این „انحرافات“ را (اگر چه نه بروز آنها را) باعث گردید (ص20). در اینکه مبارزات ضدبورکراتیک در داخل حزب، و دولت شوروی با مرگ لنین یکی از قابل ترین رهبران خود را از دست داد شکی نیست. ولی بنابه نیکنام پس از مرگ لنین در این مبارزه تسامح شد. خواننده متحیر می ماند که حزب بلشویک چگونه حزب انقلابی پرولتری بود که با مرگ یک رهبر آن بکلی از راه به بیراهه افتاد. چگونه بود که هیچ شخص دیگری از رهبران حزبی که نخستین انقلاب پرولتری را به پیروزی هدایت کرد متوجه این „انحرافات“ نبود (و یا جرأت مبارزه نداشت)؟ از رهبران حزب که بگذریم از هزاران هزار عضو حزب بلشویک، از آگاه ترین کارگران و روشنفکرانی که از چنان تجربه ی غنی تاریخی گذشته بودند، از اینان هم هیچکدام به فکر مبارزه علیه رشد این „انحرافات“ نیفتادند؟ چگونه این حزب انقلابی با مرگ یک رهبر یکباره دگرگون شد؟ فراشد این دگرگونی چه بود؟ امیدواریم نیکنام در مقالات بعدی خود به برخی از این مسائل جواب دهد. منتهی در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما علت چنین برخورد غیرمسئولانه ی وی چیست؟ بعید می نماید که علت این باشد که نیکنام واقعاً از مواضع تروتسکی و بین الملل چهارم در مورد استالینیزم بی اطلاع است. وگرنه چگونه به چنین قضاوت قاطعانه ای رسیده که „دعوای استالینیست ها و تروتسکیست ها که هر یک از دیگری زباله ای میسازد به مارکسیست- لنینیست ها ربطی ندارد.“ (ص 17). محتمل تر اینست که خود نیکنام هم تحت همان فشارهای „تکفیرکننده“، که بدان اشاره می کند، لازم دانسته که فاصله ی خود را با تروتسکیزم، این „معصیت کبیره ی“ دوران ما، حفظ کند و برای بحث استالینیزم از فراسوی پنجاه سال اخیر تجربیات جنبش کارگری جهش زده و به دوران قبل از مرگ لنین رجعت کند، اما برای اینکه چنین جهش تاریخی توجیه پذیر باشد مبارزه ی اپوزیسیون چپ علیه رشد و تحکیم بورکراسی و بعداً مبارزات اپوزیسیون چپ بین المللی و بین الملل چهارم علیه استالینیزم می باید به „دعواهای بی ربط استالینیست ها و تروتسکیست ها“ تقلیل یابد. می باید مبارزان هزاران هزار اعضای حزب بلشویک در دهه ی 1920، محاکمات مسکو و کشتارهای استالینیستی به دعوای „دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین“ تقلیل یابد. و آنوقت نیکنام از غلّو نکردن در مورد نقش فرد در تاریخ و تحلیل مشخص جامعه و روابط و شرایط آن هم صحبت می کند!

ولی علت سیاسی این تحریف از جای دیگری سرچشمه می گیرد: از فهم نیکنام از پدیده ی استالینیزم. از نظر نیکنام استالینیزم عبارت است از یک سلسله „انحرافاتی“ که، بدلیل شرایط جامعه شوروی و جهان، در شوروی امکان بروز یافت؛ با مرگ زودرس لنین در مبارزه با آنها تسامح شد؛ و لهذا این „انحرافات“ به رشد خود ادامه داد تا بالاخره منجر به برقراری مناسبات تولیدی نوعی کاپیتالیستی در شوروی شد. و ما هم „همزمان با حل مسائل فعلی انقلاب خود“ باید ماهیت این „انحرافات“ را بشناسیم تا خودمان هم پس از انقلاب به سرنوشت شوروی („توعی کاپیتالیسم“) دچار نشویم. یعنی تمام مسأله استالینیزم برای نيکنام معادل است با انحرافات سيستم شوروی يعنی استالينيزم در محدوده ی „مرزهای یک کشور“، و ما هم باید این مسأله را مطالعه کنیم که مبادا این „انحرافات“ در محدوده ی “ مرزهای ایران“ هم، آن هم پس از انقلاب، رخ دهد.

در درجه ی اول این سئوال مطرح می شود که حالا در کشوری که این „انحرافات“ رخ داده، چه باید کرد؟ اگر چه نیکنام تأکید می کند که „کلیه مسائل مارکسیسم مسأله ما هستند“ (ص 24)، ولی در طرح نکاتی در باره ی استالینیسم و آنتی استالینیسم حتی اشاره ای نیز به این مسأله تعلق نمی گیرد. ولی مهمتر از این اشکال، اینست که برای نیکنام مسأله استالینیزم مسأله „انحرافاتی“ است که اگر ما از امروز متوجه آن نباشیم ممکن است در فردای انقلاب به آن دچار شویم. اگر چه خود نیکنام می گوید که „این مسائل… مسائل فردای ما نیستند بلکه مسائل امروز ما و مسائل امروز همه ی انقلاب ها می باشند“ (25) ولی این را نه از این نظر می گوید که امروزه استالینیزم مانعی تاریخی است بر سر راه پیروزی انقلاب جهانی، بلکه از این نظر می گوید که اگر امروز این مسائل را بررسی نکنیم و از حالا نوعی پیش گیری در مقابل این „انحرافاتِ“ آتیه به عمل نیاوریم، ممکن است فردا به جائی برسیم که بگوئیم کاش سرچشمه را به بیل می گرفتیم (ص 24). خلاصه بگوئیم: „اگر نخواهیم به سرنوشت شوروی [نوعی کاپیتالیسم] دچار شویم، باید همزمان با حل مسائل فعلی انقلاب خود، ماهیت کنونی جامعه ی شوروی و ریشه های انحرافات را در بیابیم و از آنها درس آموزی کنیم.“ (ص 24). دقیقاً به این دلیل است که نیکنام مسأله استالینیزم را بصورت یکی از „کلیه مسائل مارکسیسم“ می بیند که ما هم باید „همزمان با حل مسائل فعلی انقلاب خود“ (که قاعدتاً از نظر نیکنام مقوله ای کاملاً جدا و مستقل از استالینیزم است وگرنه حل همزمان آنها به این صورت مطرح نمی شد) در شناخت آن بکوشیم. ولی البته چون این مسأله چندان اهمیت حیاتی فعلی ندارد این بررسی باید در سطحی معقولانه و معتدل صورت گیرد و نیکنام ما را از این بر حذر می دارد که مبادا در این مطالعه به قیمت غفلت از بررسی مسائل جامعه خود زیاده روی کنیم (صفحات 22 و 24). حالا این „حد متعادل و معقول“، این تعادل بین مسائل فعلی انقلاب و مسائلی که اکنون باید مطالعه کنیم که مبادا فردا به آن دچار شویم را چگونه باید تعیین کنیم، روشن نیست.

اشکال اساسی این فهم از استالینیزم دقیقاً در اینست که استالینیزم را صرفاً پدیده ای مربوط به دوره ی „پس از پیروزی انقلاب ما“، مربوط به مسائل جامعه ی آینده ی در حال گذار (به سوسیالیزم) می بیند. حال آنکه برای کمونیست های انقلابی، مسأله استالینیزم بصورت مسأله نفس پیروزی یا شکست انقلاب، بصورت مسأله فعلی انقلاب ما، مطرح است. نه بصورت معایبی که ممکن است در آینده ی دوردستی گریبان گیر ما شود، بلکه بصورت مانعی بر سر راه پیدایش و تکوین رهبری انقلابی مبارزات طبقاتی امروز.

همانطور که در قسمت قبلی اشاره کردیم و بعداً مفصل تر بحث خواهیم کرد، شکست موج انقلاب در اروپا پس از جنگ جهانی اول، تلفات عظیم ناشی از جنگ داخلی در روسیه، عقب ماندگی کلی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این کشور، منجر به پیدایش و سپس تحکیم بورکراسی و غصب قدرت سیاسی توسط این بورکراسی از شوراها شد. همزمان با انکشاف این فراشد، سیاست کلی دولت کارگری از چشم انداز انقلاب جهانی به „ساختن سوسیالیزم در یک کشور“، از بسط انقلاب در آسیا و اروپا به حفظ شرایط موجود و مدارا با بورژوازی سایر کشورها، تغییر کرد. بتدریج، ابتدا ناآگاهانه و در عکس العمل به فشارهای موجود و سپس آگاهانه، نقش احزاب کمونیست در سایر کشورها به جای رهبری مبارزه طبقاتی در این کشورها و بر انداختن سرمایه داری و کمک به دولت کارگری شوروی از این طریق، اعمال فشار بر بورژوازی به منظور „جلوگیری از حمله به شوروی“ شد. کمینترن از وسیله ی انقلاب پرولتری جهانی تبدیل به ابزار دیپلماسی خارجی بورکراسی استالینیستی شد. و استالینیزم دقیقاً به معنی پیشرفت مبارزه ی طبقاتی را در سطح جهان و از جمله در خود شوروی تابع حفظ منافع موجود بورکراسی شوروی قرار دادن است. ولی این تغییر سیاست می باید در سطح ايدئولوژیک نیز توجیه مارکسیست نمائی بیابد و در این راه توجیهات تئوریک (ظواهر ایدئولوژیک استالینیزم) سوسیالیزم در یک کشور، انقلاب دو مرحله ای، سیاست جبهه خلقی و سایر سیاست های سازش طبقاتی، و بالاخره همزیستی مسالمت آمیز و سوسیالیزم از طریق پارلمانی، در پوشش „مارکسیزم- لنینیزم“ رسمی، با تکیه به اعتبار انقلاب اکتبر، رهنمون عملکرد احزاب کمونیست استالینیزه شد. از این دوره به بعد مکرراً احزاب کمونیست در موارد متعددی به جای رهبری مبارزه طبقاتی مستقیماً مسئول شکست فرصت های انقلابی شدند. یعنی نتایج انحطاط بورکراتیک نخستین دولت کارگری شوروی صرفاً محدود به مرزهای این کشور نیست، بلکه از طریق نفوذ کمینترن در جنبش جهانی کارگری، و از طریق تحریف و تخریب تئوری انقلابی، احزاب کمونیست نیز در این پروسه انحطاط از بیان متمرکز تجربیات انقلابی طبقه کارگر به یکی از مهمترین موانع راه پیروزی انقلاب پرولتری تبدیل شدند.

شرایط اساسی پیروزی انقلاب پرولتری، که تجربه تاریخی مکرراً نشان داده و در نوشته های تئوریک نیز بارها فرموله شده، از این قرارند: 1- بن بست نظام بورژوائی و آشفتگی و سردرگمی طبقه حاکمه، 2- نارضایتی عمیق و وسیع خرده بورژوازی، و بدنبال راه حل ریشه ای بودن این اقشار، 3- آگاهی پرولتاریا از این اوضاع غیرقابل تحمل و آمادگی وی برای فعالیت انقلابی، و 4- برنامه روشن و رهبری محکم از جانب پیشگام پرولتری. دوران ما، از اوایل قرن بیستم تا بحال، دوران جنگ و انقلاب است. به این معنی که بحران های منتج از تضادهای درونی خود سیستم سرمایه داری جهانی مکرراً به سه شرط اولی تحقق بخشیده است، مکرراً بحران اجتماعی در این یا آن کشور، جامعه را به دو راهی انقلاب پرولتری یا بربریت کشانده است. و آنچه که مکرراً فرصت های انقلابی را به شکست کشانده (چه در کشورهای شبه مستعمره و مستعمره، چه در کشورهای امپریالیستی و چه در سال های اخیر در دولت های کارگری ناقص الخلقه نظیر کشورهای اروپای شرقی) فقدان عامل چهارم بوده است. بقول تروتسکی، „شرایط عینی لازم برای انقلاب پرولتری نه تنها رسیده اند، بلکه تقریباً شروع به گندیدن کرده اند. بدون یک انقلاب سوسیالیستی، آن هم در دوره ی تاریخی آتی، فاجعه ای تمامی فرهنگ بشریت را به خطر می اندازد. اکنون نوبت پرولتاریاست، یعنی عمدتاً پیشگامان انقلابی وی. بحران تاریخی بشریت در بحران رهبری انقلابی خلاصه شده است.“ (برنامه انتقالی برای انقلاب سوسیالیستی، پاث فایندرپرس، 1973، ص 73- انگلیسی). و مهمترین موانع بر سر راه حل این بحران تاریخی، یعنی مهمترين موانع بر سر راه انکشاف و پيروزی انقلاب جهانی رهبری سنتی رفرمیستی طبقه کارگر- سوسیال دمکراسی-، و احزاب سنتی کمونیست- استالینیزم- است. البته در مورد انقلاب مستعمراتی می باید مانع رهبری های بورژوا- ناسیونالیستی را هم اضافه کرد، ولی تقریباً در تمام موارد سلطه ی رهبری های ناسیونالیستی دقیقاً ناشی از خیانت های استالینیزم بوده است. مثلاً سلطه ی جبهه ملی بر جنبش توده ای ملی کردن صنعت نفت، برآیند مستقیم سیاست های حزب توده، چه در دوره ی قبلی سازش با دولت و چه در دوره ی بعدی بکل پشت کردن به مبارزه ی توده ای، بود. هژمونی ناصریزم بر جنبش توده ای عرب را سیاست احزاب کمونیست عرب، بخصوص پشت کردن آنها به مبارزه علیه صهیونیزم و بعداً به رسمیت شناختن دولت اسرائیل به پیروی از سیاست بورکراسی شوروی، ممکن ساخت.

برای روشن تر شدن مطلب چند مثال اخیر را در نظر بگیریم. امروز در چندین کشور اروپائی شرایط بحرانی وجود دارد. بطور مثال ایتالیا، از بحران شدید اجتماعی و سیاسی سال های 69- 1968 تا بحال بورژوازی ایتالیا موفق به تحکیم سلطه ی خود و استقرار یک حکومت با ثبات نشده است. پرولتاریا رزمندگی خود را مکرراً در اعتصابات و سایر مبارزات نشان داده است. بحران اجتماعی چنان جامع شده که در جامعه ای با چنان نفوذ عمیق مذهب کاتولیک مسائلی نظیر طلاق و سقط جنین مسأله روز و مسأله قطبی شدن اقشار اجتماعی شده است. در واقع آنچه که به بورژوازی اجازه ی بقای سلطه اش را داده نه توانائی وی در حکومت بر جامعه، بلکه ناوانی پرولتاریا در عرضه ی راه حل خود به این بحران بوده است. و این ناتوانی دقیقاً در سیاست حزب کمونیست ایتالیا و هژمونی این حزب بر پرولتاریای ایتالیا نهفته است. بدون سیاست „مصالحه ی تاریخی“ حزب کمونیست، که اکنون تبدیل به مصالحه ی تاریخی حتی بدون وجود حزب کمونیست در حکومت شده، ادامه ی حکومت حزب دمکرات مسیحی غیرممکن است. برای انقلابیون ایتالیا مسأله استالینیزم یعنی مسأله در هم شکستن این هژمونی و ساختن رهبری آلترناتیو انقلابی پرولتاریای ایتالیا. یعنی مسأله برداشتن این مانع از سر راه پیروزی انقلاب.

