با عشق به ازادی و ازادگی ؛ تقدیم به تمامی ازادگان در بند …. عمر محمدی

با عشق به ازادی و ازادگی ؛ تقدیم به تمامی ازادگان در بند …. عمر محمدی

احمد طبق عادات معمولی اش در زندان ؛ به دیوار بند تکیه داده و به حالتی چمباتمه نشسته بود ؛ دوساعدش را در نزدیکی آرنج روی دو زانو نهاده ؛ با خیره شدن به دانه های تسبیح در دستش ؛ با مشغولیت تمام بقول خودش دور می زد ؛ یعنی با هر دو دست  تسبیح را با عجله و تند تند می چرخاند ….؛ او  اغلب ؛ همراه با دور زدنهایش ؛ تمامی احساسات ؛ شور و تلاش نهفته در تار و پود وجود نازنینش ؛همراه با دویدن ها و گردش تند و با عجله و از روی هم لغزیدن ها و رفتن های خاطرات شیرینش را مرور و باز سازی می کرد  هم تشنه ای از راه رسیده بعد از گذری طولانی از یک صحرای سوزان ….؛ همراه چرخیدن تسبیح در دستانش تمامی دالانهای پر تکاپوی درونش همچون آتش فشانی که بزور و اجبار مهار و سرکوب گشته ؛ با حالتی بغض در گلو از افسوسی ناگفته ؛ اما بسیار رنج آور همراه می شد ؛در ترکیبی با اشتیاق و افسوس در پرواز بال خیال و ارزوهای زنده اش او را به هر سوئی جولان می دادند ؛ که با پرواز کبوتران در آسمان و در دور دستها که از گوشه ای از شیشه های پنجره کوچک و دود و گرد و غبار گرفته و غمگین  پشت میله های سیاه و چرکین  و زنگ زده بند ؛ به پرواز در می آمدند ؛ احمد را همراه خود در تمامی محلات شهر به جولان در می آورند ؛ احساسات صمیمانه و کنجکاو ش همه چیز را به او نشان می دادند و او را در آغوش می فشردند ؛ به رویش لبخند می زدند ؛ به خانه خود و رفقایش سرکشی می کرد ؛ قیافه ها را بیاد می آورد و از خود می پرسید ؛راستی الآن فلانی در چه حال است ؟ چکار می کند ؟ این اواخر مادرش مقداری مریض بود ….. در ادامه دور زدن هایش با گردش تسبیح ؛ ابتدا اشیاء پیرامون و سر و صدای صحبتهای هم بندی هایش به زمزمه ای از دور دستها می مانست ؛ و کم کم از همه بی خبر و تمامی اطرافش از نظرش و از جلو چشمان عسلی جذابش محو می شدند ؛ آرام و بدون سر و صدا از داخل بند بر بال خیال و ارزوها سوار و از داخل بند دزدکی طبق ارزو هایش بدر می آمد و گاهی لبخندی شیرین با عمق آرزو ها و تفکر و احساساتش همراه می گردید و گاهی چهره اش در هم می رفت و غمگین می شد ؛ بطوری که اگر کسی احمد را نمی شناخت تصور می نمود او دیوانه شده است ؛ احمد آنروز هم صبح زود ؛ زود تر از سایر همبندی هایش بیدار شده بود؛ تشویش داشت؛ خوابش بهم ریخته بود …. روبروی پنجره از لای میله های منحوس ؛ اسمان آبی بی ابر و صاف صبح بهاری را نظاره می کرد ؛ گاه گنجشکی بازیگوش ؛ با جیک جیک های دوست داشتنی اش ؛ همراه با ورجه ورجه های عجولانه ؛ برای لحظه ای نمایان می شد و در یک چشم بهم زدن در می رفت ؛ بدون اینکه  شنیدن جمله ای بصورت کامل را صبر نماید ….