فارسی صحبت کردن مادر من بایک خانم آلمانی زبان ! در آلمان با دو…

فارسی صحبت کردن مادر من بایک خانم آلمانی زبان ! در آلمان با دو…
کاوه !! یکی دیگر از اسم های من ؛ یکی از ده دوازده اسمی است که در زمانهای مختلف در جا های گوناگون با خود حمل نموده و دارم ؛ در اروپا نام مستعارم شد … کاوه …. این مادر من ؛ بعد از مرگ پدرم تمامی کتابهای کتابخانه پدرم را همراه با تمامی نوارهای یادگاری از دوران کودکی ما تا سال های انقلاب ؛ صحبتها و ترانه خوانی ها و ….که بسیار ارزشمند بودند ؛ یادگاری ها و صجبت ها و ترانه خوانی های گوناگون با حسن زیرک خواننده کرد ؛ هنگامی که مهمان ما بود و ترانه خوانی های ما در زمان کودکی مان …. و صحبتهای یادگاری در زمانهای مختلف را …. مادرم بعد از مرگ پدرم ؛ زمانی که ما در بدر و فراری بودیم ؛ همه را از میان برد ؛ در زمان جنگهای کردستان ؛ روناک خواهرم رابط شهر و کوه بود ؛ عمر و حیدر فراری و انور پیشمرگه بودند …. و….مادرم در غیاب ما ؛ تمامی آنها را ؛ این یادگاری های گرانبها را ؛ به قیمت شاید یک کیلو خرما در بازار فروخت …. بعد ها بصورت تصادفی یکی از آن ترانه ها را از بازار تهیه نمودند که یکی از مصاحبه و ترانه خوانی های حسن زیرک در منزل ما و مصاحبه های پدرم با حسن زیرک در آن موجود است ؛ از ان همه ارزش تنها یک مصاحبه و ترانه خوانی به جا مانده است ….؛ مادر من متاسفانه نمی دانست تاریخ و خاطره و یادگاری و کتاب و دانش و فرهنگ به چه درد می خورد ؛ کیلوئی چند ؟ باور کنید معنی خاطره را نمی دانست … بدون اغراق ….و هیچگاه نفهمید و نتوانست یاد بگیرد ؛ از این نظر هنگامی که می بینم داعشی ها ؛ موزه ها و مجسمه ها را نابود می نمایند و کتابخانه ها را می سوزانند؛ و اختلاس های میلیونی و میلیاردی می نمایند ؛ رفتارشان برایم ملموس است؛ زیرا با نمونه آنها زندگی کرده ام ؛ مادرم نمونه ای بسیار گویا از بی درکی و نادانی داعشی ها بود ؛ تنها چیزی که مادر من خوب می فهمید و مادرم را به وجد می آورد ؛ اضافه شدن تعداد لیره های طلای گردنش ؛ و گردن بندهای طلا و دستبند های طلا و اضافه شدن مقدار سود دهی از سرمایه گذاری هایش در روستا بود ؛ نه در شهر ؛ و اضافه شدن تعداد گوسفند هایش در روستا ….؛ پس از 50 سال زندگی در شهر زندگی شهری را یاد نگرفت به جز جمع نمودن کرایه دکان و کرایه خانه از مستاجر هایش ؛ و سود (( ربا ؛ ربح ؛ نزول از سرمایه گذاری و شراکت هایش در ده و روستا )) !! همان بهره ؛ ربا و بزبان کردی ؛؛سلم ؛؛( معنی همان ربا به زبان کردی بود) ؛ ….