Omar Mohammadi در این زمان سال 59 باز هم همین درگیری ها بود و من در این منطقه مسئول بنکه شریف آباد بودم

999633_1376330282613432_1625360813_n

سنندج ؛محله شریف آباد در سال 1359

در سال 59 در دورانی که در سنندج شورا های محلات بنام بنکه ها به سازمان دادن مبارزه و روشنگری و کاری مردمی مشغول بودند من مسئول سیاسی نظامی این بنکه در محله شریف آباد بودم محله ای در جلو تپه تلوزیون ….خیابان ششم بهمن ….که حمله رژیم از طریق کرمانشاه و کامیاران از این مسیر می گذشت ….
http://rahekargarvoice.wordpress.com/2013/10/24/گفتگوی-امیر-جواهری-با-عمر-محمدی
/
Omar Mohammadi
در این زمان سال 59 باز هم همین درگیری ها بود و من در این منطقه مسئول بنکه شریف آباد بودم

Arman Sorkh درود بر شما

Arman Sorkh دوست عزیز به عنوان یک شاهد عینی از ابتدا تا پایان جنگ تحمیلی سالهای 58 و 59 به شخصه از صحت زمانی این عکس مطمن نیستم، برخی ازدوستان در فیس بوک آنرا به جنگ 58 ربط میدهند، شاید هم باشد؟ اما برای اطلاع خوانندگان: جنگ یک هفته ای سال58 از کمیته شاطر ممد ( یکی از مزدوران رژیم )، با ورود شبانه صدها کماندوی چترباز به داخل شهر بقصد حفظ پادگان سنندج صورت پذیرفت که با مقابله بموقع از سوی قوای متحد پیشمرگان…! کمیته به تصرف نیروهای خودی درآمد و اکثر کماندوهای رژیم کشته و هیچ یک به پادگلن نرسیدند، تصور میکنم تعدادی چترباز و یا همان تک تیر اندازان بدور از جشم مردم و پیشمرگان برای تقویت مواضع جنایتکارانه خود بدرون باشگاه افسران خزیدند که بعدا در جنگ تحمیلی نوروز59 باشگاه افسران سنگر و نقطه استراتژیکی رژیم برای به رگبار بستن مردم بی دفاع و پیشمرگان بهمراه آتش سنگنین شبانه روزی هوایی و توپخانه بسوی تمامی نقاط شهر که باعث از بین رفتن جان هزاران تن از اهالی و زخمی های بسیاری همچنین نگارنده این خطوط گردید. متعاقب آن انبوه بسیار زیادی به بازداشتگاه ها و به زندانها روانه و بسیاری طی احکام کوتاه مدت چند ساعته یا یک هفته ای توسط جلادان معروف رژیم خلخالی و طباطبایی، به جوخه های مرگ سپرده شدند… نه نمی توان بخشید، نه فراموش کرد!
نابود باد رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی!

