به مناسبت 63 مین سال تولدم و در باره زمان و ابعاد زندگی ام ؛ انسان بودن….؟ اساسآ هر جانداری محصول وراثت است و محیط

به مناسبت 62مین سالروز تولدم و در باره زمان و ابعاد زندگی ام ؛ انسان بودن….؟ اساسآ هر جانداری محصول وراثت است و محیط
3. Dezember 2014 um 21:39

تولد من روزی است که نگاه حسرت بار و ارزومند دخترکی یا پسری مهربان و غمگین با دیدن پدر ها و مادر ها و خانواده های دیگران و دوستانش در حسرت ناداری پدر و مادر اعدام شده اش بدست جنایتکاران اسلامی ایران و استثمارگران ؛ اشک حسرت برگونه هایش خشک نگردد و حق حق گریه های فرو خورده اش هم چون خنچر کاری دشمن درونش را پاره پاره ننماید ؛

هر یک از ما انسانهای این جامعه در سیاهی فرو خفته در حال دست و پا زدن از دست خود نالایم و بقول معروف همانند اسبها در سربالائی با بار سنگین همدیگر را گاز می گیریم ؛ اگر واقعی باشیم و با خود در برابر آئینه درون صادق باشیم ؛ باید از دست خود و بغل دستی مان بنالیم ؛ زیرا با صد در صد اطمینان می گویم ؛ خمینی ها و داعش ها نتیجه رفتار و تفکر و زندگی تک تک ما می باشند ؛ هر یک از ما خود میخ چوبینه ای از این دار ستم هستیم ؛ متناقض بودن و ملا خیال پروری های ما و بی دست و پا و ناتوان بودن ما از درک زندگی شرافتمندانه ؛ با آن رفتار های نارس و ناقص مان خود را تا حد یک شامپانزه یعنی اجداد بزرگمان تنزل می دهیم ؛ همه چی می خواهیم و خود هیچ زحمتی و همتی در این مسیر ارائه نمی دهیم ؛ در نتیجه بعلت تنبلی و بی همتی های مان تنها کارمان فریب دیگران خواهد بود ؛ در واقع در حد یک یک لاشخور انگل که از زحمات زحمتکشان سوء استفاده می بریم ؛ مقام انسانی مان را تنزل می دهیم ؛ درست مانند یک ملا منطبق یا فرهنگ یک انگل مفت خور می شویم از مقدار و درجه آن لطفآ فاکتور بگیرید ؛ که حتی بر عکس و در جهت عکس نیاز های زندگی اجتماعی مان و خواسته های واقعی و نیاز های زندگی مان تلاش داریم ؛ به چپ می نگریم و بسوی راست راه می رویم ؛ یک خرچنگ واقعی؛ در نتیجه این نوع از اعمال متناقض اجتماعی مان؛ چون در تنگنا قرار می گیریم و در بن بست می افتیم ؛ به جای همبستگی و چاره جوئی ناچارآ فرهنگ اربابان را به عاریت می گیریم ؛ تزویر و دروغ و ریا و استثمار را انتخاب می کنیم و می نوشیم ؛ برای فقط یک لقمه نان شب در عوض همبستگی ؛ به حقیرانه ترین کار ها دست می یازیم ؛ در عوض دوست داشتن به دشمن نامرئی هم تبدیل می گردیم ؛ همه گرگ می شویم در لباس بزغاله ؛ برای تماشای اعدام عزیزان و نان آوران خانواده های همسایگان و هم شهری ها و هموطنانمان می رویم ….؛ طبیعی است اگر کلاه برداری می کنیم و رذالت می کاریم و نام آنرا زرنگی می گذاریم ؛ هنگامی که سهم دیگری را می ربائیم ؛ یعنی هر یک از ما ؛ خود ملای خیال پروریم ؛ و به عالم غیب پناه برده ایم ؛ اما تفاوت در این است که آنها در حکومت اند ؛ ما محکومین و قربانیان این توحش؛ منطبق بر آنها ؛ تکرار تاریخ تصادفی نیست ؛ و بسیار طبیعی است اگر خمینی ها از این صندوق مارگیری تاریخ بیرون می ایند و ما را لت و پار می کنند و فرهنگ انسانی ما را بشدت مسموم می نمایند ؛ حاصل جانفشانی های ما را بنام اسلام و رذالت ملا خور می نمایند …. از علائم عقب ماندگی ما آنجا خودنمائی می کند ؛ که از جنایتکاری همچون خمینی و سیستم ضد انسانی و ضد برابری اش رنج می بریم در این شبهای تاریک و سیاه اسلام و جنایات استثمارگران ؛ آرزوی صبحی روشن داریم ؛ اما در اثر تنبلی و بیکارگی فکری مان در اثر بی همتی و تنبلی های مان به هر خس و خاشاکی و هر دورغ حقیری توسل می جوئیم ؛ و در عین حال هر یک از ما در رابطه با دیگری ؛ در رابطه با دوست و رفیق و همبندی هایمان در جامعه ای وحشی ؛ نقش خمینی کوچکی را با خود حمل می کنیم ؛ تا از قافله یک وعده بیشتر خوردن و ریدن باز نمانیم ؛ ناچارآ خود به نوع کوچکی یک خمینی هستیم ؛ ضرورتآ چاره ای غیر از آن نخواهیم داشت ؛ زیرا سیستم های اجتماعی مان ؛ شیوه تولید اجتماعی مان ؛ زیر ساخت و اسکلت و تار و پود روابط و زندگی اجتماعی ما را اینگونه تشکیل می دهند ؛ فرهنگ ما را نیز آنگونه که آنها می خواهند سازمان می دهند ما بی طرفانه و تسلیم شده همانند گله های حیوانات در قصابخانه تاریخ سلاخی می شویم ؛ و ما باید در برابر هم با هم اینگونه نا زن و نامرد باید بود ؛ یعنی نا انسان باید بود؛ ….حال تا می توانی شب و روز از دست حاصل فرهنگ و کردار خویش بنال ؛ که از دیو دد ملولی و انسانت ارزوست ؛ هزاران سال بنال ….چس ناله های ما به چز و فز ماهی در ماهی تابه بیشتر شبیهه است تا به یک عمل اجتماعی ؛ این جاست که مارکس به درستی می گوید یک جو عمل اجتماعی به خراوار ها حرف مفت می ارزد ؛ عمل کنیم ؛ از خود شروع کنیم ؛ منتظر دیگری نباشیم ؛ اینجاست که در اثر وجود ما هریک ذره ذره جمع گردد وانگهی سیستم خمینی یا …. می شود ؛ یعنی دروغگو ؛ کلک باز ؛ شارلاتان ؛ حیله گر ؛ تنگ نظر ؛ کارچاق کن ؛ فرصت طلب ؛ نان به نرخ روز خور ؛ در یک کلام دزد مال دیگری ؛ جاکش …. جامعه ای که حتی در طبیعت کور هم اینگونه درنده منشانه نمی تواند دوام بیاورد که در ایران امروز هست ؛ در جواب زندگی شرافتمندانه و برابری طلبانه ؛ مقصدشان مکتب شان می گردد ؛ یعنی ؛ اعدام و کشتار و استثمار و رذالت و فریب و دروغ که متاسفانه ؛ هزاران بار متاسفانه ؛ بسیاری از مدعیان نیز و دوستان و رفقا نیز از آن سم مهلک بی بهره نیستند …. در ایران و در میان جامعه ما…. ؟؟؟ خود دانید … بقول مارکس انسانها شایسته حکومتهایشان هستند ؛ بقول لنین اگر مردم برای بدست گیری سرنوشت خود تلاش نکنند و آزادی و برابری را برای همه در کل جامعه نخواهند ؛ سیستمی سوسیالیستی را پایه ریزی نکنند ؛ براستی آن جامعه و آن مردمان شایسته خمینی ها و شاه هاهاها هستند . خود به خود آنها وجود دارند ؛ این مائیم که تصمیم می گیریم چه می خواهیم ؛در درون خویش رای گیری کنید و شروع به هر کاری که از دستتان بر می اید ؛ ما همه با هم اقیانوس خروشانیم …. ایا اینگونه می خواهید یا دیگر گونه ؟ چه می خواهید ؟ ابتدا با خود تصمیم بگیرید …. تکرار تاریخ تعارف نمی شناسد ؛ رای و تصمیم و عزم و اراده شما و هر یک از ما تلاش در این جهت است ….تولد من آن روزی است که زندگی عادلانه و سوسیالیستی یعنی اجتماعی را داشته باشیم ؛ یکی برای همه ؛ همه برای یکی یعنی جوابگوئی به ضرورت تاریخ ؛ …. بس است زندگی انگلی و فردی و متناقض در جامعه ای بهم پیوسته ؛ همه ما مسافران این قایقیم ؛ در این همه تلاطم زندگی هم بندیم ….. همیشه با هم باشیم و برای هم ؛ تا قارچهای سمی از هر نوع از استثمار گران و خمینی ها نتوانند رشد نمایند ؛

و آن روز من هر روز درخنده زلال کودکی متولد هستم ؛ در آغوش مادری مهربان که برای نان شب به هر حقارتی تن در نمی دهد ؛ غرور و شادی در هر کلام و لخند مغرورانه اش موج می زند . وگرنه چه تولدی و چه کشکی ؟؟؟؟

