زخم عمیق فرهنگ فقر در روح و روان و شخصیت تک تک افراد خانواده عموی من به حدی شدید و کاری است که پس از گذشت نسلها بازهم التیامی و یا اثری از بهبود یافت نمی شود …..

1393366_1380573215522472_1824358798_n

حقیقت نیازمند نقد است ؛ نه ستایش ؛ ….نیچه ؛ چند کلمه در مورد یکی از هم قبیله ای های من بعنوان نمونه ؛ تحصیل کرده و فعال سیاسی و …بنام محمد رحیمی …..حساب کنید بیسوادهایشان را و البته  شاید آنها بهتر باشند زیرا کمتر مدعی اند .
حه مه !! انسان محصول وراثت است و محیط ؛ درک ضرورت تغییرات موتور حرکت و نیروی درونی تکامل آن است ….در بعضی ها مانند این حه مه …پسر عموی من موتور تغییرات گیرپاچ نموده است ؛ زندگی در عرصه هائی ….در سوره وان و قرن بوق دارد بوکسوات می نماید
انسان محصول وراثت است و محیط ؛ کار انسان را ساخت ؛ یعنی باید شب و روز در کارخود سازی ….بود تا از جهان حیوانات دور گشت و اوج گرفت ؛ محمد پسر عموی من مانند میلیونها انسان دیگر ؛ نمونه ای از فقر به جا مانده در اشکال مختلف آن است…..؛بازمانده ای از خانواده ای همچون میلیونها قربانیان فقر و تنگدستی از هر نظر؛ یادگار و آئینه ای از نسلهای به جا مانده از زمان فئودالیسم که به شهر آمدند و شهری نگشتند ؛ ای کاش در همان روستا می ماندند و بسیار سالم تر می بودند ؛ اینها بیش از آنکه قابل تنفر باشند ؛ قابل ترحم اند ؛ این قربانیان ورشکستگی جامعه ای روستائی در هم شکسته…. ؛ اگر هر یک از ما به درک ضرورت های تغییرات بنیادی نرسیم ؛ فقر بعد از نسلها نیز ؛ باز هم مهر و نشان خود را بر صفحات شخصیت ما در اشکال گوناگون خواهد داشت ؛ همانگونه که به جا ماندگان از تاریخ و زندگی برای فرار از خود بعد از هزاران سال برای حسین و فلان سینه می زنند …؛ این مائیم که باید به درک ضرورت های تغییرات برسیم و سعی کنیم یاد بگیریم و زحمت بکشیم ؛ همانگونه هنگامی که تشنه ایم آب نیاز داریم یا هوا نفس می کشیم ؛ برای طبیعت بود و نبود ما تفاوتی ندارد …. این مائیم که تعیین می نمائیم که جایگاهمان را چگونه رقم می زنیم و باید بدانیم چه می خواهیم یا نمی خواهیم ؛ تعیین سرنوشت خود ما در چارچوب محیط و شرایط زیست مان بدست خود ما می باشد ؛ و آن نیز فقط درصورت درک این ضرورت ها ممکن است … تعیین جایگاه و مسیر در این محدوده در دست خود ما می باشد ؛ در این محدوده آزادیم … وای بر ما هنگامی که از این نیم آزادی نیز بهره نبریم ؛ خود را محکوم طبیعت و زندگی و محیط نیز بنمائیم ؛ از حیوانات وحشی بدتر می شویم و مملو از تناقضات عجیب و غریب …. ؛ بنابراین به همان اندازه درک ضرورت ها نیز ما در برابر دیگران و جامعه بشری مسئولیم و ارزشها می توانیم بیافرینیم یا…..و به همان اندازه نیز ازرش می آفرینیم ؛ و یا باعث نابودی ارزشها می گردیم ؛ و یا شریک در جنایات می باشیم و می شویم چه به صورت اخلاقی یا به بصورتهای گوناگون ؛ ما در برابر خود و در برابر جامعه باید دلسوزانه حرکت نمائیم …. بنابراین اگر نخواهیم خود را بشناسیم و چهره واقعی خود را برای خود راست و روشن ننمایانیم ؛ خود فریبی کنیم ؛ به منظور لاپوشانی عیوب و عقب ماندگی های خود مدام به خود مدال های حلبی و رنگارنگ بدهیم ؛ همچون ژنرالهای ارتش های بی لشکر ؛ در خواب و رویا و خیالات خود را رئیس جمهور کائنات بدانیم ؛ عموم مردم جهان که چیزی نیستند …. اگر در درون خود بیرحمانه مدام به کند و کاو نپردازیم و خرابکاری های شخصیتی مان را صاف کاری و تمیز کاری و خانه تکانی ننمائیم ؛ و اگر اشتباهاتمان را زیر ذره بین نگذاریم …. اگر هر روز سعی ننمائیم که هر روز بمیریم و از نو زنده شویم ….اگر در جهت تکامل خود بصورتی ریشه ای همت ننمائیم ؛با نقادی بیرحمانه و صمیمانه ؛ اگر بصورتی ریشه ای در جهت ریشه کن نمودن خود همت ننمائیم و دوباره همچون به سرآمدن زمستان ؛ طبق ضرورت زندگی شرافتمندانه و انسانی خصوصیات منفی و عقب مانده خود را به کناری ننهیم ؛ نه آنگونه که فرصت طلبان هم چون آفتاب پرست و تریتون رنگ عوض می نمایند و متاسفانه تو در این زمینه مقداری اینگونه هستی ؛ فرصت طلب و نیازمند تائید و محتاجی ….؛ آنها بدنبال پرچمشان و پرچمشان بدنبال باد روان اند ؛ و ….اگر های فراوان …. ؛ برایمان راهی نمی ماند جز به عادات به جا مانده از نسلها به چسپیم ؛ بنابراین هر چقدر هم ژست و قمپوز بیائیم ؛ و مدال های حلبی مصرف کنیم و همچون زر زر دور پالان خر ؛ خود را به زر زر چند زنگوله راضی و خوشحال بنمایانیم و ما را خوشحال نماید ….بازهم همانی هستیم که بودیم ….