چند کلمه در رابطه با عمر محمدی ؛ من با ناسیونالیسم و کردایتی مبارزه ای واقعی را شروع نمودم


عمر و پروین (( همسر سابقم )) و شورش سال 1356 در سنندج زمان کردایتی عمر ؛ خانواده مادری ام هر را از بر تشخیص نمی دادند هیچ اصۀا حالی نبودند و نیستند ؛ به تاسی از فرهنگ خانواده پدری ام که تمامی شان ناسیونالیست و تقریبآ دموکراتی بودند ؛ من نیز مانند یک بچه مسلمان ناسیونالیست شده بودم ؛ تابلوی حزب دموکرات را در سنندج من نصب نمودم ؛ تفاوت ناسیونالیزم کوردی و سوسیالیزم را نمی دانستم ؛ فکر می کردم هر کسی مبارز باشد ؛ به هر شکلی ؛خود به خود طرفدار کارگران نیز هست ؛ برایم بسیار طبیعی می نمود ؛ هنگامی که در مقر حزب دموکرات ؛ در سنندج داشتم اعلامیه می نوشتم و از کارگران و زحمتکشان نام می بردم ؛ رحیم بغدادی تا چشمش به کلمه کارگر و زحمتکش افتاد؛ داد می زد که ما در کردستان کارگر نداریم !! کو کارگر ؛ باور کنید عین گفته رحیم بغدادی است…. من شاخ در آوردم ؛ تعجب کردم ؛ چرا رحیم بغذادی اینگونه می فرماید ؛ در یک بحث کوتاه با داد و فریاد اضرار داشت ؛ نه خیر ما کارگر نداریم ؛ در کردستان کارگر نداریم !! در کردستان کارگر وجود ندارد !!من فقط بر و بر نگاه می کردم ؛ و بعد …. دعوا شد …. من نمی دانستم و در تصورم نمی گنجید که کلمه کارگر برای حزب دموکرات مانند سیر و سرکه است ؛ چون من کارگر بودم و ناسیونالیست فکر می کردم این بسیار طبیعی است ناسیونالیسم کارگری ؛ هاهاها ؛ سایر دوستان و سید علی رحمانی پسر خاله پدرم نیز بودند ؛ که ایشان اکنون نیز یکی از کادر های حزب دموکرات است ؛ ما فکر می کردیم فقط رحیم بغدادی از نام و کلمه کارگر بدش می اید ؛ حزب دموکرات به گونه ای دیگر است ؛ به همین خاطر با تعدادی از دوستان که آنها نیز مانند من فکر می کردند ؛ به مهاباد رفتیم ؛ گویا چغلی رحیم بغدادی را بکنیم !! دیدم اونها برای رحیم بغدادی نوشتند مواظب این بچه ها باش …. واقعآ بچه بودیم ؛ هاهاهاها واقعآ ما کودک بودیم بیست شش ؛ بیست و پنج و کمتر و بیشتر ساله ؛ به این نتیجه رسیدیم فایده ندارد ؛ با عده ای از دوستان رفتیم ؛؛ گروه پیش که و تو خوازانی حزب دموکرات؛؛ را بنیاد نهادیم ؛ که اصلآ و ابدآ ربطی به حزب دموکرات نداشت ؛ بعد ها دو نفر از رفقایم یعنی عطا زندی و امجد مبصری از همین گروه پیشکه و تو خوازان را که در فرودگاه سنندج همراه آن نوه نفر دیگر وسیله خرخالی اعدام کردند ؛ نفر سوم از این رفقای ما که در همان جیپی که مملو از اسلحه و مهمات بود و انها با هم دسگیر شده بودند ؛ یعنی این رفقایم همراه با ساسان پرتوی که راننده جیب حامل خمپاره و مهمات و اسلحه بود؛ دستگیر شده بودند ؛ ساسان را آزاد نمودند و اکنون در هانوفر المان زندگی می نماید ؛ ….از همین رفقای ما در گروه پیش که تو خوازانی حزب دموکرات که آن دو نفر را اعدام و ساسان پرتوی راننده جیپ را آزاد نمودند ؛ برای ما جای سئوال بود ؛ ساسان قبل از انقلاب شکست خورده ایران در دانشگاه الاذهر ؟ قاهره دانشجو بود و بیژن برادرش می گفت که ساسان جاسوس است…. عطا زندی دربیدادگاهش به روی خرخالی تف انداخت او می دانست اعدام حتمی است به هر صورت ما …. گروه پیش که و تو خوازانی حزب دمکرات در سنندج را بنیان نهادیم که هیچ ربطی به حزب دموکرات نداشت ؛ اما از آنجائی که عادات بدتر از زنجیر های دست و پا است ؛که ما در عمل نیز این را می دیدیم و حالی نبودیم ….