آن روز ها ، از سرو ابیدر…. ، ویرایش و همفکری از عمرمحمدی

در جامعه ای که هر روز از تمامی تار و پود آن بوی جدائی ها می آید ؛ درد جدائی هائی که مشام جان آدمی را تا عمیق ترین دالانهای دست نخورده روح انسانی می لرزاند ؛ می آزارد ؛درد های لرزش های روح و جانهای مشترک در میان اسیران در سرزمین فقر و بلا ؛ درد لرزش قلبهائی در دام گرفتار و همیشه در عمق استیصال ؛ اما بازهم امیدوار …. که درد هر لرزش خود آئینه ای است از این بینوائی ها ؛ باز هم امیدها ؛ در آرزوی بودن ها ….. و باز هم شاید ها تا آخرین لحظه ها به امید زندگی ….؛ برای هر یک از ما نیز ؛ لرزش های زخم های بینوائی ها در جان هم سرنوشتی است ؛گرفتار و بی پناه که فریاد رسی ندارد ؛ ما نظاره گرانی هستیم که درد مشترکمان را نمی توانیم فریاد بزنیم ؛ بنابراین نمی توانیم درمان نمائیم …..؛ ولی باز هم درد ها ما را به فغان وا می دارند ؛ ؛درد و رنج انسان بودن در سر زمینی که از تمامی کوچه ها و شهر ها و زمین و آسمانش فریاد های جگرخراش ناله های دردهای بی درمان زخم های کاری شمشیر دشمن مشترک شان بلند است ؛ و هر روز رنگ شفق سرخ خونین بر آسمانش ؛ فریادی است که زمین و زمان را به فریاد خواهی می طلبد ؛ بانگ بیداری صبح ؛ فریاد های جگر خراش پارگی تارهای پیوند های نامرئی لبخند ها و بوسیدنهای میان قلبهائی است ؛ که با میلیونها خاطرات تلخ و شیرین ؛ افت و خیز های زندگی مملو از امیدها و نا امیدی ها است ؛ آری مرگ یک انسان بریدن از زندگی است ؛ مرگ یعنی جدائی یک انسان از رویاهایش ؛ از احساسات و دیگر قلبهائی است که به امید دیداری تازه می تپند ؛ پارگی این احساسات انسانی خود مرگ های فراوانی به همراه دارد …. مرگ یک انسان ؛ برای سایرین ؛ همراه است با مرگ رویا هائی که دیگر به گذشته تعلق دارند ؛ این نوع جدائی ؛ مرگ زندگی مشترک با دیگران است ؛ مگر نه این است ؟ مرگ نیز از جنس جدائی ها است ؛ جدائی ها نیز نوعی مرگ است ؛ مرگ پیوند ها ؛ دردی به عمق زخم پارگی تمامی تارهای روابط میان دوستی ها ؛ مرگ با هم بودنها ؛ برای هم بودنها و چشم انتظاری ها و رویا های شیرین برای فامیلها و دوستان و رفقا و نزدیکان است ؛ هر اندازه روابط بیشتر و خاطره ها عمیق تر و شیرین تر ؛ دردهای جدائی ها کاری تر ؛ مرگ یک انسان ؛ درد و رنج مرگ احساسات تمامی انسانهای همراه و هم پیوند است ؛ کشتن یک انسان ؛ کشتن بسیاری از دیگر انسانهای درون دیگر جانهای شیدا و مشتاقان دیدارهای دل انگیز است ؛ کشتن قسمتی از قلب و روح پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و رفیق است ؛که گاهآ مرگ یک انسان همراه با مرگ نزدیکترین پیوند قلبی و مرگ فیزیکی دیگر نزدیگان را نیز بدنبال دارد ؛ کشتن ؛ یعنی قتل عمد سازمان یافته در حق جامعه انسانی است ؛ نابودی سهمی از جامعه انسانی است ؛ سهمی که به تمامی جامعه تعلق دارد …. ؛ زیرا کشتن انسان ؛ مرگ پیوندهای احساسات گوناگون انسانی در قلب و روح و وجود و جان دیگر افراد خانواده و دوست و رفیق و هم شهری ها و سایر انسانها …. را به همراه دارد ؛ تجاوز به حقوق کل جامعه است ؛ قاتل یک نفر؛ قاتلین واقعی تمامی جامعه اند ؛ زیرا قاتلین تمامی پیوند های روابط انسانی اند ؛ که روابط انسانی را با این کشتن پاره و لگد مال می نمایند…. ؛زخمی که تا ابد التیام نخواهد یافت . زخم چشم انتظاری ها ئی که پایانی بر آن نیست .
کشتن انسان جنایتی است سازمان یافته در حق تمامی انسانهای هم پیوند با قربانی ؛ جنایتی است در حق کل جامعه انسانی….. ؛ در میان گله های حیوانات این پیوند تا زمان شیر خوارگی میان مادر و کودک موجود است …. ؛ دفاع مادر از کودکش را درهنگام خطر بیاد بیاورید ؛ در صورتیکه برای سایرین کشتن یکی از آنها به خودش مربوط است ؛ مشکل خودش است …..؛ نظاره گرانی بیتفاوت ؛ شاگکر به درگاه خداوندی ؛ بکوشیم تا جامعه ای انسانی داشته باشیم ؛ شایسته نام انسان باشیم …… همدیگر را دوست داشته باشیم و پیوندهایمان را انسانی نمائیم ؛ ما انسانیم و شایسته جامعه ای انسانی هستیم ؛ درد مشترک را فریاد بزنیم
مرگ ریحانه جباری مرگ یکی از این هزاران جانهای شیدای زندگی است ؛ که متاسفانه در نقطه بی هویتی از این جهان توحش در زمان نا مناسبی پا بر صحنه زندگی نهاد ؛ ای کاش در صحرا های کالاهاری در افریقا در میان آن وحوش بدنیا می آمد ؛ شاید سرنوشتی دیگر می داشت
زنده باد زندگی ؛
دوست بداریم وجود و بودن را و موجودات انسانی را ….
انسان زیبائی بودن است ؛ دوست بداریم زیبائی ها را
يكشنبه ۴ آبان ۱۳۹۳ برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۱۴
سرو آبیدر