زمان می رود و ما باز هم به جا می مانیم …. و اگر هر روز همچون آمدن بهاری دل انگیز شکوفا نشویم و اگر تنبل فکری باشیم و صمیمانه به دوست داشتن خود و دیگری همت ننمائیم و اگر تمامی تلاش و انرژی فکری ما صرف ژست گرفتن و قپی آمدن شود و فکر کنیم مرکز کائنات مائیم ؛ همانگونه که تو اینگونه هستی و اگر……هزاران بار اگر …. متاسفانه درخت تناور عقب ماندگی ما ریشه در اعماق نسلها دارد ….ما از زمان و نسل میمونها هستیم و هنوز هم 98 درصد تطابق ژنتیکی با میمونها را دارا می باشیم ؛ اگر چشم باز ننمائیم و ضرورت تغییرات را نبینیم ما باز هم قربانیان این بیچارگی فرهنگی خواهیم ماند….حه مه !! صمیمانه می گویم چشمان نابینایت را باز کن شاید بتوانی ببینی اگر هم ندیدی سعی کن با گوش جان بشنوی ….. بیائیم هر روز بمیریم تا از نو زاده شویم ؛ هر روز نو شویم ….نو شدن بد نیست باور کن حه مه ….صد هزار بار متاسفانه زخم عمیق فرهنگ فقر در روح و روان و شخصیت تک تک افراد خانواده عموی من به حدی شدید و کاری است که پس از گذشت نسلها و این همه تغییرات جهانی و زمان بازهم التیامی و یا اثری از بهبود یافت نمی شود…. در هر یک از آنها به شکلی و به نوعی همانند میلیونها نفر از جامعه عقب مانده من ؛ که از روستا رانده و در حاشیه شهر مانده ؛ نه شهری اند نه روستائی ؛ بی هویت و به لحاظ شخصیتی ژله مانند و دست به هر پدیده زشتی می یازند برای اظهار وجود ؛ همراه با زندگی ای که بیشتر غریضی ایت و …. قربانیان این عقب ماندگی زندگی حاشیه تولید بشری هستند …. اثر این ناگواری در هر حرکت و برخورد و موضوعی در تمامی جنبه ها با شدت و ضعفهائی کم و بیش همچون گیاهان مزاحم و پیچنده بر تنه درخت تناور شخصیت و زندگی تمامی خانواده و افرادی که همچون بچه اردک از سر بی پناهی به هم پناه می برند؛ خود را در شکل عشیره پرستی دروغین در اشکال گوناگون برجسته و تو ذوقی مدام می نمایانند و به چشم می خورد ؛ اگر کسی در آن نزدیکی ها وجود نداشته باشند که آنها را بر سر اینکه به طرف بتازند و آنها بر این بستر ناروا با هم موقتآ متحد شوند ؛ آنها با تمامی امکانات به جان هم می افتند ؛ این پدیده عقب ماندگی …. مزاحم شکوفائی شخصیت واقعی شان است ؛ آنها را به کار هائی وا می دارد که شایسته نام انسان نیست من از بیان آن شرمم می اید …. حه مه اگر لازم دیدی بیشتر توضیح خواهم داد ….که مطمئنآ خود شما هم می دانید چه خرابکاری هائی دارید و بنابراین جرات نخواهند داشت دم برآورید …. زیرا مانند خر ملا نصرالدین خودشان خوب می دانند که چه کرده اند … تمامی تلاش و زحمت این افراد اغلب صرف کشیدن بار این ناگواری ها و ناهنجاری های به جا مانده از زمان فقری است که فقط می توان گفت وحشتناک است ؛ به جای تلاش در جهت دیدن صورت واقعی خویش ؛ در این تصور اند که کسی آنها را نمی بیند و ضعف درونی و شخصیتی خود را در هر حرکتی به خوبی می نمایانند ؛ همانند ژله به هر بادی …. هر کسی در زمینه انتقاد و نقد و یا پیشنهاد فقط یک کلام بگوید فحش های ناروا و دشمنی خونینی در حد جنگ قادسیه است ….به جای صرف این انرزژی در جهت شکوفائی و انسان دوستی ؛ انگونه که ادعایش را دارند ؛ باید !! آنگونه که دوست دارند نمایانده شوند ؛ زندگی درونی شان در مقابل دیگران صرف پپسی باز نمودن های نمایشی برای یکدیگر ؛ البته در ظاهر و برای مصرف خارج از قبیله …. هر کسی مقداری ؛ حتی یک میلی متر به گوشه قبایشان چیزی بگوید و اینها را وادار به دیدن عیوبشان بنماید ….فحش است و توهین و …. پدیده ای بنام نقد در این میان در زیر خرورارها ناهنجاری گم است ؛ اینها همانند و تبلوری از عناصر گوناگون در جامعه ای به جا مانده از تاریخ ؛ همانند میلیونها مردم که بصورتی غریزی نفس می کشند و بصورتی خود بخودی پیش برده می شوند …. و می روند ؛ و فکر می نمایند اینها جهان را رهبری می کنند و ژست های من مرکز جهانی را بر دوش همچون صلیب عیسی با خود دارند ؛اما در واقع اینها بارکشان این خصوصیات به جا مانده از بشریت همچون بز شل بدنبال گله اند …. درست همانند میلیونها انسان فقیر و بی فرهنگ و تنبل فکری ….مجبور به خودنمائی و دروغگو ئی و شارلاتان بازی از سر ناچاری و دغل کاری به منظور خودنمائی و فرو نشاندن عطش عدم وجود خویش …. به معنای واقعی آن در جامعه ای بسیار کوچک و فقر زده ؛ در گوشه ای از جامعه خسته من …..اگر لازم شد بیشتر توضیح می دهم …. حه مه اما چشمانت را باز کن ؛ حه مه خود را نقد نمائیم ؛ بیرحمانه آنگونه که مدعی هستیم که گویا خود را و دیگران را دوست میداریم ….تا شکوفا شویم …همانگونه که با برداشتن گیاهان پیچنده و مزاحم ؛ درخت تناور زندگی قد می کشد …. بقول رومن رولان هر روز بمیریم تا از نو زاده شویم