و یا تراژدی انقلاب شیلی را بخاطر آوریم. از سال 1970 تا 1973 شیلی شاهد برخاست مبارزات طبقاتی و ابتکارات انقلابی توده ائی بود که از زمان پیروزی انقلاب کوبا تا به حال در آمريکای لاتين سابقه نداشت. پس از پيروزی آلنده در انتخابات 1970 شرایط مبارزات توده ای چنان بود که بورژوازی شیلی چاره ای نداشت جز آنکه به روی کار آمدن حکومت „اتحاد خلقی“ آلنده تن در دهد. این از نظر خود توده ها تغییر مساعدی در تناسب نیروها بود و دوره ی تازه ای از فعالیت ها و مبارزات شدید توده ای را آغاز کرد. تحت فشار این مبارزات، حکومت آلنده خیلی سریع تر از آنچه در برنامه اش بود مجبور به اجرای بسیاری اصلاحات شد، که بنوبه خود قطبی شدن جامعه را تشدید کرد. بورژوازی شروع به سر و سامان دادن اوضاع خود و جستجوی راه های تدارک ضدانقلاب کرد. دسته های افراطی علناً به سازماندهی گروه های تروریستی ضدانقلابی پرداختند. در برابر این سیاست بورژوازی، احزاب سوسیالیست و کمونیست شیلی از „راه قانونی به سمت سوسیالیزم“ سخن می راندند و „احترام نیروهای نظامی برای قانون اساسی“ و „بی طرف بودن ارتش“ را می ستودند. ولی علیرغم پافشاری این احزاب در دست نزدن به دستگاه دولتی بورژوائی، مبارزات توده ای خود منجر به ظهور نطفه های ارگان های قدرت پرولتری شده بود (گردان های صنعتی و کوماندوهای محله ای). در مقابل این چنین قطبی شدن جامعه و ظهور اولین نطفه های قدرت دو گانه رهبران „اتحاد خلقی“ از رهبران ارتش دعوت کردند که با پیوستن به حکومت در این „اغتشاش“ میانجی گری کنند و بدین ترتیب راه را برای ضدانقلاب سپتامبر 1973 باز کردند. „راه قانونی به سوسیالیزم“ تبدیل به „راه قانونی به ضدانقلاب“ شد. از نظر نیروهای چپ انقلابی در شیلی مسأله استالینیزم (و رفرمیزم سنتی) همین مسائل شکست یا پیروزی انقلاب بود.

متأسفانه مثال انقلاب های شکست خورده و فرصت های از دست رفته در طی قرن اخیر مکررند. انقلاب دوم چین 27- 1925، پیروزی فاشیزم در ایتالیا و آلمان، انقلاب اسپانیا 1936، امواج انقلاب که پس از جنگ جهانی دوم هم در اروپا و هم در بسیاری از کشورهای مستعمره و شبه مستعمره (از جمله ایران و یونان) به شکست انجامید- اینها آن تجربیاتی هستند که باید از آن بیآموزیم تا خودمان هم- دوباره- „بهمین سرنوشت دچار نشویم“.

و اهمیت این درس آموزی در چیست؟ آیا به این خاطر است که تروتسکیست ها کینه فردی علیه استالین دارند؟ یا به این علت است که ما خوشمان می آید بر سر „شوربای سر رفته“ جنجال براه بیندازیم؟ و یا تاریخ نگاران وسواسی هستیم که میخواهیم „گناهکاران“ تاریخ بسزای خود محکوم شوند؟ اهمیت این درس آموزی فقط از این نظر نیست که استالینیزم مسئول تاریخی این شکست ها بوده است، و اهمیت آن فقط از این نظر نیست که هنوز، حتی پس از دو دهه بحران تشدید شونده ی استالینیزم، در بسیاری کشورها احزاب استالینیست احزاب توده ای طبقه کارگر هستند و در این موقعیت اند که به مبارزات طبقاتی لطمه های شدید وارد آورند. از همه ی اینها مهمتر، در شرایط فعلی، اینست که این تسلط تاریخی استالینینزم در پنجاه سال اخیر بر جنبش جهانی کارگری و کوشش این بورکراسی در توجیه سیاست های ضدانقلابی خود در پوشش „مارکسیزم- لنینیزم“ و با تکیه به اعتبار انقلاب اکتبر، چنان اغتشاشی در تئوری انقلابی، در دستاوردهای تجربیات انقلابی مبارزه طبقاتی در سطح جهانی، بوجود آورده که:

اولاً- حتی در کشورهائی که احزاب کمونیست آن، با ریشه و منشاء کمینترن استالینیزه شده، در طی فراشد انقلاب در عمل بر سر مسائل گرهی ای که بالفور جلوی راه انقلاب بود با میراث گذشته خود قطع رابطه کردند و توانستند انقلاب را تا کسب قدرت سیاسی به پیروزی رهبری کنند [بهترین مثال های مورد نظر انقلاب سوم چین و انقلاب ویتنام است]- از آنجا که این انقطاع بطور تجربی، قدم به قدم و تحت فشار شرایط عینی صورت گرفت، حتی این احزاب کمونیست هم نتوانسته اند چکیده ی درسهای اساسی انقلاب خود را به روشنی عرضه کنند و این انقطاع را آگاهانه گسترش دهند و در نتیجه از یک سو نتوانسته اند آن نقشی را که بالفعل می توانستند و می بایست در ایجاد رهبری های انقلابی پرولتری در سطح جهانی ایفا کنند به عهده بگیرند (مقایسه کنید نقش رهبری حزب کمونیست چین را در کمک آگاهانه به ساختن رهبری انقلابی در سطح جهان با نقش حزب بلشویک پس از پیروزی انقلاب اکتبر و بنیان گذاری کمینترن) و از سوی دیگر اگر چه قدم اول انقلاب سوسیالیستی- یعنی کسب قدرت سیاسی در سطح ملی- را با موفقیت برداشتند، ولی راه را برای انحطاط بعدی انقلاب باز گذاشتند. انحطاط انقلاب چین و انعکاس آن در تکامل (انحطاط) „اندیشه مائوتسه دون“ گویاترین شاهد بر این مدعاست.

ثانیاً- و این مورد نظر بحث فعلی ماست- این تحریف و تخریب دستآوردهای تجربیات مبارزه طبقاتی- با اتکاء به اعتبار انقلاب اکتبر- چنان اثر عمیقی گذاشته که حتی گرایش هائی نیز که امروزه مستقلاً در اغلب کشورها- و تحت تأثیر عوامل متعددی که فعلاً مورد بحث ما نیست- بر سر مسائل گرهی جلوی راه جنبش در عمل شروع به انقطاع از رهبری های سنتی گذشته کرده اند (استالینیزم/ ناسیونالیزم/ سوسیال دمکراسی)، هنوز چنان در چارچوب „تئوریک“ گذشته گرفتار مانده اند که چنانچه این چارچوب به موقع شکسته نشود، یعنی این قشر نوین پیشگامان مبارزه ی طبقاتی موفق به تعمیم درس های لازم از تجربه خود و آموزش از تجربیات گذشته مبارزات در سطح جهانی نشود، این خطر وجود دارد که این قشر بتدریج از پیشگام راه انقلاب به مانع این راه تبدیل شود.

با تمرکز بر یک مطلب که در دوره ی اخیر مورد بحث گرایش های مختلف اپوزیسیون بوده، این نکته را دنبال می کنیم. بحث بر سر „مرحله انقلاب ایران“ البته تازگی ندارد، ولی در سال های اخیر از این لحاظ که بسیاری گرایش های سیاسی و علی الخصوص سازمان های مجاهدین خلق و چریک های فدائی خلق به این نتیجه رسیده اند که وجه تولید غالب در ایران [نوعی] سرمایه داری است، جنبه های جدیدی از این مسأله به بحث وارد شده و علاوه بر آن از اين بحث ها در رابطه با مسأئل فوری تری که مبارزین با آن مواجهند، در باره اینکه اکنون „چه نوع جبهه ای لازم است“ نتایجی اتخاذ شده.

سازمان مجاهدین خلق در „بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژيک“ پیشنهاد می کند که اکنون زمان تشکیل „جبهه واحد توده ای مرکب از تمام نیروهای خلقی وارد در جبهه نبرد علیه رژیم مزدور شاه خائن و اربابان امپریالیستی“ فرا رسیده، و تشکیل این جبهه را اولین قدم عملی در راه وحدت کلیه نیروهای مارکسیست- لنینیست معتقد به خط مشی مسلحانه و برای رسیدن به هدف تشکیل حزب کمونیست ایران بر می شمارد. (رجوع شود به صفحات 47 الی 58، چاپ دوم، آبان ماه 1354).

ولی سازمان چریک های فدائی خلق بر این عقیده است که اکنون زمان وحدت سازمان های انقلابی ضدرژیمی فرا نرسیده، زیرا که هنوز سازمان هائی که هر یک معرف یکی از طبقات انقلابی (که تشکیل دهنده ی جبهه واحد ضدامپریالیستی خواهند بود) باشند کاملاً شکل نگرفته اند و رابطه ی ارگانیک با طبقه خود پیدا نکرده اند. در نتیجه تشکیل جبهه ی واحد ضدامپریالیستی فعلاً منتفی است و آنچه مطرح است کوشش در راه وحدت کامل نیروهای مارکسیست- لنینیست و همکاری هر چه بیشتر نیروهای مختلف انقلابی در عمل مشخص است. (رجوع شود به سر مقاله شماره 6، نشریه نبرد خلق.)

و در نهایت دیگر طیف اپوزیسیون، حزب توده مدتی است که کرنای تشکیل جبهه ضددیکتاتوری را، که حتی سرمایه داران بزرگی را که بدلیلی گویا مخالف استبداد شاه هستند اگر چه مخالف استبداد بطور کلی نیستند در بر خواهد گرفت، دمیدن آغاز کرده است.

گروه های بنیابینی نظیر طرفداران 19 بهمن تئوریک نیز در این باره „زبده ترین“ مواضع را اتخاذ کرده اند. از یک سو نظیر حزب توده معتقدند که „تضاد عمده خلق ما با دیکتاتوری رژيم“ است و نیروهائی در جامعه ایران وجود دارند که اگر چه به “ انقلاب دمکراتیک“ علاقه ای ندارند ولی مخالف „دیکتاتوری فردی“ هستند [لابد به „دیکتاتوری دسته جمعی“ علاقمندند!] و باید از همه ی عوامل ضددیکتاتوری، „خواه مترقی، خواه مرتجع [کذا!] ، برای بسیج زحمتکشان یعنی نیروی عمده انقلاب دمکراتیک توده ای، استفاده کنیم.“ ولی از سوی دیگر معتقدند که از آنجا که همکاری ما با این نیروها „کوتاه مدت“ خواهد بود نیازی به „تشکیل یک جبهه واحد رسمی“ با این نیروها نیست. „ضرورت تاریخی“ خواه ناخواه ما را با این عوامل و نیروهای ارتجاعی در یک مبارزه ضداستبدادی و ضداستعماری، اگر چه نه برمبنای یک برنامه انقلابی دمکراتیک، همراه و متحد خواهد ساخت! (رجوع شود به نوزده بهمن تئوریک، شماره 6، دی ماه 1354، صفحات 152 الی 158.)