Omar Mohammadi
با تائید گفته های تو عزیز….؛ من عمر محمدی
….در جنگ اول و حمله به پادگان و در جنگ دوم و حمله رژیم از سوی کرمانشاه و کامیاران بودم و در این نقطه که جاده را بسته اند ؛ این جا با نود درصد اطمینان می گویم نزدیک تپه تلویزیون است ؛ در این محله شریف اباد؛ من مسئول سیاسی نظامی بنکه شریف آباد در این محله بودم؛ بستن جاده و انتظار حمله رژیم از سوی فرودگاه و …. انتظاری عبث نبود ….و جنگ دوم سنندج علاوه بر ورود ستون از طرف بابا ریز یعنی نقطه مقابل محله شریف …. و دور زدن شهر از این منطقه نیز بود ….در جنگ باباریز پس از اینکه کومه له ای ها با لباس نظامی و ارتشی از ساعات شب در مسیر حرکت کاروان ارتشی ؛ آنجا کمین کرده بودند ؛و پس از اینکه ستون ارتشی به دام افتاد ؛در حال دادن سلام نظامی به فرمانده ستون ؛ توقف ستون به این بهانه ؛ در حال گزارش دهی از وضعیت منطقه از سوی کومه له ای ها که برای برای فریب ستون ارتشی بود ؛ فرمانده ستون و افسران را غافل گیر نمودند در همان حال گزارش دهی آنها را به رگبار بستند …. جنگ شروع شد و جلو ستون را گرفتند ؛ فرمانده ستون و مقدار فراوانی از فرماندهان و افسران ارتشی را در آنجا کشتند و درگیری از آنجا شروع شد …. بعد در ساعات بامداد ؛ من و دوستانم از بنکه شریف آباد ….درست آنطرف شهر سنندج ؛ در حدود ساعات اولیه صبح خواستیم به سوی ستون برویم ؛ در لبه های خط الرس جغرافیائی مشرف بر چم شار ؛ سربازان را دیدیم و فکر نمودیم که پیشمرگه اند که انها ما را زیر رگبار گرفتند و من و دوستانم از بنکه شریف اباد قاه قاه خندیدم و گفتیم پدر سگها به قصد کشت می زنند ؛ دقت بیشتر نمودیم دیدم ارتشی اند ؛ عقب نشینی کردیم؛ نتوانسیم جلو برویم…. در هنگام برگشتن ما ؛ در مسیر برگشت؛ دیدیم چریکهای فدائی ….علی اکبر مرادی و بهروز سلیمانی و اسماعیل حسینی و بقیه رفقای فدائی …. با دو لندرور آمدند و من به آنها گفتم جلو نروید آنجا بسته است و به دام می افتید ؛ آنها نیز برگشتند …. پس از مدتی جنگ و درگیری ما خود را به بالای تپه گداخانه مشرف بر این منطقه درگیری ها رسانیدیم ؛….من و خسرو فکری و عده ای دیگر در تپه بالای گداخانه مشرف بر همین منطقه با پاسداران و ارتش درگیر شدیم فکر کنم حیدر معتمد هاشمی در این سنگر ده متر پائین تر از من کشته شد ….پس از مقداری جنگ سنگر به سنگر و در فاصله ای شاید بیست متری من به خسرو فکری از رفقای کومه له که بعدآ در خلیچیان کشته شد ؛ پوشش آتش دادم که از طرف چپ سنگر جلو رفت و به سنگر داخل شد ….. در همین لحظه که او بر لبه سنگر بود و داشت داخل سنگر می شد ؛ من نیز از سمت راست دومین نفر پس از خسرو فکری بودم که به سنگر وارد شدم ….با دیدن آن زخمی های لت و پار شده که با کمر بند ران و دست …شان را بسته بودند دلم بسیار سوخت ؛ استواری که زخمی و دراز کشیده بود با دیدن من از ترس داشت ذهره ترک می شد؛ صورت از وحشت ترس سفید و فریاد وحشت کشید؛ فکر کرد او را الآن می کشم؛ بادیدن من در حالی که فریاد ترس می کشید و صورت مانند گچ سفید ؛ پنجه های باز دستانش را از ترس بالا گرفته بود خیلی دلم سوخت؛ دست راستم را در دستش گذاشتم و گفتم اخر من تو را چرا باید به کشم ….. پس از وارد شدن ما به سنگر بقیه نیز حتی کسانی بدون اسلحه و برای بدست اوردن سلاح و دموکرات ها و بقیه وارد سنگر شدند و شروع به بردن غنیمت؛ من تنها به برداشتن یک ژ3 بدون قنداق بنسده کردم ؛ و آنها به فکر غنایم بودند ….من به رفقایم و آن زخمی های بی پناه فکر می کردم ؛ به دوستانم گفتم این زخمی ها را به بیمارستان ببریم و همه را با آمبولانسی که در پائین تپه آماده بود به بیمارستان بردیم ….در این جا سرباز اسیری را همراه با یک گروهبان یک ؛ که من گرفته بودم دیگران می خواستند با سنگ بکشند ؛ همان سربازی که تا ده دقیقه قبل برایم نارنجک دستی انداخت و نزدیک من بر زمین افتاد ولی عمل نکرد وگرنه می توانست من را از کار بیندازد ؛ به هر صورت او اکنون اسیر بود و بی پناه…. با اشاره کلاشم بسوی یکی از آنهائی که سنگ را در حال زدن بود ؛گفتم سنگ را نیندازی سوراخ سوراخت می کنم !! او یک اسیر است …. سرباز اسیر که از ترس لال شده بود را ماچ کردم و گفتم نترس تو اسیر منی …..و داستان طولانی می شود ….در هنگام درگیری …. جهت حمایت و پشتبانی از ما که در حال جنگ بودیم در اثر پیش بینی درستی که من تشخیص داده بودم و با این کار جان تقریبآ همه را نجات دادم ….. که در آنطرف تر با مقداری فاصله از ما که احتمال حمله از سوی تیم عملیاتی رژیم را می دادم یکی از رفقایم را گذاشته بودم و گفتم تو این جا پشت سر ما را داشته باش برای احتیاط ؛ که او هم جلو یک تیم ؛ که می خواستند ما را دور بزنند را گرفت و ما را نجات داد …..ما سنگر به سنگر مشغول درگیری بودیم که یک تیم پنج نفره داشتند از پشت سرما را دور می زدند ؛ که این رفیق من گذاشت تا آن تیم جانباز به نوک بینی اش جلو آمدند ؛ آنها را دور زد و سرازیر به سوی …..بهشت …عملآ ما نجات یافتیم ….پس از آن رژیم این تپه را به توپ بست …. در هنگام درگیری هلی کوپتر ها ما را به رگبار بسته بودند ….من هر چه رگبار می زدم به این هلی کوپتر اصلآ کارگر نمی افتاد ….از شواهد اینگونه پیداست که آنها ما را به قصد کشت نمی زدند وگرنه حالا در خدمت شما نبودم ….هاهاها در پائین این تپه و در نزدکی رودخانه …. علی شیعه برادر زن عمویم یکی از بنیان گذاران اتحادیه میهنی کردستان ؛ هم بود و با هم در آنجا نیز …. دیگران نیز بودند و جنگ مغلوبه بود

Payam Mohammadi
بسیار جالب و تلخ و شیرین! حافظه بسیار
قوی زنده باشید رفیق! برای من هم آن روزها انگار همین دیروز بود. یاد آن همه جسارت؛ کاردانی؛ فداکاری و صداقت ……… یاد همه عزیزان جان باخته راه آزادی و برابری گرامی باد!

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s