؛ در دور دستها پرواز و بال زدنهای خستگی ناپذیر پرستو ها در دل آن اسمان بی ابر و صاف و شفاف آبی رنگ بهاری ؛که  دل انگیز و مغموم می نمود ؛ او را بدنبال خود می کشاند و بارها آرزو می کرد ای کاش من به جای شما بودم  پرستو ها ی نازنین ؛ می دانستم به کجاها پر بزنم …. در ادامه ارزو هایش  به ترتیب اشتیاق ؛ هر بار منزل کسی و دیدار عزیزی را در اولویت ارزو های بی پایانش قرار می داد ؛ اگرچه دیدار ها گاهی از یکدیگر نیز سبقت می گرفتند ….. احمد ؛ انروز هم در گذشته های نه چندان دور که به همین دیروز ؛ پریروز میمانست ؛ در گشت و گذار بود ؛ روزهائی که صبح زود با گوه ابیدر محبوبش قرار ملاقات داشت ؛ صبح های شبق نزده بهاری اردیبهشت ماه ؛که پس از پیمودن مقداری راه هر بار از مسیری و جهتی به سوی قله براه می افتاد …. به نزدیکی های قله ابیدر می رسید و قبل از آن از چشمه کانی شفا و یا کنار تاقه دار یا …. در کنار  صخره ها و پستی بلندی های مرزه های کوه چشمه زندگی بخش روح و جانش می نشست و نفسی تازه می کرد ؛نظاره گر تکاپوی درگیری تاریکی سایه افکنده  شب بر اسمان شهر و زادگاهش و  سو سو زدنهای درخشیدنهای ارام چراغهای کوچک از هر گوشه و از هر سوئی  که به چشمک زدنهای دلدار بیشتر شباهت داشتند ؛ در ترکیبی هماهنگ ؛ روشنائی چراغهای نورانی تر سنندج  که تاریکی سایه افکنده بر آسمان شهر را به مبارزه می طلبیدند ؛ اکنون در استقبال از صبح بهاری دل انگیز  بسیار امیدوار تر ؛ برآمدن خورشید را همنوا و همساز می گشتند …. ؛ احمد با تمامی وجودش می نوشید این همه زیبائی ها را و بازهم سری ناپذیر  می نوشید ؛ اکنون کوه و آن همه طراوت بود که در او جریان داشت و در آغوش احساس شیرینش در درون دالانهای بزرگ و عریض و طویل روح بزرگ و با صفایش او را در آعوش داشتند و زمزمه کنان سرود هستی را با خود داشتند ؛ بیاد آن زمان و طبق عادت چاره ناپذیر و اجباری  به همانگونه که اینک در کنار دیوار بند نشسته بود ؛ همراز آرزو هایش که تبلور زندگی درونی اش بودند ؛ غوغاهای دویدن هائی همچون شلوغ کاری و سر و صدای کودکان مدرسه ای در زنگ تفریح  را با خود داشتند ؛ در درونش احساس شیرین نوید فردائی رنگین را با خود داشتند ؛ بازتابی از دیدار های احمد با آبیدر همیشه …. چون همیشه در کنار چشمه محبوبش می نشست ؛ در رفتن های عجولانه امواج چشمه و لغزیدن بر سنگریزه های رنگین ته جوی  آب ؛ در مسیر دویدن های عجولانه امواج ریز و لغزان شان بر یکدیگر که بازهم نگاه و احساسش را برای هزارمین بار غارت می کردند ؛ او  مشتاقانه خود را به آن امواج شیرین کلام که به گفتگوی صاف و ساده دلانه کودکی شیرین زبان می مانستند ؛ می سپرد ؛ در این همه زیبائی و طنازی ها غرق لذت می شد ؛ چشمه ای که به ارامی و عجولانه همچون دخترکی طناز از آغوش آبیدر بیرون میخزید ؛ و احمد این چشمه را امید می خواند ….براستی زندگی درونی زیبا است و بهترین های رفیق و همراه زندگی انسانی با احساسات رنگین ؛ او  مدتها می نشست در تلاقی امواج شتابنده و زلال امید  ؛ همراه با احساس و نگاه احمد به سفر های دور و دراز آرزو هایش می رفت و هنگامی به خود می امد که موجی ریز و طناز نگاهش را با سبزه های دامنه چشمه امید ؛ تلاقی داده بودند ؛ در هم می غلطیدند ؛ به خود می آمد و دوباره از ابتدا بازهم این سفر رویائی چشمه خستگی ناپذیر زندگی را می نوشید ….. تلئلو خیره کننده و پر تب و تاب امید دوست داشتنی اش در لابلای سبزه ها و پونه ها و مرزه های بهاری هر نگاه و احساس زیبا پسندی را با خود  می برد ؛ ریگهای ریز و درشت و  روشن و رنگین ؛ همنوا با رقص امواج شتابنده چشمه امید ؛که در کف  چشمه هر یک برای خود جایگاهی ساخته بودند ؛ حرکت طناز امواج ؛ لغزیدن بر هم و رقص