سرمایه گذاری با دائی ام را در نظر داشت و برایش اینها حلال بود (( ای کاش سرمایه ای هم داشت ؛ یک خرده بورژوای الدنگ که در آرزوی مولتی میلیونر شدن می سوخت و معنی میلیون را نمی دانست ))….. تقریبا در تمامی دوران مدرسه و دبیرستانم ؛ بسیار سعی نمودم او را سواد نوشتن و خواندن یاد بدهم ؛از کلاس تقریبآ چهارم مدرسه ابتدائی ام تا دیپلم گرفتم؛ تلاش نمودم او را نوشتن و خواندن بیاموزم ….. در آخر موفق شدم یادش بدهم که بتواند اسم خودش را نقاشی نماید؛ نه بنویسد ؛ بلکه با هزار زحمت نقاشی نماید ؛ آنهم چه نقاشی ی ی ی ی ….. خرچنگ قورباغه ؛کج و کوله …ای …. اما در عوض کار فکری؛ از صبح تا غروب می نشست … الئه و الئه  تسبیح می گرداند و الئه گویان با زبان عربی و تسبیح بلند صد و یک دانه ای اش که فقط خودش حالی می شد با خدایش حرف می زد …. چه می گفت …؟ خدا هم اگر می بود حالی نمی شد …. آخر عمری ؟ اخرش هم رفت بغل دست محمد در مکه دراز کشید و همانجا به بهشت خیالی اش رفت ؛ شاید الان یکی از حوری های بهشتی این داعشی ها است ….. او هیچگاه رقص و ریتم را یاد نگرفت ؛ رقص چپی در کردی همه می دانند از ساده ترین رقص ها است ؛ او انرا یاد نگرفت ….گاهی ترانه ای مزمه مینمود که فقط ناله و بیان درد بود آنهم به سبک درد دل های روستائی …. در زندگی اش آوازی نخواند….شاید گاهی شعر ترانه ای را تکرار می نمود؛ بدون درک درست معنای آن….. مادرمن استثنائی نبود و نیست و نخواهد بود …. متاسفم ؛ واقعآ برای فاجعه ای که بر مردم ما می رود !! متاسفم …. در این صحبتهای نمونه وار در این فیلم برای دوستانی که کوردی بلد نیستند …؛ فکر می کنم با مقداری دقت در بیان کلمات می توان فهمید و لازم به ترجمه نیست ؛….. پوسر من ؛ یعنی پسر من ؛ منظور همان کاوه یا عمر محمدی است ؛ برادرم حیدر از مادرم می پرسد چرا فارسی با او (( خانم المانی دوست برادرم انور ؛ همان کسی که کلید در گوشش فرو می کند)) حرف می زنی ؟؟ برای او که یک نفر آلمانی است فارسی و کوردی یکی است ؛ او یک المانی است و هیچکدام را خالی نمی شود …. مادرم در جواب می گوید ؛ نه !! فارسی بهتر است ؛ جان تو …. هاهاها … و سعی می کند دوست و رفیق انور برادرم را ؛ که یک خانم آلمانی زبان است ؛ با زبان فارسی که برای مادرم نیز یک زبان خارجی است حالی نماید ؛مادرم  زور می زند آلمانی صحبت کند !! زیرا فارسی و آلمانی برای مادر من نیز یکی است ؛ هر دو زبانهای خارجی اند و برای مادر من هم فرقی ندارند ؛ اما در اینجا فقط فارسی بیرون می اید ؛ زیرا زبان فارسی آشنا تر است ؛ تازه از این نوعش که مادرم بعد از تقریبآ پنجاه شصت سال زندگی در سنندج اینگونه فارسی حرف زدن را یاد گرفته !! به لحاظ روحی می توان فهمید که زبان فارسی برای مادر من به اندازه زبان المانی بیگانه است …. و این نتیجه نوعی از ستم ملی است که بر خلقهای ما روا داشته شده است؛ جدا از عقب ماندگی مادرم ؛ مادر من بیش از پنجاه سال در سنندج زیست ولی فارسی صحبت نمودن و نوشتن وخواندن را یاد نگرفت  شاید بعضی ها تصور نمایند مانند زن عمویم شب و روز کارکرد فرصت نداشت ….