Abbas Samakar hat eine neue Notiz geschrieben: ‎آن روزها

عمرمحمدی:  گاهی اوقات؟ اغلب …. اعدام جنایت علیهه کل انسانهای جامعه است، مرگ نیز از جنس جدائی ها است .

***گاهی اوقات

گاهی ؛ و گاهی اغلب …. زندگی به جز یادی و خاطره ای بیش نیست؛ که در تو و من یا ما و دیگران از سر ناچاری به زندگی درونی ادامه می دهد؛ و باز هم با شیرین ترین لبختد ها به زندگی در دالانهای تو اندر توی جان شرافتمند هر انسانی شیفته با هم دست در دست هم تمامی مسیر زندگی را …. ادامه می دهیم؛ مگر نه این است که شیرین ترین لحظه ها و خاطرات و نوا ها و زمزمه ها در قالب کلمات و تصاویر در ذهن آدمی، اغلب به شکل تصویری تداعی می شوند، صورت می گیرند ؟ تصویر هائی در دالانهای تواندر توی درون هر جان شیفته و اروزمندی پسخو کرده که با ورجه ورجه و شیطنت های دل انگیزش؛ هر از چند گاهی تارهای خاطرات روح و جان آدمی تشنه و نیازمند بوئیدن و بوسیدن را می نوازد و می لرزاند و بازهم لبخند زنان؛ در گشت و گذر است و شادی و نوای خوش دوست داشتن ها را با صدائی ملکوتی می نوازد و ما را می آزارد و چه شیرین می لرزاند؛ چه دل انگیز است این شیطنت های درونی دوست داشتنی ها؛ احساسات زیبای لحطات دل انگیز، که ی محابا از گذر زمان وبدون توجهه به فاصله زمانی و مکانی بی غل و غش در تمامی روح و جان که به خود متعلق می داند، به خودنمائی می پردازد، با هر لبخنددرونی شیدا و بی پیرایه، طوفانها است، هر خاطره ای ما را بسوی خویش؛ بسوی تعمیق هر چه بیشتر دوست داستن ها می کشاند؛ تشنه تر از هر زمان برای با هم بودن و بازهم ناتوان از با هم بودن؛ و باز هم تشنه تر و شیدا تر از گذشته …. آه و درد از این همه کنتراستها؛ سردی و گرمی های روح و جان آدمی که باز هم خاطره هاست؛ تشنهء در اغوش کشیدن ها و برای هم بودن ها، ما را مشتاقانه بسوی خود فرا می خواند و دریغ و افسوس و رنج ها؛ که فقط خاطره ای است، یادها شاید درد آور باشند و بسیار اسفناک و رنجبار گونه ای که کمر روح و جان ادمی را خم می نمایند، هستند؛ درد و رنج از زیستن در سرزمینی که ما محکومان به زندگی و گاهی زنده بونی به امید زندگی …. هر چه هست امیدها بازهم، اما دل انگیز اند؛ و بدون این احساسات شیرین انسانی و زندگی درونی سراسر درد و غم رنج دوری ها ….؛ زندگی درونی و روح انسانی بی معناست؛ درخت زندگی خشک شده در بیابان نامردمی ها….