تولد من روزی است که کارگری ؛ زحمتکشی ؛ انسانی ؛ بعد از کارشاق و شکنجه ای بنام کار روزانه ؛ خسته و کوفته به لحاظ جسمی ؛ در هنگام بر گشتن به الونک و منزل محقرش ؛ در برابر چشمان منتظر و نگاه حسرت بار فرزندان و همسرش ؛ اشک ناداری و شرمندگی بر گونه هایش سرازیر نگردد ؛ حق حق گریه های درون تفته اش ؛ در لبخندی بر چهره ماسیده که از هر ذهر خندی ناگوار تر است ؛ بر چهره و صورت رنگ پریده اش ننشیند ؛ تا بدترین شکنجه های روحی را بعد از آن همه خستگی به جان پذیرا نشود و از بودن خویش پشیمان نگردد ؛ تولد من روزی است که مادری برای رخت زمستانی فرزندانش لباسهای فرزندان بزرگتر را یا لباسهای کهنه دیگران به منظور پوشاندن بر فرزندانش وصله پینه ننماید ؛ تولد من روزی است که مادری برای شام و غذای فرزندانش به هر خفت و خواری و شرمندگی و سرافکندگی تن ندهد ؛ غرورش لکه دار و یا زخمی نگردد ؛ تولد من روزی است که فرزندی با سرافکندگی از گفتن اینکه فلان کس پدر یا مادرش است ؛ خود را از دید دوستانش قایم نکند ؛ از دیدن پدرش شرمنده میان همکلاسی ها و دوستانش نباشد ….. تولد من روزی است که ملائی در پیشاپیش عده ای گوسفند وار به صف نه ایستد ؛ همانند گرگی مکار در لباس میش در میان گله های انسان نما قرار نگیرد و لوله های توپشان را رو به اسمانها ننمایند تا در خیال خود بهشت را رزرو نکنند ؛ یا حاکمی شمشیر بدست ؛ و یا جنایتکار استثمارگری با زور و تزویر مردم را به خفه بودن و دم بر نیاوردن وادار ننماید ؛ و مردم گوسفند صفت بع بع کنان؛ آلونک ناداشته در این دنیای واقعی شان را با قصر های خیالی پادشاهان در آن دنیای موهو و پوچ تعویض ننمایند ؛ تولد من روزی است که نگاه حسرت بار و ارزومند دخترکی یا پسری مهربان و غمگین با دیدن پدر ها و مادر ها و خانواده های دیگر دوستانش در حسرت ناداری پدر و مادر اعدام شده اش بدست جنایتکاران اسلامی ایران و استثمارگران ؛ اشک حسرت برگونه هایش خشک نگردد و حق حق گریه فرو خورده اش هم چون خنچر کاری دشمن درونش را پاره پاره ننماید ؛ آری تولد من روزی است که جهان مهربانی ها بر جامعه ای انسانی حاکم باشد؛ و آن زمان ؛ روزی است که از استثمار انسان وسیله انسان اثری نباشد و در کتب تاریخی همچون گرد بودن زمین از آن نام ببرند ؛ آری آن هنگام سخن زیبا و کلام معجزه اسای برای هم بودن ؛ همراه و همنوا با جیک جیک شیطنت آمیز گنجشکهای بازیگوش در هر کوی و برزن ؛ جای عرعر صدای بلندگوهای خرافات و تزویرها را پر نموده است ؛ به جای چوبه های دار در سر چهار راه ها و میدانهای شهرها بلندگو های موسیقی و شادی و جشن و سرور و رقص و شادمانی بر پا باشد ؛ نوای استقبال شادمانه کودکی از دیدار پدر بدون دغدغه خاطر برای نان شب و کرایه مسکن و هزاران قرض و گرفتاری…. بدون دلهره فردایشان ….. فضا را شادمان گردانند و انسانها لبخند زنان ؛ در کنار هم شادی را میان خود تقسیم نمایند ؛ تا زندگی را شادمانه بنوشند ؛……. و آنگاه است که من و هزارن ما و بسیار من های به خاک خفته در راه دوست داشتن انسانها ؛ همان صدای آشنای همیشه مهربان و شیرین قهقه خنده زلال کودکانی خواهیم بود در آغوش مادرانی مهربان ؛….. وگرنه از آمدن و رفتن من نه گردون را سودی بود و نه بر جاه و جلالش افزود ….وگرنه من نیز مانند میلیونها انسان بیهوده به چرا زندگان ؛ در آخر عمر بی سرانجام و بیهوده ام ؛ با نگریستن به زیستن ناچیز و سطحی و کوتاه و میکروبی ام در مقایسه با غرورم و آرزوی انسان بودنم ؛ شرمگین و سرافکنده در برابر نیاز درون به دوستی ها و ارزو های والایم ؛ من نیز باید شرمنده باشم… ؛ در برابر آئینه درون بایستم ؛ شرمگینانه و با تحقیری در خور ترحم از خود بپرسم ؛ که این آمدن و رفتنم بهر چه بود !!!؟؟؟ ….. نه !! هرگز !! من معلم هائی چون خیام و حافظ داشته ام و سرافکنده غرور خویش نیستم و هیچ گاه نخواهم بود ؛ در این زمهریر ناانسانی ها ؛ گرچه گرد آلود فقرم ولی شرم باد ز همتم ؛ گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم ……من می خواهم مانند یک انسان باشم ؛ اگر چه در میان گله حیوانات هم بسر برم ؛ اگر چه در میان گله گوسفندان و بزها هم اگر باشم ؛و اگر در میان جامعه گرگان در جنگل مجبور به زوزه کشیدن هم بشوم و اگر در میان انسانهائی باشم که حوصله باز نمودن چشمان نابینائی شان را ندارند و نمی خواهند بدانند که در کجای جهان ایستاده اند و اگر من در میان توده های میلیونی مردمانی بسر برم و باشم که از دیدن ابا دارند ؛ سر باز می زنند ….به هر صورت و شکلی ….نه !! هرگز !! من نمی خواهم مانند میلیونها از نوعی از جانوران انسان نمائی باشم و نوعی از انسانهائی باشم که بهشت مینوی شان بز رو طوع و خاکساری است ….. من می خواهم آنگونه باشم که در زندگی سراسر درد و رنج و دشواری وظایفم ؛ سرافکنده زندگی و غرورم نباشم ؛ من هیچگاه ریزه خوار سفره ناکس نبوده ام و از این نظر سربلند و ممنون غرورم هستم …..همانگونه که من از الماسهای مته های دل تاریخ بشریت از ابر انسانها آموخته ام که ابعاد زندگی ام ؛دایره خوبی ها و بدی های زندگی ام را فزونی بخشم ؛ اگر خوبم اگر بد؛ اما تا آن حد ریز و کوچک و حقیر نباشم ؛حقیر در حد دروغی سخیف برای رسیدن به مقصودی بی ارزش ؛ مخفی در زیر یک برگ انجیر یا برگ مو ؛ نبوده ؛ نباید باشم . نیستم و نخواهم بود…. سعی می کنم حقیقی همچون خود حقیقت؛ صاف و ساده ؛ قدرت من ملهم از قدرت خود حقیقت است و باید باشم ؛ باید از روی جنازه آدمهای ضعیف و دروغگو عبور نمود ؛ زیرا حقیقت بقول مارکس؛ خود انقلابی ترین است .

تولد و زندگی در دنیای مملو از جنایت و رذالت و ادامه آن ؛ در شکل و محتوای انسانی ؛ دشواری وظیفه است ؛ بسوی والائی ها تعلل نکنیم .

رابطه انسانها !!!؟؟؟ آه و درد و آه …. از این انسان نماها…. ؛ از دیو و دد ملمولم و انسانم آرزوست ……در جهان هستی در هیچ زمینه ای تکامل هیچگاه موزون نمی تواند باشد ؛ و نیست ؛ مخصوصآ در جوامع بشری ؛ زیرا ما از زمان توحش بسوی تمدن و انسانی شدن جامعه در راهیم ؛ از حیوان بودن و غریزی زیستن تا حدودی داریم فاصله می گیریم …. ؛ و خود انسانها با فاصله هائی بیش از حد تصور ما از هم ناموزون اند ؛ تا جائی که کسی مانند سقراط و افلاطون در هزاران سال قبل زمان امروز و شکل زندگی و تکامل و شیوه تولید امروزی را پیش بینی می نمودند ؛ ما و بسیار گله های انسان نمائی که امروز ؛ در این عصر ؛ هنوز در هزاران سال پیش در طویله تاریخ بسر می بریم !!! به همین خاطر است که رابطه انسانی انسانها در جامعه ای از خود بیگانه و عقب مانده با فرهنگ بازاری و طویله ای در میان سایرین ؛ برای بسیاری شاید آشنا به نظر نمی آید ؛ متناقض است همانگونه که انسانهایش متناقض اند ؛ دو رو و چند چهره و شیاد و شارلاتان اند ؛ که همیشه تعجب برانگیز و اغلب تهوع اور است ؛ ملا و مذهبی بودن یکی از چهره های تهوع آور آن است ؛ در این دنیا زندگی می نمایدشان و در آن دنیا قصر و باغ می خرند ؛ واقعآ آنها خر اند….؛ از یک سو مثلآ ؛ در جواب همنوائی ها و ساختن جامعه ای انسانی ؛ همراه با دوست داشتن های بی دریغ ؛ والائی های مورد نیاز انسانها ؛ که ابرانسان هائی که در برابر تندر می ایستند و خانه را روشن می نمایند نمونه های فراوانی هستند ….ولی متاسفانه ؛ اما ؛ برای هم بودن ؛ برای دیگری بودن ؛ در تصور این نوع از انسان نما ها ؛ با مهر و نشان خریت و احمق بودن استقبال می شود اگرچه از میوه و عطر مهربانی ها بیشترین استفاده ها را می برند ؛ مانند ملا ها ؛ اگر مهربانی بد است چرا استفاده می کنی ؟؟؟ اگر خوب است چرا مهربان نیستی ؟؟؟ و آنرا حماقت می نامی !!! مقایسه عکس العمل هائی از اینگونه ؛؛ اغلب خیلی شباهت ها دارد به درخشیدن بی دریغ خورشیدی گرم و مهربان در بهاری دل انگیز بر مردابی ؛ و یا بر لجن زاری متعفن ؛ خفته در گنداب خویش !! در مقابل دعوت خورشید زندگی به زنده بودن و نو شیدن و بوئیدن عطر زندگی ؛ که برای تمامی زندگان و عاشقان بودن و شدن باید بسیار خوش نوا ؛ گوارا و زیبا باشد و هست ؛ همچنانکه برای یک احساس شیرین بسیار طبیعی است ؛ زندگی طبیعت گواه آن است ؛ درخشیدن و گرما بخشیدن برای تمامی جانداران هدیه زندگی است ؛ اما !!! بر مردابی بی تحرک و بدون تحول در عمق گندیدگی خویش؛ خفته در اعماق ؛ در جواب بهار و گرما و درخشندگی و بی دریغی های خورشیدی جانفزا …. بوی گند و تعفن و ماندگی است که محیط را می آلاید و فضا را مسموم و چندش آور می دارد . افسوس که این اتفاق در میان گلزاران و باغهای با صفا و صحراهای بی کران شقایق های زیبا اگر چه کم ؛ اما ؛ دیده می شود ؛ گنداب اگر یک قطره هم باشد باز هم بوی گند دارد ؛ ….شاید هم بعضی گلها با خود خار هم دارند …..گلهای بی خار ….؟؟؟؟ در میان خویش گنداب ها را به گلزار ها تبدیل نمائیم ….سرنوشت خویش را خود بدست گیریم . شایسته زندگی جاودانه ؛ زیبا و بهاران بی پایان باشیم …….

به همین خاطر به قول ضرب المثل عربی ؛ با این عقب مانده های زندگی اینگونه سخن باید گفت ؛ به من بگو با تو کدام خوبی ها را به انجام رسانده ام ؛ از من چه خوبی ها و مهربانی هائی دیده ای ؟ که در حق من ؛ با من اینگونه بدی ها روا می داری ؟…. بی توجهه به این مار و مارمولک ها …. من یاد گرفته ام همچون خورشیدم در حد توانم بی دریغ باشم …..