نه اصلا !! بیکار بیکار بود …. هویت ملی خودش را نمی شناخت یعنی حتی زبان کوردی خودش را یاد نگرفت و در نتیجه کاخ پایه احساساتش بر خاکستر بود ؛ در هیچ زمینه ای نشکفت …. یعنی هیچ زبانی را نتوانست به خوبی یاد بگیرد ؛ با هیچ ادبیاتی اشنا نشد ؛ هیچ فرهنگ و اندیشه و تفکری در ذهنش جای نگرفت ؛ سراسر عمرش غریضی زیست ؛ از زبان و ادبیات و اندیشه و غنای فرهنگ و حتی زبان و ادبیات کوردی خودش ؛ در هیچ زمینه ای چیزی نیاموخت ؛ پایه و جوانب احساساتش نشکفت ؛ در نتیجه از زندگی درونی همراه با زندگی اجتماعی اش فقط ستم کشید و همیشه برای فرار از این زندگی ناداشته اش؛ در ارزوی دنیائی بهتر سوخت و رنجها برد و ما را نیز رنجها داد؛  صد در صد !!! رنجها داد ؛ و در اثر سرگردانی و بیچارگی درونی اش در طول زندگی ناداشته اش و به منظور فرار از زندگی این جهانی خالی از لذتش ؛ در مسیر طلب زندگانی و جبران زندگی و برای لذت بردن از زندگی ناداشته اش ؛ به دنیای رویا هایش پناه می برد ؛ مذهب بهترین دروازه فرار از این زندگی خالی از لطف و صفا بود ؛ که در کردستان اسلام بود و اگر در اروپا و افریقا می بود مسیحیت و یا در میان یهودی ها حتما …. چیزی دیگر می بود بودائی یا شاید …. کما اینکه از این نوع ها در آنجا ها نیز فراوان هستند ؛ مادرم من استثنائی نبود ؛ هدف توده های میلیونی ما یکی می بود و هست ؛ به منظور فرار از زندگی ….. ؟؟؟ در توهم ….بهشت…کدام بهشت ؟؟ همانی که می گویند هست … تصور می کردند و دلخوش می نمایند ؛ شاید راست می گویند ….بهشت جائی است که زندگی واقعی را می توان داشت …. زیرا در این دنیانامردمی مهم نیست چه چیزی بنام تو نوشته می شود در دفتر ثبت است ….مهم و اساساین است که تو هیچ نداری اگر چه در ظاهر همه چی داری بی دلیل نیست سکته و خودکشی بعضی از ثروتمندان … به جز ستم روحی و اجتماعی و فقر فرهنگی و رویا پروری و آرزو های وا خورده و غم های دلمه بسته در روح و جانشان چیزی ندیدند …. مادر من نیز مانند میلیونها ؛ چیزی نمی شناخت ؛ مذهب یکی از امکانات پیش پا افتاده و احمقانه و دم دست در این زمینه بود جاده ای صاف و خیالی …. و همیشگی …. و بی انتها …. برای فرار از این دنیای ستم روحی برای بدست آوردن گوشه ای از بهشت دروغین محمد ؛ مادرم به طواف کعبه امال و آرزو هایش به مکه رفت ؛ در همانجا فوت شد و شاید الان در میان حوری های بهشتی دارد ترانه ؛؛؛ آی آغا کجا می ری می خواند ….یک کمی صبر بکن من را با خود ببری …. این ستم چند گانه دامن فقط مادر من را نداشته و ندارد ….. تمامی خلقهای ما ؛ تمامی بیچارگان مذهبی ما از این درد و رنج بی بهره نبوده و نیستند ….
زنده باد ازادی و برابری ….
حق تعین سرنوشت خلقها بدست خود ….
دست هر نیروی خارجی از سرنوشت ما کوتاه ….
برقرار و سر فراز باد پرچم سرخ کارگران و زحمتکشان یعنی …..
برقرار باد سوسیالیزم…..

 نابود باد مذهب و ستم روحی و توهمات و خیالات واهی و احمقانه

عمر محمدی
شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ برابر با ۱۶ می ۲۰۱۵

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s