چرا اعدام جنایت است ….؟ در حق چه کسی….؟ از کدامین زاویه ….؟ چگونه ….؟…..و باز هم چراهای دیگر

اعدام به معنای نابودی حیات در جانداری است که ؛ تنها حق همیشگی اش زیستن است ؛ اعدام به معنای نابودی حق حیات ؛ یعنی نابودی تنها هدیه طبیعت است ؛ تمامی تلاش تمامی جانداران در مسیر  و در جهت زیستن است …… در طبیعت ؛حیات هر یک از انواع جانداران هر نوع تکامل و یا تغیری اگر داشته اند در رابطه با ادامه حیات و ادامه زیستن محک خورده است ؛ بدین معنی که ایا این نوع تکامل و تغیر در جهت ادامه زندگی مناسب بوده است یا نه ؟ که طبق اصل اتواع داریوین ؛ تغییرات بسیار فراوانی که صورت پذیرفته ؛ به نابودی میلیونها نوع انجامیده است یا به ادامه بقا و بوجود آمدن میلیونها نوع دیگر ؛ …. در حیات  وحش و طبیعت تمامی جانداران در ارتباط با یکدیگر معنا دارند ؛ نابودی یک نوع اگر با جایگزینی صورت نگیرد به نابودی انواعی دیگر مرتبط با آن نوع  می انجامد ؛ تمامی تلاش در جهت عکس این مسیر را باید از زاویه های دیگری نگریست ؛ که هر جانداری  بنا به موقعیت و شرایط وجود ؛ در این رابطه عکس العملی متناسب با موجودیتش در این راستا از خود بروز می دهد …. اما انسان اجتماعی …؟

در چرخه حیات در این کره خاکی که ترکیبی است از جانوران و جانداران بسیار متنوع  ؛ تمامی جانداران از یک باکتری ؛ از یک جاندار تک سلولی تا انسان ؛ که تمامی جانداران روی زمین  را  در بر می گیرد ؛ همگی ؛ همیشه در جهت ادامه حیات با تمامی امکانات در تلاش و تکاپو  بوده و هستند ؛ تمامی زحمات شبانروزی آنها در این جهت است ؛ تلاش برای ادامه زیستن ؛ انواع زندگی ابتدائی و انواع و اشکال تنازع برای بقا ….تا هدفمند و صمیمانه زیستن  همانند انسان در جامعه ای انسانی ؛  این قانون زندگی و طبیعت است ؛ البته؛ اگر انسان را نیز جزئی از طبیعت بدانیم و هست ؛ انسان از بهشت و از بالای آسمانها نیامده ؛ تمامی جانداران این جهان هستی در جهت ادامه حیات ؛ با تمامی وجود به هر وسیله و هر امکانی  در تلاش اند تا به آرامی و با اطمینان زندگی نمایند ؛ از ساختن مرزهای میان حیوانات بصورت علامت گذاری نمودن ها…..از اهی ها و سگها و گرگها و شیر ها و موشها و …. تا …محدوده های زندگی پرندگان و … درندگان …؛ تمامی این مسیر ؛ تلاش برای زیستن  و نیاز حیات و زندگی است ؛ در این رابطه ؛ شاید سئوال این باشد …. این احساس عریزه زندگی از کجا ناشی می شود ….؟ مگر نه این است که همه یک روزی باید بمیرند و بعضی ها شاید بگویند این زندگی فانی است ؛ و  موقت است ؛ زندگی اصلی در دنیائی دیگر است  در دنیای دیگر شیر و چای را با قند پهلو برایمان آماده دارند ؛ ولی بازهم همین اینها برای زیستن در این دنیای فانی از دیگران بیشتر تلاش دارند ؛ زیرا خود به آنچه فریاد می زنند باور ندارند ؛ این نیروی تلاش برای حیات از کجا سرچشمه می گیرد ؟  