از آن زمان که انسان از سایر جانداران فاصله گرفتن را شروع نمود ؛ در حدود 50 میلیون سال قبل ؛ ده میلیون سال بعد از نابودی دایناسور ها ؛ از زمان همو ارکتوس ها و قبل از آنها که حد واسط همو ارکتوس و میمونها جانوری بود بنام …آیدا ….؛ نتیجه ؟ ضرورت تلاش در مسیر فاصله گرفتن از حیواناتی که فقط غریزی زنده اند ؛ بدون هدف زنده اند ؛اگر چه اکنون ؛ بسیاری برای آن زمانشان هنوز حسرت می خورند و در این مسیر برگشت به گذشته ؛ در جامعه بشری در تلاش اند ؛ از ملا و سایر حیوانات فاکتور می گیرم ….؛ از آن زمان ها که انسان شروع به جدا شدن از سایر جانواران انسان نما نمود ؛ تا جائی که اکنون انسان و گوریل ها و شامپانزه ها 98 در صد تطابق ژنتیکی داریم (( 98%تطابق ژنتیکی داریم )) از آن زمان انسان همیشه سعی دارد بر محیط تسلط یابد . بر خلاف دنیای سایر جانداران و حیوانات که تابعی از محیط طبیعی اند ؛ محدوده زندگی شان محدود به محیط طبیعی است و در تطابق با محیط می خواهند و می توانند زنده بمانند ؛از این نظر تفاوت است میان حیوان و انسان ؛….. و… اما من !!؟؟ اگر دست خودم بود و می توانستم برای به دنیا آمدنم تصمیم بگیرم ؛ امروز به این دنیای لعنتی و مملو از ابتذال ؛ فعلآ پای نمی گذاردم و بسیار ماهرانه و حسابگرانه مانند شیوه های معمول در میان بعضی از انسان نماهای به ظاهر همنوا با جامعه ای انسانی ولی فرصت طلبانه ؛ فقط شکل ظاهری شان با انسان خوانائی دارد ؛ همانند بسیاری از اطرافیانم ؛ که در اثر وجود آنها ؛ در اکثریت و وسیع بودن این گندیدگی ؛ که در جامعه ای بسیار ناگوار و جانگداز ؛ وحشی و بسیار ناعادلانه در هم می لولیم ؛ فقط غریزی زنده ایم ؛ شاید بتوان گفت من نیز ….می بایستی بسیار فرصت طلبانه به شیوه حسابگری های میدانهای بار و چاله میدان در بازار ها یا در گاراژهای معمولی و بازار های بورس و …..در دنبال زندگی بر اساس فرصت طلبی نان را به نرخ روز …..!!! مسیر و راهم را مسیر بز رو طوع و خاکساری بر می گزیدم ؛ آنگاه من نیز ؛ در هزاران سال یا شاید صد ها سال دیگر به این سرای لعنتی و بس ناعادلانه قدم رنجه می فرمودم و می آمدم ؛ دیگر لازم نبود همانند آن زحمتکش فکری در صد ها سال پیش از دیو و دد ملول باشم و انسانم ارزو ؛ اما از آنجائی که این شیوه زندگی فرصت طلبانه و حقیر با گروه خونی من شاید سازگاری ندارد و نداشت ؛ شاید ؛ بعدآ نفرمائید طرف گیج است و نمی داند چی می گوید ؛ عرض کردم شاید …. باشه حق باشما شاید گیج هم باشم ؛ بی محابا به دریا زدم و آمدم ؛ یعنی مادرم من را از یک لوله خرطومی مانند لوله خرطومی هواپیما بیرون انداخت ؛ از آن زمان در محیطی قرار گرفتم که در زمان کودکی ام مملو از محبت بود ؛ مخصوصآ چون فرزند اول خانواده و پسر هم بودم عزیز تر نیز بودم ؛ نام عمر را بر من نهادند ؛ در جامعه ای متناقض بر علیهه شیعه گری و در دشمنی با این توحش ….بدون اینکه خود بخواهم و بدانم به چه معناست همانند مورچه ای به جنگ دشمن ناشناس رفتم ؛ و در زمان های بعد همراه با بزرگتر شدنم دیدم چیزهای دیگری چیز های دیگری غیر از محبت و دوست داشتن هم در محیط و اطرافم هست ؛ به هر صورت آمدنم به این دنیای مملو از ابتذال و پلشتی و پلیدی دست خودم نبود …. بدون اینکه از من بپرسند ؛ من را به این دنیا پرت نمودند ….اما از زمانی که بدنیا آمدم …. از زمانی که خود را شناختم ؛ من را سیراب محبت بیدریغ شان نمودند ؛ نیازمند لبخند هیچ نامردی نبودم ؛ با پدیده ای بنام غرور اشنائی پیدا کردم ؛ پدیده ای که اساس زندگی انسانی؛ برای هر انسان شرافتمندی است بی دریغ بودن طبیعی بود ؛ تا جائی که در سه سالگی ام وقتی مادرم نان و کره و عسل را به من می داد بخورم و در بیرون در با شهلا دختر داواشی بازی کنم نان و کره ام را با او نصف می نمودم ؛ شهلا داواشی در جنگ سنندج همراه با محمد مبصری بر اثر خمپاره پاسداران مرگ و شیون خمینی کشته شد ؛ شهلا در جنگ سنندج به زخمی ها کمک می نمود ؛ محمد مبصری برادر امجد مبصری بود که در فروگاه سنندج همراه آن ده نفر دیگر اعدام شد …..زنده و ستوده باد غرور ؛ اگر اغراق نکنم اسکلت و شاسی زندگی درونی ام را بر آن مبنا قرار داده و از آن جنسی محکم و ضد زنگ و ضد پوسیدگی ؛ در ستیزی پایدار و همیشگی در نبرد و دشمنی با دریوزگی ساخته ام ؛ غرور چشمه لایزال انرژی و سوخت اتمی درونم را از آن سیراب می نمایم …. زیرا در یک محیط و خانواده ای بزرگ شدم که مملو از غرور بود و محبت را بدون انتقاد و تفکر ارزانی نمی داشتند ؛ محبت ارزشمند بود ؛ نرخ پشکل نداشت با دروغ و ریا تشویقات الکی راه نمی انداختند ؛ تشویق و تنبیهه دو چکش زندگی ام بودند ؛ محبت کوره آتش ؛ از محبتهای عمویم سیراب شدم و همچنین زن عمویم که به من همانند مادری مهربان شیر داد تا عمه ام تا خاله هایم ؛ پدر و مادرم جای خود داشتند ؛ تا بعدها معلمهای بسیار شرافتمند و خوبم مثلآ در بانه آقای محمدی و کمالی ؛ و دوستان خوب و مهربانم …. محیط خانوادگی من به لحاظ مالی خانواده ای زحمتکش بودند اگرچه دستشان به دهنشان می رسید ؛ گدا و گدا مسلک اصلآ نبودند ؛ اما کار اساس زندگی شرافتمندانه در آن چارچوب بود ؛ به همین خاطر من با رفتن پدرم به زندان به علت مسائل کردایتی ؛ زمانی که هنوز 9 سالگی ام را تمام ننموده بودم ؛ بسیار زود تر از موعد مقرر با کار و زحمت و کار درمیان کارگران و فرزندان زحمتکشان اشنا شدم ؛ درز 9 سالگی از کلاس سوم مدرسه با کار و زحمت اشنا گردیدم ؛ بیدریغی را از آنها آموختم ؛ محیط زندگی کودکی من ؛ خانواده ای همانند میلیونها دیگر از خانواده های روستائی که در اثر ورشکستگی اقتصاد فئودالی به شهر ها کوچ می نمایند ؛ انها نیز در نتیجه ورشکستگی اقتصاد روستائی به لشکر تازه از راه رسیدگان در حاشیه شهرها که خود شهر ها با روستا و بافت روستائی تفاوت چندانی نداشتند ؛ ساکن شده بودند ؛ زن عمو و عمویم در بیست و چهار ساعت برای سامان دادن به زندگی فقیرانه شب و روز نمی شناختند ؛ از حشت بری ؛ بقالی ؛ کتیرا جمع نمودن از گون در کوهها ؛ بنائی ؛ کارگری برای دیگران ؛ تا حدی که عموی من در ابتدای ورود به شهر سنندج به علت نداشتن مسکن در مسجدی برای مدتی کوتاه خادم مسجد بود ؛ تا شاید بتواند در گوشه ای از مسجد زندگی نماید ؛ من نیز در میان آین جامعه روستائی در حاشیه شهر بودم ؛ نصف بیشتر فامیلهایم هنوز هم در روستاها به جا ماندگان بودند و هنوز هم هستند ؛…. مادری داشتم که سواد نوشتن و خواندن نداشت و از سالهای دوم و سوم دبستانم تا زمانی که دیپلم گرفتم سعی نمودم تا شاید به او سواد نوشتن و خواندن بیاموزم اما در اخر سر ؛ بعد از سالها تلاش …. مادرم با هزار اما و اگر و زحمت تنها می توانست با خطی خرچنگ قورباغه ؛ که بیشتر شبیهه به نقاشی بود و آنهم کج و معوج؛ با هزار زحمت نام خود را اگر می شد نوشتن نامید ؛ نقاسی مینمود ؛ اما در عوض از صبح تا شب مانند آدمهای روانی مشغول لاالهه الاالئه و تکرار کلماتو نامهای عربی بود که اسمها را نیز غلط بکار میبرد ؛ ولی فکر می کرد در بهشت برایش یک خانه و شاید مردی خوشگل برایش رزرو شده ؛ از گفتن و تکرار خسته نمی شد ؛ …. روح متناقضی که نه شهری است و نه روستائی ؛ به هر صورت آخر سر هم رفت در مکه پیش محمد زردانبو دراز کشید و در همانجا برای همیشه ماند ؛….. در مدت زندگی ام هیچگاه برایم اهمیت نداشت و ندارد که چند سال دارم و چند سال دیگرم مانده و از این خرده حسابها هرگز نداشته ام و ندارم …. اغلب فراموش می نمودم و هنوز هم که از عمر من چند سال گذشته ….اما همیشه در فکر این بوده و هستم که از زندگی ام چه لذتی برده و چکار کرده ام و همیشه به همه چی کنجکاوم ؛ همیشه سعی نموده ام که برای خودم سئوال مطرح نمایم و خودم ؛ با هر وسیله ممکن ؛ با کمک دیگران جواب کنجکاوی هایم را بیابم ؛ این نوع فضولی و احساس کنجکاوی را از عطا برادر کوچک ترم بر پایه کارها و زحمات پدرم که با مطرح نمودن معما ها ما را تشویق و راهنمائی می نمود که فکر کنیم و علمی بیندیشیم ؛ مثلآ ؛ برای هر جواب درست در مقابل هر سئوال یک قران جایزه می بردیم ؛ منطقی فکر نمودن را یاد گرفتم که عطا از همه ما زرنگ تر و با هوش تر و با دقت بسیار بیشتری بود ؛ مثلا در یکی از ساعات مطالعاتی که با پدرم داشتیم و یکی از سئوالات از کتاب روانشاسی در شوروی که بیادم مانده این بود که ؛ به چه علت است ؛ اگر یک نفر اهل شهر به روستا می رود در هنگام عبور از راهی در میان روستا به چپ و به راست می نگرد ؟ اما یک روستائی در شهر هنگام عبور از خیابان به چپ و راست تماشا نمی کند ؟ جایزه یک قران ….عطا حواب درست را داد و آنرا عادت نامید و محیط روستا و شهر و ….عطا برادرم که جاشهای خمینی او را ترور نمودند مشوق من در این مسیر بود و با دقتی فوق العاده به باز نمودن راه های فکر کردن و کشف مسائل من را کمک می نمود ؛ ازمایش های درس های فیزیک و شیمی با وسایل ابتدائی ؛در حیاط منزل خودمان خیلی لذت بخش بود . همچنین در این راه بسیار انسانهای شریف و والا مشوق روح و درون کنجکاوم بوده و همیشه مرا از محبتهای بیدریغ شا ن محروم ننموده اند و سیراب هر گز نشده ام ؛ نمونه آنها آقای وفا علی طلب ؛ کتابدار کتابخانه سنندج یکی از آن والا انسانهائی بود که در کتابخانه سنندج ما را با بسیاری از موضوعات جدی اشنا نمود ؛ نویسندگانی همچون مارک تواین و ….