مرضیه اسکوئی

1620642_1413234038923056_1164615684_n


دختران کولی
آتشگاه اهواز که این همه مشهور است و مسافرین اهواز قبل از هر چیزی به هم دیگر آن جا را سفارش می‌کنند، جائی است که سال‌هاست ثروت خلق ما در آن جا دود می‌شود و هوا را آلوده می‌سازد. لوله‌های گاز را می‌گویم که گاز نفت را در چند متری زمین شعله‌ور می‌کند … به هر حال قصدم پرداختن به آن‌ها نیست، چون خودشان به حد کافی گویا هستند. اما در چند کیلومتری آن جا سه چهرۀ کریه از فقر انسانی دیده می‌شود: کولی‌ها، کپرنشین‌ها، حلبی آبادی‌ها. زندگی کولی‌ها دارای شکل پست‌تری نیز هست. کولی آباد در واقع یک عشرت‌گاه است و برای مسافرینی که از شهرستان‌ها می‌آیند حکم غرفه‌ای از موزۀ مردم شناسی را دارد. غرفه‌ای که در آن گروهی از انسان‌ها برای گذراندن زندگی خود، عواطف و احساس‌های خود را به سودا گذاشته‌اند.

صبح است که به کولی‌آباد می‌رویم. آبادی، گوئی در خواب است. از رفت و آمد خبری نیست. ساعت ده صبح است. حدس می‌زنیم که روز کولی‌آباد شب‌ها باشد و با دمیدن آفتاب، شب‌اش آغاز می‌شود و چنین است چون آن‌ها تا صبح برای شب زنده داران خوش گذران، شادی می‌آفرینند و روزها می‌خوابند تا باز شب از نو شروع کنند. از جلو چندین خانه می‌گذریم. جلو یکی از آن‌ها جمعی را می بینیم که گرد منقل بزرگی نشسته‌اند و چائی می‌خورند. قیافه‌ها همه تکیده و ملول و خسته، جوانی‌های زود شکسته … باید هم چنین باشد. مردهای شکم گنده و گردن کلفت که لباده‌ای پوشیده‌اند (دشداشه که یک کیسۀ گشاد بلند است با دو آستین) البته آن‌ها که جوان‌ترند، پیرها به لنگه کفشی دور انداخته شده از خانۀ یک فقیر می‌مانند. آن سوتر به چند دختر خردسال می‌رسیم، نُه تا دوازده ساله، آن‌ها گیسوان بلند خود را حنا بسته‌اند و به دخترکان دیگر در حنا بستن موهایشان کمک می‌کنند. رنگ سرخ زنندۀ ماتیکی که شب پیش به لبشان مالیده‌اند، روی لب‌هایشان ماسیده است، پیراهن زری و برقی چروکیده‌شان را که شب هم با آن خوابیده‌اند هنوز به تن دارند و جوراب‌های قرمز رنگ شان را که روی شلوار پوشیده‌اند نیز به پا دارند.

دلم به درد می‌آید، آیا این کودکان از همین سن و سال …؟ رفیق همراهمان دردی را که در چهرۀ من مچاله شده است، می‌بیند و توضیح می‌دهد که: می‌دونی این جا عشرت‌گاه به این معنی نیست که روابط جنسی هم وجود داشته باشد، روابطی وجود دارد اما فقط تا کمر…

این توضیح درد مرا تسکین نمی‌دهد. به هر رو، این کودکان، این شکوفه‌های پلاسیده زیر دست‌های هرزه… زیر دست‌هائی که اگر نیم نگاهی چپ به فرزندان، خواهران یا زنانشان انداخته شود خود را پاره می‌کنند. نفرین بی شمار بر جامعۀ طبقاتی! همه چیز تا هنگامی در آن محترم است که انگ «مال من» بر آن خورده باشد و هر گونه بی حرمتی دیگر آزاد است. زیباترین، پرهوش‌ترین و سالم‌ترین کودکان، چه بسا در این جا در گندنای فقر و ستم می‌پلاسند و نابود می‌شوند. اما برای نگهداری کودکی ناقص الخلقه، دیوانه،علیل، میلیون‌ها تومان خرج می‌شود و برای معالجه‌اش زحمت‌ها کشیده می‌شود، چرا که او کودک «من» است ولی این دخترک که سرخی چندش آور ماتیک، روی غنچۀ نرم لب‌هایش ماسیده، هیچ مهم نیست اگر زیر انگشتانی هرزه، ذره ذره نشاط و سلامتی‌اش را به بهای اندک از دست بدهد. چرا که آن که به او می‌گویند «کودک من» خود زندگی‌اش را در این راه نابود کرده است و این کودک خود محصول همان لحظات درد بار زندگی و جوانی به سودا گذاشته شده است.