می بینیم که در باره یک مطلب حیاتی، یعنی قدم بعدی که در مقابل مبارزین است و شکل تشکیلاتی که باید بخود بگیرد، با پیشنهادات متفاوت و متناقضی روبرو هستیم. پس تکلیف چیست؟ چگونه می توان از میان این پیشنهادات مختلف، صحیح را از ناصحیح باز شناخت؟ واضح است که از دیدگاه یک انقلابی مارکسیست چنین شناختی فقط می تواند از یک شناخت صحیح از ماهیت انقلاب منتج شود، یعنی با تشخیص اینکه در مقابل جامعه یک سلسله موانعی وجود دارد که سد راه پیشرفت آن شده، باعث بحران های متناوب یا همیشگی اجتماعی می شود و در تحلیل نهائی (و فقط در تحلیل نهائی) ناشی از اینست که انکشاف نیروهای مولده در یک دوره ی مشخص در تضاد افتاده است با مناسبات تولیدی ای که مبتنی بر سطح قبلی ای از انکشاف نیروهای مولده بوده است و اکنون مانع راه رشد بیشتر آن شده. تکالیف انقلاب چیزی نیست جز برداشتن این موانع. بطور مثال چنانچه بگوئیم وحدت ملی عرب یکی از تکالیف انقلاب عرب است یعنی با تجزیه و تحلیل از شرایط مشخص دنیای عرب به این نتیجه رسیده ایم که اشتقاق مردم عرب ما بین دولت های مختلفی که هر کدام به نوعی زائیده و پرورده ی سیستم امپریالیستی در دوره ی مشخصی بوده اند مانع راه پیشرفت جامعه عرب است و برای این پیشرفت لازم است که به این اشتقاق خاتمه داده شود، این مانع از سر راه برداشته شود. واضح است که این تکالیف انقلاب را در هر مورد مشخص فقط با „تحلیل مشخص از شرایط مشخص“ می توان تعیین کرد. دومین مسأله ای که در رابطه با شناخت ماهیت انقلاب مطرح می شود ماهیت مناسبات اجتماعی ایست که در آن چارچوب این تکالیف قابل تحقق باشد، و یا بعبارت دیگر ماهیت دولتی که قادر به برداشتن این موانع و حل این تکالیف باشد. با روشن شدن این دو، تکالیف انقلاب و ماهیت دولت، آنگاه نقش طبقات و اقشار اجتماعی مختلف و باله آل نقش برنامه های سیاسی متفاوت را، که هر یک در تحلیل نهائی منعکس منافع طبقاتی مشخصی هستند اگر چه الزاماً و بلاواسطه رابطه یک بیک بین این برنامه ها و آن طبقات موجود نیست، می توان سنجید. چنانچه از این نقطه شروع ابتدائی ولی اساسی حرکت کنیم آنوقت فوراً روشن می شود که مرحله بندی انقلاب فقط در صورتی می تواند مطابق با گرایش های عینی مبارزه ی طبقاتی باشد،- یعنی توجیه و ساخته ی ایدئولوژیک (و در نتیجه کاذب، خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه) نبوده، بلکه با شناخت این گرایش ها رهنمون عمل انقلابی باشد،- که در واقع تحقق یک یا چند تکلیف انقلاب در چارچوب یک نظام اجتماعی، متمایز از سایر تکالیف انقلاب که در چارچوب نظام اجتماعی دیگری قابل تحققند، ممکن باشد. مثلاً مرحله بندی انقلاب ایران به دو مرحله ی دمکراتیک (کهنه یا نوین) و سوسیالیستی فقط وقتی واقعاً معنی دارد که تحقق تکالیف دمکراتیک انقلاب در چارچوب مناسباتی و در نتیجه تحت دولتی متمایز از دولت پرولتری که تحقق تکالیف دوران گذار به جامعه کمونیستی را به عهده می گیرد واقعاً امکان پذیر باشد. و یا تعیین مرحله ای تحت عنوان مرحله „ضددیکتاتوری ولی نه هنوز دمکراتیک و ضدامپریالیستی“ (تا چه رسد به سوسیالیستی)، واضح است نمی تواند صرفاً بیان ضرورت بر انداختن رژیم دیکتاتوری شاه باشد. و از نظر طراحان این مرحله نیز چنین نیست. بلکه بدین معنی است که اولاً رژیم دیکتاتوری شاه یکی از موانع اساسی در مقابل مبارزه ی طبقاتی است و برداشتن این مانع تکلیف این مبارزات است (که در این شکی نیست) و ثانیاً این تکلیف بدون اینکه مبارزات طبقاتی با چارچوب نظام بورژوائی فعلی تصادم پیدا کند و یا حتی با چارچوب حکومتی ِ دیکتاتوری (بورژوائی) تناقض داشته باشد، و یا حل سایر تکالیف سیاسی و اجتماعی را در فراشد خود مطرح کند، امکان پذیر است. منطبق با چنین بینشی از مرحله بندی حل تکالیف انقلاب، مسأله برنامه های مختلف که مناسب مراحل مختلفند و جبهه های مختلف که متشکل از نیروهای طبقاتی متفاوتند برای هر مرحله ی مشخص و متمایز مطرح می شود: برنامه ی دمکراتیک و ضدامپریالیستی و برنامه ی سوسیالیستی؛ جبهه ی (رسمی یا غیر رسمی) ضددیکتاتوری و جبهه دمکراتیک و ضدامپریالیستی (و لابد اگر بالاخره روزی از روزگار نوبت مرحله ی سوسیالیستی هم فرا برسد جبهه ی سوسیالیستی). دوباره باید تأکید کنیم که در اینجا منظور از برنامه ی دمکراتیک و ضدامپریالیستی صرفاً مجموعه ی جبری ای از تکالیف و خواست های دمکراتیک و ضدامپریالیستی نیست. این تکالیف و خواست ها در برنامه هر سازمان کمونیست انقلابی جای خود را دارند. بلکه چنین تقسیم بندی به معنی وجود وحدت برنامه ای ِ متمایز و مستقل بین تکالیف و خواست های دمکراتیک و ضدامپریالیستی از یک طرف، و تکالیف سوسیالیستی از طرف دیگر است. و همچنین مسأله تشکیل جبهه دمکراتیک و ضدامپریالیستی و یا جبهه ی ضددیکتاتوری صرفاً بیان این مطلب نیست که بر سر خواست و یا تکلیف مشخصی نیروهای اجتماعی مختلفی ممکن است به حرکت در آیند و اتحاد این نیروها در عمل به پیشبرد مبارزه برای آن خواست مشخص کمک می کند. این امری است ابتدائی که تشخیص آن احتیاج به مارکسیست بودن هم ندارد. آنچه در تشکیل این جبهه ها مطرح است این فرض و بینش است که تحقق آن تکلیف های دمکراتیک و ضدامپریالیستی با منافع طبقاتی و نظام طبقاتی ای که می تواند کلیه ی نیروهای داخل جبهه را در بر گیرد تضادی ندارد و بنابراین حول آن برنامه ی واحد دمکراتیک و ضدامپریالیستی در مرحله ی دمکراتیک و ضدامپریالیستی کلیه ی این نیروها در یک جبهه می توانند متحد شوند. سعی می کنیم با یک مثال ساده از واقعیت شرایط ایران این مسأله را روشن کنیم. بی شک همه ی گرایش هائی که طرفدار نوعی بینش مرحله ای انقلاب هستند قبول دارند که تکلیف ارضی یکی از تکالیف دمکراتیک انقلاب است، جزئی است از „برنامه ی دمکراتیک“ و قابل حل در „مرحله ی دمکراتیک“ انقلاب و با اتحاد سایر نیروهای متشکل در „جبهه دمکراتیک“. ولی شرایط در روستاهای ایران چیست؟ مطابق آمار رسمی خود دولت ایران در پایان سه مرحله اصلاحات ارضی بیش از 5/1 میلیون خانوار زمین هائی کمتر از 5 هکتار دارند، حال آنکه حدود بیست هزار مالک هر یک بیش از 50 هکتار زمین در اختیار دارند. باز هم مطابق منابع دولتی دهقانانی که کمتر از ده هکتار زمین دارند و بخصوص آنهائی که کمتر از 5 هکتار زمین دارند عمدتاً برای معاش خود کشت می کنند. یعنی صرفاً زندگی بخور و نمیری از یک تکه کوچک زمین می گذرانند. از طرف دیگر فقط اقلیتی از زمین های بزرگ را واحدهای واقعاً مکانیزه و مدرن کشاورزی تشکیل می دهد و اکثریت آن زمین هائی است که مالکین بزرگ با استفاده از هزار و یک „استثنائات“ قانون اصلاحات ارضی و حقه بازی های اداری و غیره هنوز به شکل سابق برای خود نگه داشته اند. واضح است که یک جنبه ی اساسی از حل تکلیف ارضی پایان دادن به چنین اوضاعی است. و این تنها از طریق سازمان دادن دهقانان تهیدست و کم زمین به حول خواست های مشخص خودشان، برای حل مسأله خودشان و با پیشبرد مبارزات آنها ممکن است. یک راه ساده و قدم اولیه در این راه که برای خود دهقانان نیز راه محسوس و ملموسی است و غصب زمین های بزرگ تقسیم نشده و توزیع بلا عوض آن بین دهقانان است و بی شک در دوره ی بعدی اوج مبارزات طبقاتی در ایران این مسأله مطرح خواهد شد. ولی در همین جا این امکان وجود دارد که ما بین „نیروهای دمکراتیک“ اصطکاک منافع رخ دهد. در ایران، نظیر اغلب کشورهای شبه مستعمره، اغلب بورژواها زمین دار هم هستند و بالعکس. از جمله بسیاری از آنها که „بورژوازی ملی“ نام نهاده شده اند. بخصوص که اخیراً برخی گرایش های اپوزیسیون ایران، از جمله طرفداران نوزده بهمن تئوریک به این نتیجه رسیده اند که منظورشان از „بورژوازی ملی“ بورژواهائی است که سرمایه شان „بزرگ“ نیست. ولی بسیاری از این بورژواها زمین داران „نه بسیاری بزرگ“ هم هستند در نتيجه به احتمال قوی با اوج مبارزه ی طبقاتی در روستاها اين مسأله اين مبارزه بسيار عملی مطرح می شود که آيا دهقانان حق دارند زمين های متعلق به زمين داران نه بسيار بزرک را غصب کنند یا نه؟ و در این شرایط آن سازمان کمونیستی که خود را در چارچوب تشکیلاتی و برنامه ای مرحله „دمکراتیک“ انقلاب حبس کرده است با یک دو راهی بسیار ملموس روبروست: یا باید با پیروی از گرایش عینی پیشبرد مبارزات طبقاتی این چارچوب را بشکند و دهقانان را به غصب زمین ها رهبری کند و یا باید جلوی مبارزات طبقاتی را بگیرد. و از این قبیل در تاریخ بسیار دیده ایم. نظیر سیاست حزب کمونیست چین در یک دوره از انقلاب چین که با تعمیم اصلاحات ارضی در زمین های „ضدامپریالیست ها“ مخالفت کرد. ولی حالا فرض کنیم که حتی چنین اصطکاکی هم رخ ندهد، مثلاً به این علت که اصلاً در ایران بورژوازی „ملی“ زمیندار وجود ندارد و یا این „بورژوازی ملی“ بخاطر حفظ اتحاد با سایر „طبقات خلقی جبهه“ حاضر به فداکاری باشد و فقط به بورژوا بودن رضایت دهد. در اینجا هم مسأله خاتمه پیدا نمی کند، زیرا حل تکلیف ارضی با توزیع زمین ها تازه آغاز می شود. فرض کنیم که به هر خانوار دهقانی حدود 5 هکتار زمین می رسد (این رقم تقریباً رقمی است که از محاسبات آمار دولتی بدست می آید). این تازه اول کار است، جنبش دهقانی که به چنین دستاوردی نایل آمده باید بفکر سازمان دهی تولید و رفاه دهقانان باشد. بسته به اینکه مبارزه طبقاتی تا چه حد انکشاف یافته باشد و بخصوص نفوذ سازمان های سیاسی مختلف در میان دهقانان چگونه باشد ممکن است این سازماندهی اَشکال متفاوت بخود بگیرد: از بهره برداری واحدهای دهقانی انفرادی تا ایجاد شرکت های تولید تعاونی (منظور شرکت های واقعاً تعاونی و تحت کنترل دمکراتیک کمیته های دهقانی است، نه آنچه امروز در ایران به این اسم وجود دارد). در هر صورت یک مسأله فوری مسأله اعتبار بانکی خواهد بود. بدون اعتبار کافی مالکیت زمین هیچ دردی را دوا نمی کند. دهقانان بسرعت زیر بار قروض سنگین به بانکها یا رباخواران زمین خود را از دست می دهند. شرکت های تولیدی در نطفه خفه می شوند. در چنان شرایط مبارزه طبقاتی طبیعی است که راحت ترین راه حل این مسأله اینست که جنبش دهقانی دست تعاون بسوی جنبش کارگری در شهرها دراز کرده، خواستار ملی کردن بانک ها و آوردن آنها تحت کنترل ارگان هائی که نماینده ی منافع کارگران و دهقانان باشد“ بشود. از این طریق براحتی اعتبار کافی در اختیار کمیته های دهقانی می تواند قرار گیرد. ولی واضح است که چنین اقدامی بهیچوجه در چارچوب „برنامه ی دمکراتیک“ نمی گنجد. از این „بدتر“ بی شک موجب ترهیب و رمیدن „بورژوازی ملی“ خواهد شد. دو راه بیشتر نمی ماند: یا شکستن چارچوب بورژوائی و یا تسلیم به „بورژوازی ملی“ و خفه کردن جنبش دهقانی. البته ممکن است بعضی ها این را „سناریوئی زائیده تخیلات ملیخولیائی روشنفکران تروتسکیست“ بخوانند. به اینان توصیه می کنیم که نگاهی به همین چند سال اخیر تجربه ی مبارزات طبقاتی در پرتغال بیندازند و ارتباط مبارزات دهقانان کم زمین و کارگران کشاورزی را با ملی کردن و کنترل کارگری کارخانجات تهیه کودشیمیائی و ابزار کشاورزی و بانکها ببینند تا شاید کمی با واقعیات مبارزه طبقاتی آشنا شوند. تجربه ی مبارزات طبقاتی در قرن اخیر، چه از طریق مثبت یعنی در مورد انقلاب های پیروزمندی نظیر انقلاب چین، ویتنام، و کوبا، و چه از طریق منفی یعنی شکست مکرر انقلاب مستعمراتی در بسیاری از کشورها، بکرات ثابت کرده که در عصر امپریالیزم تحقق تمام و کمال تکالیف بورژوا دمکراتیک و ضدامپریالیستی در چارچوب مناسبات بورژوائی ممکن نیست و بنابراین تقسیم انقلاب به دو مرحله ی مختلف، با برنامه های مختلف و آرایش نیروهای طبقاتی جبهه ای متفاوت، با گرایش های عینی و دینامیک واقعی مبارزه طبقاتی مغایرت دارد و پیروی از چنین بینشی در عمل منجر به شکست مبارزه می شود.

ولی آیا بدین معنی نیست که تکالیف دمکراتیک و ضدامپریالیستی „عمده“ نیستند و فقط مبارزه برای تکالیف سوسیالیستی مطرح است؟ و بدین معنی نیست که طبقه کارگر در این مبارزه یاورانی ندارد و باید به تنهائی این مهم را به انجام رساند؟ اگر چنین باشد پس انقلاب در کشورهای شبه مستعمره امری بس دشوار خواهد بود، زیرا واضح است که در این کشورها طبقه کارگر بخش کوچکی از جمعیت را تشکیل می دهد و یک تنه به جنگ بقیه جامعه رفتن کار سهلی نخواهد بود. مبارزه طبقه کارگر منزوی مانده، می باید طبقه کارگر کشورهای شبه مستعمره چشم به پرولتاریای صنعتی کشورهای متروپل بدوزد و منتظر بماند تا انقلاب پرولتری در این کشورها به کمکش برسد و باصطلاح „انقلاب از خارج وارد“ شود. اینها آن نوع کاریکاتوری است که اغلب طرفداران „چند مرحله“ بودن انقلاب مواضعی که در بالا بحث شد ساخته اند. حال آنکه معنی برخورد فوق بهیچوجه این نیست. درست برعکس. بحران اجتماعی به انواع و اَشکال متفاوت خود را منعکس می کند. اقشار مختلف تحت ستم عموماً با مبارزه حول ستم مشخص خود شروع به حرکت می کنند. مبارزه در راه تکالیف ضدامپریالیستی و دمکراتیک دقیقاً به این دلیل که این تکالیف در چارچوب مناسبات بورژوائی قابل تحقق نیستند گرایش عینی دارد که با خود نظام سرمایه داری تصادم پیدا کند و دقیقاً نقش حزب کمونیست انقلابی در اینست که با درک این گرایش بتواند این مبارزات را با هم و با مبارزات پرولتاریا علیه سرمایه تلفیق داده، بسمت برانداختن دولت بورژوائی و برقراری دولت پرولتری هدایت کند. و در این راه کلیه اقشاری که در این مبارزات درگیرند متحدین عینی پرولتاریا هستند. منتهی این اتحاد، اتحادی است در عمل مشخص، اتحادی است در خود مبارزه بدون محدود کردن مبارزه به چارچوب برنامه ای طبقه دیگری جز پرولتاریا. یعنی جبهه ای که برای پیشبرد این مبارزات لازم است جبهه واحدی است که وحدت برنامه ای ندارد و فقط بر سر مبارزه بحول خواست (یا خواست های) مشخصی شکل می گیرد و کلیه اقشاری را که در آن مبارزه ی مشخص درگیرند شامل می شود. کلیه سازمان های سیاسی استقلال تشکیلاتی و سیاسی خود را حفظ می کنند و پیشبرد مبارزه مقید و مشروط به „حفظ اتحاد“ نیست، بلکه برعکس اتحاد در خدمت این پیشبرد است. و در طی این چنین مبارزاتی حزب کمونیست انقلابی، با مبارزه ی ایدئولوژیک و نشان دادن راه عملی پیشرفت مبارزه، خواهد توانست توده ها را از تسلط ایدئولوژیک و سازمانی سایر طبقات و برنامه ها جدا کند. حال اگر به مثال „ضرورت بر انداختن رژیم دیکتاتوری شاه“ برگردیم می بینیم که فرق این دو برخورد در عمل چیست. حزب توده پیشنهاد می کند که برای تحقق این هدف لازم است جبهه ای تشکیل بدهیم که کلیه نیروهای ضدرژیم شاه را دربر گیرد،از جمله سرمایه داران بزرگی را که مخالف استبداد شاه هستند. در درجه اول واضح است که „برانداختن رژیم شاه“ صرفاً یک خواست مشخص نیست، بلکه مسأله قدرت دولتی و یا لااقل شکل حکومتی را مطرح می کند. و واضح است که چنین مسأله ای اولاً در شرایط اوج وحدت مبارزات طبقاتی مطرح می شود و تحقق آن مستلزم چنین حدتی است و به این سادگی ها و با چند شعار و سرمقاله دنیا صورت عمل نخواهد یافت. و ثانیاً به محض اینکه مسأله برانداختن رژیم شاه واقعاً مسأله روز مبارزه طبقاتی بشود در همان حال مسأله اینکه چه حکومتی و چه دولتی جانشین آن شود مطرح خواهد شد، یعنی مسأله اینکه کدام طبقه حاکم اجتماع است. واضح است که در چنین حالی جبهه ی فوق الذکر، اگر واقعاً به معنی یک جبهه باشد، می باید جواب واحدی در مقابل سئوال فوق ارائه دهد. ولی این جواب چه می تواند باشد جز جواب „سرمایه داران بزرگ“ در این جبهه؟ آیا این „سرمایه داران بزرگ ضدشاهی“ به جواب طبقه کارگر به این سئوال رضایت خواهند داد؟ حزب توده خوب آگاه است که این مسأله مطرح است و جوابش را هم از حالا آماده دارد: برقراری رژیمی از نوع رژیم فعلی یونان! از همین حالا برای جلب رضایت „سرمایه داران بزرگ ضدشاهی“، به آنها قول می دهد که مبارزه ی طبقاتی را در چارچوب „رژیم نوع یونان“ حبس خواهد کرد (البته اگر زورش برسد و مبارزه طبقاتی خود حزب توده را کنار نزند و داغان نکند). حال آنکه برخورد انقلابی از قبل برآیند مبارزه طبقاتی را مشروط و محدود به چشم انداز بورژوائی- آن هم از این نوعی که حزب توده مطرح می کند!- نمی کند. اینکه پس از برانداختن رژیم دیکتاتوری چه حکومت و دولتی بر قرار خواهد شد از قبل قابل بیش بینی „نجومی“ نیست- تعیین کننده تناسب نیروهای طبقاتی در فراشد خود مبارزه است. ولی هدف کمونیست های انقلابی برقراری „رژيم نوع یونانی“ نیست. هدف آنان برقراری حکومت پرولتری است، زیرا که بدون آن خود خواست های پرولتاریا و سایر اقشار تحت ستم که با مبارزه خود برانداختن رژیم را ممکن ساخته اند قابل تحقق نخواهد بود.