عمر محمدی
پسر عمو و از قبیله قبلی …..اینها….
امروز اما فکر می کنم من بودم و شدم و در این مسیر والائی تا حد توانم آرزوی شدن در من آتشفشانی است که امیدوارم پلیدی ها را در من بسوزاند ؛ تا چه حد موفق شوم نمی دانم !!! اما می دانم که من نیز ضعفهای فراوانی دارم….بیائیم هر روز بمیریم تا از نو زاده شویم

عمر محمدی
18نوامبر 2013 برلین
این عکس و توضیحات را تا آنجا ت درخت تناور زندگی قد می کشد ….بقول رومن رولان هر روز بمیریم تا از نو زاده شویم
کرار می نمایم که محمد برود و به؛؛ خر خالی ؛؛ بگوید بابا بیا من را اعدام کن و از دست این عمر نجاتم ده …هاهاهاهاها
این محمد را از صف اعدام آن یازده نفری که در فرودگاه سنندج اعدام نمودند بیرون کشیدم و او را از مرگ و از دست خرخالی جلاد و رژیم اعدام و کشتار فاشیستهای اسلامی نجات دادم …. حال حه مه …. به آن قوم و قبیله ام که به لحاظ فرهنگی بعضا در عصر شتر چرانی به سر می برند ؛ بگو عمر آدم خوبی نیست ….!!! بشکند دست بی نمک

عمر محمدی

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s