با این که این موقع روز وقت کار نیست ولی ما سر و وضع تمیزی داریم. شهری‌های هالوئی هستیم که می‌شود تیغ‌مان زد و چه بهتر از این! ما هم در دل می‌اندیشیم، با این قیافۀ گول‌زنکی می‌تونیم بریم و لحظاتی با اون‌ها بنشینیم و از زندگی‌یشان سر در بیاوریم و چه بهتر از این!

وقتی جلوی یکی از خانه‌ها می‌رسیم به دعوت یکی از آن‌ها پاسخ مثبت می‌دهیم و همه وارد اتاق دنگالی می‌شویم و یکسر به سمت بالای اتاق می‌رویم و می‌نشینیم. تشک‌های ابری بزرگی پشت‌مان گذاشته می‌شود، تشکر می‌کنیم. برای آن‌ها این نوع برخورد ما شگفت انگیز است. ما به خاطر پولی که به آن‌ها خواهیم داد باید خیلی پر توقع باشیم ولی نیستیم و آن‌ها تعجب می‌کنند. ما چندین دختر هستیم با این همه به ما توجه کمتری می‌شود، تنها کسی که همۀ نگاه‌ها به سوی اوست، مردی است که همراه ماست. ما همگی احساس می‌کنیم که او از موقعیت خود سخت ناراحت است ولی هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

اتاق چهار دیواری نسبتأ بزرگی است و از وسط، به سه تیر چوبی جدا می‌شود. آن سوی تیرها زیرانداز هم ندارد. چند پیرزن سر منقل نشسته‌اند و چندین کودک مفنگی و خاک آلوده و ژنده پوش کنارشان. سه چهار مرد جوان با همان سر و وضعی که قبلأ گفتیم و دو سه پیر مرد و چند پسرک. سازها‌یشان از قوطی خالی روغن موتور الوند درست شده، با چند سیمی که به آن بسته‌اند و شکمش را دریده‌اند- به عنوان کاسه- ضربی کوچک هم دارند که کاسه‌اش با مهارت به دست خودشان تراشیده شده و قطر دهنه‌اش بیست و پنج یا سی سانتی متر بیشتر نیست. همین سازها ارکسترشان را تشکیل می‌دهد، تنها زن جوان آن جا بیست و چند ساله است، رنگ پریده و لاغر، اما بسیار زبر و زرنگ با موهای وز کرده و چشمان از کاسه بیرون زده، به محض رسیدن ما پشت پرده پیراهن زرق و برقی پرچینش را می‌پوشد و به اتاق وارد می‌شود و یکسر به سوی رفیق پسر می‌آید و پیش او می‌نشیند.

من به موسیقی و رقص دست نخوردۀ قومی و محلی علاقۀ فراوانی دارم، اصالت آن درد و رنج آن‌ها را در کنار پر صفا‌ترین و زیبا‌ترین جلوه‌های طبیعت یادآور می‌شود. موسیقی و رقص کولی‌ها را شنیدن و دیدن، آرزوی دیرینۀ من است و بس که ترانه‌های مزخرف، مضمون‌های تهوع‌آور شنیده‌ام با موسیقی قاطی پاتی عربی، هندی و فارسی، اینک فکر می‌کنم با این همه ملال، آرزوی دیرینه‌ای برایم بر آورده خواهد شد.

پسرکی یازده دوازده ساله با سر و روی خاک آلود و مدت‌ها رنگ شستشو ندیده از در وارد می‌شود، از دهانۀ جیب گشاد شلوارش نصفۀ یک شیشه عرق بیرون آمده است و با ریتم راه رفتنش تکان تکان می‌خورد. در گوشۀ لبش سیگار وینیستون دود می‌کند، ضرب کوچکی نیز از همان‌ها که گفتم زیر بغل دارد. یکراست در صف اعضای ارکستر جای می‌گیرد.