را به ما شناساند ؛ تمامی شان با این کارهایشان به من انسان بودن را اموخته اند؛ به همین خاطر بی دریغی را از آنها به خوبی یاد گرفته ام؛ انسان بودن را از آن والا انسانها آموخته ام …. اگر چه برای نیمه حیواناتی نیمه انسان در جامعه ای متناقض و مذهبی و بیهوده ؛ دوست داشتن سایر انسانها شاید خریت نام دارد که مثلآ فلانی خوب بار می برد … البته شاید آنها درست می گویند …. زیرا در فرهنگ آنها انسان بودن خریت است ؛ همانگونه که در فرهنگ انسانها ؛ آنها مفت خورهائی اند منطبق با فرهنگ اربابان و لمپن های هرز گوی مفت نوش که از یک انگل سربار و گداهائی بی مقدار ؛ ارزش کمتری دارند ؛ شاید متاسفانه همیشه چون بی محابا بی دریغ با اعتماد به نفس و مملو از عشق پرورده شده ام و از بودن با انسانهای زیبا درون و والا ؛ ابر انسان ها لذت ها نوشیده ام ؛ لذا آنگونه انگل وار زیستن را نیاموخته ام ؛ چندشم می شود ؛ در مقابل تقاضای انسانیت و محبت نه بگویم ؛ یاد ندارم محبت را خسیس بودن ؛ دوستی را دریغ داشتن و در فکر تنها خویش بودن را خلاف شان غرورم می دانم ؛ و به همین خاطر اغلب به انها الوده شده ام ؛ همچون مکس و حشرات مفت خور بدور کوزه ای از نکتاری بسیار شیرین ؛ زیرا در اطرافم همیشه کم نبوده اند از این نوع جانوران انگل انسان نما ؛ بقول معروف کسی که با دیگ سر و کار دارد یا چرب می شود یا سیاه ؛ خوبی و مهربانی پدیده ای نیست که از آن بتوان صرفنظر کرد ؛ …. اما چه باک از این همه یاوه اندیشان مهمل گو ؛ من از خورشید های بزرگ و کوچک زندگی ام آموخته ام که بیدریغ باشم …. از این نظر در حد ارزویم و اتتظاراتم از خویشتن خویش ؛ کار بزرگی به انجام نرسانده ام ؛ زیرا از خودم و احساسات و غرورم انتظارات بسیار بیشتری داشتم و دارم ؛ من برای اوج گرفتن و رفتن به سوی والائی به زیر پایم نمی نگرم ؛ همانگونه که برای رفتن و رسیدن به سوی قله به زیر پا و دامنه نمی نگرم …. به هر صورت ؛ در این مسیر آنچه از دستم برآمده ؛ در انجام آن تا نهایت صداقت سعی ام در راه ارمانهای انسانی ام با خلوض نیت کوشیده ام ؛ البته همراه با تمامی اشکالاتم با تمامی نقطه ضعف هایم ؛با تمامی اشتباهاتم …. اما هر چه هست ؛ صادقانه و صیمیمانه بوده ؛ و خواهد بود ؛ از زندگی کوتاهم بسیار راضی ام ؛ شادمان ؛ سربلند و مغرور ……زیرا هر چه بوده صادقانه در جهت دوست داشتن انسان و در جهت انسانیت و برابری و ازادی بوده …. بیدریغ بوده ؛ اگر چه همیشه بسیاری از این نیمه انسانهای ضعیف و ملول درجمعی حقیر و جامعه ای هرز و بیخود….. از صداقت من نهایت سوء استفاده شان را نموده و من را خری دانسته اند که خوب بار می برم ؛ اگر چه در جواب منتقدین به رفتارم که عمر تو بیش از حد بار می بری و دیگران تو را خر میدانند و تو خودت آیا اینرا توجهه داری ؟ می دانی ؟ خبر داری ؟ و من با تائید گفته هایشان باز هم بیدریغ در دوستی ها از نثار جان نیز در حد امکان دریغ نداشته ام ؛ کسانی که بیتشسر و از نزدیک می شناسند می دانند ….چه می گویم ؛ شاید هم مقداری خودنمائی و اغراق در ان هست ..هاهاها اما باز هم….؟؟؟ از خورشیدم آموخته ام که بیدریغ باشم ؛ …. خوب هر کسی از ظن خود و طبق معیار خود و فرهنگش شده یار من و به من نزدیک و یا دور شده ؛ همانگونه که من نیز …. هر چه بوده من از بودنم با انسانهای والا و ارزشمند بزرگترین لذتهای جهان را داشته و دارم ؛ محبتهای بی دریغ بسیار انسانها را که حتی در سرنوشتم بی تاثیر نبوده اند را وظیفه ای انسانی دانسته و می دانم و بقول شاملو انسان دشواری وظیفه است ….و من نیز در برابر آئینه درونم در این مسیر بسیار راضی ام زیرا با صداقت زیستم ؛ در این مسیر زندگی ام ؛ این منم که حرف اخر را می زنم ؛ بسیاری از این نیمه همراهان مدعی ؛ در راه باز می مانند و بقول کوردی می برند ؛ بقول رومن رولان باید از روی جنازه این در راه ماندگان زندگی باید رفت و عبور نمود ؛ آنها از نفس می افتند و زندگی در جریان است …. باز هم من بزرگترین سرمایه جهان هستی را با خود به همراه دارم ؛ یعنی مغرور و باز هم سربلندم …..در ثانی اگر طبق معیار های این جهان هستی بصورتی چرتکه ای مانند بسیاری از مردمان سطحی این کره خاکی حساب باز نمایم ؛ یعنی همانند گذاشتن کره خورشید و زمین در یک چمدان و کیف مدرسه ای کودکی دبستانی به خواهیم جای دهیم ؛ که تعداد روز و سال و ماه های عمرم را بشمارم ؛ بسیار ضررها دارم و من در واقع هیچ ندارم ؛ زیرا پول و ثروت ندارم ؛ اما درست برعکس ؛ با صیقل دادن روح زندگی و احساساتم به غنای فرهنگم در حد امکان شاید اگر مقداری بیفزایم ؛ بدینوسیله ابعاد زندگی ام را می توانم غنای بسیار بیشتری بخشم ؛ زیرا این شمردن های سال و ماه ها با هیچ معیاری در جهان هستی ممکن نیست برای اینکه همه چی نسبی است ؛ به این علت که اگر چه ظاهرآ من مثلآ شصت سال یا صد سال یا سیصد سال و هزار سال عمر می نمایم که این مقدار از زمان در این حال از حرکت در این لحظه از جهان هستی معنا شاید داشته باشد ؛ در شرایطی که ما همراه با زمین مان در گردش بدور خورشید در هر ثانیه سی کیلومتر در حرکتیم و همزمان همراه با خورشیدمان و خود این کهکشان راه شیری مان در کائنات در هر ثانیه 510 کیلومتر ؛ بله یعنی پانصد و ده کیلومتر در ثانیه بسوی انبساط در حرکتیم ؛ در ادامه بیگ بنگ ؛ همانند بادکنکی در حال باد شدن ؛ این حرکت بعد از انفجار بیگ بنگ در حدود چهارده میلیارد سال پیش؛ هنوز در حال انبساط هستیم ؛ و تا پانزده میلیارد سال دیگر ادامه دارد و بعد بسوی متراکم گشتن و دوباره شاید انفجاری دیگر و خلاصه قانون بقاء ماده و انرژی را فراموش نفرمائید ؛ این مقدار از زمان می تواند برای قسمتهائی دیگر از کائنات ما که در حال آرام تر شدن است (( از کائنات های دیگر من یکی خبر ندارم )) بعد از حرکت و انفجار اولیه بیگ بنگ که در حدود 14 میلیارد سال پیش صورت گرفته است ؛ زمان تابعی از ماده و کائنات و هستی مادی است ؛ که به نسبت سرعت حرکت می تواند بسیار کوتاهتر یا بلند تر باشد ؛ یعنی ده هزار سال از عمر انسانی یا زمینی یا سیاره ای دورتر از ما به اندازه ده ساعت یا بیشتر باشد و مثلا آن انسانهای انجا نیز همانند ما عمرشان را کوتاه بدانند ده هزار سال که عمری نیست ؛….زیرا زمان همیشه نسبی است چون زمان بعد چهارم ماده است ؛ و ماده بدون زمان وجود ندارد ؛ به این معنا بعد چهارم ماده که همان زمان است به نسبت سرعت حرکت جسم مادی کم و زیاد ؛ طولانی و کوتاه می شود ؛ زمان مانند لاستیک تیر کمان کودکان یا بادکنک پلاستیکی کوتاه یا بلند می شود ؛ همه چی نسبی است یعنی زمان طول عمر ما طبق حرکت و تغیرات در فضا می تواند زمان کشدار یا کوتاه مدتی بشود ؛ یا طولانی مدتی که ما از ان تقریبآ بی خبریم ؛ مانند مسافران در دو هواپیما با سرعتی مساوی در فضا در کنار هم در حرکت اگر باشند که دو مسافر می توانند از شیشه کنار دستی هم به هم خوشه ای انگور را هدیه دهند و بدست هم برسانند در صورتیکه سرعت هر یک از انها می تواند بالای هزاران کیلومتر در ثانیه باشد ولی انها آنرا احساس نمی نمایند ؛ همانند مسافران قطار های سریع که در داخل واگن بهم چای تعارف می نمایند ….انگار در داخل منزل جلو تلویزیون نشسته اند و بسیار مثالها ….گذر عمر من نیز ؛ سال و ماه و قرنها ؛ از این نظر برایم اهمیتی ندارد ؛ چند سال عمر می کنم و یا کجا زندگی می کنم ؛آیا خوش می گذرانم یا نه ؟؟!! البته بقول صمد بهرنگی معیار های چوخ بختیاری را برای بعضی ها منظور دارم….. اما برایم بسیار با اهمیت است که ابعاد و عمق زندگی ام تا کجاست …. این را بقول رومن رولان که می گوید ؛ ابعاد زندگی را باید گسترش داد…. ؛ باید بفهمم در کجای این جهان هستی قرار دارم ؛ بقول خسرو گلسرخی ما در کجای جهان ایستاده ایم ؟؟؟ این موضوع بسیار مهم تر از خود زمان زندگی ام و کل طول عمر انسانی ام اهمیت دارد ؛ زیرا در طبیعت و برای طبیعت صد ها میلیون سال با ده ثانیه یکی است ؛ اما در روابط اجتماعی انسانی که اگر بخواهیم از جامعه حیوانات و از قوانین کور خود طبیعت فاصله بگیریم ؛ و حاکم بر سر نوشت خویش باشیم ؛ زندگی از نوع و رنگ و جنسی دیگر است و خواهد بود ؛ طعم و مزه و بوی دیگر دارد که برای حیوانات و حیوان نماهای همزیست در همسایگی مان نیز بی معنی است ؛ بر طبق فرهنگ آنها ما زحمتکشان فرهنگ انسانی ؛ چون درنده نیستیم ؛ پس احمقیم ؛ آنها در دنیایشان پدیده دیگری نمی شناسند ؛ برای من نیز درمیان اینگونه انسانها انگار به طویله دائی احمدم در روستای تازه اباد عیسی اباد قدم گذاشته ام ؛ که گوسفندان با دیدن من بع بع راه می اندازند…. ؛ زندگی بنا به ذوق و درک و توان فکری و فرهنگ و شعور انسانی به رنگهائی بسیار متنوعی می تواند در بیاید …. پس ابعاد زندگی را باید غنا بخشید ….که پایه و اساس آن زندگی والا ؛ برای دیگران بودن است ؛ درست نقطه مقابل و برعکس جهت حرکت فرهنگ و روابط تزریقی از سوی استثمارگران ؛ عقب مانده ها ؛ جنایتکاران و به جا ماندگان در دنیای توحش و درندگی است ؛ آنگاه ما پدیده ای بنام ازخود بیگانگی ؛ فرد گرائی تهوع اور ؛ خود خواهی غیر شرافتمندانه ؛ دروغ و ریا و تظاهر و متناقض بودن شخصیت های تکامل نایافته و ناموزون ….؛ اما توقع زیستن در جامعه ای انسانی داشتن ؛ در ضمن اینکه مانند گرگ های درنده و هاز و دریده بودن ؛در میان گله های گوسفندان ؛ در پارکها و باغها ی مملو از انسان ؛ بسیار شباهت ها دارند و برای ما عادی به نظر می رسند ؛ به دریدن سایر انسانهای هم زیست در جامعه ما می نگریم و بیتفاوت رد می شویم تا نوبت به ما نیز برسد ؛ همچون تناقضات بیشماری که در جامعه ما وحود دارند و برای ما بسیار عادی به نظر می رسند ؛ این فرهنگ به ما می آموزد ؛ به منظور استفاده از تمامی امکانات حاصل زحمات بشر زحمتکش فکری و جسمی ؛ بدون هیچ احساس انسانی نسبت به ایندگان و جامعه انسانی ؛ همچون انگل در جامعه زیستن بسیار معمولی به نظر می اید ؛ که این نوع از تفکر و عادت و اندیشه تولید اربابان است ؛ دید آنها به جامعه و انسانها است ؛ تزریقی از تفکر و طمع اربابان در میان حتی زحمتکشان و کارگران است ؛خود باعث و بانی هر آنچه رذالت می توان نامید است ؛ می باشد و می شود و باز تولید رذالت نتیجه منطقی آن نوع نگاه به محیط زندگی انسانی است که توحش ببار می اورد ؛ کارخانه تولید تظاهر و تملق و کلاه برداری و دروغ و روابطی غیر شرافتمندانه …. که نمایشی حقیر و سطحی از تئاتری مسخره از جوامع انسان نماها و روابط نا انسانی شان در حد زندگی حقیر و بی خاصیت و رنگ و بو ؛ به خاطر دریوزگی بر سر منافعی حقیر و نیاز روز شان ؛ تا فردا خدائی اگر باشد نامش را می گذاریم کریم اقای بقال ؛ و روز مرگی زندگی کودن با زر زر هائی بنام دب دبه و کب کبه ای بوقلمون رفتار ؛؛حقیر و زر زر زنگوله های اطراف پالان خر ی خوشبخت در هنگام بار بری برای ارباب ؛ و صدای نماز و اذان و شمردن اسکناس و خرده پول هائی که فقط عمق حماقت نیمه انسانها را به نمایش در می آورد ….. انسانیت و انسان در حد یک دروغ بی مقدار تنزل می نماید …..دروغ و فرصت طلبی و کلاه برداری که نام دیگر ان زرنگی است ؛ از پیامدهای بسیار طبیعی این نوع رفتار است ….زیرا در این جهان هستی هیچ پدیده ای تصادفی نیست …هیچ پدیده تصادفی وجود ندارد ؛ قضا و قدر کشک هم نیست ؛ پشم دم گربه هم نیست …. باید هدفمند زیست !! اگر خودت را دوست داری ؛ اگر برای ساعات زندگی ات ارزش قائلی و اگر می گوئی وقت طلاست ؛ اگر از بودن و تولدت شادمانی باید زندگی درونی و ابعاد زندگی را بزرگتر نمائی ؛ دایره خوبی و بدی ها را گسترش دهی ؛ اگر انسان بودن به معنای واقعی کلمه را دوست داری ؛ باید در همراهی با تولیدگنندگان جامعه بشری باید زیست ؛ بسیار مشخص و روشن تر از این نمی توان گفت ؛ اگر انسان بودن را دوست داریم ……باید انسان باشیم ؛ و آن بدین معناست یکی برای همه ؛ همه برای یکی …… لمپن ها نیز سهم شان را بردارند بیچاره ها …کمبود دارند ….در شروع 63 مین سالی که با درد ها و رنجها و شادی و شکست ها ….برایم همراه بوده … و باز هم رو به دشمنان طبقاتی ام و دشمنان طبقه کار و تولید با صدائی بلند و زسا فریاد می زنم …..