به هر صورت …. در واقع اگر مقداری عمیق تر بنگریم ؛ راز خلقت و این نیروی حیات؛ درون سلول و درون تک تک سلولهای جاندار ؛ در درون ترکیب مولکولی اسید های آمینه نهفته است ؛ اسید های آمینه یعنی سنگ بنای زندگی و تشکیل سلول ؛ و سنگ بنای حیات ؛  که حیات و زندگی را در سرد ترین و  گرم ترین و بی آب و هوا ترین و تاریک ترین و ناگوار ترین شرایط برای ادامه حیات موجود زنده مهیا  و ممکن می سازد ؛ تطابقات با محیط  و جهش ها  و تغیرات را محک می زند ؛ اسید های آمینه حتی با سنگهای آسمانی نیر در کائنات در حرکت اند ؛  که نظریه ای نیز هست که می گویند ؛ جانداران این زمین و سیاره ما بصورت اسید های آمینه در سنگهای اسمانی ممکن است از مارس یا سایر کرات دیگر بعد از متلاشی شدن ؛ امده باشند ….که این خود نظریه ای است…. همانگونه  ؛ بعضی های دیگر ؛ اسیدهای آمینه را از ترکیب های ملوکولی آمونیاک و اکسیژن و هیدروژن و گوگرد….در زمین می دانند  ؛  با بو جود آوردن شرایط اولیه زمین در چهار میلیارد سال قبل ؛که  در ازمایشگاهها صورت گرفته ؛ همراه با تخلیه های الکتریکی شرایط اولیه زمین ؛ اسید های آمینه را ساخته اند …. یعنی سنگ بنای حیات را در آزمایشگاه ها بوجود آورده اند …. به هر صورت بهتر بگوئیم موجود زنده به علت وجود تمایل به ادامه حیات در نهاد اولین مولوکول سازنده زندگی در درونش ؛تمایل دارد و می تواند به زندگی و حیات ادامه دهد و در این مسیر در تلاش است ؛ که این تمایل در ژن های سازنده سلول بصورت ؛ د.ان.آ. و…. ار. ان. آ .  مدام در هر تقسیم سلولی تکرار و تلاش برای زیستن منتقل میشود و ادامه حیات سلول یا موجود زنده را ممکن می سازد؛ که تمامی تغییرات در رابطه با تطابق با محیط برای جانور و جاندار مقهور طبیعت را محک می زند  در بعضی جاها ترموفیل ها با سیصد درجه چهارصد درجه سانتیگراد خرارت زندگی می نمایند و در بعضی جا ها با چندین ذه  درجه زیر صفر ….و این قسمت در طبیعت کور عمل می نماید ؛ یعنی هر تغیر و جهشی در جاندار  اگر با طبیعت خوانائی نداشته باشد …. جاندار نمی نواند ادامه حیات دهد ؛ مرگ و نابودی برای جاندار حتمی است و هر تطابقئ و  هر تغیری اگر بسیار مناسب باشد ….حیات می تواند میلیونها سال  ادامه یابد …. کوسه ماهی ها 400 میلیون سال ؛ تمساح های سیصد میلیون سال و ….انسانهای نئاندرتال ….تا پنج هزار سال پیش توانستند دوام بیاورند …..به هر صورت هم جاندار و هم طبیعت با هم می توانند بمانند به شرطی اینکه هماهنگی در حد ادامه حیات برای جاندار ممکن باشد و در این میان طبیعت تعیین کننده است ؛ نه جاندار !!  زیرا که جاندار جزئی از طبیعت است ؛  طبیعت جزئی از جاندار نیست…. و هرکسی ؛ هر نوعی اگر با شرایط محیط زنیست طبیعی اش تطابق می یابد ؛ می تواند به حیات ادامه دهد ؛ ادامه حیات و تکامل موجودات زنده در روی زمین که به وجود انسان ختم گردیده است ؛  گوشه ای از این پروسه تکامل و تلاش برای حیات است ؛ تلاش کل جانداران در تمامی مراحل تکامل  و تلاش برای زندگی و ادامه حیات ؛ زندگی را در این کره خاکی حفظ نموده است ما خود به لحاظ بیولوژیکی حاصل این تکامل تاریخی حیات در این زمین هستیم ؛ در دنیای جانوران در ادامه تلاش برای ادامه زندگی  ؛ جانداران  بعنوان جزئی از زندگی و حیات و طبیعت به دریدن هم مشغول اند ؛  هر نوعی ؛ آنکس که ضعیف تر است ؛ یا از موضع ضعیف تری نسبت به سایرین قرار دارد ؛ قربانی این جنبه از ضعف خویش میگردد  ؛ مگر اینکه  ؛ ضعف جاندار در قسمتی دیکر در جائی دیگر منطبق بر شرایط زیست  اش امکان مناسب  دیگری برای ادامه حیات خویش بتواند جایگزین نقطه ضعفش نماید تا بتواند به ادامه زیستن بپردازد ؛ زندگی و ادامه نسل و ادامه حیات در واقع بده بستانی واقعی است میان جاندار و طبیعت ؛  از این نظر است که بعضی از جانداران خوب می دوند ؛ بعضی خوب پرواز می کنند بعضی ها در قعر دریا ها لانه می نمایند ؛ بعضی با تولید مثل فروان مانند قورباغه ها یا ماهی ها از نابودی نسلشان جلوگیری می کنند و ….. تعداد بسیار فراوانی تولید مثل می نمایند ….