چکیده ی این تجربه ی حیاتی و اساسی مبارزه ی طبقاتی در اوایل قرن بیستم در رابطه با چشم انداز انقلاب روسیه در تئوری انقلاب مداوم فرموله شد (رجوع شود به نتایج و چشم اندازها، نوشته تروتسکی، انتشارات طلیعه، 1355). این تدوام بین تحقق تکالیف دمکراتیک و تکالیف سوسیالیستی فقط یک جنبه از این تئوری است. دومین جنبه ی تدوام مربوط به خود جامعه ی در حال گذار است. یعنی انقلاب سوسیالیستی با کسب قدرت سیاسی تازه شروع می شود. تا گذار به جامعه ی کمونیستی، در طی مبارزه ی داخلی مداوم، همه ی مناسبات اجتماعی دستخوش تغییر و تبدیل خواهند شد. و سومین جنبه ی آن مربوط به تداوم انقلاب از سطح ملی به سطح جهانی است، یعنی خصلت بین المللی بودن انقلاب سوسیالیستی. بقول خود تروتسکی، „انترناسیونالیسم یک اصل مجرد نیست بلکه انعکاس تئوریک و سیاسی خصلت اقتصاد جهانی، تکامل جهانی نیروهای تولیدی و مقیاس جهانی مبارزات طبقاتی است. انقلاب سوسیالیستی در زمینه ملی آغاز می گردد ولی نمی تواند در اين زمينه تکمیل گردد. استقرار انقلاب پرولتاریائی در چهارچوب ملی فقط می تواند یک حالت موقتی داشته باشد حتی اگر، همانطور که تجارب اتحاد شوروی نشان دادند، بطور طویل المدت. در یک دیکتاتوری پرولتاریائی ایزوله شده، همراه با موفقیت های کسب شده، تضادهای داخلی و خارجی بطور اجتناب ناپذیری رشد خواهند نمود. حکومت کارگری اگر ایزوله بماند سرانجام قربانی این تضادها خواهد شد. تنها راه نجات آن فقط در پیروزی پرولتاریا در کشورهای پیشرفته خواهد بود. اگر از این نقطه نظر بنگریم، انقلاب ملی، یک کل قائم بذات نیست، بلکه فقط حلقه ای از زنجیر انقلاب جهانی است. انقلاب جهانی با وجود همه ی فراز و نشیب هایش یک پروسه ی مداوم است. (انقلاب پیگیر، انتشارات فانوس، 1353، صفحات 24 و 25).

بدین ترتیب تئوری انقلاب مداوم به روشن ترین و موجزترین و علمی ترین وجهی اساسی ترین گرایش های عینی دوران ما را بیان می کند: تداوم مبارزه برای تحقق تکالیف دمکراتیک و مبارزه برای تحقق تکالیف سوسیالیستی؛ تداوم انقلاب از سطح ملی به سطح جهانی، و تداوم انقلاب در جامعه ی در حال گذار تا جامعه ی کمونیستی. و دقیقاً به این دلیل با انحطاط انقلاب پرولتری در شوروی و رشد و تحکیم استالینیزم هر سه جنبه ی آن هدف حملات شدید بورکراسی قرار گرفت و به جای آن بافته های ایدئولوژیک مارکسیست نمائی جایگزین شد که در واقع توجیه سیاست های ضدانقلابی بورکراسی بود در سطح ملی و بین المللی. این تحریف و تخریب تئوری انقلابی نه تنها در گذشته باعث شکست بسیاری انقلاب ها شد، بلکه تا به امروز هم چنان سردر گمی و اغتشاشی ایجاد کرده که گرایش هائی نظیر طرفداران 19 بهمن تئوریک را به چنان هذیان گوئی ها وا می دارد که از نیروهای ارتجاعی ضداستبدادی و ضداستعماری و استفاده از عوامل مرتجع برای بسیج زحمتکشان صحبت می کنند.

این تحریف و تخریب تئوری چگونه رخ داد و در عمل و تجربه مبارزات طبقاتی چه ببار آورده؟

انقلاب پیروزمند پرولتری در ورسیه، میراث قرن ها عقب ماندگی و توحش شبه فئودالی نصیبش شده بود. علاوه بر این خرابی های ناشی از جنگ جهانی اول و متعاقب آن دو سال و نیم جنگ داخلی کشور را بکلی ویران کرده بود. صنايع کمتر از یک پنجم سطح قبل از جنگ تولید می کردند و وضع صنایع سنگین از این هم بدتر بود. از هم پاشیدگی صنعت منجر به متلاشی شدن تبادل بین شهر و روستا نیز شده، روستائیان دیگر غله خود را به شهرها نمی دادند، زیرا که شهر چیزی نداشت در ازای آن به روستا بدهد.

طبقه کارگر بسیار ضعیف شده بود. بسیاری از آگاه ترین کارگران در خطوط اول جبهه در جنگ داخلی کشته شده بودند. بسیاری دیگر، به علت بیکاری در شهرها، به روستا بازگشته بودند. تا سال 1921، مسکو فقط نصف و پتروگراد فقط یک سوم جمعیت سابق را داشت.

در پایان این هفت سال جنگ جهانی اول جنگ داخلی و معاصره ی امپریالیستی، یک خشک سالی نیز مزید بر علت شد و یکی از شدیدترین قحطی ها در تاریخ روسیه را ببار آورد. تا پایان سال 1921، 36 میلیون نفر از گرسنگی رو به مرگ بودند. در این شرایط بود که بلشویک ها برای بهبود این شرایط از مارس 1921 مشی نوین اقتصادی (نِپ) را به اجرا گذاشتند. اولین هدف نپ احیای تولید کشاورزی و برقراری تبادل بین شهر و روستا بود. تأکیدی که قبلاً بر صنایع جنگی بود اکنون بر تولید اشیاء مصرفی گذاشته شد. دهقانان تشویق می شدند که هر چه بیشتر به کشت غله بپردازند و برخلاف دوره ی جنگ داخلی که ارتش سرخ مازاد غله دهقانان را تصاحب می کرد و به شهرها تحویل می داد، در این دوره به دهقانان اجازه داده شد که قسمت عمده محصول را نگهدارند و خود در بازار بفروشند. در دوره ی قبلی، از آنجا که صنایع عمدتاً تحت هدایت دولت در جهت تأمین نیازهای ارتش رهبری می شد، به تولید اشیاء مورد نیاز دهقانان لطمه خورده بود و به این جهت دهقانان انگیزه ای برای کشت غله بیش از احتیاجات مصرف خود نداشتند. در دوره ی نپ استقرار برخی صنایع خصوصی نیز مجاز گردید. ولی دولت کارگری کنترل بخش های تعیین کننده را در دست خود نگاه داشت یعنی اساساً اداره ی قسمت اعظم صنایع سنگین، انحصارات تجارت خارجی، انحصار ارتباطات و سیستم بانکی.

سیاست نپ با موفقیت سریعی در افزایش تولید کشاورزی و صنایع سبک روبرو شد. تا آوریل 1923 یعنی در عرض دو سال تولید کشاورزی به 75 درصد سطح 1913 رسید. تا سال 1922 تولید صنایع روستائی و پیشه وری به 54 درصد سطح تولید قبل از جنگ رسید. ولی همراه با این موفقیت ها دولت کارگری با مسائل جدیدی نیز روبرو شد. تأکید بر صنایع سبک باعث شد که رشد صنایع سنگین به سرعت صنایع سبک پیش نرود. در بخش صنایع سبک که استقرار تولید خصوصی، یعنی تولید با انگیزه سود، اجازه داده شده بود، بیکاری نیز به سرعت رشد کرد. تا سپتامبر 1922 از کل نیروی کار 3 میلیون نفره، نیم میلیون بیکار بودند. از طرف دیگر قشر تازه ای از مدیران کارخانه، متخصصین، دهقانان ثروتمند، واسطه های تجاری و محتکرین در حال رشد بودند. تا پایان سال 1922، 83 درصد تجارت داخلی متعلق به بخش خصوصی بود. متخصصین و مدیران کارخانه، که در دوران اولیه بعد از انقلاب جایشان را، کارگران پر کرده بودند، در این دوره از بسط صنایع دو باره به صحنه بازگشتند و از دولت کارگری طلب امتیازات فراوان در ازای خدمات خود می کردند و در عین حال برای تسهیل دریافت این امتیازات به حزب بلشویک می پیوستند. در سال 1922، 35 درصد از کادرهای مدیریت صنایع اصلی غیرکارگر بودند و فقط یک هفتم آنها عضو حزب بودند. یکسال بعد این ارقام به 64 درصد و نصف رسیده بود. در این سال ها بود که بتدریج قشر رشد یابنده ای از بورکرات ها هم در زندگی اقتصادی، هم در دستگاه دولتی و حتی در صفوف خود حزب شروع به تکوین کرد. زمینه ی مادی رشد این قشر از یک سو همان میراث عقب افتادگی روسیه و از سوی دیگر لطمات بسیاری بود که طبقه کارگر و سایر توده های زحمتکش در طی جنگ امپریالیستی و بخصوص جنگ داخلی دیده بودند. برخلاف طبقه کارگر و یاورانش، این قشر جدید از منافع و امتیازات مادی برخوردار بود که دفاع از آن مستلزم حفظ شرایط موجود بود و هرگونه بسط مبارزات توده ای، چه در خود شوروی و چه در سایر کشورها، بخصوص اروپا، این امتیازات را به خطر می افکند. محافظه کاری و دفاع از منفعت آنی- بورکراسی بر چنین پایه ی مادی ای استوار است.

مبارزه علیه رشد این بورکراسی از همان ابتدا آغاز شد. لنین حتی در سال 1920 نیز به „ناهنجاری های بورکراتیک“ دولت کارگری اشاره می کرد. و در پائیز 1922 که پس از دوره ی طولانی بیماریش دوباره به فعالیت سیاسی بازگشت این مبارزه را شدیداً دنبال کرد.

ما در اینجا وارد جزئیات این مبارزات سال های آخر زندگی لنین نمی شویم. اسناد مربوط به این دوره اکنون دیگر اغلب منتشر شده است. و برخلاف تاریخ ساخته ی نیکنام که در آن پس از مرگ لنین در مبارزه علیه این بورکراسی تسامح شد در تاریخ واقعی این مبارزه با مرگ لنین خاتمه نیافت، چه در سطح جامعه شوروی به شکل اعتصابات کارگری که از اوت 1923 در اعتراض به نتایج سیاست های دولتی شروع شد و چه در سطح مبارزات داخل حزب بلشویک. اولین گرایش متشکل اپوزیسیون، به حول مانیفستی بود که 46 نفر از اعضای بر جسته حزب بلشویک به کمیته مرکزی خطاب کردند. تحت فشار اعضای حزب، بحث وسیعی در حزب و در نشریه پرواودا آغاز شد. در دوران اولیه بحث، بخش وسیعی از حزب، بخصوص در سلول های دانشجوئی، کارگری و ارتش از اپوزیسیون پشتیبانی کردند. در دسامبر 1923 تروتسکی رساله ی مشی نوین را منتشر ساخت و از اواسط این ماه با اعلام پشتیبانی وی از اپوزیسیون چپ تشکل يافت در اوان تشکل اپوزيسيون از پشتیبانی وسیعی برخوردار بود. فقط پس از یک سلسله اقدامات بورکراتیک جناح استالین- زینوویف- کامنف بود (نظیر تغییر کارکنان پراودا، تهدید کارگران طرفدار اپوزیسیون به انفصال از کار، اخراج طرفداران اپوزیسیون از حزب به کوچکترین بهانه ی انضباطی و غیره) که جناح راست توانست اکثریتی مطمئن برای خود بدست آورد. برخلاف عقیده ی نیکنام این مبارزه از قبل محکوم به شکست نبود و مبارزین نیز از “ اعتبار ملموس“ رهبری انقلاب اکتبر برخوردار بودند. همانطور که قبلاً اشاره شد نقطه عطف در مبارزه علیه بورکراسی شکست موج انقلاب در اروپا و منزوی ماندن شوروی بود.

این تحکیم بورکراسی در شوروی در سطح سیاسی خود را به شکل شروع حملات علیه تئوری انقلاب مداوم از سال 1924 نشان داد. همانطور که گفتیم این تئوری بیان موجز سه گرایش اساسی دوران ما است. اما برای بورکراسی که بقایش در حفظ شرایط موجود بود آنچه مورد نیاز بود نه تئوری انقلاب بلکه توجیه وجود بود. بدین ترتیب هر سه جنبه تئوری انقلاب آماج حمله قرار گرفت. ولی اینگونه حملات منطق خود را دارد: علاوه بر تخریب تئوری انقلاب می باید آلترناتیو توجیهی در مقابل آن ساخته و پرداخته شود. در مقابل تداوم مبارزه برای تحقق تکالیف دمکراتیک و سوسیالیستی، „تئوری“ منشویکی دو مرحله ای بودن انقلاب در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره از زباله دان تاریخ بیرون کشیده شد. در مقابل تداوم انقلاب از سطح ملی به سطح بین المللی „تئوری“ سوسیالیزم در یک کشور یافته شد که بنا به آن اگر بورژوازی سایر کشورها مداخله نکند در چارچوب مرزهای شوروی می توان جامعه سوسیالیستی را ساخت. واضح است که قدم منطقی بعدی چنین بینشی سازش با بورژوازی در سطح جهانی به منظور جلوگیری از این مداخله است و نقش احزاب کمینترن نیز به جای رهبری مبارزه طبقاتی، کمک به اجرای این سیاست بورکراسی شوروی در مصالحه با بورژوازی شد. در مقابل تداوم انقلاب در جامعه در حال گذار، بورکراسی مقرر داشت که با برقراری دیکتاتوری پرولتاریا دوران انقلاب به پایان می رسد و کلیه تغییرات اجتماعی از این به بعد از طریق اصلاحات سیاسی „از بالا“ صورت خواهد گرفت.

ما در اینجا وارد بحث نتایج سیاست بورکراسی در همه ی سطوح داخلی و بین المللی و آلترناتیو و مبارزات اپوزیسیون چپ نمی توانیم بشویم. در رابطه با بحث قبلی در مورد ریشه های „تئوری“ انقلاب دو (یا چند!) مرحله ای و سیاست تشکیل جبهه های ائتلافی با سایر طبقات، در اینجا این جنبه را دنبال می کنیم. خیلی زودتر از آنچه که حتی خود عَلَم کنندگان „انقلاب مرحله ای“ تصور می کردند اولین فرصت تاریخی برای آزمون حملات شان علیه انقلاب مداوم پیش آمد: انقلاب چین           27- 1925.