آهای حرامزاده ها من هنوز زنده ام . زنده باد زندگی و برای هم بودن

سرنگون باد رژیم جنایتکار ترور و زندان و اعدام و شکنجه جمهوری و جنایات اسلامی ایران

زنده باد ازادی و برابری

بر قرار باد سوسیالیزم

عمر محمدی

جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳ برابر با ۰۵ دسامبر ۲۰۱۴

برابر با سیزده اذر 1331ساعت یک بعد از نیمه شب محل تولد در بیمارستان پهلوی سنندج پس از هفت شبانه روز که نمی خواستم بیرون بیایم

زیرا که من هیچگاه ریزه خوار کس و یا ناکس نبوده ام …… آمدنم دست خودم نبود ؛ اما وقتی من را به این جهان پرت کردند با عزم و اراده می خواهم ادامه دهم ؛ آنگونه که می خواهم ….!!! نه آنگونه که برایم می خواهند … به همین خاطر در مملکت شیعه نام عمر را بر من نهادند ؛ (( از توضیحات پدرم )) ؛ من اینگونه بدنیا آمدم با نام عمر در مخالفت با آنها و اینگونه نیز اما مقداری با تجربه شاید ؛ تر ؛ یعنی با تجربه تر ؛ بروم از این دنیا ؛ اما باز هم تا زمانیکه هستی وجود دارد من تصمیم دارم در کنار تولید کنندگان جامعه بشری و کارگران جسمی و فکری خواهم ایستاد و همراه و همکار زیرا که خود من کارگرم و با کار زندگی کرده ام ؛ زیرا که من هیچگاه ریزه خوار کس و یا ناکس نبوده ام ؛ و بعد ها اگر من را نتوانستید ببینید ….در خنده زلال کودکی در آغوش مادر ؛ شاید باشم و هستم باز هم کارگران و انسانهای آزاده در کنارتان خواهم بود ؛ باز هم امیدوارم ….تا ببینیم ….فعلآ ؟ شاید هم سیم بوکسلم برید ؛ فعلآ که دارم روغن کاریش می کنم که زنگ نزند ….ولی در هر حال همیشه اینرا بدانیم اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است ؛ جان شما ….هیچ کس و هیچ پدیده ای مقدس نیست …نه خدا نه خر و نه شیطان …. اما …از آن اما های کوردی سنندجی ….. حرامزاده ها من هنوز زنده ام ….. عمر محمدی در شصت سال بعد از این روز……. و باز هم با صدای بلند می گویم : با دعا و نذر و نیاز من بمیرم تو بمیری هیچ گاه هیچ کاری از پیش نمی رود؛ از نقطه ای باید شروع نمود ؛ در اعتراض به اعدام عزیزانمان و قربانیان جنایات اسلامی …. با شعار نویسی در محل های مناسب با خطی که شناخته نشود….. با سنگ و فلاخن و هر وسیله ممکن تماشاچیان سادیستی صحنه های رقص مرگ عزیزانمان و فرزندان مردم و خود جنایتکاران اسلامی را از محل های مناسب به سنگ ببندیم ….با چز و فز و دعا و نذر و نیاز هیچ کاری از پیش نمی رود ….از دور و از محلهای مناسب با حداقل هزینه….این کار ممکن است و شدنی است و بسیار اسان خواهد بود اگر توده ای و همه گیر شود ….یک تکه پارچه و دو تکه نخ…بزن در دل دشمن هراس ایجاد کنی …..بس است جنایت و سرکوب ؛ ماشایسته نام انسان هستیم ……با این کار رژیم را به داخل جنایت خانه هایشان برخواهیم گرداند و سنگر به سنگر می زنیم تا به سرنگونی کامل ….شروع سخت شاید باشد اما غیر ممکن نیست ….باید از نقطه ای شروع نمود. عمر محمدیزیرا که من هیچگاه ریزه خوار کس و یا ناکس نبوده ام …… آمدنم دست خودم نبود ؛ اما وقتی من را به این جهان پرت کردند با عزم و اراده می خواهم ادامه دهم ؛ آنگونه که می خواهم ….!!! نه آنگونه که برایم می خواهند … به همین خاطر در مملکت شیعه نام عمر را بر من نهادند ؛ (( از توضیحات پدرم )) ؛ من اینگونه بدنیا آمدم با نام عمر در مخالفت با آنها و اینگونه نیز اما مقداری با تجربه شاید ؛ تر ؛ یعنی با تجربه تر ؛ بروم از این دنیا ؛ اما باز هم تا زمانیکه هستی وجود دارد من تصمیم دارم در کنار تولید کنندگان جامعه بشری و کارگران جسمی و فکری خواهم ایستاد و همراه و همکار زیرا که خود من کارگرم و با کار زندگی کرده ام ؛ زیرا که من هیچگاه ریزه خوار کس و یا ناکس نبوده ام ؛ و بعد ها اگر من را نتوانستید ببینید ….در خنده زلال کودکی در آغوش مادر ؛ شاید باشم و هستم باز هم کارگران و انسانهای آزاده در کنارتان خواهم بود ؛ باز هم امیدوارم ….تا ببینیم ….فعلآ ؟ شاید هم سیم بوکسلم برید ؛ فعلآ که دارم روغن کاریش می کنم که زنگ نزند ….ولی در هر حال همیشه اینرا بدانیم اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است ؛ جان شما ….هیچ کس و هیچ پدیده ای مقدس نیست …نه خدا نه خر و نه شیطان …. اما …از آن اما های کوردی سنندجی ….. حرامزاده ها من هنوز زنده ام ….. عمر محمدی در شصت سال بعد از این روز……. و باز هم با صدای بلند می گویم : با دعا و نذر و نیاز من بمیرم تو بمیری هیچ گاه هیچ کاری از پیش نمی رود؛ از نقطه ای باید شروع نمود ؛ در اعتراض به اعدام عزیزانمان و قربانیان جنایات اسلامی …. با شعار نویسی در محل های مناسب با خطی که شناخته نشود….. با سنگ و فلاخن و هر وسیله ممکن تماشاچیان سادیستی صحنه های رقص مرگ عزیزانمان و فرزندان مردم و خود جنایتکاران اسلامی را از محل های مناسب به سنگ ببندیم ….با چز و فز و دعا و نذر و نیاز هیچ کاری از پیش نمی رود ….از دور و از محلهای مناسب با حداقل هزینه….این کار ممکن است و شدنی است و بسیار اسان خواهد بود اگر توده ای و همه گیر شود ….یک تکه پارچه و دو تکه نخ…بزن در دل دشمن هراس ایجاد کنی …..بس است جنایت و سرکوب ؛ ماشایسته نام انسان هستیم ……با این کار رژیم را به داخل جنایت خانه هایشان برخواهیم گرداند و سنگر به سنگر می زنیم تا به سرنگونی کامل ….شروع سخت شاید باشد اما غیر ممکن نیست ….باید از نقطه ای شروع نمود. عمر محمدی

عمر محمدی در سن شش سالگی در سنندج ؛ محله تازه اباد کوچه فخاری بغل دست منزل سوا حاجی ….یا همان محبوبی …. توی خول وخاکهای بیرون دم در داشتم بازی میکردم که مادرم نزدیکی های ظهر از خانه آمد بیرون با چادری بر سر دستم را گرفت و برد به خیابان شاهپور نزدیک سینما مبین یک دکه عکاسی بود در زیر یک راه پله مانند ؛ بنام عکاسی ارژنگ ؛ من را روی یک صندلی نشاندند و این عکس را گرفتند ….بعد کاظم خان هم معاینه و برای ثبت نام در کلاس اول … فکر می کردم کلاس دوم ابتدائی ها خیلی بزرگند …. خیلی پیشرفته اند . کلاس پنج و شش را غیر ممکن و دست نایافتنی می دیدم .عمر محمدی در سن شش سالگی در سنندج ؛ محله تازه اباد کوچه فخاری بغل دست منزل سوا حاجی ….یا همان محبوبی …. توی خول وخاکهای بیرون دم در داشتم بازی میکردم که مادرم نزدیکی های ظهر از خانه آمد بیرون با چادری بر سر دستم را گرفت و برد به خیابان شاهپور نزدیک سینما مبین یک دکه عکاسی بود در زیر یک راه پله مانند ؛ بنام عکاسی ارژنگ ؛ من را روی یک صندلی نشاندند و این عکس را گرفتند ….بعد کاظم خان هم معاینه و برای ثبت نام در کلاس اول … فکر می کردم کلاس دوم ابتدائی ها خیلی بزرگند …. خیلی پیشرفته اند . کلاس پنج و شش را غیر ممکن و دست نایافتنی می دیدم .

عمر در دوازده سالگی ؛ یکی از بهترین اآرزوهایم این بود 18 ساله بشوم ؛ فکر می کردم شاید خیلی دور است آن زمان ؛ زیرا انوقت ورزشکار و بزرگ و قوی و آدم حسابی ام ….عمر در دوازده سالگی ؛ یکی از بهترین اآرزوهایم این بود 18 ساله بشوم ؛ فکر می کردم شاید خیلی دور است آن زمان ؛ زیرا انوقت ورزشکار و بزرگ و قوی و آدم حسابی ام ….

عمر محمدی و انور شفیعی در یک عروسی در سنندج محله تازه اباد ؛ انور شفیعی دست در جیب برای پول شاد باش ؛بغل دست انور شفیعی اقبال برادر مظفر نامداری است …. انور در کلاس دوازده زبان انگلیسی را گذاشته بود برای تک ماده که در ظرف دوماه کار با هم در امتحانات نهائی 16 گرفت و بعدآ به دانشکده کشاورزی تبریز رفت و درس می خواند؛ انور و پسر خاله اش در بالا پشت بام خانه شان بوسیله خمپاره جاشهای مفتی زاده کشته شد ….من با اینکه خون ریخته شده انور را دیدم ولی مرگش را باور نمی کردم و تا سه سال انور همه جا با من بود و …. تا اینکه یک بار او را دیدم ؛ زمانی که من در تهران مخفی زندگی می کردم ؛ در جلو مسجد بازار است یا شاه است نمی دانم چه نام دارد دیدم انور از روبرویم دارد می اید …. یک لحظه خوشحال شدم ….اما فورآ فهمیدم خیال است و فهمیدم که دیر زمانی است که دیگر انور وجود خارجی ندارد…. اما او همیشه در دلم زنده است ؛ صدایش در گوشم و خنده های شیرین و دوست داشتنی اش برایم جاودانه است …..رفیقی با وفا و دوست داشتنی و بسیار عزیز ….عمر محمدی و انور شفیعی در یک عروسی در سنندج محله تازه اباد ؛ انور شفیعی دست در جیب برای پول شاد باش ؛بغل دست انور شفیعی اقبال برادر مظفر نامداری است …. انور در کلاس دوازده زبان انگلیسی را گذاشته بود برای تک ماده که در ظرف دوماه کار با هم در امتحانات نهائی 16 گرفت و بعدآ به دانشکده کشاورزی تبریز رفت و درس می خواند؛ انور و پسر خاله اش در بالا پشت بام خانه شان بوسیله خمپاره جاشهای مفتی زاده کشته شد ….من با اینکه خون ریخته شده انور را دیدم ولی مرگش را باور نمی کردم و تا سه سال انور همه جا با من بود و …. تا اینکه یک بار او را دیدم ؛ زمانی که من در تهران مخفی زندگی می کردم ؛ در جلو مسجد بازار است یا شاه است نمی دانم چه نام دارد دیدم انور از روبرویم دارد می اید …. یک لحظه خوشحال شدم ….اما فورآ فهمیدم خیال است و فهمیدم که دیر زمانی است که دیگر انور وجود خارجی ندارد…. اما او همیشه در دلم زنده است ؛ صدایش در گوشم و خنده های شیرین و دوست داشتنی اش برایم جاودانه است …..رفیقی با وفا و دوست داشتنی و بسیار عزیز ….