نه هرگز هرگز، انسان بودن با درک ضرورت ها پیمودن ها و نایستادن ها، با عبور از روی جنازه ناتوانها و افتادگان به تقصیر، آری زندگی و شمشیر نبرد برای زندگی با این نوع درد و رنجها صیقل می یابند و ما را نیز کامل تر و ما را تافته ای جدا بافته تر می یابند؛ مگر نه این است که انسان محصول کار است؟ تنیدن این تارهای ارتباسی نامرئی درون در طی سالهای زندگی با هم بودنها عمق احساسات انسان را می سازد پی می کند و بنیاد می نهد اسمانخراشهای روح انسان را، با هر جدائی و مرگ نیز از جنس جدائی ها است، که با پاره نمودنهای تارهای روابط عاطفی میان ما؛ دردهائی به سختی درد جدائی هاست که در پیوند با تارهای خاطره ها در طول زمان خود را می نمایاند؛ زلزله زمان و حوادث ما را از درون می لرزاند، مقاومت در برابر این چنین دهها ریشتری تنها از توان والاانسانهاسی بر می اید که هدفی والا دارند، و با افتادن هر عزیزی خود پرچم را بدست می گیریند و یک قدم دیگر بسوی تکامل … اینگونه ما در دیگری به زندگی ادامه می دهیم، رابطه ها هر چه بیشتر، درد ها و رنجها دردناک تر؛ زخمها عمیق تر؛ رابطه های دورنی هرچه وسیع تر، زخم ها سخت تر از هر درد و زخم شمشیر دشمن؛ و این است نیاز درونی زندگی انسانی ….؛ زندگی واقعی زندگی درونی است، اگر سطحی هم بنگریم با این وصف … عوامل کور و یا پدیده های وحشی؛ و یا سیستم های سراسر گندیده و یا جامغه ای ضد انسانی که باعث این نوع جدائی هایند؛ باعث و بانی این زخمهای کاری اند در واقع کشندگان و قاتلان تمامی انسانهای هم پیوند با قربانیان اند …. با این وصف اما هیچگاه هیچ نیروئی نخواهند توانست مانع ازجاری بودن خاطرات شیرین دوست داشتنها و برای هم بودنها گردد؛ این رود بزرگ و روان دوست داشتنها در درون آدمی بسوی دریا و ابدیت تا ابد حاری است، هیچکس هیچگاه موفق به پاره نمودن تارهای خاطره ها …. نه !! هر گز نمی توانند …. تا زندگی هست خاطره ها و دوست داشتن ها نیز جاری است؛ زیرا دوست داشتن ضرورت زندگی انسانی است؛ هوا برای تنفس روح و جان انسانی است ….با هر حادثه ای این عشق؛ این رابطه محکم تر و غنی تر می گردد …. دوست بداریم همدیگر را؛ موجود انسانی عزیز است؛ زیرا دارای روح و جان انسانی است …. در غم تمامی عزیزان از دست رفته خود را غمگین می دانم … سیاهی ها را از خود بزدائیم ….شب نیز در گذر است …کشتن انسان و اعدام جنایتی است در حق کل جامعه بشری بی تفاوت نباشیم،

عمر محمدی پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳ برابر با ۳۰ اکتبر

عمر محمدی
پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳ برابر با ۳۰ اکتبر

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s