شرایط جامعه چپن در این دوره احتیاج به توضیح فراوان ندارد. نظیر بسیاری دیگر کشورهای تحت سلطه امپریالیزم، دارای توده ی دهقانی بسیار فقیر و طبقه حاکمه بسیار کوچکی که مستقیماً از همکاری با امپریالیست ها نیرو می گرفت. آمار 1927 نشان می دهد که 55 درصد از دهقانان بی زمین بودند، 20 درصد زمین شان آنقدر کوچک بود که کفاف معاش نمی کرد، و 13 درصد جمعیت روستا 81 درصد زمین های قابل کشت را داشت. دهقانان مزارعه کار از 40 تا 70 درصد محصول را، گذشته از „هدایا“ و بیگاری، و سایر „اضافات“، می باید به خانواده ی مالک به عنوان اجاره بپردازند. سربازان امپریالیستی، اروپائی، ژاپنی و آمریکائی، برای حفظ اوضاع در بنادر و شهرهای مهم چین مستقر بودند. قسمت اعظم راه آهن و کشتیرانی چین و نیمی از بزرگترین صنعت کشور، صنایع پنبه، متعلق به سرمایه ی خارجی بود. „سران جنگی“ با دریافت اسلحه و پول از امپریالیست ها بود که طغیان های دهقانی را سرکوب می کردند. رشد صنایع در دوره ی جنگ جهانی اول موجب رشد سریع طبقه کارگر نیز شد. در سال 1922، 91 اعتصاب که 150 هزار کارگر را در بر می گرفت بوقوع پیوست حال آنکه در سال 1918 این ارقام 25 اعتصاب و 10 هزار کارگر بیش نبود. در اول ماه مه 1925 نخستین کنفرانس سرتاسری کار با شرکت نمایندگان 570 هزار کارگر از تمام شهرهای مهم چین برگزار شد. در تاریخ 30 مه سربازان انگلیسی تظاهر کنندگان شانگهای را به آتش گلوله بستند و 12 دانشجو کشته شدند. فوراً در شهر اعتصاب عمومی اعلام شد که تمام شهر را فلج کرد و بزودی در سراسر چین گسترد. قریب 135 اعتصاب با شرکت 400 هزار کارگر رخ داد. حدود یکماه بعد، در 23 ژوئن سربازان انگلیسی و فرانسوی 52 تظاهرکننده را با گلوله به قتل رساندند. دوباره اعتصاب عمومی با شرکت 250 هزار کارگر رخ داد. تحریم کالاهای انگلیسی شروع شد کارگران مستعمره انگليسی    هنگ کنگ را ترک کرده، به کانتون مهاجرت می کردند. جنبش کارگری آزادی بیان و مطبوعات، حق انتخاب نمایندگان چینی در حکومت مستعمرات، مزد و شرایط کار بهتر، و تقلیل اجاره ها را طلب می کرد. اتحادیه های دهقانی در ایالت کوان تون به همکاری با کارگران اعتصاب کننده برای کنترل بندرها به منظور اِِعمال تحریم کالاهای انگلیسی پرداختند.

در این شرایط حزب کمونیست چین در عرض چند ماه، بین ژانویه تا مه 1925 از 1000 عضو به 4000 عضو رشد کرد. سازمان جوانان حزب 9000 نفر عضو داشت، ولی نفوذ حزب بسیار وسیعتر از تعداد آن بود و شرايط انقلابی راه را برای رشد سريع تر وی باز کرده بود، ولی سیاست غلط حزب که از طرف رهبری کمینترن و برخلاف قضاوت خود رهبری حزب کمونیست چین بر آن تحمیل شد، این انقلاب را به شکست و حزب کمونیست چین را برای مدتی به انهدام کشاند. بنا به „تئوری“ جدید کشورهای مستعمره و شبه مستعمره در این دوره از مرحله انقلاب دمکراتیک می گذشتند، منتهی نه انقلاب دمکراتیک از نوع سابق، بلکه انقلاب دمکراتیک از نوعی نوین انقلاب دمکراتیک ضدامپریالیستی. و در این مرحله از انقلاب یاوران اصلی پرولتاریا عبارت بودند از دهقانان، خرده بورژوازی شهری و بورژوازی ملی. در مبارزه علیه امپریالیزم „بلوک این چهار طبقه“ تنها راه پیشرفت پرولتاریا تشخیص داده شد. ولی این نسخه ی جدید تئوری منشویکی حتی از خود منشویک ها هم قدم فراتر گذاشت. حتی منشویک ها هم از تئوری شان این نتیجه را نمی گرفتند که پس در این دوره ی فعلی حزب سوسیال دمکرات می باید خود را در حزب بورژوازی لیبرال حل کند. نسخه ی جدید انقلاب مرحله ای به حزب کمونیست چین، علیرغم مخالفت خود رهبری حزب، دستور داد که وارد کومین تانگ شود. کومین تانگ تبلور زنده ی بلوک چهار طبقه تشخیص داده شد. در ژانویه 1926 رئیس چهاردهمین کنگره حزب بلشویک پیش بینی کرد که کومین تانگ „ارگان سلطه ی امپریالیست ها در آسیا را منهدم خواهد ساخت“. بورودین، نماینده اصلی کمینترن در چین به کمونیست ها می گفت „چه کمونیست باشید چه کومین تانگی همگی باید از ژنرال چپانگ کایچک اطاعت کنید“. چیانگ کایچک که قبلاً از رشد سریع کمونیست ها هراسان شده بود از موقعیت جدید کمال استفاده را کرد. در اوآخر مارس 1926 کلیه اعضای حزب کمونیست را از موقعیت های رهبری در ارتش و دستگاه سازمانی کومین تانگ بر کنار کرد. کمیته اعتصاب هنگ کنگ را منحل و اعضای آن را دستگیر ساخت. با این وصف رهبری استالینیستی کمینترن چنان رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. به جای تصحیح اشتباه گذشته، کمک به ساختن مستقل حزب کمونیست چین و بدست گرفتن رهبری مستقل مبارزات توده ای، کمینترن کومین تانگ را به عنوان „حزب سمپات“ بین الملل سوم به رسمیت شناخت.

اکنون چیانگ کایچک در بهترین موقعیت بود که با استفاده از جنبش توده ای و خنثی شدن نفوذ حزب کمونیست و تحت لفافه انقلاب ملی ضدامپریالیستی حکومت کومین تانگ را در سراسر چین بسط دهد. تا نوامبر 1926 سربازان چیانگ کایچک کنترل قسمت اعظم چین مرکزی را بدست آورده بودند. کارگران چین خیلی زودتر از آنچه تصور می رفت طعم واقعی این „کنترل ضدامپریالیستی“ را چشیدند. مبارزه ی طبقاتی در این دوره ی “ انقلاب ضدامپریالیستی“ ممنوع اعلام شد. 29 ژوئیه (از ژوئیه 1926 لشکرکشی شمال آغاز شد) حکومت نظامی در کانتون اعلام شد و هرگونه „اختلال کارگری در طی لشکرکشی شمال ممنوع شد. در 9 اوت اعلام شد که کارگران حق ندارند هیچگونه اسلحه ای حمل کنند، حق تجمع یا تظاهرات نیز ندارند. در 10 اکتبر حکومت کومین تانگ ختم اعتصاب هنگ کنگ را اعلام داشت و به تحریم کالاهای انگلیسی پایان داد، حال آنکه هیچ یک از مطالبات کارگران برآورده نشده بود. در روستاها ملاکین شروع به حمله به اتحادیه های دهقانی و کشتار رهبران دهقانان کردند.

با تمام این اوصاف حزب کمونیست چین از جدا شدن از کومین تانگ بازداشته می شد. بورودین چنین استدلال می کرد که با در نظر گرفتن ترکیب مخلوط طبقاتی آن، کومین تانگ فعلاً نمی تواند دست به مالکیت خصوصی بزند و دهقانان فعلاً باید صبر کنند. کمیته مرکزی حزب کمونیست چین از بورودین خواست که قسمتی از اسلحه ی شوروی که قرار بود به چیانگ کایچک تحویل داده شود به اتحادیه های دهقانی داده شود، ولی بورودین این تقاضا را نپذیرفت، به عقیده ی او چنین کاری موجب سوءظن کومین تانگ و منجر به مقاومت دهقانان علیه کومین تانگ می شد! در اکتبر 1926 رهبری استالین – بوخارین به حزب کمونیست چین تلگراف زد که جلوی جنبش دهقانی را بگیرند که مبادا ژنزال هائی را که در رهبری لشکرکشی شمال بودند آزرده خاطر کند! تا فوریه 1927 ارتش چیانگ کایچک آشکارا مشغول انهدام سازمان های توده ای بود. در شهرها یکی پس از دیگری سازمان دهنده های اتحادیه های کارگری به قتل می رسیدند و محل اتحادیه ها به اشغال سربازهای چیانگ در می آمد. با این وصف حزب کمونیست چین در تبعیّت این ژنرال نگاه داشته شد. در 21 مارس 1927 حزب کمونیست چین قیام پیرزومندانه ای در شانگهای، مهمترین شهر صنعتی چین، رهبری کرد. 500 الی 800 هزار کارگر در این قیام تحت شعارهای „درود بر ارتش ملی انقلابی“ و خوش آمد به چیانگ کایچک شرکت داشتند. حزب کمونیست چین 50 هزار کارگر را در استقبال از ورود چیانگ کایچک بسیج کرد. جواب چیانگ کایچک به این نمایش نیروی حزب کمونیست چین بسیار ساده و قابل پیش بینی بود. 12 آوریل 1927 سربازان کومین تانگ کلیه مراکز اتحادیه کارگری، مراکز کمونیست ها، مراکز کمیته های اعتصاب و دفاتر روزنامه ها را اشغال کردند. ساکنین و مدافعین این ساختمان ها همگی اعدام شدند. ماه های ماه، حزب کمونیست چین به کارگران شانگهای آموخته بود که از کومین تانگ حمایت کنند. اکنون خیلی دیر شده بود. با این وصف 100000 کارگر دست به اعتصاب زدند. کارگران غیرمسلح در تظاهرات خود با مسلسل های سربازان چیانگ کایچک روبرو شدند. بعد از این هرگونه مقاومت علنی خوابید.

علیرغم این شکست مهیب، کمینترن دست از سیاست خود بر نداشت. فقط اعتراف کرد که اکنون دوره ی جدیدی از انقلاب چین فرا رسیده، دوره ای که متأسفانه بورژوازی ملی به جناح ارتجاع پیوسته، و بنابر این متحد اصلی، جناح „چپ“ کومین تانگ است و از آنجا که مرکز قدرت این جناح چپ در ووهان است، اکنون مرکز انقلاب از شانگهای به ووهان منتقل شده است!

در مقابل این سیاست جنون آمیز کمینترن تروتسکی از همان ابتدا با انحلال حزب کمونیست در کومین تانگ مخالف بود. به عقیده او حزب کمونیست چین می باید استقلال خود را، صرف نظر از هرگونه توافق عملی با هر جناح کومین تانگ، کاملاً حفظ کند. کارگران و دهقانان را مستقل از کومین تانگ سازمان دهد و به جای تربیت آنان با روحيه اعتماد به کومين تانگ و استقلال از ارتش ملی انقلابی به آنان بیاموزد که به هیچ وجه به کومین تانگ، هیچ یک از جناح های کومین تانگ، اعتماد نکنند و کارگران و دهقانان را در مبارزه مستقل خودشان به کسب قدرت و حل مسأله ملی، کوتاه کردن دست امپریالیست ها از چین، تصاحب و تقسیم زمین های عمده مالکین، با کمک اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی رهبری نماید. این دقیقاً همان موضعی بود که کمینترن در سال های اول داشت. (برای مثال رجوع شود به تزهای کنگره های دوم و چهارم کمینترن در این رابطه.) پس از کودتای کانتون نیز تروتسکی مکرراً تأکید کرد که لازم است حزب کمونیست چین از کلیه جناح های کومین تانگ ببرد و مستقلاً دست به تشکیل شوراهای کارگری و دهقانی بزند. باید مستقیماً به دهقانان بگوید که به رهبران „چپ“ کومین تانگ اعتماد نکنید و شوراهای مستقل خود را بسازید. در طی بهار 1927 جنبش دهقانی در سراسر ناحیه مرکزی چین بسط پیدا کرد. دهقانان زمین های مالکین، انبارهای احتکار شده ی غذا و کالاها را تصاحب کردند و شروع به سازمان دادن توليد ساختن مدارس و غيره کردند. در عکس العمل به این جنبش مالکین با استفاده از جناح های پشتیبان چیانگ کایچک در ارتش به دهقانان حمله بردند. دهقانان به جناح „چپ“ کومین تانگ که حزب کمونیست هم در اتحاد با آن بود روی آوردند، ولی پایه ی این اتحاد این بود که زمین های ژنرال ها، سیاست مداران، مأمورین دولتی و مالکینی که با حکومت ووهان مخالف نبودند دست نخورد. مسلح کردن دهقانان برای دفاع از خود می توانست جنبش توده ای دهقانی را بیش از پیش بسط دهد و حکومت ووهان با این مخالف بود. حزب کمونیست چین هم که با سیاست های کمینترن استالینیستی دست و پایش به حکومت ووهان بسته شده بود هیچ اقدامی در آماده کردن دهقانان در دفاع از خود نکرد. بتدریج حتی ژنرال های „چپ“ نیز به هراس افتاده، یکی پس از دیگری به جناح مخالفان دهقانان پیوستند و خود شروع به سرکوبی دهقانان کردند. در ضمن حزب کمونیست چین را هم از کومین تانگ اخراج کردند (15 ژوئیه 1927). „متأسفانه“ رکن دیگری از بلوک چهار طبقه، „خرده بورژوازی شهری“ نیز به انقلاب پشت کرد. هزاران هزار رهبر جنبش دهقانی در روستاهای مرکزی چین اعدام شدند. سخت ترین ضربات بر انقلاب چین وارد آمده بود. بالاخره این ضربه نهائی کمینترن را از خواب بیدار کرد. کمیته اجرائی بین الملل کمونیست در 14 ژوئیه اعلام داشت: „نقش انقلابی حکومت ووهان به پایان رسیده است؛ در حال تبدیل به یک نیروی ضدانقلابی است.“ با یک چرخش صد و هشتاد درجه کمینترنی که در عرض دو سال شرایط انقلابی جلوی حزب کمونیست چین را در هرگونه فعاليت مستقل انقلابی گرفته بود اکنون به حزب کمونيست چين دستور می داد که توده ها را برای قیام آماده کند. ولی این زیگزاگ به چپ خیلی دیر بود. جنبش توده ای شکست سختی خورده بود و این قیام های پراکنده، در شرایطی که موقع عقب نشینی مرتب و با انضباط و تجدید قوا برای فرصت های آینده بود، صرفاً نیروی بیشتری از انقلابیون را تلف کرد.

شکست انقلاب دوم چین نخستین تاوانی بود که انقلاب مستعمراتی برای احیای „تئوری“ انقلاب مرحله ای پرداخت. ولی متأسفانه آخرین نبود و تا به امروز نيز به اشکال مختلف چه در سطح تئوری و چه در سطح عملکرد این مرحله بندی ها مکرراً خود رانشان داده اند. از جمله طبقه بندی تضادها بین تضادهای اصلی و فرعی نیز بیان دیگری از همین مرحله بندی هاست، با همان اِشکالاتی که قبلاً بحث شد و در عمل با همان نتایجی که از مرحله بندی انقلاب منتج می شود.

در واکنش به شکست انقلاب چین و هم چنین از وحشت مسائلی که سیاست های بورکراسی در داخل شوروی ایجاد کرده بود (رشد کولاک ها، احتکار غله از طرف آنان و مطالباتی که با استفاده از این اهرم اقتصادی از دولت شوروی می طلبیدند و وجود خود دولت کارگری را به خطر می انداخت)، بورکراسی هم در صحنه سیاست بین المللی و هم در صحنه سیاست داخلی زیگزاگ به چپ زد و در این دوره که به „دوره ی سوم“ معروف شد، همکاری و وحدت عمل با هر سازمان غیرکمونیست „انحراف اپورتونیستی و دست راستی“ شناخته شد. (در داخل شوروی نیز سیاست اشتراکی کردن به زور کشاورزی و بسط صنایع سنگین با سرعتی غیرقابل تحقق آغاز شد که خود بحث مفصل جداگانه ای است.) توجیه تئوریک این زیگزاگ به چپ در „تحلیل“ استالینیزم از فاشیزم و سیاست هائی که از چنین بینشی منتج می شد بیان خود را یافت. این بینش از فاشیزم که ابتدا در رابطه با رشد فاشیزم در آلمان بافته شد بعداً تعمیم یافت و در این دوره به جای تحلیل شرایط مشخص هر کشور به صورت کیمیای شفابخش هر مسأله ای در همه جا „کاربرد“ پیدا کرد و در همه جا پوشش چپ نمائی بود برای پشت کردن حزب کمونیست به سایر سازمان ها و امتناع از وحدت در مبارزه ی مشخص. مثلاً حزب کمونیست یونان „حزب ارضی“ را که حزبی ناهمگون، با برنامه ای بورژوائی برای حل مسأله ارضی بود و در میان دهقانان پایه وسیعی داشت „فاشیزم ارضی“ می خواند و به دهقانان عضو این حزب به کلی پشت کرد. (مقوله ی „مونارکو فاشیست“ نیز از اختراعات همین دوره است!)