تابستان سال 1353 خیابان سیروس سنندج از چپ به راست عطا برادرم که در اول تیر سال 63 در گریا شان سنندج در یک سانحه تصادف ساختگی وسیله جیپ جاشهای خمینی کشته شد ؛ محل تصادف که بر روی یک پل بود را چند روز بعد دیدم من مخفیانه به سنندج رفته بودم و ان صحنه و منظره هنوز مرا ازار می دهد ؛ پیراهن سفید ؛حیدر برادرم در روز 26 ماه می 2004 بر اثر سرطان در ساعت هشت در شهر استکهلم سوئد فوت شد ؛ او از فعالین سیاسی در اطریش بود که در زمان وقوع انقلاب شکست خورده ایران به ایران برگشت ؛ بعدآ در کرمانشاه با کمیته شهری راه کارگر بود ؛ نفر نشسته حسین پسر عمویم است با هندوانه ای در دست …. که در جنگ سنندج بر اثر اصابت خمپاره خمینی به سنگرش کشته شد ؛ یک ربع ساعت قبل از اصابت خمپاره به سنگرش من با او صحبت و شوخی می کردم …. نمی دانستم آخرین کلامها خواهد بود ؛ عمر ژیگولو ….؟؟؟ فرهاد سلامتیان ؛ که هوشنگ داواشی برادر شهلا همبازی دوران کودکی سه سالگی من را ترور نمود بعدا به جرم مواد مخدر اعدام شد …. آخرین نفر حسن پسر عمویم یا همان حسن برسی ؛ بقول جاشها …. از کلاس ده تا 12 کمک درسی ایشان بودم و با هم مانند دوقلوهای بهم چسبیده بودیم …. همیشه همه جا با هم ….. میان من و حسن برسی مسابقه است تا ببنیم کدام یک دیگری را بیاد خواهد آورد …. فعلا با صدائی رسا اعلام می داریم … اهای حرامزاده ها ما هنوز …. هستیمتابستان سال 1353 خیابان سیروس سنندج از چپ به راست عطا برادرم که در اول تیر سال 63 در گریا شان سنندج در یک سانحه تصادف ساختگی وسیله جیپ جاشهای خمینی کشته شد ؛ محل تصادف که بر روی یک پل بود را چند روز بعد دیدم من مخفیانه به سنندج رفته بودم و ان صحنه و منظره هنوز مرا ازار می دهد ؛ پیراهن سفید ؛حیدر برادرم در روز 26 ماه می 2004 بر اثر سرطان در ساعت هشت در شهر استکهلم سوئد فوت شد ؛ او از فعالین سیاسی در اطریش بود که در زمان وقوع انقلاب شکست خورده ایران به ایران برگشت ؛ بعدآ در کرمانشاه با کمیته شهری راه کارگر بود ؛ نفر نشسته حسین پسر عمویم است با هندوانه ای در دست …. که در جنگ سنندج بر اثر اصابت خمپاره خمینی به سنگرش کشته شد ؛ یک ربع ساعت قبل از اصابت خمپاره به سنگرش من با او صحبت و شوخی می کردم …. نمی دانستم آخرین کلامها خواهد بود ؛ عمر ژیگولو ….؟؟؟ فرهاد سلامتیان ؛ که هوشنگ داواشی برادر شهلا همبازی دوران کودکی سه سالگی من را ترور نمود بعدا به جرم مواد مخدر اعدام شد …. آخرین نفر حسن پسر عمویم یا همان حسن برسی ؛ بقول جاشها …. از کلاس ده تا 12 کمک درسی ایشان بودم و با هم مانند دوقلوهای بهم چسبیده بودیم …. همیشه همه جا با هم ….. میان من و حسن برسی مسابقه است تا ببنیم کدام یک دیگری را بیاد خواهد آورد …. فعلا با صدائی رسا اعلام می داریم … اهای حرامزاده ها ما هنوز …. هستیم

عمر در لباس بلوچی پس از فرار از زندان در زابل vor über einem Jahr aktualisiert این عکس در کابل در کارته سه گرفته شد ؛ با این لباسها در تاریخ 7 تیر 1363 از ایران تا افغانستان آمدم پس از شکستن قفل در و فرار از زندان ژاندارمها ؛ در ساعت 2 بعد از نیمه شب از زندان بیرون آمدم در ساعت 2 بعد از ظهر در زرنج افغانستان بودم …..آنها در سنندج مادرم را دستگیر و من را می خواستند من در زرنج داشتم چای می نوشیدم ….اما تا دوماه از دست و پا هایم خار بیرون می کشیدم تا خدودآ پانزده روز فقط تشنه بودم ……اما مطمئن بودم که اعدام نخواهم شدعمر در لباس بلوچی پس از فرار از زندان در زابل vor über einem Jahr aktualisiert این عکس در کابل در کارته سه گرفته شد ؛ با این لباسها در تاریخ 7 تیر 1363 از ایران تا افغانستان آمدم پس از شکستن قفل در و فرار از زندان ژاندارمها ؛ در ساعت 2 بعد از نیمه شب از زندان بیرون آمدم در ساعت 2 بعد از ظهر در زرنج افغانستان بودم …..آنها در سنندج مادرم را دستگیر و من را می خواستند من در زرنج داشتم چای می نوشیدم ….اما تا دوماه از دست و پا هایم خار بیرون می کشیدم تا خدودآ پانزده روز فقط تشنه بودم ……اما مطمئن بودم که اعدام نخواهم شد

عمر با قیافه ای مبدل و تغییر چهره و پروین در دیداری یواشکی و مخفیانه در تهران در زمان فرار دوم از سنندج در سال 59عمر با قیافه ای مبدل و تغییر چهره و پروین در دیداری یواشکی و مخفیانه در تهران در زمان فرار دوم از سنندج در سال 59

بازدید نمایندگان استاندار و فرماندار از یک مدرسه ….نفر روبرو در لباس سپاهی دانش عمر محمدی سال 1355 رفقا و دوستان در صورت تمایل میتوانید از سایت من بنام :صدای آزادی و برابری دیدن فرمائید. لطفآ به دوستان خود معرفی نمائید ….با تشکر . عمر محمدی https://sedayeazadibarabari.wordpress.com/ sedaye azadi barabari sedayeazadibarabari.wordpress.com sedaye azadi barabari sedayeazadibarabari.wordpress.coبازدید نمایندگان استاندار و فرماندار از یک مدرسه ….نفر روبرو در لباس سپاهی دانش عمر محمدی سال 1355 رفقا و دوستان در صورت تمایل میتوانید از سایت من بنام :صدای آزادی و برابری دیدن فرمائید. لطفآ به دوستان خود معرفی نمائید ….با تشکر . عمر محمدی https://sedayeazadibarabari.wordpress.com/ sedaye azadi barabari sedayeazadibarabari.wordpress.com sedaye azadi barabari sedayeazadibarabari.wordpress.co

از چپ محمد یزدانی ؛ روبروی محمد شورش پسر گلم؛که عمر محمدی با دوانگشت پیروزی من روی سرش ؛ روبروی من کاوه سردشت یا اسماعیل سالاری بعد از خبر غرق گشتگی کشتی شصت هزار تنی اش در دریای غم ؛ بغل دست من مارتین دوست پسر دختر گلم چنور خانم و چنور با تی شرت سرخ ؛ روبروی چنور همسر سابقم پروین خانم با بازو بند و آستین سیاه ؛ بغل دست چنور خانم برادر زارا کنار برادر زارا ؛ چیا پسر رضا و زارا (( طوبی مولودی )) روبروی چیا رزا پسر عمویم…. برلین سال 2013تابستاناز چپ محمد یزدانی ؛ روبروی محمد شورش پسر گلم؛که عمر محمدی با دوانگشت پیروزی من روی سرش ؛ روبروی من کاوه سردشت یا اسماعیل سالاری بعد از خبر غرق گشتگی کشتی شصت هزار تنی اش در دریای غم ؛ بغل دست من مارتین دوست پسر دختر گلم چنور خانم و چنور با تی شرت سرخ ؛ روبروی چنور همسر سابقم پروین خانم با بازو بند و آستین سیاه ؛ بغل دست چنور خانم برادر زارا کنار برادر زارا ؛ چیا پسر رضا و زارا (( طوبی مولودی )) روبروی چیا رزا پسر عمویم…. برلین سال 2013تابستان