من بسیار شگفت زده‌ام ولی به من توضیح می‌دهند: خودش پول در میاره، خودش هم خرج می‌کنه…

– هیچ کس مانعش نمیشه، پدر و مادر یا کس و کارش؟

– نه پدر و مادر چه کار دارن، وقتی بچه تونست پول در بیاره در کارهاش آزاده و کسی با او کار نداره. می‌بینی که او خوب ضرب می‌زنه و پول در میاره…

زن جوان از جا برمی‌خیزد، مردهائی که دائی و پسرعمو و برادر او محسوب می‌شوند و همه لبادۀ گشادی پوشیده‌اند با غرور به او نگاه می‌کنند. صدای زن جوان به خاطر این که شب پیش مشتری زیاد داشته، گرفته. به زودی می‌فهمم که تصور من در مورد رقص و آواز آن‌ها ذهنی بوده. هیچ به خود نمی‌گفتم که آن کولی‌هائی که تو تصورش را می‌کنی یک لحظه جائی بند نمی‌شدند. طبیعت با گشاده دستی آن‌ها را پناه می‌داد، الهام‌شان از طبیعت بود و رقص و آواز همراه و هم پای آنان در راه پیمائی‌ها و کارها و زحمت‌های شان بود. اما این کولی‌ها زاییده‌های جامعۀ سرمایه‌داری وابسته هستند. این‌ها رقص و آوازشان به خاطر پولی است که بتوانند با آن زندگی‌اشان را بگذرانند. در میان این همه لجن سرمایه‌داری وابسته تو انتظار داری، آن‌ها پاک و دست نخورده باقی مانده باشند، آخر این چه انتظار ابلهانه‌ای است؟ به هر حال من قبلأ این حساب‌ها را نکرده بودم از این جهت دست به ساز که زدند، ماتم برد. مقدمۀ یکی از ترانه‌های آغاسی را می‌زنند و دخترک شروع می‌کند به جنباندن ماهرانۀ هر جایش که رسید. نه نظمی، نه ریتمی و نه هیچی… آهنگ عوض می‌شود اما رقص همان است که بود. از او خیلی زود تشکر می‌کنیم اما آوازی هم برای‌مان می‌خواند، یکی از همان آوازهای مبتذلی است که بارها در کوچه و بازار از بلندگوها و گرام‌ها شنیده‌ام. از او باز هم تشکر می‌کنیم و می‌خواهیم که بنشیند. آن گاه سر صحبت را از هر در می‌گشاییم، در حالی که پیرزن‌ها آن طرف اتاق هنوز دارند دختر بچه‌های کون پتی و تازه پا گرفته را می‌رقصانند و آهنگ‌ش را هم از دهان بی دندان خود در می‌آورند.

هر دختری که در خانوادۀ کولی‌ها به دنیا می‌آید همه به شادی می‌نشینند. در ایران من نخستین جائی است که به این مسأله برمی‌خورم که برای تولد دختری این همه اشتیاق وجود دارد. دلیل این امر پیداست. او منبع درآمد خانوادۀ خود خواهد بود اگر صدای خوبی هم داشته باشد دیگر موهبتی بی همتا به شمار می‌رود. دختری که برای‌مان رقصیده، بیست و هفت تا سی ساله به نظر می‌رسد. او شوهر نکرده بود. در کولی‌آباد خانواده شکل گسترده دارد و ازدواج معمولأ درون فامیلی است و همۀ بستگان نزدیک توی یک خانه به سر می‌برند، دختری که بیرون از فامیل شوهر کند درآمدش باز هم متعلق به خانوادۀ پدرش می‌باشد. هم از این رو وقتی در فامیل شوهر مناسب با سن آن‌ها وجود نداشته باشد کمتر کسی مایل خواهد بود که آن‌ها را به زنی بگیرد چون عملأ این کار برای شوهر هیچ عایدی نخواهد داشت مگر اینکه راضی شود به خانوادۀ عروس بپیوندد و دراین در صورتی است که خودش نیز هنری داشته باشد. چیز زیادی برای گفتن نیست، صحنه‌هائی که پیش می‌آیند نمی‌شود با کلمات تصویرشان کرد فقط باید آن‌ها را دید یا دست کم من نمی‌توانم آن‌ها را تصویر کنم. آخر من درمانده‌گی زنانی را که جوانی و طنازی خود را از دست داده‌اند و جوانترها جای‌شان را گرفته‌اند و حسرت و درد ماسیده در لا به لای چروک چهره‌های پلاسیدۀ آن‌ها را چه گونه می‌توانم تصویر کنم؟