بنابه تئوری فاشیزم کمینترن، فاشیزم و سوسیال دمکراسی که برچسب „سوسیال فاسیزم“ بر آن زده شد ( و یا هر سازمان در تحلیل نهائی بورژوائی دیگر) یکی بودند و مکمل یکدیگر. „برادران دو قلو“ و نه در تخاصم با هم. در این دوره آلمان یکی از شدیدترین بحران های اقتصادی می گذشت و فاشیزم در حال رشد و بسط سریع بود. تنها یک سیاست صحیح حزب کمونیست و یک واکنش واحد از طرف طبقه کارگر می توانست جلوی فاشیزم را بگیرد.

در سال 1930 حکومت ائتلافی حزب سوسیال دمکرات، حزب کاتولیک مرکز، و حزب مردم سقوط کرد و هاینریش برونینگ، رهبر حزب مرکز، به سِمَتِ کنسول اعظم منصوب شد. از آنجا که برونینگ اکثریت پارلمانی نداشت، مستقیماً حکومت می کرد. برای آنکه بحران سرمايه داری به دوش طبقه کارگر بيفتد و به خرج او از اين بحران بیرون آیند، برونینگ بودجه بیمه های اجتماعی را به شدت تقلیل داد، کارمندان دولت را دسته دسته منفصل کرد، حقوق و دستمزدها را کاهش داد و مالیات ها را بالا برد. در انتخابات سپتامبر 1930 رأی نازی ها از 810 هزار رأی سال 1928 به 4/6 میلیون رسیده بود. تا پایان سال 1930 سربازان هیتلر به 100 هزار نفر رسیده بود. رأی کمونیست ها نیز از 2/3 میلیون به 5/4 میلیون افزایش یافته بود. از این افزایش رأی، حزب کمونیست آلمان این طور نتیجه گرفت که دیگر پایان کار فاشیست ها نزدیک شده است. اکنون موقع حمله به „سوسیال فاشیست“هاست.

برخلاف این ارزیابی حزب کمونیست آلمان، تروتسکی از همان ابتدا در نوشته های خود رشد فاشيزم و خطری را که این رشد متوجه جنبش کارگری می کرد به حزب کمونیست هشدار می داد، و دقیقاً به علت تشخیص دامنه ی این خطر، سیاست تشکیل جبهه واحد با کارگران سوسیال دمکرات و غیرحزبی را برای مبارزه علیه فاشیزم حیاتی می دانست. پایه ی این ضرورت جبهه واحد در مبارزه علیه فاشیزم بر این توهم استوار نبود که رهبران سوسیال دمکراسی مبارزه مؤثری را علیه هیتلر می توانند هدایت کنند. برعکس، دقیقاً سیاست های سوسیال دمکراسی در کمک به حفظ کاپیتالیزم بود که راه را برای رشد فاشیزم باز کرده بود. بحران اقتصادی توده های وسیعی از کاسب کاران خانه خراب، پیشه وران ورشکسته، جوانان بیکار، و حتی برخی کارگران را چنان بیچاره و مستأصل کرده بود که به عصیان سر برداشته بودند. سوسیال دمکراسی به جای بسیج طبقه کارگر علیه سرمایه داری و ارائه راه حل پرولتری برای بحران اجتماعی با سیاست کاپیتالیزم آلمان مسالمت می کرد. تنها آلترناتیوی که این توده های مستأصل را بسیج و به خود جلب می کرد جنبش فاشیستی هیتلر بود.

معهذا، بدون يک سياست صحيح در مورد سوسيال دمکراسی، انقلاب در آلمان ممکن نبود. سوسيال دمکراسی بزرگترين حزب آلمان بود، کاملاً بر جنبش اتحاديه های کارگری غالب بود، در آخرين انتخابات بيش از 7 ميليون رأی آورده بود و ميليون ها کارگر اين حزب را به رهبری خود می شناختند. اين توده های کارگر آماده بودند عليه فاشيزم مبارزه کنند، بدون اينکه هنوز به آن سطح از آگاهی سياسی رسيده باشند که به خيانتکاری رهبران خود پی برده باشند و به حزب کمونيست روی آورند. حزب کمونيست آلمان با برچسب „سوسيال- فاشيست“ زدن به رهبران سوسيال دمکرات بهترين بهانه را بدست اين رهبران می داد که از تشکيل جبهه واحد با حزب کمونيست در مبارزه عليه فاشيزم سر باز زنند.

اينکه طبقه کارگر بين اين احزاب مختلف، مهمترين آنها حزب سوسيال دمکرات و حزب کمونيست، منقسم بود و اينکه فاشيزم يک خطر اساسی نه فقط عليه حزب کمونيست بلکه عليه سوسيال دمکراسی و تمامی جنبش متشکل کارگری بود تشکيل چنين جبهه های واحدی را ضروری و ممکن می ساخت. از دفاع از مقر اتحاديه های کارگری و مراکز حزبی گرفته، تا دفاع از جلسات، از اعتصابات، از تظاهرات و حتی دفاع از حق ابتدائی کارگران که روزنامه خود را آزادانه بفروشند،- در تمام اين موارد همکاری مشترک بين کمونيست ها و سوسيال دمکرات ها يک ضرورت ابتدائی و حياتی بود. و دقيقاً تنها از اين راه تجربه مبارزه مشترک و افشای اينکه رهبران سوسيال دمکراسی حاضر و قادر به مبارزه واقعی عليه فاشيزم نيستند بود که کارگران سوسيال دمکرات را ممکن بود از رهبری خود جدا و به کمونيزم جلب کرد.

آنچه که فاشيزم را از ساير اشکال ارتجاع کاپيتاليستی متمايز می سازد دقيقاً ماهيت آن به مثابه ی یک جنبش توده ای است. فاشیزم با استفاده از استیصال توده های خرد بورژوا که بحران کاپیتالیزم خانه خراب شان کرده، آنان را به صورت جنبش متشکلی برای متلاشی کردن کلیه سازمان های کارگری به کار می برد. تنها نیروئی که می تواند در مقابل آن مقاومت کند و راه حل خود را در مقابل جامعه قرار دهد طبقه کارگر است- چنانچه رهبری صحیح داشته باشد. در مقابل این اخطارهای مکرر تروتسکی و بخش آلمان اپوزیسیون چپ بین المللی استالینیست ها نيشخند می زدند که ما بین „محتوی طبقاتی“ دمکراسی و فاشیزم تفاوتی نیست و به استهزاء می پرسیدند که آیا همین حکومت برونینگ که حکومت نظامی اعلام کرده، مزدها را چنین تقلیل داده، اعتصابها را غیرقانونی کرده، آیا همین حکومت، فاشیزم نیست؟

هر چه بحران اجتماعی در آلمان حدت می گرفت بیشتر روشن می شد که در مقابل پرولتاریا فقط دو راه بود: انقلاب سوسیالیستی یا توحش فاشیستی. در طی سال 1931 نظامیان هیتلر از صد هزار نفر به چهارصد هزار نفر بالغ شد. زد و خورد بین دسته های نازی و کارگران هر روز رخ می داد. بیکاری تا سال 1932 به پنج میلیون رسیده بود، دست مزدها و خدمات اجتماعی باز هم تقلیل داده شده بود. در انتخابات ریاست جمهوری آوریل 1932 رأی نازی ها به 4/13 میلیون رسید. سوسیال دمکراسی به جای مبارزه علیه فاشیزم از میلیتاریست محافظه کار، هیندنبرگ، پشتیبانی کرد. هیندنبرگ، برونینگ را از کار برکنار کرد و فرانتس فون پاین را جانشین وی ساخت. پاین چند ماه بعد حکومت سوسیال دمکرات پروس را منحل و خود را به سِمَتِ صدر حکومت پروس منصوب کرد. در انتخابات پارلمانی تابستان این سال نازی ها 7/13 میلیون رأی آوردند، سوسیال دمکراسی 9/7 میلیون و حزب کمونیست 3/5 میلیون.

در تمام این دوره موضع حزب کمونیست آلمان این بود که انهدام نفوذ سوسیال دمکراسی در طبقه کارگر پیش شرط لازم برای شکست فاشیزم است و از آنجا که حکومت فعلی هم فرق چندانی با فاشیزم ندارد، به حکومت رسیدن فاشیست ها صرفاً کمک به افشاء شدن آنها در انظار توده ها خواهد کرد و آن وقت نوبت به ما خواهد رسید. حزب کمونیست آلمان این را نمی فهمید که اگرچه از نظر تاریخی این صحت دارد که سوسیال دمکراسی نیز مانند فاشیزم مدافع دولت بورژوائی و مخالف انقلاب پرولتری است، ولی این دو شکل از حکومت بورژوائی به هیچ وجه به یک معنی نیستند. حکومت سوسیال دمکراسی بدون وجود رژیم پارلمانی، بدون وجود سازمان های توده ای کارگران، بدون وجود اتحادیه های کارگری امکان ندارد. دقیقاً از طریق این سازمان هاست که حکومت سوسیال دمکراسی از مناسبات بورژوائی دفاع می کند. حال آن که رسالت تاریخی فاشیزم خرد کردن تمام اشکال سازماندهی کارگران است از اتحادیه های کارگری گرفته تا احزاب سیاسی طبقه کارگر. معادل دانستن فاشیزم و سوسیال دمکراسی به معنی این است که حزب کمونیست وجود یا عدم وجود سازمان خودش را هم یکسان می داند. دقیقاً به این دلیل که فاشیزم همه سازمان های کارگری را خرد می کند، امکان و ضرورت تشکیل جبهه واحد دفاعی علیه فاشیزم وجود دارد. حزب کمونیست آلمان با سر باز زدن از این تکلیف اساسی، کارگران را پراکنده، منقسم و بی دفاع به حال خودشان رها کرد. و راه را برای به قدرت رسیدن هیتلر و نابودی حزب خود و سایر سازمان های کارگری باز گذاشت.

هرچه بحران اجتماعی وخیم تر می شد، برای بورژوازی آلمان روشن تر می شد که چاره ای جز راه هیتلری برای حل بحران نمانده است. در30 ژانویه 1933 هیندنبرگ هیتلر را به مقام کنسول اعظم منصوب کرد. در اواخر فوریه نازی ها پارلمان آلمان را به آتش کشیدند و حزب کمونیست را متهم به اینکار کردند. روز بعد هیندنبرگ فرمانی صادر کرد که تمام بخش های قانون اساسی را که آزادی بیان، مطبوعات، تجمع، تشکل و سایر حقوق مدنی را تضمین می کرد، معلق کرد. دوره ی ترور فاشیزم شروع شده بود.

با این وصف در 7 آوریل 1933 کمینترن اعلام داشت که خط مشی کمیته مرکزی حزب کمونیست آلمان در دوره ی اخیر و تا روی کار آمدن هیتلر کاملاً صحیح بوده است! ولی واقعیت این شکست عظیم طبقه کارگر بالاخره بورکراسی استالینیستی را هم تکان داد. تکان دادنی که این بار بورکراسی وحشتزده را دست به دامن بورژوازی شدن انداخت. اکنون قرار بود که مبارزه علیه فاشیزم از طریق اتحاد با بریتانیا و فرانسه („امپریالیست های دمکراتیک“) و از طریق ائتلاف احزاب کمونیست با „بورژوازی دمکراتیک“ کشورهای خود صورت گیرد. بنابه این جهت گیری جدید، که در کنگره هفتم کمینترن در تابستان 1935 تئوریزه شد، توده های زحمتکش در کشورهای سرمایه داری بر سر دو راهی بورژوا دمکراسی یا فاشیزم قرار داشتند. واضح است که از بین این دو انتخاب اولی به نفع توده هاست و از آنجا که جناحی از بورژوازی نیز مخالف فاشیزم است وظیفه کمونیست ها در همه جا سعی در تشکیل جبهه های خلقی ضدفاشیستی برای مبارزه علیه فاشیزم… و استقرار بورژوا دمکراسی است. اکنون موقع مبارزه برای خواست های طبقاتی توده های زحمتکش نرسیده است: ابتدا مبارزه علیه فاشیزم و استقرار بورژوا دمکراسی،… بعد اصلاحات اجتماعی. این سیاست جبهه خلقی در واقع تعمیم سیاست „انقلاب مرحله ای“ منشویکی به کشورهای امپریالیستی بود، و اشکال اساسی آن هم دقیقاً در این بود که جداناپذیری مبارزه علیه فاشیزم و مبارزه ی پرولتاریا برای ارائه راه حل خود به بحران اجتماعی را نمی دید. فاشیزم در واقع مبین بحران عمیق اجتماعی است، مبین این است که این بحران میلیون ها انسان مستأصل و خانه خراب را در جستجوی راه حل ریشه ای به سوی فاشیزم سوق داده، مبین این است که پرولتاریا نتوانسته با ارائه راه حل خود این توده ها را به جبهه ی خود بکشاند. در چنین شرایط بحرانی اجتماع مبارزات طبقاتی در تمام سطوح تشدید می یابد، پرولتاریا و سایر اقشار تحت ستم برای پایان دادن به کل نظامی که زاینده ی چنین بحران هائی است به حرکت در می آیند و به شرط داشتن رهبری صحیح حاضر و قادر به برانداختن این نظام و استقرار راه حل خود هستند و تنها برمبنای چنین مبارزه ی طبقاتی است که نیروی لازم و موثر علیه فاشیزم را می توان سازمان داد. حال آنکه „راه حل“ جبهه خلقی مستلزم خواباندن این مبارزه طبقاتی و اقناع پرولتاریا و اقشار تحت ستم به مبارزه برای استقرار مجدد همان سیستم استثمار و ستم قدیمی است. و دقیقاً به این دلیل مبارزه علیه فاشیزم را هم به شکست می کشاند. برخلاف توهم استالینیزم جمع جبری „بورژوازی دمکراتیک“ و پرولتاریا در „جبهه خلقی ضدفاشیستی“ به هیچوجه بر نیروی جبهه ضدفاشیستی نمی افزاید. „بورژوازی دمکراتیک“ عملاً مبارزه ای علیه فاشیزم نمی کند. بر فرض هم که در چنین مبارزه ای درگیر باشد توافق های عملی در جبهه نبرد مستلزم استقرار جبهه پروگراماتیک و تعهد اینکه پرولتاریا از گلیم بورژوا دمکراسی پا فراتر نخواهد نهاد نیست. در عمل تنها نتیجه تشکیل این جبهه ها و پیروی از ائتلاف طبقاتی با بورژوازی به نفع بورژوازی تمام می شود که با خلع سلاح کردن سیاسی پرولتاریا موفق به جلوگیری از انقلاب و استقرار مجدد سرمایه داری می شود.

سیاست „جبهه خلقی“ ابتدا در فرانسه (از اواخر سال 1935) و سپس در اسپانیا (1936) به کار بسته شد. „جبهه خلقی“ در فرانسه به شکل ائتلاف انتخاباتی بین احزاب کمونیست، سوسیالیست و حزب بورژوائی رادیکال بود. انتخابات 1936 لئون بلوم، رهبر حزب سوسیالیست، را به صدر حکومت نشاند. این پیروزی انتخاباتی مبارزات توده ای را قوت بخشید و میلیون ها کارگر به اعتصاب و اشغال کارخانه ها دست زدند. رهبران حزب کمونیست و حزب سوسیالیست به جای سازماندهی این مبارزات و رهبری آن علیه فاشیزم و علیه سرمایه داری تمام سعی خود را در محدود کردن و خواباندن این مبارزات به کار بستند که مبادا „بورژوازی دمکراتیک“ از ترس انقلاب اجتماعی „به آغوش فاشیزم“ بیفتد. استالینیزم می خواست جلوی روی کار آمدن فاشیزم را با این وعده به بورژوازی که انقلاب اجتماعی نخواهد شد و احتیاجی به فاشیزم نیست بگیرد. بورژوازی فرانسه نیز پس از آنکه با استفاده از این نقش احزاب رفرمیست و کمونیست توانست تعادل و ثبات از دست رفته اش را بدست آورد شروع به حمله به کارگران مبارز و مبارزین خود حزب کمونیست کرد و آخرالامر نیز در مقابل هیتلر بی هیچ مبارزه ای سرخم کرد.