عطا برادرم در یک تصادف ساختگی با جیپ جاشهای خمینی در گریاشان سنندج در اول تیر 63 کشته شد….. پشت سرش آن دک و آمپلی فایر مونتاژ دست خودش بود چون پول نداشت ….خودش آنها را مونتاژ می نمود و کارائی همان محصولات گران قیمت سونی و آی وا و …را نیز دارا بود ….فرستنده های موج اف ام می ساخت و …. دارای خلاقیتی در حد نابغه بود ….. Changiz Vandchali https://www.youtube.com/watch?v=rdI0evOXYpY Omar Mohammadi عطا برادرم در یک تصادف ساختگی با جیپ جاشهای خمینی در گریاشان سنندج در اول تیر 63 کشته شد ؛ با شنیدن خبر مرگش آتشی در درونم گر گرفته بود و نمی دانستم چه باید بکنم ؛ بی قرار بودم و نا آرام ؛ نمی بایستی با گریه و زاری خودم کسی را متوجهه می گردانیدم ؛ زیرا مخفی بودم و در حال فرار ؛ صدای گریستنم را نمی بایستی کسی می شنید ؛ اشکهایم را نمی بایست نشان می دادم ؛ اما درد داشت من را از درون همچون کوره آتش می سوزانید ؛ همچون مار زخمی به خود می پیچیدم و سبزه های چمن جلو طاق بستان کرمانشاه را گاز می گرفتم ؛ پروین ؛ که می دید دارم دیوانه می شوم ؛ گفت با این حالت نمی گذارم بروی ((قرار من با پروین برای آخرین دیدار بود))؛ مخفیانه به سنندج رفتم ؛ محل ترور برادرم را دیدم ؛ روی یک پل در محله گریاشان ؛ مردم دیده بودند که یک جیب جاشها با سرعت جلوش پیچیده بوده و بعدش از صحنه فرار نموده ….؛ در روز تدفینش من نیز از دور نظاره گر بودم ؛ اما از دور…. ؛ زیرا می دانستم منتظر آمدن من هستند؛ در سنندج مدتها بود که فراری بودم ؛ یکی از جاش های فامیل پدری ام بنام ؛ حه مه قرچه دیوث ….مرتب سراغ من را از فامیلها و دوستان می گرفت و می دانست من باید در آن جا می بودم و شاید در آن نزدیکی ها ؛ شاید هستم ….اما …. بیلاخ ؛ بیلاخی به طول تاریخ ؛ برای جاشها و ملا ها و رژیم فاشیست اسلامی ایران ….. بعد از این مراسم ؛ در منزل یکی از رفقایم به روناک خواهرم که از زندان به خاطر شرکت در این مراسم مرخصی داده بودند (( روناک خواهرم را در زندان دیوانه نمودند ؛ تجاوز یا هر چی بود دقیق نمی دانم اما سه بار خودکشی نمود و نجاتش دادند و تا آخر عمر باید دارو مصرف نماید )) ؛ پیشنهاد دادم؛ با من بیا با خودم می برمت ؛ گفتم من دارم می روم بیا با من بیا ؛ اصرار نمودم گفتم ؛ روناک بیا برویم ….قبول ننمود ؛ حالش اصلآ خوب نبود در زندان دیوانه اش نموده بودند …. بعد از این مراسم در روز بعدش از سنندج راهی شدم ؛ البته رئوف فهیم خواهر زاده پروین این لطف را نمود و من را مخفیانه از سنندج بیرون برد ؛ همدان و از آنجا به سوی اصفهان و زاهدان و زابل و ….مرز افغانستان ؛ که در لب مرز در پنجاه متری مرز شبانه و تاریک حتی بدون نور ماه ؛ پس از سه بار عبور از میدان های مین بعلت تشنگی بیش از حد حواسم بدرستی کار نمی کرد ؛ در روستای ایوب دستگیرم نمودند ؛ یعنی به علت عوضی گرفتن پاسگاه ایران و افغانستان ؛ اشتباهی به درون پاسگاه ایران رفتم ؛ چهار شب در زابل مهمان آقایان بودم ؛ دو شب روی در آهنی کارکردم ؛ در شب چهارم مهمانی در ساعت دو بعد از نیمه شب با شکستن جوش میل گرد روی در ؛ فرار نمودم ؛ همراه با کوله باری سنگین از درد هائی که بیان آن در حرف و قالب کلمات ممکن نیست …. اما از این کوران درد و رنجها و شکنجه ها تا به امروز ؛ خوشحالم که سربلند و مغرور بوده ام ؛ فردا را نمی دانم ؛ اما به ادامه راهم وفاداری به آرمان سوسیالیزم و رهائی کارگران و زحمتکشان مصمم و امیدوارم ؛ من زندگی ام را آگاهانه انتخاب نموده ام و همین است سهم من از زندگی با آن مسرورم ….چشیدم ؛ نوشیدم ؛ مملو از صفای باطن بود ؛ غنی بود ؛ تصمیم گرفتم و قبول نمودم ؛ زندگی شرافتمندانه شیرین تر است ؛ حتی اگر کوتاه ترین باشد ؛ ارزشمند تر است ؛ مخصوصآ در این لجن زار و ابتذال جهانی و تعفن بیداد ؛ در میان انواع رذالتها و بی ارزشی ها دروغ و نامردمی ها …. والائی را ارزشی بینهایت است ؛ به همین خاطر است که در این راه ؛ سایر انسانهای با احساس انسانی و با صفا و شرافتمند و مصمم ….هر یک از آنها برای من عطا برادرم هستند روناک خواهرم هستند ؛ من خواهران و برادران بیشماری دارم ….اگر چه پاره نمودن هر یک از تارها و پودهای خاطرات درونی ام که در طی دهه ها و سالهای زندگی کودکی و جنگ و دعوا های کودکانه و دوباره آشتی و همزبانی ها و در نوجوانی و بزرگ سالی آرزوی با هم بودنها در روح و جان یکدیگر درهم تنیدن و شدن ها ….. زندگی دیگری و نوعی دیگر از انسان می سازند ؛ پدیده ای انسانی و در هم تنیدگی ای والا و شیرین و قابل اعتماد و قابل اتکا و عشق و تکیه گاهی محکم هم چون دوستی و اعتمادی متقابل و خلل ناپذیر می سازد که به آن برادری می گویند ؛ رفاقتی دوست داشتنی و برای یکدیگر بودن ؛این دم و نفس و روح آدمی ؛این پایه و اساس نیاز روح ادم اجتماعی؛ این نیاز واقعی انسان ؛ و…. اکنون با این همه جنایات و کشتن این همه انسانهای درون های بی انتهای روح و جان ادمی ….؟ بریدن و پاره نمودن هر یک تار از این میلیونها تار و پودهای خاطرات و لحظات یادگار زمان؛ که هر کدام از آنها خود به تنهائی به مثابه یک نفر یک انسان درون می توان نام برد و ترجمه نمود که در درون انسان با روح و با احساس جمعیتی بسیار بزرگ را می سازد ؛ پاره نمودن روابط روحی میان ما انسانها به مثابه قتل عام خاطرات و انسانهای درون باید ترجمه نمود ؛ پیوندی که با سایر افراد فامیل و دوستان و رفقا مرتبط است و دیگران را نیز زخمی کاری تر از زخم خنجر بر احساس و قلب آدمی باید دید ؛؛ بر هم زدن خاطرات و دوستی ها ؛ لگد مال نمودن احساسات بی غل و غش ؛ همچون حمله گرازهای وحشی بر این بوستان رنگین دوستی و زیبائی های زندگی درون آدمی؛ نابود نمودن گلها و شقایق ها به منظور چریدنی سخیف !! کباب قناری و بلبل روزگاران بر سوختن یاسها و زنبق ها…. افسوس ؛ حیف …..صد هزار بار حیف و افسوس …. هر تار نامرئی از روز ها و شبهای خاطره ها و یاد آوری هائی که با تمامی جان آدمی درآمیخته است ؛ در هم تنیده شده است ؛ بریدن و پاره نمودن آنها بسیار دردناک است ؛ دردی که با زجر مرگ قابل مقایسه اگر باشد فکر نمی کنم مرگ تا این حد جانگداز باشد ؛ دردی که در هیچ ظرفی جای نمیگیرد ؛ دردی جانکاه به بزرگی احساس انسان ؛ که هر یک تار از این میلیونها خاطرات ؛خود پیوند طولانی زندگی با هم بودن ها؛ پیوندی است نامرئی که تا عمق روح و جان و احساسات آدمی در دالانها و سرد خانه های روخ جا خوش نموده و لانه دارند غنوده اند ؛ که با لگد گزمگان اسلامی و یابو های تاریخ در هم می ریزند ؛ از این نظر است که کشتن انسان را باید جنایت علیهه بشریت ترجمه نمود ؛خوب شاید این جنایتکاران شاید تصور می نمایند که می توان تاریخ و زندگی را به گذشته برگرداند یا در همان حال نگه داشت ؛ به همین خاطر جنایت و نابود نمودنها همزاد و ماهیت این نوع نیرو های ایستای جامعه اند ….اما ….!!! دریغ و افسوس از این همه رذالت و نادانی ؛ براستی باید فریاد برآورد از دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست ؛و اما باز هم هر یک از آن شیرین سخن های خاطرات درون آدمی ؛جزئی ؛ عضوی از بودن روح و جان و احساس و زندگی درونی انسان است که تمامی رویا ها جانفزا را در بغل گرفته اند ؛ انها خاطره نیستند ؛ بلکه خود روح جان انسان اند ؛ در همه جا با انسان همراه هستند؛ کشتن آنها بوسیله جنایتکاران غیر ممکن است ؛ زیرا کشتن زندگی غیر ممکن است ؛ زیرا آنها جزئی پایدار از زیرساخت درون ادمی اند ؛ رفقای قابل اتکا و قابل اعتماد ؛ صمیمی و دوست داشتنی ؛ بی غل و غش و فداکار …. آنها با من مدام حرف می زنند و می بویم و می شنوم صدای آشنا و زنده و توفنده شان را …. در هر نقطه ای با هر چهره مشابهی با هر حرکت آشنائی در هر نقطه ای از این جهان بی انتها ؛همراه سکوتها و لبخند ها و شیرین زبانی ها را ؛ آری تداعی می نماید بودنها را و نیروی ققنوس وار زندگی از آن سرچشمه می گیرد ….. شاید دیوانه ام اما این دیوانگی ها را دوست دارم ؛ پاره نمودن جنایتکارانه هر یک از این تارهای نامرئی پیوندهای زمانهای طولانی و عمیقی که همراه با خاطره ها و زندگی درونی جاویدان …. خود جنایتی است در حق من و این احساسات درونم که هر یک از انها خود آدمی است و شخصیتی است والا…. همیشه زنده و تر و تازه اند و انگار همین دیروز ؛ امروز است ؛اگرچه بر هم زدن این دنیای درونی مان وسیله یابو های تاریخ و استثمارگران ؛ جنایتی است در حد کشتن فراوان لشکر انسانهای درون و کشتن و ترور بهترین رفقا و رویا هایم …. درد جدائی و دوری و بریدن از دوست و یار و رفیق و عزیزان بسیار شبیهه به مرگ است ؛ تحمل سنگینی بار کنتراست یاد آوری این همه غم و شادی با هم ؛ یکجا و به یکباره سهل و ساده و آسان نیست ؛ درد جدائی ها ؛ درد پاره نمودن این سرچشمه لایزال لحظه ها و خاطره ها ؛ از این همه خاطره ها و با هم و برای یکدیگر بودنها را با درد مرگ از پیش آماده می توان مقایسه نمود ؛ تازه آنجا نیز اگر غریزی به مرگ بنگریم ؛ پدیده ای که هیچ جانداری نمی خواهد با آن روبرو شود ؛ اما در انسان این پدیده از جنس دیگری است ؛ لرزش هر خاطره هر تار نامرئی زندگی ساده و صمیمانه در روح و جان آدمی ….در قالب کلمات ؟ گریز از آن غیر ممکن است ؛ تنها می توان گفت مرگ نیز نوعی جدائی است و جدائی از جنس نوعی مرگ خاطره ها است ؛ شاید مرگ با هم بودنها ؛ اگر به مرگ فیزیکی بصورتی غریزی ننگریم مرگ بسیار آسان تر است ؛ زیرا فقط یک بار است ؛ اما کشتن و لگد مال نمودن خاطرات ؛ که هر کدام از آنها انسانی است درونی ؛ که مجموعآ بیشمار انسانها هستند در درون روح و جان آدمی؛ به تعداد روز ها و شبها و رویاها و لحظات و یاد آوری ها….برای کسی که می شناسد ؛ احساس می کند ؛ نیاز دارد ؛ بو می کشد ؛ و ثروتمند است ؛ با آنها می خندد ؛ با آنها زنده است ….. خوب…. ؟ این سهم من از این دوره از تاریخ و زندگی بود و اما در عوض از آنجائی که من یک موجود اجتماعی ام با مردم کارگر و زحمتکش زندگی کرده ام از آنها آموختم رنج بردم و یاد گرفتم که ؛ کار زندگی است ؛ لذا …. بسیار شادم از اینکه برادران و خواهران بس بیشماری دارم ؛ تمامی انسانهای ازاده ؛ تمامی زحمتکشان ؛ متعلق به جامعه بشری ؛ تمامی کارگران فکری و جسمی تولید کنندگان و انسانهای دوست داشتنی ؛ خانواده من هستند ما یکی هستیم ؛ به همین خاطر زنده ام و خوشحالم که مسیرم را درست انتخاب نموده ام ؛ باز به همین دلیل است که من هنوز زنده ام و احساس زندگی انسانی را در خود سراغ دارم و با صدائی رسا که دشمنان طبقاتی ام بشنوند و از ترس غرش تاریخ بر خود بلرزند …. و فریاد می زنم ؛ آهای حرامزاده ها ؛ حرامزاده ها ؛ من هنوز زنده ام . زنده باد ازادی و برابری عمر محمدیعطا برادرم در یک تصادف ساختگی با جیپ جاشهای خمینی در گریاشان سنندج در اول تیر 63 کشته شد….. پشت سرش آن دک و آمپلی فایر مونتاژ دست خودش بود چون پول نداشت ….