خواب رمستانی خرس ها و قورباغه بی دلیل نیست یا خواب های طولانی مدت تمساحها در دل غار ها و و پائین آوردن تعداد ضربان قلب تمساحها تا تعدادی محدود در دقیقه ؛  سفر های ده هزار کیلومتری کوسه ماهی ها ….. کور بودن و حاکم بودن عملکرد نظام طبیعت از آنجا ناشی می شود که برای طبیعت اهمیتی ندارد ؛ کدام جاندار بماند یا نماند  ؛ کما اینکه در بسیاری از کرات اسمانی اصلآ حیات در کار نیست و اهمیتی هم ندارد …. در نظام طبیعت و تقسیم زندگی برای جاندار بازهم اهمیتی ندارد که تعداد شیر ها بیشتر باشد یا تعداد گرگها یا گاو  و گوسفند ها …. و بازهم اگر مثلآ تعداد هر یک از انواع گوسفند ها یا خرگوشها یا موشها فراوان بشوند در اثر ازدیاد بیش از حد جمعیت شان امکانات تغدیه  کمتر می شود ؛ باز هم باید مقداری از آنها بمیرند و نابود شوند …. که این نوع از کنترل جمعیت و ادامه نسل و ادامه تنازع بقا و رقابت برای حیات ؛ و نوعی کنار آمدن با گرسنگی و تشنگی و …. ادامه حیات در یک سیستم دستگاه کنترل ؛ میان شکار و شکار گر و خورده شدن بوسیله نوعهای دیگر بصورتی دائمی صورت می گیرد …. مثلآ اگر در منطقه ای هیچ شکاری صوت نگیرد تعداد گاوها یا کوسفند ها و خرگوشها انقدر زیاد میشود که دیگر علفی برای سایرین نمی ماند و بازهم مردن است …. یا اگر در منطقه ای روباه نباشد تعدا خرگوشها انقدر زیاد می شود …. که حیات برای نسلهای بعدی ممکن نیست  ؛ در هر صورت در نظام طبیعت و هستی؛ ضعیف پایمال است ؛ آنکس که توان به پیش بردن ادامه حیات را دارد می ماند ؛ و می بینیم که مانده اند اما بسیاری ؛ یعنی میلیونها نو ع نتوانستند به حیات شان ادامه دهند ؛ و اما انسان ؟  جامعه ای انسانی ؟؛ ایا ما بعنوان انسان هنوز جزئی از طبیعت کوریم و کور عمل می کنیم ؟ یا  از طبیعت کور فاصله گرفته ایم ؟ و به مثابه انسان در راستای نظام های اجتماعی  انسانی ؛ انسانهای تکامل یافته ای هستیم ….؟ ما در کجای تاریخ و زندگی و تمدن و طبیعت و …. قرار گرفته ایم ؟  و …. که خود این موضوع به درازای طول تاریخ بشر دارای تنوع و رنگارنگی های سیستم ها و فرهنگ ها و نظام ها و جوامع بس فراوانی است ؛ در طول تاریخ بشر همانگونه که نظامهای برده داری و فئودالی و سرمایه داری و سوسیالیستی داشته و داریم …. همه آنها در این موضوع معنا می یابند که چگونه بهتر زندگی نمائیم ؟  تمامی این تغییرات اساسی سیستمهای اجتماعی در این راستا ناشی از یک سئوال کلیدی برای انسانی تر زیستن صورت گرفته است ؛ تکامل و تغیرات سیستمهای اجتماعی منطبق با تکامل انسانهای آن جامعه؛  آن سیسم بوده و هست  و خواهد بود  بازهم تلاش انسان در مسیر تلاش برای حیات و زندگی والاتر و بهتر زیستن انسان  ؛ و فاصله گرفتن از مقهور طبیعت بودن ….