ولی شاید در هیچ کجا سیاست „جبهه خلق“ نتایجی فجیع تر از شکست انقلاب اسپانیا به بار نیآورد. در اسپانیا نیز انتخابات فوریه 1936 حکومت „جبهه خلقی“ را روی کار آورد. از نظر توده ها پیروزی احزاب کمونیست و بخصوص حزب سوسیالیست که نیرومندترین حزب کارگری در اسپانیا بود اوضاع را برای تشدید مبارزات بسیار مساعدتر کرده بود. بدنبال پیروزی انتخاباتی مبارزات توده ای تشدید یافت. دهقانان زمین های مالکین و کلیسا را تصاحب می کردند، کارگران کارخانه ها را اشغال کرده، تحت کنترل کمیته های کارگری در آوردند، میلیس های کارگری درگیر جنگ علیه باندهای فاشیستی و برقراری نظم خود بر خیابان ها بودند. در 17 ژوئیه 1936 ارتش اسپانیا در مراکش به رهبری ژنرال فرانکو علیه حکومت „جبهه خلقی“ سر به شورش برداشت. واکنش فوری پرولتاریای اسپانیا در مقابل این طغیان فاشیستی، از طریق میلیس های کارگری و سایر ارگان های خود بخودی دفاعی حيرت انگيز بود در سراسر اسپانيا ارگان های قدرت کارگری شروع به ظهور کرد. بخصوص در کاتالونیا قدرت در دست کمیته مرکزی میلیس های ضدفاشیست، زمین ها در تصاحب دهقانان و کارخانه ها تحت نظارت کلکتیوهای کارگری بود. شاید در هیچ کجای دیگر فقدان رهبری انقلابی به این وضوح و به این تراژیکی تاثیر خود را نشان نداده باشد. ارتش اولیه ی فرانکو متشکل از سربازان اجیر مراکشی بود. اعطای استقلال به مراکش از طرف حکومت اسپانیا می توانست فوراً پایه این ارتش را متزلزل کند. ولی چنین اقدامی با سیاست سازش شوروی با بریتانیا و فرانسه مغایرت داشت، چه کسی ممکن بود که این اعطای استقلال به جنبش های استقلال طلبی در مستعمرات فرانسه و بریتانیا در شمال آفریقا نیز نیروی تازه ای ببخشد. از طرف دیگر ظهور ارگان های قدرت کارگری در واکنش به طغیان فاشیستی ارکان خود نظام سرمایه داری در اسپانیا را به خطر انداخته، بیم آن می رفت که انقلاب اجتماعی توافق استالینیزم با „امپریالیست های دمکراتیک“ را در حفظ کاپیتالیزم به خطر اندازد. به هر قیمتی می باید جلوی انقلاب گرفته شود. حکومت „جبهه خلقی“ به جای بسیج و مبارزه علیه فرانکو شروع به حمله به دستاوردهای جنبش توده ای کرد. جلوی دهقانان را در تصاحب زمین ها گرفت. به جای اینکه با توزیع بلاعوض زمین به دهقان ها پایه ی توده ای فاشیزم در میان اقشار خرده بورژوا را منهدم کند و جلوی سربازگیری فرانکو در میان دهقانان را از این طریق بگیرد، حکومت „جبهه خلقی“ حتی در جاهائی که دهقانان خودبخود به تصاحب زمین دست زده بودند به جلوگیری از این کار پرداخت، و با اینکار به مبارزه علیه فاشیزم لطمه ی جبران ناپذیری زد. دهقانی که جلوی مبارزه اش برای زمین گرفته شده بود به چه دلیل علیه ارتش فرانکو بجنگد؟ به خاطر برقراری „بورژوا دمکراسی“؟ حکومت „جبهه خلق“ برای حفظ نظم بورژوائی شروع به پس گرفتن صنایع اشتراکی شده از کمیته های کارگری و از همه اینها مهمتر شروع به انحلال ميليس های کارگری و ساختن ارتش عادی بورژوائی کرد.

در مقابل این اقدامات حکومت „جبهه خلقی“ آنارشیست ها با نفهمیدن ماهیت دولت و ضرورت بدست گرفتن قدرت، و سانتریست های پوم با نوسانات و دودلی های پایان ناپذیر راه را برای شکست های اولیه جنبش توده ای هموار کردند و خود آماج حملات بعدی حکومت „جبهه خلقی“ شدند. حکومت „جبهه خلقی“ به جای مبارزه علیه فاشیزم به دستگیری کارگران مبارز و کشتار رهبران آنارشیست و پوم مشغول بود، تا مبادا „بورژوازی لیبرال“ از ترس انقلاب اجتماعی به آغوش فاشیزم پناهنده شود.

با شکست مبارزات طبقاتی راه برای پیروزی فرانکو در جنگ داخلی هموار شد. حتی در جنگ داخلی نیز کمک نظامی اتحاد شوروی به جبهه ضدفاشیستی محدود و مشروط به موافقت „متحدین“ امپریالیست وی بود. بریتانیا و فرانسه خوب می دانستند که پیروزی جبهه ضدفاشیستی در جنگ داخلی خطر انقلاب اجتماعی را بدنبال دارد. هراس آنها از این انقلاب بیشتر بود تا از پیروزی ارتش فرانکو. و برای اتحاد شوروی حفظ توافق با بریتانیا و فرانسه مهمتر بود تا پیروزی انقلاب اسپانیا، حتی اگر دومی می باید فدای اولی شود.

کاربست سیاست „جبهه خلقی“ محدود به تجربیات قبل از جنگ جهانی دوم نبود. پس از جنگ نیز موج مبارزات طبقاتی پس از پیروزی مقاومت علیه فاشیزم ورود احزاب کمونیست به حکومت های بورژوائی و خواباندن مبارزات از این طریق بود که به شکست کشانده شد. یک نمونه از این سیاست را در ایران هم با شرکت حزب توده در کابینه ی قوام دیدیم. آنچه وجه مشترک کلیه این تجربیات است اینست که بورژوازی با شرکت احزاب کمونیست در حکومت از نفوذ آنها بر جنبش توده ای برای „مهار کردن“ جنبش و جلوگیری از بسط آن استفاده کرده، با تضعیف و سردرگمی جنبش، آنگاه در این موقعیت قرار می گیرد که به حملات مستقیم علیه آن دست بزند و حکومت قوی بورژوائی و یا در صورت لزوم دیکتاتوری نظامی برقرار سازد. برخلاف توهم احزاب استالینیست سازش طبقاتی نه تنها جلوی „تحریک بورژوازی“ و پیروزی „جناح دست راستی“ را نمی گیرد، بلکه با خواباندن جنبش توده ای راه را برای ارتجاع بورژوائی هموار می کند. چهل سال پس از شکست انقلاب اسپانیا و سی سال پس از شکست مبارزات پس از جنگ هنوز احزاب کمونیست در پی ایجاد ائتلاف با بورژوازی، در پی „سازش تاریخی“اند.

در مبارزه علیه این سلسله سیاست ها، چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی، بود که اپوزیسیون چپ و بعدها بین الملل چهارم به خود شکل گرفت. از همان ابتدای بروز علائم مرض (بورکراسی ) مبارزه علیه ناهنجاری های بورکراتیک نیز آغاز شد، چه در سطح مبارزه برای دمکراسی حزبی، چه در سطح مسائل سیاست داخلی شوروی (ضرورت بسط سریع و با برنامه صنایع سنگین، بسط تدریجی و داوطلبانه کشاورزی اشتراکی،…)، چه در سطح مسائل انقلاب جهانی در کشورهائی که هنوز پرولتاریا به قدرت نرسیده بود (انقلاب چین، کمیته انگلیس و روس، مبارزه علیه فاشیزم در آلمان، مبارزه علیه سیاست جبهه خلقی،…)، و چه در سطح بسط و تکامل تئوری مارکسیستی و استراتژی انقلابی (تئوری انحطاط بورکراتیک، فاشیزم، برنامه انتقالی و غیره) و ادامه و تکامل خط مشی چهار کنگره اول بین الملل سوم. اینها آن مبارزات و آن مسائلی هستند که نیکنام به یک حرکت قلم از نظر مارکسیست لنینیست ها نامربوط اعلام می دارد! ما علاقمندیم بدانیم که پس کدام مسائل به مارکسیست- لنینیست هائی که نیکنام بدان ها اشاره می کند مربوط است؟ علاوه بر این این گرایش از مارکسیست- لنینیست ها تاریخ چه مبارزه شان، چه در سطح عملی و چه در سطح پروگراماتیک، چه بوده است؟ چرا در مبارزه علیه ناهنجاری های بورکراتیک پس از مرگ لنین مسامحه کردند و هیچ گونه اثری از مبارزه شان در تاریخ به جا مانده است؟ این مارکسیست- لنینیست ها در طی پنجاه سال اخیر مبارزه ی طبقاتی، چه کمکی، در کجا و به چه شکل، به پیشرفت این مبارزات کرده اند؟ و چگونه است که تازگی و در این چندین سال اخیر به این فکر افتاده اند که باید به تحلیل روابط و شرایط جامعه شوروی و جهان پرداخت؟ این چگونه گرایش انقلابی است که از زمان مرگ لنین تا این اواخر ترجیح داد سکوت برگزیند تا شرایط عینی دوباره برای ظهورش آماده شود؟

برخلاف این نوع مارکسیست- لنینیست ها، بلشویک های قديمی در مقابل نامساعدترین شرایط تناسب نیروها، مبارزه را از قبل شکست خورده و بی حاصل تلقی نکردند و مبارزه ی خود را عاملی در تعیین این شرایط می دانستند. مبارزه ی اپوزیسیون چپ ابتدا چشم اندازش، „اصلاح“ بورکراسی و کمینترن بود. حزبی که نخستین انقلاب پرولتری را به پیروزی رهبری کرده بود یکباره (و با مرگ لنین) استحاله پیدا نمی کند. هدف مبارزه ی اپوزیسیون چپ در این دوره ی اولیه جلوگیری از گسترش مرض و بازگرداندن حزب به مسیر انقلابی بود. بهمین دلیل هم حتی پس از اخراج اپوزیسیون چپ از حزب بلشويک و طرفداران آن از ساير احزاب کمونيست اپوزيسيون چپ بین المللی خود را فراکسیونی از کمینترن می دانست و بارها اعلام داشت که کاملاً حاضر به قبول انضباط حزبی و پیروی در عمل از سیاست اکثریت کمینترن و بازگشت به کمینترن است و برای سیاست های خود، از جمله برای احیای دمکراسی درون حزب، حاضر است در داخل کمینترن بجنگد. درجه انحطاط حزب بلشویک و کمینترن را از قبل و صرفاً برمبنای علائم مرض نمی شد تعیین کرد. اثبات لاعلاجی مرض از طریق محک مبارزه ی زنده ی طبقاتی لازم بود. حتی پس از روی کار آمدن هیتلر و متلاشی شدن سیاسی حزب کمونیست آلمان، اگر چه اپوزیسیون چپ بین المللی ضرورت ساختن حزب انقلابی جدیدی را در آلمان اعلام داشت، ولی هنوز بر این عقیده بود که بورکراسی استالینیستی دو راه در پیش دارد: بررسی کامل اشتباهات گذشت، درس آموزی از آنها و شروع به اصلاح خود، یا برعکس خفقان کامل هرگونه علائم زندگی سیاسی در کمینترن. رهبری استالینیستی با تأیید سیاست های حزب کمونیست آلمان راه دوم را برگزید و کلیه احزاب کمینترن در مقابل این تأیید خاموش و تسلیم شدند. دیگر روشن بود سازمانی که با رسیدن فاشیزم به قدرت تکان نخورده باشد، احزابی که در مقابل جنایات بورکراسی به سکوت سرخم کنند، سازمان هائی مرده اند و هیچ چیز نمی تواند دم حیاتی در آنها بدمد. فقط از این تاریخ به بعد بود که اپوزیسیون چپ چشم انداز „اصلاح“ کمینترن را کنار نهاده، لزوم ساختن یک بین الملل جدید را اعلام داشته، خود را برای بنیان گذاری احزاب جدید و بین الملل جدید آماده ساخت.

تروتسکیزم چیست؟

همه کسانیکه تاکنون ادعا کرده اند „تروتسکیزم و استالینیزم دو روی یک سکه اند“، تا به حال روشن نکرده اند که از چه نظر و با چه معیار دو روی یک سکه اند. ما در بالا قسمتی از عملکرد استالینیزم را مختصراً مرور کردیم تا نشان دهیم استالینیزم یعنی چه. تا نشان دهیم اهمیت مبارزات اپوزیسیون چپ و ارتباط آن با مسائل مرگ و زندگی مبارزات طبقاتی چه بوده است. آنها که ادعا می کنند „تروتسکیزم و استالینیزم دو روی یک سکه اند“ باید نشان دهند که عملکرد تروتسکیزم هم در پیشرفت یا شکست مبارزات طبقاتی همین گونه بوده است و یا توضیح و تحلیل دیگری برای این شکست های پی در پی انقلاب جهانی داشته باشند. وگرنه تکرار „اینها دو روی یک سکه اند“ یا بی اطلاعی و برخورد غیرمسئولانه با تاریخچه مبارزات طبقاتی و تکالیف کنونی است و یا تحریف و جعل آگاهانه. در هر دو صورت نتیجه ی عملی اش یکسان است. یعنی در این دوره ی نوین از برخاست انقلاب جهانی، که در عین حال همراه با بحران عمیق رهبری های سنتی (استالینیزم/ سوسیال دمکراسی/ ناسیونالیزم) و مائوئیزم است، و ترکيب و تأثیر متقابل این دو عامل منجر به پیدایش قشر وسیعی از رزمندگان مبارزه ی طبقاتی شده که حاضرند در عمل سیاست های مبارزه ی طبقاتی را دنبال کنند و نه سیاست های رهبری های گذشته را، در چنین شرایطی به جای کمک به روشن شدن تجربیات انقلابی و شکل گیری رهبری انقلابی نوین موانع تازه ای بر سر این دو راه می گذارد.

