عمر و همکاران در بندر عباس در سال 1362

1527791_1401123506800776_1975576221_n

 

http://rahekargarvoice.wordpress.com/2013/10/24/
گفتگوی امیر جواهری با عمرمحمدی –

بندر عباس …. سال 1362 زیر پیراهن زرد ؛ عمر … بغل دست عمر شخصی است بنام عباس از اعضای ساوامای رژیم …. که همراه مادرش با ساواما و مبارزه با مواد مخدر کار می کردند و از شاگردان من در بندر عباس بود ….. پیراهن آبی علی نام داشت دوست و همشهری این غباس بود ؛ که عباس را از طریق این علی شناختم ؛ علی را از طریق یک پیمانکار ساختمانی که برایش ترانسفور موتور جوشکاری می پیچیدیم شناختم و عباس دوست وهمشهری علی از اهالی تویسرکان بود … و…. علی برادر شاگردم که کتاب در دست دارد … بود ؛ که در ضمن یاد گیری موتور پیچی ؛ بهش سواد نیز می آموختم و الان با این کار می خواهد شادی و خوشحالی درونش را نیز بنمایاند …. و بقیه شاگردان و همکاران…. آن نفر که بکلی در تاریکی گم شده مسئول کار های یخچال بود و قبلآ تزریقی بوده ….. …. این عباس یک بار جان ما را از مرگ و دستگیری به صورتی ناخواسته نجات داد ….. گاهی می پرسید احمد آغا ( نام و مشخصات من در بندر عباس ؛تا دستگیری ام در مرز افغانستان ؛؛ احمد علیزاده ) من آدم به خوبی تو ندیده ام ؛ چطور عکس امام در دکان و خانه تونیست …..؟ … و یکبار یکی از شکنجه گران که موتور پیش ما داشت ….از قراین می نمود درست پس از شکنجه مبارزین از زندان بندر عباس می آید ….بسیار متشنج و عصبی به نظر می رسید …. مستقیمآ به سراغ من آمد و به جای پرس و جو از موتوری که می بایست آماده شده باشد …. چشم در چشم من دوخت و با اشاره انگشت سبابه رو به من پرسید تو کی هستی …. ؟ من نیز بدون اینکه خود را ببازم و با تومانینه شروع نمودم به توضیح دادن اینکه عطا همکار من در نیروی دریائی کار می کند و این دکان مال مارتین است (مارتین نام سر در دکان و بنام صاحب قبلی دکان بود ؛ او دیگر وجود نداشت ) و همکارم عباس با برادر خرمی از مبارزان با مواد مخدر در بندر عباس است و … از این نوع رد گم کنی ها و او ؛ پس از شنیدن نام برادر خرمی از مبارزان با مواد مخدر بندرعباس به بقیه حرفهای من گوش نداد ؛ مانند گاو خشمگین فورآ رفت به سراغ عباس و پس از پچ پچ ها و کمی گفت و گو ….مطمئن شد که ما زرت انقلاب نیستیم ؛ برگشت صد و پنجاه تومن کارمزد موتور را پرداخت و رفت و ما نجات پیدا کردیم وگرنه سه نفر می بایست مقداری آب خنک را همراه با دو سه عدد شلاق می خوردند …. گزارش را فکر کنم یک سیگار فروش که شغل اصلی اش پاسدار بود و در جلو دکان ما بساط پهن می کرد می بایست به عرض آقایان رسانده باشد ؛ زیرا من می دانستم که او سیگار فروش نیست و پاسدار است و از صبح تاشب آنجا محل دیده بانی اش است اما یک بار ناخود آگاه و از روی خشم چشم در چشمش دوختم؛ این اشتباه من بود ….به هر صورت ؛ طرف نفهمید که از من چه پرسید و یا که من کی هستم و جواب چی بود …..اما هر چه بود هر دو راضی بودیم هاهاهاها

  • OOmar MMohammadi

    بندر عباس …. سال 1362 زیر پیراهن زرد ؛ عمر … بغل دست عمر شخصی است بنام عباس از اعضای ساواما ی رژیم …. که همراه مادرش با ساواما و مبارزه با مواد مخدر کار می کردند و از شاگردان من در بندر عباس بود ….. پیراهن آبی علی نام داشت علی را از طریق یک پیمانکار ساختمانی که برایش ترانسفور موتور جوشکاری می پیچیدیم شناختم و عباس دوست وهمشهری علی از اهالی تویسرکان بود … و…. علی برادر شاگردم که کتاب در دست دارد … بود ؛ که در ضمن یاد گیری موتور پیچی ؛ بهش سواد می آموختم و الان با این کار می خواهد خوشحالی خودش را اعلام نماید …. و بقیه شاگردان و همکاران…. آن نفر که بکلی در تاریکی گم شده مسئول کار های یخچال بود و قبلآ تزریقی بوده ….. …. این عباس یک بار جان ما را از مرگ و دستگیری به صورتی ناخواسته نجات داد ….. گاهی می پرسید احمد آغا ( نام و مشخصات من در بندر عباس ؛تا دستگیری ام در مرز افغانستان ؛؛ احمد علیزاده ) من آدم به خوبی تو ندیده ام ؛ چطور عکس امام در دکان و خانه تونیست …..؟ … و یکبار یکی از شکنجه گران که موتور پیش ما داشت ….از قراین می نمود درست پس از شکنجه مبارزین از زندان بندر عباس می آید ….بسیار متشنج و عصبی به نظر می رسید …. مستقیمآ به سراغ من آمد و به جای پرس و جو از موتوری که می بایست آماده شده باشد …. چشم در چشم من دوخت و پرسید تو کی هستی …. ؟ من نیز بدون اینکه خود را ببازم و با تومانینه شروع نمودم به توضیح دادن اینکه عطا همکار من در نیروی دریائی کار می کند و این دکان مال مارتین است و همکارم عباس با برادر خرمی از مبارزان با مواد مخدر در بندر عباس است و … از این نوع رد گم کنی ها و او فورآ رفت به سراغ عباس و پس از پچ پچ ها و کمی گفت و گو …. برگشت صد و پنجاه تومن کارمزد موتور را پرداخت و رفت و ما نجات پیدا کردیم و الا سه نفر می بایست مقداری آب خنک می خوردند …. گزارش را فکر کنم یک سیگار فروش که شغل اصلی اش پاسدار بود و در جلو دکان ما بساط پهن می کرد می بایست به عرض آقایان رسانده باشد ….
  • Osman Khalili yadi ew dwranh baxer kak omar
  • Barane Moghaddam

    رفیق عزیز می خواستی بگوئی عکس اون گوربگور شده در قلبم هست .
  • OOmar MMohammadi

    هاهاهاها
Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s