ادامه دارد ؛ این انسان اوج گرفته و فاصله دار از طبیعت کور دیگر نه به عنوان  جانداری صرفآ جاندار و یک موجود تک سلولی یا یک ماهی یا گرگ ؛ و یا تمساح و گوریل و شامپانزه …… و یا جانداری بینوا به عنوان جزئی از طبیعت کور ….. ؛ و باز هم نه به عنوان انسان اجتماعی برای رقابت بر سر دریدن همنوع خویش ؛ انسان نوعی دیگر است  ؛ انسان اجتماعی ؛ انسانی است که  با جامعه اش معنا می یابد ؛ که جامعه انسانی اش با سیستم های موجود معنا دارند  و این سیستم ها به فرهنگ و شرایط زیست معنا می بخشند در یک ارتباط متقابل معنا می یابند ؛ انسان اجتماعی با عشق به انسان متولد می گردد ؛ با سلام  و دست دادن و هم صحبتی با پدر و مادر و همسایه و دوست و همشهری و در یک کلام با انسان های جامعه اش ….زندگی اجتماعی اش را معنا می بخشد ؛ و دارد ؛ در یک جامعه انسانی یکی برای همه و  همه برای یکی ؛ از قانونمندی های اساسی زندگی انسانی است ؛ سنگ بنای اساسی  حیات اجتماعی است ؛ که در شرایط سخت اجتماعی در همراهی و همنوائی در مقابله با مشکلات بزرگتر اغلب خود را نشان می دهند ؛ در جنگها ؛ زلزله ها ؛ سیل و باد و طوفان و …سرما و گرما …..  این موضوع با هم و برای هم بودن به انسان  معنی حاکم بودن  بر سرنوشتی کور محکوم در دست طبیعتی بی چرا به مرگ خود نا آگاهان  است ؛  به معنای نفی  عملکرد های کور طبیعت  است ؛ درست بنابراین دلیل؛ انسان حاکم بر طبیعت  است ؛ و از زندگی جانوری ساده و ابتدائی فاصله دارد ؛  تلاش انسان در همنوائی با سایرین و در جهتی دیگر ؛ خلاف جهت طبیعت کور ؛ معنا می یابد ؛ برای انسان ؛ دوست داشتن انسان جزئی از زندگی انسانی می گردد ؛یک نفر در جامعه ؛ به مثابه   سلولی است از یک بدن؛ در این رهگذر و مسیر است که به فرهنگ روابط انسانی منتهی می شود و آنگاه است که با هم می توان به اوج والائی و زندگی انسانی پرواز نمود ؛ اما زندگی انسانهائی که همانند دسته ای از ماهی های گیر افتاده  در تشتی کوچک هنگام شب نوروز و ایام خرید و فروش ماهی برای سفره های رنگین در شهر سنندج در دور میدان مرکز شهر ؛  که همه با هم برای تنفس از سر و کول هم بالا می روند ؛ نمی تواند مناسب برای زندگی جامعه انسانی باشد ؛ حتی اگر این نوع زندگی رواج داشته باشد ؛ البته در جامعه بشری هم می تواند در بعضی از شرایط و در روابط اجتماعی انسانی هم وجود داشته باشد ؛ و اتفاق بیفتد ؛  اما بازهم این شرایط استثائی منطبق با همان غریزه زندگی حیوانی است که عرض نمودم  و یا هنگام خطر که هر یک سعی دارد خود را زود تر از بقیه نجات دهد …. این غرایز در انسان می تواند عملکرد داشته باشد و دارد ؛ اما اگر در تمامی مدت زندگی اجتماعی ؛ در اثر وجود یک سیستم غلط و ناهنجار ؛ زندگی همیشه اینگونه ادامه داشته باشد ؛ همانند لحظه های دلهره و انفجار و خطر با ترس از اینده به زیستن ادامه دهیم …. تصور کنید این چنین جامعه ای را که برای فرد محبوس در این نظام ؛ چه فضائی می سازد …؛ در این چنین شرایط و این چنین جامعه ای باز هم این نیروی غریزه  است ؛ همان غرایز حیوانی در سلول یا جانور ابتدائی که در آن لحظه های دائمی و همیشگی ترس و دلهره و نا امیدی ها و ترس از آینده عملکرد دارد ؛ در اینگونه شرایط زیستن ؛ تلاش غریزی به جای یک زندگی هدفمند و انسان دوستانه ….