پس از جنگ جهانی دوم، پیروزی انقلاب در یوگسلاوی و چین بر پایه ی جنبش های توده ای قدرتمندی که در مبارزات علیه فاشیزم و امپریالیزم ژاپن، تحت رهبری احزاب کمونیست یوگسلاوی و چین، به این پیروزی رسیده بودند، استقرار دول کارگری در این دو کشور، هر چند با ناهنجاری های بورکراتیک، و در کشورهای اروپای شرقی، هر چند از بدو تولد ناقص الخلقه؛ و شروع دوره ی تاریخی قوس صعودی انقلاب جهانی، شرایط اساسی ای را که پایه انکشاف و تحکیم بورکراسی استالینیستی و تسلط محکم آن بر احزاب کمونیست بود، یعنی افراد دولت کارگری شوروی و دوره ی فروکش انقلاب جهانی، از میان برداشت. اگرچه به ظاهر بسط نفوذ مستقیم شوروی در اروپای شرقی پیرزوی ای برای استالینیزم به شمار می آمد، ولی این پیروزی، همراه با پیرزوی انقلاب چین و یوگسلاوی که هر دو برخلاف توصیه استالین به سرانجام رسید، نطفه های متلاشی شدن استالینیزم را دربر داشت. نخستین تظاهر این بحران انشقاق علنی بین تیتو و استالین بود. ولی مهمترین ضربه را اختلافات بین چین و شوروی و بالاخره انشقاق علنی این دو بورکراسی از هم وارد آورد. منافع بورکراسی های ملی، برخلاف منافع طبقه کارگر، ماهیتاً بیشتر با هم تصادم دارند تا انطباق. با شکسته شدن یکپارچگی استالینیزم دوره ی جدیدی از تغییر ترکیب و نوسازماندهی جنبش کمونیستی شروع شد. بدیهی است که چنین فراشد تغییر ترکیب اشکال متنوعی به خود می گیرد. تمامی جنبش کمونیستی، یک شبه، از مواضع استالینیستی به مواضع مارکسیزم انقلابی تغییر جبهه نمی دهد، بخصوص که این تغيير، ترکيب عمدتاً تحت فشار عوامل عینی رخ می داد تا آگاهانه و برمبنای تئوری جامع انقلابی. ظهورمجدد گرایش های سانتریستی در کشورهای مختلف برآیند منطقی چنین شرایطی است- گرایش هائی که تحت فشار عوامل عینی و با آموزش ناقص از تجربیات بالفور و مستقیم خود به انقطاع تجربی از برخی مواضع گذشته خود دست می زنند. بطور مثال این که حتی پس از پنجاه سال کسی به این فکر بیفتد که باید شرایط جامعه شوروی و جهان را تحلیل کرد تا دید چرا استالینیزم بروز کرد قدم بسیار مهمی به سمت مواضع مارکسیزم انقلابی است. ولی اگر این قدم اول آگاهانه و با تکیه به تئوری انقلابی تعمیم نیابد خود مانعی می شود بر سر راه برداشتن قدم های بعدی. و یا رسیدن به این نتیجه که منافع مبارزه ی طبقاتی در یک کشور نباید فدای منافع بورکراسی شوروی شود و سیاست احزاب کمونیست نباید تحت تبعیت بی چون و چرای حزب کمونیست شوروی باشد یک قدم بسيار مهم به سمت مواضع مارکسيزم انقلابی است. ولی اگر اين قدم آگاهانه و برمبنای تئوری انقلابی تعمیم نیابد، اگر تشخیص داده نشود که در واقع منافع مبارزه ی طبقاتی در یک کشور با منافع دولت کارگری شوروی تضادی ندارد و در گذشته این منافع فدای منافع بورکراسی دولت شوروی می شد، این قدم به جلو می تواند به جای حرکت به سمت انترناسیونالیزم تبدیل به حرکت به سمت ناسیونالیزم/ توجیه „اتکاء بر خود و لزوم خودکفائی“ شود و سد راه حرکت لازم به سمت انترناسیونالیزم، به سمت آلترناتیو انقلابی ای که بین الملل چهارم در مقابل این گرایش ها می گذارد، گردد.

ما در اینجا وجوه تمایز اساسی این آلترناتیو را خلاصه می کنیم و از محمود نیکنام، و یا هر مبارز علاقمند دیگر، دعوت می کنیم که در نوشته های آتیه خود در مورد استالینیزم و آنتی استالینیزم، نظر خود را در مورد این وجوه، که به نظر ما مهمترین و اساسی ترین دستآوردهای تئوری انقلابی در عصر کنونی است، روشن کنند. اگر آن را خلاف گرایش های عینی مبارزه ی طبقاتی می دانند به چه دلیل است و آلترناتیو خودشان چیست؟

نخستین این دستآوردها، که قبلاً هم مفصل تر به آن اشاره کردیم تئوری انقلاب مداوم است. به نظر ما تجربه مبارزات طبقاتی در قرن اخیر مکرراً صحت این تئوری را به ثبوت رسانده است. مشخصاً در مورد انقلاب مستعمراتی ثابت شده است که هیچ یک از مسائل اساسی این جوامع در چارچوب مناسبات سرمایه داری تماماً و کاملاً قابل حل نیست. ثابت شده است که مبارزاتی که به مبارزه علیه سرمایه خارجی و نفوذ مستقیم امپریالیزم محدود مانده اند، مبارزاتی که به مبارزه علیه مالکین محدود مانده اند و قدرت را در دست بورژوازی به اصطلاح ملی رها کرده اند و مناسبات کاپیتالیستی را دست نخورده گذشته اند، مبارزاتی که منجر به برقراری دیکتاتوری پرولتاریا متکی به تهیدست ترین دهقانان نشده اند، همچنان این جوامع را در شرایط عقب ماندگی، رکود، استثمار و بحران دائمی نگهداشته اند. تجربه ثابت کرده است که هزاران هزار کمونیست در بسیاری کشورها، 1964 در برزیل، 1959 در عراق، 1965 در اندونزی،… جان خود را بر این توهم از دست داده اند که می توان، می باید و یا ترجیح دارد که با نیروهای سیاسی بورژوائی وارد ائتلاف شد. تجربه نشان داده است که فقط در آن کشورهائی که انقلاب منجر به برقراری دیکتاتوری پرولتاریا متکی به دهقانان تهیدست شده است- چین، کوبا، ویتنام، کره واقعاً راه پیشرفت اقتصادی و اجتماعی باز شده است. حتی „رادیکال ترین“ رژیم های ناسیونالیستی- مصر و الجزایر- هم محدودیت خود را در حل ریشه ای مشائل اجتماعی نشان داده اند. تجربه نشان داده است که بین عقب ماندگی و سوسیالیزم هیچ „راه سومی“ وجود ندارد.

تجربه ثابت کرده است که یاور واقعی پیروزی انقلاب در یک کشور، بسط انقلاب و پیروزی آن در سایر کشورهاست، و نه مصالحه با امپریالیزم و طرفداری از بورژوازی کشورهای شبه مستعمره. آنچه واقعاً به کمک دولت شوروی رسید و بالاخره انفراد سی ساله ی آن در هم شکست معاهده هیتلر- استالین و یا امتیازاتی که استالین در طی معاهدات تهران، یالتا، و پتسدام به امپریالیزم داد نبود. پیروزی انقلاب چین بود که تناسب نیروهای طبقاتی در سطح جهان را دگرگون کرد و از لحاظ عینی برای نخستین بار شرایط را برای حرکت به سمت ایجاد دول متحد کارگری فراهم آورد.

تجربه ثابت کرده است که پس از کسب قدرت سیاسی انقلاب پرولتری پایان نمی یابد. خفقان بورکراتیک نمی تواند جلوی مبارزه بعدی را الی الابد بگیرد. „انقلاب فرهنگی“ چین، اگر چه به صورت بسیار ناقصی و منعکس در آئینه کشمکش های جناح های مختلف بورکراسی ، مع الوصف نشانه ای بود از لزوم تداوم انقلاب پس از کسب قدرت سیاسی.

دومین دستآورد اساسی تروتسکیزم تحلیل آن از ماهیت دولت های کارگری بورکراتیزه و استالینیزم است. تنها گرایش جنبش کارگری که از بدو پیدایش ناهنجاری های بورکراتیک به تحلیل (و مبارزه علیه) این ناهنجاری ها پرداخت، و نتایج عملی و پروگراماتیک این انحطاط را پیش بینی کرده راه مبارزه بر عليه استالينيزم چه در داخل شوروی و چه در سطح جنبش کمونیستی جهانی را نشان داد، اپوزیسیون چپ بین الملل چهارم بوده است. شکست های مکرر انقلاب جهانی که در بالا به آنها اشاره شد، متأسفانه به منفی ترین وجهی و به قیمت تعویق غیرلازم انقلاب جهانی و هدر رفتن میلیون ها مبارز، صحت تحلیل تروتسکیزم را از نقش ضدانقلابی استالینیزم ثابت کرده است. همچنین مبارزاتی که در دولت های کارگری ناقص الخلقه، عمدتاً در اروپای شرقی، شروع شده و چندین بار تا به سطح مبارزات وسیع توده ای انکشاف یافته، ماهیت اساساً سیاسی انقلاب در این کشورها را نشان داده است. یعنی تکلیف اساسی انقلاب در این کشورها برانداختن بورکراسی و برقراری نهادهای دمکراسی پرولتری، نهادهای کنترل کارگری که بطور دمکراتیک تمرکز یابد، لغو کلیه امتیازات مادی و سیاسی مأمورین دولتی و بازگشت به قواعد لنینی دمکراسی پرولتری در تمام سطوح جامعه از تولید و توزیع گرفته تا فرهنگ و هنر.

سومين اين دستاوردها برنامه انتقالی است. برخلاف احزاب کمونیست و رفرمیست سنتی که انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم را یک فراشد مسالمت آمیز و تدریجی تلقی می کنند، مارکسیزم انقلابی همیشه کسب قدرت سیاسی بدست پرولتاریا را نقطه عطف کیفی این فراشد به شمار آورده است. در دوران فعلی که دوران انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم است، گرایش عینی این انتقال مکرراً خود را به صورت پیدایش بحران های عمیق اجتماعی و شرایط پیشا انقلابی در کشورهای مختلف نشان داده و می دهد. در این شرایط توده های وسیعی وارد مبارزاتی می شوند که از چارچوب مبارزات روزمره فوری خارج شده، از نظر عینی مسأله „کدام طبقه حکومت می کند؟“ را در دستور روز قرار می دهد. آنچه مکرراً اين فرصت های انقلابی را به شکست کشانده، ناموزونی بين آمادگی شرايط عينی و ناپختگی رهبری انقلابی پرولتری بوده است. برنامه انتقالی با شروع از نيازهای عينی مبارزه و سطح آگاهی توده ای از طريق سازماندهی اين مبارزات به حول خواست هائی که بيانگر نيازهای توده هاست و در تماميت خود منجر به سرنگونی حاکمیت بورژوائی می گردد، راه غلبه بر اين ناموزونی را نشان می دهد. برنامه انتقالی در عين حال که مبارزات طبقاتی را در جهت کسب قدرت به دست پرولتاريا نشان می دهد برنامه ای است که پس ازکسب قدرت نیز دولت کارگری شروع به اجرای آن می کند، زیرا خواست های اين برنامه برمبنای گرايش های عينی دوران ما و تسهيل انتقال به سوسياليزم مشخص شده اند. بطور مثال خواست مقیاس تصاعدی مزدها و مقیاس تنازلی ساعات کار نه تنها بيانگر نياز فوری و عينی مبارزات توده ای در شرايط بحران اقتصادی، رکود، تورم و بيکاری است و برای توده های وسيعی که وارد مبارزه شده اند قابل درک بوده، مبارزات آنها را به جهت تصادم با دولت بورژوائی هدایت می کند، بلکه در طی دوران گذار به سوسياليزم نيز بطور سيستماتيک و با برنامه، بايد به مورد اجرا گذاشته شود.

بين الملل سوم خود بر مبنای تجربيات انقلاب اکتبر و تجربيات اوليه انقلاب پس از جنگ جهانی اول در چندين کشور اروپائی (بويژه مجارستان، ايتاليا، آلمان) به ضرورت فرموله کردن چنين برنامه ای آگاه بود. در تزهای کنگره سوم (ژوئيه 1921) در باره تاکتيک های کمينترن چنين آمده، „… احزاب کمونيست هيچ گونه برنامه ی حداقل به منظور تقويت و بهبود ساختار در حال از هم پاشيدگی کاپيتاليزم ارائه نمی دهند انهدام اين ساختار هدفی است که رهنمون آنانست و رسالت فوری آنها باقی می ماند. ولی به منظور اجرای اين رسالت احزاب کمونيست می بايد خواست هائی را مطرح کنند که تحقق آن نياز فوری و حياتی طبقه کارگر باشد، و می بايد برای اين خواست ها در مبارزات توده ای بجنگند، صرف نظر از اينکه آيا اين خواست ها با اقتصاد برمبنای سود طبقه سرمايه دار سازگار باشد يا نه.

„… اگر اين خواست ها بر نيازهای حياتی توده های وسيع پرولتری منطبق باشند و اگر اين توده ها حس کنند که وجود آنها به تحقق اين خواست ها بستگی دارد، آنگاه مبارزه برای اين خواست ها نقطه شروع مبارزه برای کسب قدرت خواهد شد. به جای برنامه ی حداقل رفرميست ها و سانتريست ها، بين الملل کمونيست مبارزه برای نيازهای ملموس پرولتاريا را به پيش می نهد- مبارزه برای يک سيستم از خواست هائی که در تماميت خود قدرت بورژوازی را متلاشی می کند، پرولتاريا را سازمان می دهد، مبين مراحلی از مبارزه برای ديکتاتوری پرولتری بوده، و هر يک از اين خواست ها خود بيان نياز وسيع ترين توده هاست، ولو اينکه خود توده ها هنوز آگاهانه طرفدار ديکتاتوری پرولتری نباشند…“ (اسناد بين الملل کمونيست، منبع سابق الذکر، جلد اول، صفحات 49- 248)

اين چنين برنامه ای قرار بود هم در سطح بخش های کمينترن در هر کشور و با در نظر گرفتن اختلافات اساسی موجود بين ساختمان اقتصادی و سياسی کشورهای مختلف (مثلاً کشورهای صنعتی کاپيتاليستی و کشورهای مستعمره و شبه مستعمره)، و هم در سطح برنامه کلی کمينترن بتدريج فرموله شود (رجوع شود به قطعنامه کنگره چهارم کمينترن، دسامبر 1922، در باره ی برنامه بين الملل کمونيست، منبع فوق الذکر، صفحات46-445). با انحطاط دولت کارگری شوروی و استالينيزه شدن کمينترن و کنار گذاشتن چشم انداز انقلاب جهانی، حفظ و تکامل اين دست آورد انقلابی بين الملل سوم نيز به عهده اپوزيسيون چپ و بين الملل چهارم افتاد.

و بالاخره تروتسکيزم تنها گرايش سياسی در سطح جهانی است که در راه تحقق بخشيدن به انترناسيوناليزم می کوشد. يکی از تلخ ترين ثمرات „تئوری“ سوسياليزم در يک کشور همين پشت کردن به تفکيک ناپذيری مبارزه ی جهانی در راه سوسياليزم است. انترناسيوناليزم يک اصل تجريدی اخلاقی نيست. از ضرورت تمرکز تجربيات مبارزه پرولتاريا و توده های زحمتکش در سطح جهان در مبارزه شان عليه سرمايه داری جهانی و هم چنين از شرايط عينی پيشرفت جامعه بشری در اين سطح از انکشاف نيروهای مولده سرچشمه می گيرد. اگر چه پيروزی انقلاب چين از نظر عينی تأثير بسيار نيرومندی بر توسعه جنبش های انقلابی در ساير کشورها، بخصوص کشورهای مستعمره و شبه مستعمره گذاشت، اگرچه پيروزی انقلاب کوبا بخصوص تأثير عظيمی بر آمريکای لاتين نهاد، ولی به اين علت که هيچ يک از اين دو رهبری چشم انداز بنيان گذاری بين الملل جديد و ساختن رهبری انقلابی در سطح جهانی را نداشتند، محدوديت اين تأثير به سرعت خود را نشان داد. در ساير کشورها نيز گرايش هائی که از تجربه شکست های گذشته در کشور خود به اين نتيجه رسيدند که منافع مبارزه را نبايد تابع منافع دول کارگری کرد اغلب اين نتيجه گيری در جهت انزوای ملی و سعی در جدا کردن سرنوشت مبارزه در يک کشور از ساير مبارزات بوده است.

اينها، بطور خلاصه، مهمترين آن دستآوردهائی است که امروزه نسل جوانی از انقلابيون را به طرف تروتسکيزم، به طرف بين الملل چهارم، جلب می کند و احسان طبری و پيروان „انديشه مائوتسه دون“ را وا می دارد که جعليات کهنه را دوباره عليه تروتسکيزم گردگيری کنند و عرضه دارند. ميم- دال ها را وامی دارد که دن کيشوت وار، يک تنه، و مسلح به „مارکسيزم مستقل [از مبارزات طبقاتی] غيرفرنگی“ به جنگ اين خطر „نورسيده“ بشتابند، که مبادا „عده ای، هر چند محدود، برای مدتی، هر چند کوتاه“ از „صراط مستقيم“ بن بست سانتريزم „منحرف“ شوند. ولی به قول تروتسکی اکنون نوبت پيشگامان انقلابی پرولتارياست.

م- شايق

تابستان 1355/1976

بازنويس: ياشار آذری

   آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ بازنويسی: 1382

تاريخ و ادبيات مارکسيستی

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s