هنگامی که

1465133_1398409207072206_667487407_n

هنگامی که از درد نهادینه شده در تمامی وجودمان با دیدن بیعدالتی ها به خود می پیچیم و می نالیم ؛ آه و ناله جگر سوز ما از سوی گزمگان سود و سرمایه بعنوان صدای کافر و ملحد و ناراضی و کمونیست و بی وطن و بی خدا و …مشرک تفسیر می گردد و باید اعدام شویم ….مسخره تر از این تکرار تاریخ بی فرهنگی و بیشعوری ملتی بدون حافظه تاریخی ایا شما سراغ دارید ….؟ این سیستم ضد بشری حاکم بر زندگی و جان ما انسانهائی است که دیگر نمی خواهیم به ذلت تن در دهیم ….اما باز هم ؛ باید مانند سعید سلطانپور ها ….صمد بهرنگی ها مختاری و …انوشه ها و …. باید اعدام شویم ….؛ حاشا حاشا که هر گز از مرگ هراسیده باشم …. درد من مردن در سر زمینی است که مزد گور کن از جان آدمی افزون باشد . مزه فقر تلخ است !! تلخی است سوزنده مانند امواج سوزاننده آتش در جان آدمی ؛ که در تمامی وجود انسان همچون موجی از درد در جان آدمی می چرخد و همه سلولها و تار و پود روح و روان انسان را نابود می نماید؛ هم چون سمی کشنده انسانیت و تار و پود روح را می لرزاند ؛ در کشتن انسانیت ؛ تنفر و درد را همچون کلافی سر درگم بهم می پیچاند ؛ تا حدی که جائی برای تفکر و اندیشه و درک و احساس و گریه و غرور و اعتراض و همدردی…. باقی نمی گذارد ؛ آنها به راحتی به مزدوران محمد چنگیز هیتلر خمینی و سایر جنایتکارن تبدیل می شوند ….از این نظر تمامی فقیران جامعه ما چه آنهائی که دستشان بقول معروف به دهنشان می رسد و چه آنهائی که آه ندارند تا با ناله سودا نمایند همدردند ؛ یکی اند ؛ هر دو از فقر ؛ هر دو از ناداری به نسبتی و به سهمی و به مقداری رنج می برند ؛ یکی نسبت به درد دیگران کور است و بی احساس و بی فرهنگ و تهی از انسانیت ؛ دیگری با تمامی احساساتش ؛ بی احساس ترینها ؛؛ در منتهای خروشندگی اش طوفان در استکان چائی یا یک بطری یا یک شیشه کوچولوی پنی سیلین ؛ که برای تماشای کشتار انسان به صف همچون نماز صبحگاهی تا شاید روح ناداشته سادیستی اش را مقداری ارضا نماید ؛ خدایش را شکر گوید که او همچون کرم خاکی زنده است ؛ از نوع انگل و موجودی هر چند بی خاصیت…..دیدن کشتار انسان همشهری و هموطن و همزبان وفرزندان همسایه اش ….از فرایض روح ناداشته و غرایز سادیستی اش ….فقر اگر اجتماعی شود و همه گیر ؛ توحش واقعی جامعه ای وحشی ؛ انسانهای خالی از انسانیت ؛ انسان و یا انسان نماهائی بی رحم و تهی ؛ بدون احساس درد ؛ خودش هم نمی داند که چشمانش به چه کار آید شاید فقط جستجوی پس مانده ای در زباله دانی بنام وطنی که بوی جنایت می دهد ؛ جائی که حتی اشک توان جاری شدن ندارد …فقر اگر مزمن شود و همه گیر….با انواع دیگر مرض ها از جمله فقرفرهنگی فقر روحی فقر احساس فقر انسانیت و احتضار انسانیت و فقر….آغشته می گردد ؛ و آنگاه دسته دسته مرگ خویش را انتظار باید کشید بی طرح هیچ خنده ای و مزد گور کن از جان آدمی افزون ؛ فقر به معنای واقعی فقر ؛ جامعه ای فقیر و در بن بست روحی و روانی گیر افتاده در گوشه ای تاریک از تاریخ عقب ماندگی ها که مردار ها را باید مردگان بردارند ….و باز هم باز تولید انسانهای فقیر نسل اندر نسلی بیخود ؛ دروغگو ؛رذل ؛ متقلب ؛ بی فرهنگ ؛ دلال ؛ کارچاق کن و جاکش مسلک و کلاه بردار ؛ با نتیجه ای مشخص ؛ مسلمان در معامله با خدا و شیطان….در یک کلام بو گند چاله دهان هائی که احتضار انسانیت اند ….مرا بدور باد از این توحش ….و اما !! هنگامی که انسان دردمند چشم می گشاید ؛ لمس می کند ؛ احساس دارد ؛ درد و رنج مزمن محرومیت و ناداری با عشق به انسان ؛ با آگاهی بر ریشه درد ؛ ترکیب می شود ؛ به همان نسبت انسان دارا نیز دارای احساس دوست داشتن می گردد ؛ تمامی محرومیت ها به نیروئی تبدیل می شود که طوفانی از کینه طبقاتی در یک روح انسانی و سالم جهان انسانی را در می نوردد و رنج بردن ؛ ضرورت آموختن می شود….و حکومتها شایسته مردمانشان ؛ بیخود نگفته اند که جهان هستی ابتدا عشق بود سپس همه چیز از آن آمد پدید ؛ ما یاد می گیریم و می دانیم که ریشه فقر از کجا ناشی می گردد ؛ چه آنهائی که دستشان به دهنشان می رسد و چه آنهائی که گریه های فرو خورده مادران و پدران زحمتکش را لمس نموده و یا با آن زندگی کرده اند …..