از آن جا دور می‌شویم و در چند ده متری آخرین کلبه به کپرنشین‌ها می‌رسیم. خانه‌ها چهار دیواری یا دایره‌ای هستند. سقف‌شان یا پوشیده از کهنه پاره و خنزر و پنزری است که بر روی هم سوار کرده‌اند یا از گل پوشیده شده‌اند، دیوارها هم یک تیغۀ باریک از گل و خشت است. شب پیش باران آمده و چون زمین پوشیده از خاک رس است، آب در آن نفوذ نکرده و هر قطره‌ای بر زمین افتاده روی قطرات دیگر انباشته شده است و اینک خانه‌ها درون آب قرار دارند. آب کف اتاق‌ها را پوشانده، از این رو وسائل از کهنه پاره و لحاف و گلیم کهنه‌ای هم اگر دارند خیس شده و اینک برای خشک شدن جلوی آفتاب پهن شده‌اند.

همه با محبت تمام از ما استقبال می‌کنند و هر یک اصرار دارند به کلبۀ آنان برویم. سرانجام دعوت یکی را می‌پذیریم. گلیم نمداری که مال همسایۀ دیگری است برای‌مان می‌آورند و کف خیس اتاق پهن می‌کنند. همگی روی آن می‌نشینیم. پیرمرد مفلوکی که چشم‌هایش آخرین روزهای بینائی‌شان را می‌گذرانند با ماست. زن‌ها کم کم از هر گوشه به دیدار ما می‌شتابند. با چه محبت و صفای دلپذیر و فراموش نشدنی…

لحظاتی که از صحبت کردن‌مان می‌گذرد، زنی با یک سینی وارد می‌شود. سینی جایزۀ «چای گلستان» است و درون آن سه لیوان رنگارنگ قرار دارد که هر یک جایزۀ برف و تاید و یا چیز دیگری از این قبیل هستند. آن‌ها را با آب گل آلودی پر کرده است. از ما پوزش می‌خواهد که تمام خانه‌ها را گشته و جز این سه لیوان چیزی پیدا نکرده و نتوانسته برای تک تک ما- که بیش بیش از هفت نفریم – یک لیوان آب بیاورد. ما دلمان گرفته و همه غمگین هستیم.

این همه محبت بی ریا و این شرمنده‌گی حزن‌انگیز همه‌مان را در خود غرق کرده است. آبی که آن‌ها می‌خورند از راهی دور در درون تنگ‌های سفالی حمل می‌شود و گل آلود و بدطعم است اما این بهترین چیزی است که می‌توانند به وسیلۀ آن از ما پذیرائی کنند. این‌ها کپرنشینان شهر اهواز بودند که از شهر بیرون‌شان کرده‌اند تا زیبائی شهر حفظ شود و به علاوه فقر به چشم نخورد. به آن‌ها گفته‌اند به زودی برای‌تان خانه خواهیم ساخت و یک روز به آن‌ها اعلام می‌کنند که مهلت‌شان سر آمده است و امروز کپرهای‌شان ویران خواهد شد. آن‌ها با دل تنگی و ملال کپرهای نیمه ویرانی را که به آن خو گرفته‌اند ترک می‌کنند. در برابر نگاه حسرت زدۀ آنان کسی که عینک گنده‌ای به چشم زده و پشت ماشین بزرگی نشسته می‌آید و تمام کپرها را با ماشین بزرگش می‌بلعد. همۀ این کار یک ساعت هم طول نمی‌کشد و آن ها همه با بقچه های بستۀ وسایل خود دسته جمعی راه می‌افتند. با ماشین به آن گنده‌گی چه می‌توانند بکنند؟ راننده را نفرین می‌کنند که بی تفاوت به کار خود مشغول است و به شهرداری دشنام می‌گویند که به آن‌ها آگهی داده تا کپرها را تخلیه کنند. ولی نفرین‌های‌شان در میان غرش موتور و چرخ‌های ماشین و گرد و خاک کپرهای ویران‌شان گم می‌شود. در دشتی بیرون از اهواز مدتی هم چنان بی پناهگاه به سر می‌برند. اما آفتاب و باران جان‌شان را به لب می‌آورد. آن‌ها هر شب که می‌خوابند ایمان دارند که فردا شهرداری برای‌شان خانه خواهد ساخت. مردها صبح که به دنبال کار به شهر می‌روند شب امیدوارند که مژدۀ دریافت خانه را خواهند شنید، اما هنگامی که در می‌یابند هنوز از خانه خبری نیست خستگی در تن‌شان ته نشین می‌شود. ناگزیر چهاردیواری بسیار موقتی بالا می‌آورند گرچه از زحمتی که می‌کشند ناراضی هستند و با خود فکر می‌کنند آخر برای دو سه روز که کسی این همه زحمت نمی‌کشد… فوقش یک ماه دیگر خانه خواهیم داشت. اما اینک نزدیک به دو سال است که درون همان خانه‌های موقتی به سر می‌برند. باران می‌بارد، آب کف اتاق را فرو می‌پوشاند و چندین وجب بالا می‌آید. دیوارها نازک‌اند و تابستان‌ها زیر تابش بی امان خورشید هوای داخل اتاق چون جهنمی سوزان است.