؛ بزه کاری  و خلاف از هر نوع آن بسیار طبیعی است ؛ مکمل آن  و در ادامه طبیعی این چنین زیستنی قتل و دزدی و از خود بیگانگی و نا آرامی فردی و ؛ .…دروغ و تملق و هر نوع اعمال غریزی برای ادامه زندگی؛  در واقع  ادامه حیاتی بسیار غریزی  و حقیر ؛ بسیار طبیعی به نظر می اید  و هست ؛ به نظر شما ایا در برابری و مقابله با این نوع جامعه که به شکل سیستماتیک بزه کارها را گله گله تولید می نماید ؛ آیا  با کشتن و اعدام یک بزه کار ؛ از بزه کاری و خلافهای اجتماعی می توان جلو گرفت ؟ مسلمآ هرگز !!! و هر گز نه …. !!! در این فضای ناهنجار و خلاف ؛ زندگی اجتماعی نیز درست همانند طبیعت کور ؛ و قانونمندی هایش ؛ غرایزاند که عملکرد دارند ؛ به همین دلیل بازهم در اثر ناهنجاری  نهادها و سازمانها و سیستم های اجتماعی ناگوار که بسیار کور عمل می نمایند؛ افزایش ناهنجاری های اجتماعی به جای کاهش ناهنجاری ها ؛ گسترش می یابند ؛ درست مانند کسی که رانندگی بلد نیست و به جای ترمز کردن ماشین را گاز می دهد ؛ این نوع عملکرد ناهنجار اجتماعی نیز که منطبق بر قوانین کور طبیعت است در مورد زندگی اجتماعی انسانی  ؛ باعث شتاب دادن و افزایش هر چه بیشتر به این ناهنجاری ها است که بدون شک به انفجار اجتماعی منجر خواهد شد  ؛ این قانونمندی تغییرات زندگی اجتماعی  میلیونها بار درستی خویش را به اثبات رسایده است ؛ کسانی همیشه می خواهند بزور قوانین طبیعت کور را در جامعه ای انسانی پیاده نمایند …. ؛ مشابه است با چپاندن کوه ابیدر در داخل کیف مدرسه کودکی که در کلاس اول است …. البته که تلاش این نادانها در طول تاریخ حیات بشر این بوده ؛ این نیز خواهد بود ؛ که همه چیز در پروسه زمان معنا می یابد ؛ مردم منتظر می شوند و می نگرند وقتی می بینند نمی شود ؛ اعتراض و سرنگونی و تغیر و بازهم شاید تکرار تاریخ ؛ اما تغیر حتمی است ؛ شاید حرکت تاریخ طبق علاقه و تمایل ما صورت نگیرد ؛ بستگی به درک ضرورت ها و نیازها و خواستها و تشکل ها و ….بسیار دیگر پارامترها دارد اما تغیرات حتمی است ؛  نتیجه عملی این نادانی و بر خلاف قوانین اجتماعی حرکت نمودن آن می شود ….؟ ؟؟؟  درست مانند عمل و عکس العمل کور طبیعت …. بدون تصمیم و بدون تفکر و بدون تشخیص بدون راه حل های منطقی بدون نقشه مندی از پیش ؛ بدون تشکل و هماهنگی ….. فقط غریزی در مقابل کاری که صورت پذیرفته ؛ عکس العملی بی معنا و بی ارتباط  نشان دادن …. ؛ البته در طبیعت با توجهه به روابط مشخص ؛ و مشخص بودن محدوده و جایگاه های زندگی و شرایط زیست هر یک از انواع ؛ بازتابهای تغیرات نوعی دیگر است ؛ اما ناگواری این کار غیر اجتماعی در جامعه ای برس ؛ این عمل اعدام در مقابل هر نوع خلافی که باشد ؛ که اساسا باعث و بانی خلاف در جامعه سیستمهای اجتماعی است نه فرد ؛ نقش فرد به تنهائی در حد بسیار محدود و در حدود ازادیهای فردی است در جامعه ؛ که عمل اعدام و در مقابل هر جنایتی که صورت گرفته باشد ؛ خود جنایتی است ؛ ناهماهنگ و ناگوار مخالف با حیات اجتماعی  ؛ حتی نمی توان آنرا با نوع آن عمل کور در طبیعت مقایسه نمود  ؛ این عمل زشت در سطحی  کمتر و بسیار ناهنجار تر است …..؟ هاهاها می خواهد ؛ که تاریخ این زحمت را به خود می دهد فعلآ ما باید زار زار گریه کنیم ….  ….