با نگاهی به گذشته که بسیار اسان تر از نگاه به اینده است ؛ الان می توان انرا دید …. بعد ها چریک فدائی شدم و مدتی کوتاه پیشمرگایتی و بعد …. مدتی در هسته ترور جاشها و پاسداران در سنندج و مدتی زندگی مخفی در شهر های مختلف و بدو بدو … زندان و از زندان فرار نمودن و …. افتان و خیزان با هزاران خطا و اشتباه و چاله چوله های مختلف زندگی و مبارزه لنگ لنگان در راهم ….؛ اما خوشحالم و این شادی درونی را دارم که شرافتمندانه زیستم؛ سربلند و شرافتمند با عبور از تاریکی ها و چاله چوله های زندگی و مبارزه …. راهم را که همان راه کارگران و زحمتکشان است؛ یعنی سوسیالیزم را تا حدود فراوانی یافته ام و تا آخرین لحظات زندگیم امیدوارم شرافتمند باشم و همانی بمانم که آرزو دارم و جاش و خود فروش نشوم ….تا امروز بسیار مغرورم و همین غرور به من نیرو و انرژی فراوانی می دهد که در زندگی مبارزاتی ام در تلاش برای تغییرات بنیادی سیستمهای اجتماعی استثمار گرانه و نابودی استثمار حتی لحظه ای تردید نداشته ام و ندارم ؛ ستاره راهنمای زندگیم هدفمندی در مسیر ازادی و برابری بوده و خواهد بود ؛ هر جا دانش و سواد و درک و تشخیصم کم بیاید؛ کمبود سواد داشته باشم ؛ از غریزه طبقاتی ام استفاده می برم و کمبود را جبران خواهم نمود ….یعنی به دشمن توهم ندارم ؛ تزلزل ندارم ؛ از این رو همراه با غریزه طبقاتی ام که باعث مقدارکی بدست اوردن شناخت و دانش بوده است ؛ آموختنی در حد تشخیص سیاه از سفید ؛ تقریبآ راضی ام و تا روزی که زنده ام از یاد گیری شادمانم و یاد می گیرمتا بر علیهه دشمنان کرارگان و زحمتکشان مسلح شوم ؛ که صد البته همراه با درد ها و رنجهای فراوان …. بوده است ؛ به هر صورت ؛ من بودم و شدم ؛ نه آنگونه که دانکک جنگلی ؛ راست بدانگونه که ….. تمامی کارگران و زحمتکشان و انسانهای شرافتمند برای شدن ؛ رنج دوران برده اند ؛ شکل های رنج بردن ها یکی نیست ….. برای کسی مانند من که در خانواده ای ناسیونالیست بزرگ می شود ؛ از 9 سالگی با کار و فقر آشنا می گردد ؛کار و درد و رنج تار و پود وجودش است ؛ تا رفتن به دانشگاه با کار سخت و زحمت ؛ زندگی و تلاش می نماید و تا روزی که می بایست برای فردا ی انروز برای رفتن به کلاس درس دانشگاه اماده می شدم کارگر ساختمان بودم ؛ از دل این همه مرارت ها ؛ همدرد با کارگران و زحمتکشان بزرگ می شود و شدم ؛ درکوره اب و اتش زندگی ابدیده شده ام یا بهتر بگوئیم در این راهم هنوز هم …. فریاد جگر خراش و سوز درون هر زن زحمتکش و هر کودک هر پدر و نان آور خانواده و هر انسان محروم از زندگی در تار و پود و روح و روانم …. حک شده است ؛ در تمامی وجودم انگار پتکی است که طبلی به بزرگی طپل و شیپور گوش نواز جهان شنو را به صدا در می اورد ؛ می لرزاند ؛ فریاد می زند ؛ با دیدن هر کارگر و هر زن زحمتکش و ستمدیده اگاه و نا آگاه هر فرد فقیر و هر کودک بینوائی تمامی جانم آتش می شود ؛ درد است و فریاد ؛برای من صدای بیداری است که تمامی جهان را به صدا در میاورد ؛ من از آن دیارم ؛ برای کسی که از دل جامعه کار و زحمت برخاسته از کارگری ساختمان تا هر کاری که گوشه ای از تولید اجتماعی را در بر می گیرد ؛ با درد و رنج و زحمت و کار و تلاش و تولید کارگران و زحمتکشان شریک درد و رنج و ستم و ناداری و محرومیت و اه خفته درون است و زندگی واقعی از اینگونه است که ملموس است ….