تصویر سنگ ریزه های رنگین؛ در آئینه امواج نمکین؛ لبخندی شیرین در صبح روشنی بخش  را دلنواز می نمایاند . در همنوائی با هم ؛شرشر صدای ریز امواج کوچلو که می بایست برای شنیدن آن پچ پچ های لذیذ؛ گوش دل را نیز به کمک می گرفت که گاهی  چهچه بلبلی ؛ جیک جیک گنجشکی یا آواز کبکی  مترجم این همه زیبائی می گشتند ؛ در هم می شدند ؛ تمامی شان هماهنگ در حال نواختن موسیقی طبیعت ؛ براستی که موسیقی زیباست ؛ بعد از دیدن واقعآ که گوش جان زیبائی های خود را دارد ؛ اصل زندگی درونی است ؛  اگر  احمد بصورتی ایستاده و با مقداری فاصله می نگریست ؛تصویر هیاهوی ریز و بی سر و صدای عشوه گری دسته ای دخترکان طناز و شیرین کلام را تداعی می نمودند ؛ برای درک راستی و ها و زیبائی ها باید راست و بی غش و زیبا پسند بود ؛  هم چون داشتن گوش جان برای شنیدن ؛ براستی که مستی از خلوص طبیعت ازاد و دلنواز و بی نیاز از دروغ و نامردمی ملا و استثمارگران از هر چه زیبائی است زیباتر و شیرین تر و دلنواز تر است …. احمد طبق معمول از چشمه امید چند جرعه ای می نوشید ؛ دست و صورتی را به مثابه تجدید عهد و پیمان با کوه محبوبش ؛  می شست و احساسی را که در هیچ کلام و کتابی نمی توان به تصویر کشید ؛ در سراسر وجودش طوفان و گرد بادی ارام و سنگین چون همیشه به جولان در می آمد؛ این احساس برایش بسیار طبیعی و نرمال و دائمی بود  ….در کنار تاقه دار می نشست به درخت تنها و محبوبش  که خود به تنهائی دنیائی بود بی نیاز از تجمع هائی که خالی از صداقت و صمیمیتی رفیقانه است ؛ موجودی مغرور و بی ریا و بدور از هر چه نامردمی است  ؛ تبلوری از غرور و سربلندی در آن بلندای کوه که از تمامی نقاط شهر سنندج محبوبش همه را به سوی سربلندی و شکوه دعوت می نمود ؛ که خدا را به مبارزه می خواند ؛ تکیه می داد ؛ چشمانش را می بست تمامی احساسش را به کمک می گرفت ؛ نفسی عمیق می کشید ؛ از رایحه ای که تنها هنگام عمیق نوشیدن ان  می توان از آن مست شد ؛ دوست داشتن و زیبائی بودن را ؛ تمامی وجودش را می انباشت ؛ بوی مرزه ها و صدای کبک های عاشق در فصل بهار در آن سکوت شکوهمند کوه مغرور و سربلند را که به استقبال صبح بهاری می آمدند ؛  با تمامی جان می نوشید ؛ چند بار به ارامی نفسی مملو از هیجان و شادی بی پایان ؛ تا عمق جان می نوشید و بازهم از بودن و زنده بودن روح و جانش و از درک این ابعاد از زندگی و والائی و برای دیگری بودن لذتی غیر قابل وصف می برد و  مصمم تر از قبل می نوشید ؛ لحظه ای از این بودن را با تمامی جهان بی روح و خالی از زندگی .دبصورتی ناخود آگاهانه مقایسه می نمود ؛ براستی زندگی زیباست برای کی زیباست ؟ برای چه زیباست ؟ ….؛ و بازهم همچون باده نوشان مست که مستی و تشنگی شان سیری ناپذیر است ؛ تشنه تر از تشنه می نمود؛ زیرا که ابعاد روح و جان انسانی را انتهائی نیست …. ؛ کم کم که شبق صبح بهاری خورشید با عجله ای که انگار در انجام وظیفه دشوار درخشیدنش تاخیر دارد و باید روشن تر میدرخشید و تاریکی ها را پس می زد ؛ زمان به سرعت در تکاپو به نظر می رسید ؛ همه چی سرعت غیر قابل کنترلی داشتند ؛گذشت زمان …..؟ یا شاید احمد نمی خواست این لحظات به پایان برسند یا دلش می خواست مست بماند ؛  پرواز پروانه های سبک بال و رنگین بر پونه ها و لب چشمه امید همراه با رد و بدل نمودن بوسه ای چند پیام صبح را می نمایاندند …. به احمد می اموختند که زندگی با دوست داشتن زیباست و زیبائی ها در دوستی و برای همدیگر بودنهاست ؛ احمد از نوشیدن این همه زیبائی در آن صبح های بهاری و برامدن خورشید و سر ریز شدن طراوت زندگی و مصمم تر از پشی برای دیگری بودن ؛ که سراسر دالانهای تواندر توی وجودش ؛ قلب و جانش را مالامال از عشق به بودن برای دیگری و زندگی و دوست داشتن می نمود ؛ سراپا عش بود و تمامی چاله چوله های درونی اش صفای زندگی را هیچگاه پایانی نبود …. احمد بیاد می آورد آن همه پاکی و سرفرازی و شادابی و غرور و طراوت و زیبائی های کوهستان و چشمه امید را که با خود به میان دوستان و رفقای دبیرستانی اش هدیه می برد …. و اکنون احمد هنوز در آن دور دستها در میان آن همه زیبائی ها در جولان بود ؛ یا بهتر بگوئیم  ؛ این همه زیبائی ها در درون او اکنون او را در آغوش داشتند ؛ دلداری می دادند ….. و هیچ دست پلیدی را به آن همه طراوت دسترسی نبود ….. در این هنگام حسین رفیق دوران دبیرستانش که اینک در کنار احمد قرار گرفته بود در حالیکه سیگاری دود می کرد سرش را نزدیک گوش احمد اورد ؛ به ارامی و از روی صمیمیت به پهلویش ضربه ای زد و با لحنی خودمانی پرسید؛ احمد بر روی کدام ابر پر بار در پروازی ؟ ما را نیز با خودت ببر ….. آرام پکی به سیگارش زد ؛ احمد مقداری به داخل بند باز گشت و از اوج پروازش در اعماق اقیانوسهای درون پر طلاطمش کاست ؛ با نیم نگاهی همراه تبسمی کمرنگ که بیشتر با افسوس همراه بود و حسرت دیداری دوباره در اشتیاق آن همه ارزو های شیرینش ؛ رو بر گرداند ؛ نگاهی به حسین افکند؛ لبخندش از بودن با رفقایش رنگین تر شد و بیاد اورد که هنوز تسبیحش در دستانش دور می زند ؛ دوباره همنوا با نفس عمیقی که مملو از افسوس های فراوان بود؛ لبخندش پر رنگ تر و صمیمانه تر گردید و بازهم با حسرت نفس عمیقی کشید …. مزه لزج و تلخ دود سیگار به جای بوی مرزه ها و پونه های کنار چشمه امید بر جانش  نشست …. سینه اش را آزرد ؛ دریافت که هنوز در دخمه ای غمگین و نمور بنام بند زندان جای دارد ؛ در اشتیاق پروازی بی پایان به میله های سیاه و زنگ زده پنجره بند زندان چشم دوخته بود ؛ خیلی دلش می خواست ؛ بازهم ابیدر یا تمامی کوههای سر به فلک کشیده کردستان با آن قله های مغرور شان را دوباره ببیند ؛ و باز هم در پای درختان شاداب و بی نیاز از دروغ و رذالت ملاها ؛ زندگی را ببوید؛ بازهم نگاه و لبخند مغرورانه قله های کوهستانها را در برابر تابش زرد رنگ افتاب صبح بهاری در سینه اسمان بی پایان  بنوشد ….؛ در این هنگام پروانه ای رنگین و بسیار زیبا بر پنجره سیاه و دود و غبار گرفته بند نشست ؛ شاخکهای مخملی و لطیفش را بر میله های سیاه و ضخیم و زنگ زده جلو پنجره می سائید و با نیم باز و بسته نمودن متناوب بالهایش ؛ آزادی و طبیعت جان گرفته را نوید می داد ؛ احمد دوباره ناخودآگاه همراه با دیدن  پروانه از بند بدر آمده بود و به هیجانی که نیاز روح انسانی ازاده است ؛ که در هیچ کلام و کتابی جای نمی گیرد؛ قلبش به به تاپ تاپ افتاده بود ؛ هیچ نوع تصویری را نمی خواست ببیند ؛ هیچ صدائی را نمی خواست بشنود ؛ به هیچ موضوعی فکر نمی کرد و لحظه ای را با خود داشت که هر ثانیه آن هزاران سال می ارزید ؛ زمان یخ بسته بود لحظات زیبا ارزشمند اند ؛ تسبیحش از دور زدن باز ایستاده بود ؛ با تمامی وجود مملو از احساسش به پروانه خیره شده  بود و روح  و جان با صفایش در اوج اسمانها  در پرواز و قالب تن تهی ؛ ….