امید به صورت شَبَه‌ی گنگ ومبهم در دلشان هنوز زنده است. امید این که روزی در خانه‌های ساخته شده زندگی می‌کنند. آخر هیچ کس در ازای خراب کردن کپرهای‌شان دیناری به آن‌ها نپرداخته است. این که نمی‌شود پناهگاه کسی را از دستش بگیرند، بی این که ذره‌ای در غم آنان بوده باشند، ولی اینک چنین شده. «شهرداری» آن‌ها را از کپرهای شان بیرون نموده. «شهرداری» به آن‌ها بدقولی کرده است. شهرداری کیست یا چیست؟ یک موجود خیالی و بسیار قدرتمند که قادر است کپرها را ویران کند و آن ماشین گنده هم یکی از نوکران زیردست شهرداری است. به هر رو نیروئی است که تصور مبارزه با آن را هم نمی‌شود کرد.

راه افتادیم، سر راهمان لانه‌های تنگ انسانی را می‌دیدیم. پیرمردها یا پیرزنی که کاری نداشت مچاله، خاک آلوده و درمانده و مریض مثل موجودی رها شده و وامانده می‌دیدی که درون لانه می‌لولد چهار دست و پا روی خاک راه می‌رود، سراپایش خاکستر و دوده آلوده، از خود می‌پرسیدی او چه گونه زنده است؟… رفیقی که همراه‌مان بود و از دیدن این صحنه‌ها به شدت منقلب شده بود می‌گفت: مشکل می‌توان تصورش را کرد که یک بار توی این دنیا مهلت زندگی داشته باشی و آن هم به این شکل بگذرد و اسم آن را باز هم زندگی بگذاری!

به حلبی آباد می‌آئیم، مصالح جائی را که اتاق‌شان نامیده می‌شود حلبی‌های به دور ریختۀ روغن نباتی و بیشتر از همه تایر و کاپوت و گلگیر و سپر زنگ زده و بی مصرف ماشین‌هاست. گویا قبل از سکونت آنان این قسمت از دشت، زباله دانی این اشیاء بوده است. و آن‌ها از خدا خواسته از هر چه که به دست‌شان آمده برای درست کردن پناه‌گاهی استفاده کرده‌اند. مجسم می‌کنیم که در تابستان اهواز زیر تابش خورشید در این لانه‌های فلزی چه گونه می‌شود تاب آورد و به یاد می‌آوریم که معلوم است چه گونه… بیهوده نیست که در تابستان هر روز در روزنامه، خبر مرگ کسانی را می‌خوانی که از شدت گرما مرده‌اند.

همه‌امان ملول و دل‌تنگیم. نمی‌شود در برابر این همه تیره روزی بی تفاوت ماند. راه‌مان را بر می‌گردانیم، آخر برویم آن جا چه بکنیم. از این که فکر کنند به تماشای‌شان آمده‌ایم دل‌مان می‌گیرد. در کولی‌آباد و آواره‌گان کپرنشین می‌شد وضع‌مان را توجیه کنیم چون راه آتش‌گاه از آن جاست، اما در حلبی‌آباد که دور افتاده است، چنین توجیهی وجود ندارد. کسی توضیح نمی‌خواهد که چرا آن جا نمی‌رویم. برای همه‌مان دلیل‌اش روشن است. از این رو به دیدار حلبی‌آباد از چندمتری آن جا اکتفاء می‌کنیم. خانه‌های نوساخته به ردیف پشت لانه‌های حلبی آباد صف کشیده‌اند. آن‌ها را به نام کپرنشین‌ها ساخته‌اند ولی به کارمندان فروخته‌اند. کپرنشین‌ها و ساکنین حلبی‌آباد فقط تماشا می‌کنند و حسرت می‌خورند، همین!
اثر: رفیق مرضیه احمدی اسکوئی

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s