در جامعه برای رفع مشکلات گوناگون اجتماعی راه حل های گوناگونی وجود دارند ؛ مثلا من اگر مریض شوم و یا دستم بشکند و یا پایم درد نماید ؛ همسایه بغل دستی ام را معالجه نمایند ؛ ایا خنده دار نخواهد بود ؟  اما در رابطه با ناگوار عمل نمودن سیستمهای اجتماعی ناگوار؛  این امر زشت و ناگوار  برای مردم ناگوار و دروغگو و از خود بیگانه و خالی از انسان بودن بسیار طبیعی به نظر می رسد ؛ زیرا روابط میان آنها را فرهنگ انسانی تعیین نمی نماید ؛ لذا با آن فرهنگ موجود و خو گرفته به آن ؛ این امر غیر فرهنگی ؛ ضد انسانی و صد بار ضد انسانی ؛ عادی می شود ؛ زیرا انها مانند انسان اجتماعی و از روی دوست داشتن دیگران تفکر و عمل نمی نمایند و روابطشان را تعین نمی نمایند  ؛ انها اکنون با این نوع رفتار اعدام در مقابل هر چی که بنامیم ؛ به طبیعتی کور و توحشی حیوانی و بسوی اصل طبیعی خویش در دل تاریکی های توحش بر می گردند ؛ بازتابی از گله حیواناتی می شوند که یک شیر یا شغال یا گرگی درنده یکی از آنها را گرفته و دارد می درد ؛ اینها نیز دسته جمعی بی تفاوت می نگرند …. ؛ از این زاویه است که انسان موجود در این چنین فضای فرهنگی و …. هنوز مقهور طبیعت  و این نوع فرهنگ خالی از انسان ؛ هنوز سازنده افرادی باز هم برای بزه کاری و قربانی شدن است ؛ و این چرخه اعدام  و کشتن و خوردن و خورده شدن و قربانی و قربانی کننده ….میلیونها سال است که در طبیعت ادامه دارد و هیچگاه گرگی ببر نشده و گزنی به تمساح تبدیل نگردیه است ؛ اما در جامعه بی بنیاد انسانی با تفکر غیر قابل قبول و مذهبی ؛ منطبق بر مالیخولیا  با هم این فرهنگ توحش را سازمان می دهند و همگی راضی اند ….آیا راضی اند ؟؟؟ انسان اجتماعی و هدفمند و اندیشه ورز بر مبنای ضرورتهای مورد نیاز ؛ در جهت رفع و ریشه یابی  علتها اقدام می نماید ؛ رفع نیازمندیهای فرهنگی و اجتماعی  انسانی و اولیه زندگی انسانی باید از اهداف انسانی سیستم های اجتماعی انسانی و انسان ساز ؛ باشد تا انسان به معنای واقعی آن در آرامش ؛ شرایط شکوفائی اش مهیا باشد ؛ تزریق این نوع اعمال قهر به جامعه با هر نیتی هم که باشد ؛ با نیت رفع مشکلات حتی اگر با صد هزار بار نیت خیر هم صورت بگیرد ؛ با نام خدا ها و پیامبران و ملائک و اسمانها صورت بگیرد ؛ نه تنها به رفع مشکلات ذره ای کمکی نمی نمایند ؛ بلکه باعث می گردند که این مسائل جنایتکارانه بسیار عادی جلوه گر شوند ؛ یک نفر در جامعه  اگر مشکلی داشته باشد ؛ این مشکل کل جامعه است ؛ سیستم های اجتماعی مقصر هستند ؛ اگر شادی و رفاهی باشد این شادی کل جامعه میگردد ؛ شکوفائی فرهنگ انسانی و جامعه انسانی از وظایف سیستمهای جامعه می باشند ؛  و اساسا سیستم ها را به همین خاطر سازمان می دهند ؛ زیرا فرد به تنهائی در جامه معنا ندارد ؛ همانگونه که جامعه بدون فرد نمی تواند وجود داشته باشد ؛ غنای فرهنگ و تمدن  را با معیار دوست داشتن  انسانها می توان سنجید و محک زد ؛ برای دوستدار انسان ؛ در جامعه ای انسانی ؛ ایثار و فداکاری ؛بازتاب همان بی دریغی و ایثار هائی است که در جامعه ای انسانی موجود است  و فر از آن بهره ور است ؛ همه از آن بهر مند هستند ؛  فرقی ندارد این درخشیدن از سوی چه کسی در حق چه شخصی بوده ؛ نیکی نمودن دیگر در دجله انداختن نیست؛ بلکه در رودخانه رندگی در جامعه ای است که بسوی دریا روان است ؛ در جامعه ای است انسانی که این فرهنگ انسانی رابط میان انسانهای کل جامعه است و همه از عطر و بوی این زیبائی بهره ور اند ؛ با وجود سیستم های انسانی شهر و دیار و جامعه را بوی فاضلاب قصابخانه تاریخ کشتار انسان نگرفته ؛ و جان آدمی در شکنجه از بوی تعفن بیداد و اعدام و جنایت و پلیدی و دروغ در رنج نمی تواند باشد  و ….