خاطره ای در عبور از این کوه

46966_1405412786371848_737718216_n

خاطره ای از عبور از این کوه بلند ؛ کوچکه سور اویهنگ ؛سنگ سرخ اویهنگ ؛ بین (ره ش نه ش) و اوینهگ ؛ در پشت سمت چپ این کوه روستای سالیان است که من در آنجا قبلآ آموزگار بودم ؛سمت رات آت به طرف رش نش می باشد ….یکی از خاطرات آن زمان من این است ؛در این جا نیز با هوشیاری ای که به خرج دادم جان خود و دو نفر دیگر را نیز نجات دادم …. در این مسیر اویهنگ و (ره ش نه ش )من و دو رفیق دیگرم که نام نمی برم آنها در ایرانند ….داشتیم عبور می نمودیم تقریبآ ما به دامنه قله رسیده در آن بالا بودیم و در دامنه آن بالای قله ؛ زمین صاف صاف و مقداری بعضی جا ها در دامنه قله شخم زده بود ….ما سه نفری داشتیم از این کوه از طرف( ره ش نه ش) به طرف اویهنگ بالا می رفتیم که آرام ارام صدای هلی کوپتری شبه گوش میرسید ….به آن دو رفیق گفتم بچه ها هلی کوپتر از کجا می آید….؟ من همیشه از ضربه و وجود هلی کوپتر می ترسیدم و بسیار با احتیاط حرکت می کردم ؛ تمامی آسمان صاف و بی ابر و ابی را تا چشم کار می کرد رصد نمودم ؛ من در این مورد مانند عقاب چشمانی تیز داشتم ….نقطه به نقطه اسمان را گشتم و فقط صدا نزدیک تر می شد ؛ بدون دیدن حتی یک کلاغ در آسمان ؛ یکی از این رفقای من آدمی بود که فکر نمودن برایش تابو بود ؛حتی شبها در جائی که می خوابیدیم به منظور احتیاط من او را مجبور می نمودم که نصف شب جایمان را باید عوض نمائیم ….که یکبار جاشها آمدند ما را بگیرند فاصله ما تا جاشها شاید صد متر نمی شد در اثر همین احتیاط های من ما را نیافتند…. به هر صورت ؛این رفیق من آدمی الکی خوش و بی حوصله در فکر کردن و پیگیری و…همیشه در این موارد دعوا داشتیم ؛ ان دیگر رفیقمان که منطقی تر بود؛ نیز بعد از اینکه مقداری در آسمان گشت و چیزی نیافت با بی حوصلگی گفت خیلی دور است ؛ بیا بریم ….من باز هم با اصرار بر اینکه باید مطمئن شد و بعد رفت ؛ کجا می ریم ؟…باید بدانیم …. انها رفتند و به راهشان ادامه دادند و من ایستادم پیگیرانه تمامی نقاط آسمان را بازهم شخم زدم ؛چیزی نیافتم بناگاه پائین کوه را نگاه کردم و دیدم یک هلی کوپتر به آرامی تمامی کوه زیر پای ما را می گردد و دارد از آن پائین به سوی ما می اید …. به آن دو رفیقم ندا در دادم بچه ها ببینید دارد از آن زیر بالا می اید …. در این زمان ما در آن بالا جائی برای قایم شدن نداشتیم همه جا صاف و مسطح و شخم زده ….فرصت فرار نیز نبود …. یک بوته گون بود که یکی از آن دو رفیق سرش را زیر گون نمود و کونش بالا ؛ اما از دور به شکل تخته سنگی و یا چیزی به نظر می رسید غیر از انسان ؛ من و آن رفیق دیگرم در بغل سنگی که به سختی قسمتی از ما را پوشانده بود قرار گرفتیم که هلی کوپتر سر رسید ؛ در این هنگام هلی کوپتر از جلو بینی ما در آنطرف تر از جائی که ما قایم بودیم ؛ بگونه ای رد شد که تصور نمود اینجا زمینی است صاف و چیزی مشاهده نشد و از آن طرف قله ای کوچکتر و صد متر شاید بیشتر و کمتر که در جلو بینی ما بود عبور نمود….ما نجات یافتیم و …. این زمان ؛ زمانی است که در اطراف زریبار مریوان جلال نسیمی و چند نفر دیگر را به همین شیوه و وسیله یافته و دستگیر نموده بودند و همراه یازده نفر در مریوان اعدام نمودند .

عمر محمدی
برلین

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s