و فقر و ناداری دختر کارگر همسایه و هم محله ای اش را ؛ یا کودکی با ترازوی وزن و چند بسته سیگار که سود حاصل از آن ؛ تامین نان روزانه خانواده اش است در سر گذر و مسیر رفت و آمدش و یا دخترکی گل فروش و یا خودفروش …. سراسر وجودشان مالامال از کینه طبقاتی است ؛ آنگاه انسانی متولد می شود که قلب فروزان دانکو مشعل راهش در تاریکی ها در دل جنگل بی انتهای نامردمی هاست ؛ و در میان دنیای وحشی و مبتذل ؛ کلاف درهم تنیده ناهنجاری ها و بزه کاری ها ؛ سانسور و خفقان و نفهمی های تحمیلی را به کناری می زند؛ اندیشه همچون نیروی جاذبه از همه جا با غرور و پر توان عبور می نماید …زیرا که زندگی وجود دارد و انسان زنده اعجاز می نماید ؛ انسان خود معجزه طبیعت است ؛ بگذار بگویند خشن است ؛ خشن تر از سیستم ناهنجارمان که نیستیم ؛ …. ما آموختیم که علت فقر از هر نظر وجود سیستم استثمارگر و کسب سود است و با تعمیق ان چاه گندیده تاریخ ؛ چه نوع جمکرانی اش یا سیستم دموکراسی امپریالیستی اش ؛؛ تابلوی سر در دکان در اصل موضوع تفاوتی ندارد ؛؛ به همین دلیل از همراهی و همکاریشان نیز جلو گیری نمی تواند بنماید چه برادران کافر یا مسلمان یا مسیحی و یهودی … هنگامی که فهمیدیم که آنها همه با هم ولاکن ؛ احتضار انسانیت را می طلبند ….یک نه !! غرور آفرین هر زحمتکش فکری و جسمی به این ننگ تاریخ بشر ….در وجود انسان به نیروئی تبدیل می گردد که به جز زنجیر های دست و پا چیزی برای از دست دادن نمی ماند ؛ انسانیت به معنای واقعی آن می شکفد ؛ انسان تبلور انسانیت می گردد ؛ والائی را پشت سر می نهد؛ احساس مسئولیت انسان بودن ؛ دشواری وظیفه انسان بودن همچون انسان زیستن بسیار عادی و فرهنگ انسانی به پدیده ای معمولی تبدیل می گردد ؛ چه در رابطه با کودکان و ناتوانها و از کار افتادگان و یا حیوانات همزیست با ما ؛ سگ ها دیگر نجس نمی باشند ؛ زیرا ما به مقام انسانی تحول یافته ایم ؛آری انسان بودن در جایگاه خدائی اش قرار می گیرد و دیگر نیاز به خدا های فراوان نیست ؛ ترکیب آگاهی بر ریشه درد ؛ با عشق برای یک انسان ذجر کشیده آلیاژی می گردد که از هر فولادی محکم تر است ؛ یعنی جاش خودفروش نمی شود ….کمبود های زندگی را در تقسیم شادی و دوست داشتن با سایر هم دردان و همنوعان خویش جستجو می نماید و غنای روح انسان به معنای واقعی آن ؛ مملو از عشق و دوست داشتن ؛ هم چون روی دیگر سکه بهار آزادی ؛ مملو از کینه طبقاتی نسبت به دشمنان مردم و طبقات و سیستم استثمار گر در مسیر زندگی سراسر دانشکده ای اش ؛ انسانی آبدیده ؛ برا و گران قیمت و غیر قابل خریداری شدن و مغرور تر و محکم تر از هر الماس و فولادی می گردد ؛ سنگین تر از هر پتکی در دست کارگران و زحمتکشان و تولید کنندگان جامعه انسانی….و آنگاه است که انسان متولد می شود و تاریخ انسانیت آغاز می گردد …و لی اکنون است که در زمان ضد انقلاب هار ؛ انقلابیون خارائین آیند به کار …و انسان فرزند زمان خویش ؛ انسانی که جنون شجاعان شعر و سرود زندگی اش می باشد ؛ زیرا که جنون شجاعان تدبیر زندگی اش می باشد ؛ و فس فس و موس موس در دربار شاهان و خدایان را تحقیر شان و نام انسان خواهد دانست ….بیخود نگفته اند که در جهان هستی ابتدا عشق بود و سپس همه چی از آن آمد پدید ؛ ….بیائیم هر روز تولدی دگر باره بیابیم ….مسیر انسانیت را با هم و با عشق به کارگران و زحمتکشان که 99 % جامعه بشری اند ؛ و محرومین جامعه مان با هم به پیمائیم و کینه طبقاتی مان را علیه استثمار گران و سیستم نابرابری طلبشان ؛ به پتکی سنگین تر از جور و ستم تاریخی دشمنان انسان ؛ تبدیل نمائیم ….ابتدا تکلیف مان را با رژیم دار و تازیانه و شکنجه و کشتار و تهدید و ترور جمهوری و جنایات اسلامی ایران روشن نمائیم …. من خدا را به مبارزه می طلبم ….. آهای حرامزاده ها من هنوز زنده ام . سرنگون باد رژیم اسلامی جنایت و کشتار در ایران….

زنده باد ازادی و برابری …..

عمر محمدی
سه-شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲ برابر با ۱۷ دسامبر ۲۰۱۳

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s