در این جهت است به نسبتهای گوناگون برای انسان عاشق انسانیت و دوستدار دیگران شب و روز معنائی ندارد و زحمت کشان فکری و اجتماعی و انسانهای متعهد و فرهنگ سازان در این راستا  طبق ضرورت زندگی انسانی و در جهت تکامل و بهتر شدن حیات اجتماعی ….خستگی نمی شناسند ؛ درک ضرورتهای زندگی اجتماعی از سوی  توده های مردم نیز در این راستا تعین کننده است ؛ که در یک نظام اجتماعی در برهه های گوناگونی اغلب کور عمل نموده و بعضآ طبق ضرورت ها و درک و دانش انسانی و رواج تمدن و شکوفائی جوامع انسانی که بازهم همیشه نقش زحمت کشان فکری اساسی بوده است و با خود کوله بار های اندیشه و دوست داشتن انسان را با خود داشته اند؛ این فرهنگ سازان  به تکامل اندیشه و تکامل جامعه بشری در این مسیر و تلاش در این عرصه …. ما را به این درجه از تکامل رسانیده اند که می دانیم…. ادامه حیات در بهترین شکل و بهترین شرایط زیست جسمی و روحی و روانی برای همه ؛  غیر از آن تکامل اجتماعی به چه معنا است ؟ و چه کسانی بر علیهه تغییرات اجتماعی سر از پا نمی شناسند ؛ هستند و چرا….. ؟  روشنفکران جامعه بشری ؛ اندیشه ورزان و فرهنگ سازان و انسان دوستان ؛ در طول تاریخ همیشه از دیو و دد ملول بوده اند و انسانشان ارزو بوده و هنوز هم …. و همیشه بوده اند که در میان انسانها بر خلاف طبیعت کور و با فاصله گرفتن از طبیعت کور ؛ برای ما تفاوتها را هر روز و در پروسه تاریخی چند هزار ساله نمایان و نمایان تر نموده اند ؛ قسمتی بزرگ از روابط  فرهنگی  انسانی ما انسانها و فرهنگ انسانی ما حاصل کار های فکری این والا انسانهاست ؛ این ابر انسانهاست ؛که در مقایسه با توحش  و تلاش حاملان توحش ؛ می توان درستی و یا نادرستی آنرا دید ؛ درست همانند پرواز و اوج گرفتن ؛ هرچه بیشتر بالا و بالاتر اوج می گیریم ؛ کوچک بودن  و حقیر بودن بعضی از مسائل را به روشنی بیشترثی می توانیم درک نمائیم ؛ که در جامعه عقب مانده وحشت زده  ؛ این اعمال ضد بشری اعدام   !!! و کشتن انسان  برای ما نمایان و نمایان تر می گردند ؛ اوج سادیسم و توحش  حتی غیر حیوانی آنجا خود را نشان می دهد که فرد اعدامی را در آخرین لحطه در حال اعدام با جر و شکنجه می کشند ….حتی اگر به فرض محال اعدام بتواند برای جلوگیری از جرم و جنایت مفید باشد ؛ بعد از اعدام محکوم  با شکنچه …. برای جامعه چه سودی در بر دارد ؛ به جر نمایان نمودن سیستم فکری سادیستی ؟ طتاب را به منظور هر چه بیشتر  شکنجه کشیدن اعدامی از طرف راست صورت باید انداخت؛ عمق سادیسم موجود در این تفکر و فرهنگی که بر جامعه ای وحشی حاکم است ….. تف بر این توحش …. تف بر این جناتتی که در حق جامعه صورت می گیرد …..

 ابیدر بزرگ

سه-شنبه ۶ آبان ۱۳۹۳ برابر با ۲۸ اکتبر ۲۰۱۴

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s