چگونه می توانم نسبت به این همه فجایع در اطرافمان در محیط زندگی مان و جامعه فقر زده و در جهان پیرامونمان …. ؛ بی تفاوت باشم ؛ نه !! هرگز …. بشکنی ای قلم بشکنی ای سر گر ز خدمت محرومان به پیچانی سر …. من هیگاه نخواهم توانست مانند گاو مانند نظاره گری بی طرف باشم و یا به عبارتی ساده تر ازکنار این همه جنایت در حق انسانهای کارگر و زحمتکش به شکلی منفعل بگذرم و ؛ تنها در فکر خود و خانواده ام باشم …. هرگر !! هرگز …. شرمم باد !! یا احیانآ جاش و خود فروش و فقط نظاره گر باشم … نه !! هرگز !! از دل فقر و از درون خل و خاکهای جامعه ای فقیر بیرون آمدم برای نابودی فقر …. فقر در هر شکل ان از فقر طبقاتی تا فقر احساس و فقر فرهنگ و دانش و …. صمیمانه با تمامی وجود خواهم کوشید و حتی اگر تنها فرد در کره زمین باشم ؛ بازهم ستوده باد غرور تنها سرمایه انسان …. من ؛ تمامی عمر با کار و زحمت کوشیدم ؛ طبیعی بود که در ابتدای شروع زندگی کودکی و بعدها زندگی کودکی مبارزاتی ام ؛ تحت جو خانواده و پدر و فامیلهای پدری ناسیونالیست باشم ؛ ترکیبی متناقض از ناسیونالیزم و کارگر و سوسیالیست ؛ در پروسه ای از درد و رنج تولد یافتن ؛ اما با این وصف خوشحالم که شدم ؛ بودم و بالاخره شدم ؛ اما تحت شرایط کار و زندگی و گشودن چشمانم بر واقعیات زندگی ؛ بعنوان یک آرمانخواه و سوسیالیست ؛ با آرامانهای سوسیالیستی و کمونیستی ؛ برای گذر از این کانالهای تاریک و سرد نادانی و نا آگاهی و بی تجربگی هایم که حاصل سانسور و خفقان شاهنشاهی بود؛ می بایست از ماهی سیاه کوچولوی صمد الهام می گرفتم ؛ تا جوابی برای این همه تناقضات زندگی ام و ارزو ها و رویا ها و ارمانها و شرایط …. می یافتم و تقریبآ….یافتم ؛ البته با رنجهائی که هر تجربه برای من از زخم کاری خنجر دشمن دردناک تر می نمودند ؛ اما چه باک ؛ کسی که پر طاووس خانم خواهد جور این راه دراز را نیز باید ؛ در این راه من سودها برده ام و انچه را که با قیمت زندگی ام آموخته ام در راه ارامانم به نسل بعد از خود در حد توانم تلاش خواهم نمود تقدیم نمایم … رنجهائی باعث بوجود آمدن عمرمحمدی کنونی و یک کمونیست شد ؛ همچون شخصیت رحمت اف در داستان چه باید کرد چرنیشفسکی ؛ همانند پیمانی که با کوههای سر به فلک کشیده دارم مغرور و سربلند و شاد و بازهم تصمیم دارم ؛ پایبند در راه رهائی طبقه کارگر و زحمتکشان و تلاش در مسیر برپائی سوسیالیزم پرولتری تا آخرین نفسم را دریغ ندارم….. خوشحالم و مغرور از اینکه ؛ من بودم و شدم ….. شادی بی پایان من از ان رو است که صادقانه ره پیمودم و خوشحالی بی پایان من از آن رو است که بی دریغ بودم در حد توانم باشد که نسلهای بعدی پر توان تر پر تپش تر و قدرتمند تر این راه را به سرانجام برسانند ؛رفقا و دوستان هر روز بمیریم تا از نو زنده شویم …. فقط مردگان اشتباه نمی کنند ؛در جامعه گندیده و عقب مانده ما ؛ فکر می کنیم ما بسیار دانشمندیم …اما ….نه ….اینگونه نیست …به هر چیز و هر پدیده ای با دید شک علمی بنگریم ….ما اشکالات فراوان داریم ؛ امروز به دشمنان طبقاتی ام و دشمنان طبقه کارگر با صدائی که گوش فلک از آن کر شود فریاد می زنم ؛ آهای استثمارگران ها من هنوز زنده ام ….

عمر محمدی

1463962_1394861504093643_648115660_n

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s