خودش آنها را مونتاژ می نمود و کارائی همان محصولات گران قیمت سونی و آی وا و …را نیز دارا بود ….فرستنده های موج اف ام می ساخت و …. دارای خلاقیتی در حد نابغه بود ….. Changiz Vandchali https://www.youtube.com/watch?v=rdI0evOXYpY Omar Mohammadi عطا برادرم در یک تصادف ساختگی با جیپ جاشهای خمینی در گریاشان سنندج در اول تیر 63 کشته شد ؛ با شنیدن خبر مرگش آتشی در درونم گر گرفته بود و نمی دانستم چه باید بکنم ؛ بی قرار بودم و نا آرام ؛ نمی بایستی با گریه و زاری خودم کسی را متوجهه می گردانیدم ؛ زیرا مخفی بودم و در حال فرار ؛ صدای گریستنم را نمی بایستی کسی می شنید ؛ اشکهایم را نمی بایست نشان می دادم ؛ اما درد داشت من را از درون همچون کوره آتش می سوزانید ؛ همچون مار زخمی به خود می پیچیدم و سبزه های چمن جلو طاق بستان کرمانشاه را گاز می گرفتم ؛ پروین ؛ که می دید دارم دیوانه می شوم ؛ گفت با این حالت نمی گذارم بروی ((قرار من با پروین برای آخرین دیدار بود))؛ مخفیانه به سنندج رفتم ؛ محل ترور برادرم را دیدم ؛ روی یک پل در محله گریاشان ؛ مردم دیده بودند که یک جیب جاشها با سرعت جلوش پیچیده بوده و بعدش از صحنه فرار نموده ….؛ در روز تدفینش من نیز از دور نظاره گر بودم ؛ اما از دور…. ؛ زیرا می دانستم منتظر آمدن من هستند؛ در سنندج مدتها بود که فراری بودم ؛ یکی از جاش های فامیل پدری ام بنام ؛ حه مه قرچه دیوث ….مرتب سراغ من را از فامیلها و دوستان می گرفت و می دانست من باید در آن جا می بودم و شاید در آن نزدیکی ها ؛ شاید هستم ….اما …. بیلاخ ؛ بیلاخی به طول تاریخ ؛ برای جاشها و ملا ها و رژیم فاشیست اسلامی ایران ….. بعد از این مراسم ؛ در منزل یکی از رفقایم به روناک خواهرم که از زندان به خاطر شرکت در این مراسم مرخصی داده بودند (( روناک خواهرم را در زندان دیوانه نمودند ؛ تجاوز یا هر چی بود دقیق نمی دانم اما سه بار خودکشی نمود و نجاتش دادند و تا آخر عمر باید دارو مصرف نماید )) ؛ پیشنهاد دادم؛ با من بیا با خودم می برمت ؛ گفتم من دارم می روم بیا با من بیا ؛ اصرار نمودم گفتم ؛ روناک بیا برویم ….قبول ننمود ؛ حالش اصلآ خوب نبود در زندان دیوانه اش نموده بودند …. بعد از این مراسم در روز بعدش از سنندج راهی شدم ؛ البته رئوف فهیم خواهر زاده پروین این لطف را نمود و من را مخفیانه از سنندج بیرون برد ؛ همدان و از آنجا به سوی اصفهان و زاهدان و زابل و ….مرز افغانستان ؛ که در لب مرز در پنجاه متری مرز شبانه و تاریک حتی بدون نور ماه ؛ پس از سه بار عبور از میدان های مین بعلت تشنگی بیش از حد حواسم بدرستی کار نمی کرد ؛ در روستای ایوب دستگیرم نمودند ؛ یعنی به علت عوضی گرفتن پاسگاه ایران و افغانستان ؛ اشتباهی به درون پاسگاه ایران رفتم ؛ چهار شب در زابل مهمان آقایان بودم ؛ دو شب روی در آهنی کارکردم ؛ در شب چهارم مهمانی در ساعت دو بعد از نیمه شب با شکستن جوش میل گرد روی در ؛ فرار نمودم ؛ همراه با کوله باری سنگین از درد هائی که بیان آن در حرف و قالب کلمات ممکن نیست …. اما از این کوران درد و رنجها و شکنجه ها تا به امروز ؛ خوشحالم که سربلند و مغرور بوده ام ؛ فردا را نمی دانم ؛ اما به ادامه راهم وفاداری به آرمان سوسیالیزم و رهائی کارگران و زحمتکشان مصمم و امیدوارم ؛ من زندگی ام را آگاهانه انتخاب نموده ام و همین است سهم من از زندگی با آن مسرورم ….چشیدم ؛ نوشیدم ؛ مملو از صفای باطن بود ؛ غنی بود ؛ تصمیم گرفتم و قبول نمودم ؛ زندگی شرافتمندانه شیرین تر است ؛ حتی اگر کوتاه ترین باشد ؛ ارزشمند تر است ؛ مخصوصآ در این لجن زار و ابتذال جهانی و تعفن بیداد ؛ در میان انواع رذالتها و بی ارزشی ها دروغ و نامردمی ها …. والائی را ارزشی بینهایت است ؛ به همین خاطر است که در این راه ؛ سایر انسانهای با احساس انسانی و با صفا و شرافتمند و مصمم ….هر یک از آنها برای من عطا برادرم هستند روناک خواهرم هستند ؛ من خواهران و برادران بیشماری دارم ….اگر چه پاره نمودن هر یک از تارها و پودهای خاطرات درونی ام که در طی دهه ها و سالهای زندگی کودکی و جنگ و دعوا های کودکانه و دوباره آشتی و همزبانی ها و در نوجوانی و بزرگ سالی آرزوی با هم بودنها در روح و جان یکدیگر درهم تنیدن و شدن ها ….. زندگی دیگری و نوعی دیگر از انسان می سازند ؛ پدیده ای انسانی و در هم تنیدگی ای والا و شیرین و قابل اعتماد و قابل اتکا و عشق و تکیه گاهی محکم هم چون دوستی و اعتمادی متقابل و خلل ناپذیر می سازد که به آن برادری می گویند ؛ رفاقتی دوست داشتنی و برای یکدیگر بودن ؛این دم و نفس و روح آدمی ؛این پایه و اساس نیاز روح ادم اجتماعی؛ این نیاز واقعی انسان ؛ و…. اکنون با این همه جنایات و کشتن این همه انسانهای درون های بی انتهای روح و جان ادمی ….؟ بریدن و پاره نمودن هر یک تار از این میلیونها تار و پودهای خاطرات و لحظات یادگار زمان؛ که هر کدام از آنها خود به تنهائی به مثابه یک نفر یک انسان درون می توان نام برد و ترجمه نمود که در درون انسان با روح و با احساس جمعیتی بسیار بزرگ را می سازد ؛ پاره نمودن روابط روحی میان ما انسانها به مثابه قتل عام خاطرات و انسانهای درون باید ترجمه نمود ؛ پیوندی که با سایر افراد فامیل و دوستان و رفقا مرتبط است و دیگران را نیز زخمی کاری تر از زخم خنجر بر احساس و قلب آدمی باید دید ؛؛ بر هم زدن خاطرات و دوستی ها ؛ لگد مال نمودن احساسات بی غل و غش ؛ همچون حمله گرازهای وحشی بر این بوستان رنگین دوستی و زیبائی های زندگی درون آدمی؛ نابود نمودن گلها و شقایق ها به منظور چریدنی سخیف !! کباب قناری و بلبل روزگاران بر سوختن یاسها و زنبق ها…. افسوس ؛ حیف …..صد هزار بار حیف و افسوس …. هر تار نامرئی از روز ها و شبهای خاطره ها و یاد آوری هائی که با تمامی جان آدمی درآمیخته است ؛ در هم تنیده شده است ؛ بریدن و پاره نمودن آنها بسیار دردناک است ؛ دردی که با زجر مرگ قابل مقایسه اگر باشد فکر نمی کنم مرگ تا این حد جانگداز باشد ؛ دردی که در هیچ ظرفی جای نمیگیرد ؛ دردی جانکاه به بزرگی احساس انسان ؛ که هر یک تار از این میلیونها خاطرات ؛خود پیوند طولانی زندگی با هم بودن ها؛ پیوندی است نامرئی که تا عمق روح و جان و احساسات آدمی در دالانها و سرد خانه های روخ جا خوش نموده و لانه دارند غنوده اند ؛ که با لگد گزمگان اسلامی و یابو های تاریخ در هم می ریزند ؛ از این نظر است که کشتن انسان را باید جنایت علیهه بشریت ترجمه نمود ؛خوب شاید این جنایتکاران شاید تصور می نمایند که می توان تاریخ و زندگی را به گذشته برگرداند یا در همان حال نگه داشت ؛ به همین خاطر جنایت و نابود نمودنها همزاد و ماهیت این نوع نیرو های ایستای جامعه اند ….اما ….!!! دریغ و افسوس از این همه رذالت و نادانی ؛ براستی باید فریاد برآورد از دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست ؛و اما باز هم هر یک از آن شیرین سخن های خاطرات درون آدمی ؛جزئی ؛ عضوی از بودن روح و جان و احساس و زندگی درونی انسان است که تمامی رویا ها جانفزا را در بغل گرفته اند ؛ انها خاطره نیستند ؛ بلکه خود روح جان انسان اند ؛ در همه جا با انسان همراه هستند؛ کشتن آنها بوسیله جنایتکاران غیر ممکن است ؛ زیرا کشتن زندگی غیر ممکن است ؛ زیرا آنها جزئی پایدار از زیرساخت درون ادمی اند ؛ رفقای قابل اتکا و قابل اعتماد ؛ صمیمی و دوست داشتنی ؛ بی غل و غش و فداکار …. آنها با من مدام حرف می زنند و می بویم و می شنوم صدای آشنا و زنده و توفنده شان را …. در هر نقطه ای با هر چهره مشابهی با هر حرکت آشنائی در هر نقطه ای از این جهان بی انتها ؛همراه سکوتها و لبخند ها و شیرین زبانی ها را ؛ آری تداعی می نماید بودنها را و نیروی ققنوس وار زندگی از آن سرچشمه می گیرد ….. شاید دیوانه ام اما این دیوانگی ها را دوست دارم ؛ پاره نمودن جنایتکارانه هر یک از این تارهای نامرئی پیوندهای زمانهای طولانی و عمیقی که همراه با خاطره ها و زندگی درونی جاویدان …. خود جنایتی است در حق من و این احساسات درونم که هر یک از انها خود آدمی است و شخصیتی است والا…. همیشه زنده و تر و تازه اند و انگار همین دیروز ؛ امروز است ؛اگرچه بر هم زدن این دنیای درونی مان وسیله یابو های تاریخ و استثمارگران ؛ جنایتی است در حد کشتن فراوان لشکر انسانهای درون و کشتن و ترور بهترین رفقا و رویا هایم …. درد جدائی و دوری و بریدن از دوست و یار و رفیق و عزیزان بسیار شبیهه به مرگ است ؛ تحمل سنگینی بار کنتراست یاد آوری این همه غم و شادی با هم ؛ یکجا و به یکباره سهل و ساده و آسان نیست ؛ درد جدائی ها ؛ درد پاره نمودن این سرچشمه لایزال لحظه ها و خاطره ها ؛ از این همه خاطره ها و با هم و برای یکدیگر بودنها را با درد مرگ از پیش آماده می توان مقایسه نمود ؛ تازه آنجا نیز اگر غریزی به مرگ بنگریم ؛ پدیده ای که هیچ جانداری نمی خواهد با آن روبرو شود ؛ اما در انسان این پدیده از جنس دیگری است ؛ لرزش هر خاطره هر تار نامرئی زندگی ساده و صمیمانه در روح و جان آدمی ….در قالب کلمات ؟ گریز از آن غیر ممکن است ؛ تنها می توان گفت مرگ نیز نوعی جدائی است و جدائی از جنس نوعی مرگ خاطره ها است ؛ شاید مرگ با هم بودنها ؛ اگر به مرگ فیزیکی بصورتی غریزی ننگریم مرگ بسیار آسان تر است ؛ زیرا فقط یک بار است ؛ اما کشتن و لگد مال نمودن خاطرات ؛ که هر کدام از آنها انسانی است درونی ؛ که مجموعآ بیشمار انسانها هستند در درون روح و جان آدمی؛ به تعداد روز ها و شبها و رویاها و لحظات و یاد آوری ها….برای کسی که می شناسد ؛ احساس می کند ؛ نیاز دارد ؛ بو می کشد ؛ و ثروتمند است ؛ با آنها می خندد ؛ با آنها زنده است ….. خوب…. ؟ این سهم من از این دوره از تاریخ و زندگی بود و اما در عوض از آنجائی که من یک موجود اجتماعی ام با مردم کارگر و زحمتکش زندگی کرده ام از آنها آموختم رنج بردم و یاد گرفتم که ؛ کار زندگی است ؛ لذا …. بسیار شادم از اینکه برادران و خواهران بس بیشماری دارم ؛ تمامی انسانهای ازاده ؛ تمامی زحمتکشان ؛ متعلق به جامعه بشری ؛ تمامی کارگران فکری و جسمی تولید کنندگان و انسانهای دوست داشتنی ؛ خانواده من هستند ما یکی هستیم ؛ به همین خاطر زنده ام و خوشحالم که مسیرم را درست انتخاب نموده ام ؛ باز به همین دلیل است که من هنوز زنده ام و احساس زندگی انسانی را در خود سراغ دارم و با صدائی رسا که دشمنان طبقاتی ام بشنوند و از ترس غرش تاریخ بر خود بلرزند …. و فریاد می زنم ؛ آهای حرامزاده ها ؛ حرامزاده ها ؛ من هنوز زنده ام . زنده باد ازادی و برابری عمر محمدی

من از بینوائی نیم روی زرد ؛ غم بینوایان رخم زرد کردمن از بینوائی نیم روی زرد ؛ غم بینوایان رخم زرد کرد

من از بینوائی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کردمن از بینوائی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s