بناگاه به پروانه گفت برو ؛ طوری می گفت ؛ برو !! انگار با صمیمی ترین و دوست داشتنی ترین عزیزش از روی دلسوزی دارد حرف می زند ؛ برو پرواز کن …. اما پروانه نمی شنید ؛ ….احمد با پرتاب تسبیحش بسوی پروانه …. گفت برو ! برو نگذار دیوار سیاه و منحوس زندان و ستم ملا ها و اسلام و جنایت  سرمایه بر سرت سایه افکند ؛ نگذار لطافت و زیبائی ات با قساوت و درندگی ملا ها  و سیستم سرمایه در هم آمیزد …. برو پرواز کن !! برو بر پنجره خانه گلی محقر غم گرفته مان بنشین  و به همسر مهربانم ؛ به مادرم به پدر و برادرانم به دختر و پسرم بگو ما آزاد و رها از هر چه بند و اسارت است خواهیم بود ؛ بگو ما بر عهد و پیمان خویش وفا داریم ؛ زیرا که ما از چشمه امید شهد عشق و دوست داشتن نوشیده ایم ؛ ما با  ضخره های کوه های مغرور و استوار و نستوه و خارائین پیمان ها بسته ایم …. و هنوز به پیمان خویش وفا داریم ….برو ….!! برو بر فراز شهر و دیار غم گرفته مان پرواز کن و به همه بگو ما تا پای جان در برابر غرور خویش سربلند و سرفرازیم ؛ همراه با غروز خود  به عهدمان وفا دارانیم …..؛  با پرتاب آرام تسبیحش ؛ پروانه نیز ازاد و رها از این همه جنایت اسلام و سرمایه  ؛ به پرواز درآمد که احمد نیز پشس از این همه ملاقات های رنگین خوشحال و راضی ؛ رضایت و شادی ناشی از امید درون به میان رفقایش باز گشته بود …. احمد به هم بندی هایش نگاه کرد ؛ آنها نیز پرواز پروانه را نظاره می کردند؛ ….. ناگاه صدای خشن و ناهنجاری همچون دیوار سیاه زندان با لحنی تحقیر امیز گفت  !! هی !! چند بار داد بزنم ؟  مگر تو احمد نیستی ولد زنا ؟ …یا نکنه احمد اسم مستعارته ….؟ اینجا زندانه  ….جای کبوتر پرانی نیست …. دیوانه …. احمد به آرامی با دریائی از احساسی که  آتش فشان تنفر از دروغ و ریا و نامردمی در آن موج می زد…. ظاهرآ با سکوتی سنگین بطرف در نگاه کرد …پاسداری با موئی ژولیده ریشی در هم رفته و چرکین قیافه ای که بوی  تعفن اسلام از ان برمی خواست ؛ چندش آور ؛ با قیافه ای ناموزون و در هم ؛ مریض احوال و سادیستی و چشمانی ور قلمبیده ….عرق کرده و رفتاری عصبی ….. با تحکم و اشاره دست گفت ؛ راه بیفت .!…سکوتی تهدید آمیز و معنا دار …. احمد به ارامی از جای خود بلند شد؛ لبخند تلخی زد ؛ نگاهی به همبندی هایش افکند و زیر لب گفت ما آزاد می گردیم و ….ما قوی تر از مرگ و ملا های جنایت کاریم ؛ ما خدا را به مبارزه می طلبیم  …..

اری ما از مرگ قوی تریم …..

زنده باد زندگی ؛

زنده باد ازادی و برابری

آهای حرامزاده ها ما هنوز زنده ایم

      عمر محمدی ….

  يكشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ برابر با ۲۷ آوريل ۲۰۱۴

دیدار و قرار ملاقات با کوه آبیدر در سنندج ؛ پای بندی به عهد و پیمان با کوه ابیدر و قله های نستوه و استوار و مغروردیدار و قرار ملاقات با کوه آبیدر در سنندج ؛ پای بندی به عهد و پیمان با کوه ابیدر و قله های نستوه و استوار و مغرور

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s