دستگیری های شاهانه در کردستان از جمله پدر و عمو و فامیلهای پدری ام در نوروز سال 1340

1545982_1405407783039015_230235032_n

دستگیری در کردستان در ادامه این جنبش ها

شبی که در کردستان بگیر به بند را ….شاهانه انجام دادند

من در این حدود بیاد دارم ؛ آن شبی را که دو روز مانده به نورزو در سال 1340 زمزمه و ولوله هائی که از درون خانه کاهگلی محقرمان من را از خواب بیدار کرد ؛ بها جان ؛ من و تو همکلاسی بودیم ؛ می دانی و حتمآ بیاد داری زمان نزدیک شدن تعطیلات نوروزی ؛ در آن زمان که آقای ذوقی در کلاس سوم مدرسه شیخ مهاجر معلم ما بود ؛ طبیعت زیبای کردستان و جامعه فقیرمان همه جا مملو است ؛ از کنتراستی از احساسات زیبا و تنفر ها ؛ از شور و شعف و لباسهای رنگارنگ و ناداری و غم و غصه پدران و مادران فقیر از دیدن لباسهای ژنده کودکانشان ؛ سرشکستگی و خشم فرو خورده زحمتکشان و صد برابر شدن تشویش هنگام فرو خوردن آن و لبخندی از روی درد و سوز درون ؛ لبخند هائی که از هزاران گریه دردناکتر اند ؛ در تلاقی دیدن آرزوهای بر لب خشکیده فرزندان و حسرت لباسها و اسباب بازی های ناداشته سایر کودکان و خودنمائی های کودکانه فرزندان کسانی که اسباب بازی ها و تفنگ و ترقه های ((گران قیمت !! ؟؟ )) را به نمایش می گذارند ؛ با بهانه نوروز و شکفتن بهار و آمدن شادی و دیدار ها و بودنها …. شور درون همراه با شکوفه ها و گلها و خنده و خانه تکانی ها و ماهی های قرمز و آنهائی که نادارند خود را به گرفتن ماهی های سیاه رودخانه ها راضی می نمایند ؛ هفت سین و پیچیدن بوی غذا ها و پلو ها با زعفران و زیره در کوچه پس کوچه های مملو از فقر که برای زحمتکشان انگار نوید و آرزوئی بهشتی است که فقط در رویا ها می تواند به تصور آید ؛ شور و شعفی که بوی تنفر از فقر از چهره ها و خانه ها و کوچه ها و حسرت ناداری ها در میان کودکان و زنان و مردان زحمتکشی که خود را به آب و آتش می زنند و رو زردی می کشند تا شاید یک شب را برای فرزندانشان شادی بیاورند ؛ هر چند موقتی و هر چند سطحی اما شادی باشد …. از موسیقی و جوک و داستان و لطیفه و خاطره تا …. آواز و تکاپوی درونی به بهانه نوروز برای خانواده ؛ میدانی چه غوغائی است ؛ شادی و امید ؛ به کوری چشم شب پرستان هست و خواهد بود …..بی دلیل نیست که مردم ما تا این حد خوش ذوق و بذالله گو اند(منظور بذله بود) ؛ زمین و زمان از خود بیگانه را به ریشخند می کشند ؛ در یکی از آن شبهای دو روز مانده به نوروز ؛ ساعت چهار صبح در اثر سر و صدای داخل خانه و یا شاید در اثر سرد شدن هوای داخل اتاق بر اثر رفت و آمد و باز و بسته شدن ها….؛از خواب خوش صبحگاهی بیدار شدم ؛ فکر کردم سر شب است و مهمان داریم …. پس از نیم راست شدن از زیر لحاف روی کرسی ؛ و خواب چشم پریدن به اولین چهره ای که با پوتین های افسری و یا سربازی چمباتمه نشسته بود و کتابهای پدرم را ورق می زد؛ سلام کردم ؛ با لبخندی که مهربانی از آن می بارید و تبسمی برلب داشت به من جواب داد ؛ به آنطرق تر به دور و برم ؛ از زیر کرسی که لحاف روی کرسی مرا هنوز گرم نگاه می داشت و بیرون نیامده بودم ؛ کسان دیگر ی را دیدم ؛ تعدادی با تب و تاب جستجو می کردند ….هر کسی در محلی و گوشه ای به کار خود با عجله مشغول بود ؛ این فضا ؛ مرا مقداری نگران کرد ؛ خانه حالتی ملتهب داشت همه در تک و دو بودند همه چیز زیر و رو می شد کسی رعایت نمی کرد با گستاخی به همه چیز و همه جا سرمی کشیدند ؛ پدرم با دو نفر دیگر در گوشه ای ایستاده بودند ؛ آن دو نفر نگهبان پدرم بودند ؛ دو عدد پرده از پرده های خانه را کنده بودند و تمامی وسایل ممنوعه که بیشترینش را کتابهای پدرم تشکیل می داد را درآن تل انبار می کردند ؛ فشنگها و وسایل ممنوعه نیز با کتابها قاطی بودند ؛ آن دو سه نفری که در داخل خانه ایستاده بودند انگار چوبهای سیم خار دارند …. تکان نمی خوردند و پدرم با چهره ای مشوش نگاه می کرد افسر به آرامی تمامی صفحات کتابی را که در دست داشت ورق می زد ….نام کتاب را بعد ها فهمیدم ؛ اگر اشتباه نکنم ؛ زرد های سرخ بود از کتابهای مائو ؛ قدرت از دهانه توپ بیرون می آید !! در بیرون خانه در حیاط سر و صدای عده ای هنوز به گوش می رسید گویا آنها نیز نگهبان بودند …. مادرم هیجان زده شده بود و او بیش از همه خطر را اخساس می نمود … ساواک داشت تمامی خانه ما را به هم می ریخت ؛ دنبال مدارک می گشت ….سقف خانه کاهگلی مان در چند جا چکه می کرد ؛ مخصوصآ آن قسمتی که به زیر ناودان ختم می شد ؛ کاسه هائی را گذاشته یودند که آب ما را در هنگام خواب خیس ننماید ؛ چکه ها گناهی نداشتند ؛ برای چکه کردن نیز زمان بهار بود و آنها نیز می بایست جاری می گشتند ؛ زیرا که یخ ها نیز آب می شدند و سقف بالاپشت بام خانه کاه گلی مان زا زمان شکفتن بود و جاری شدن آب یخ ها مضاف بر بارانی که در آن شب می بارید و نوید آمدن بهار را با خود داشت ؛ بود….صدائی شبیه به شر شر باران از بیرون خانه به گوش می رسید که اغلب با سر و صدای رفت و امد ها و جا به جائی ها قاطی می گشت ؛ به هر صورت مادرم پس از مقداری رفت و آمد جابجائی های مصنوعی …. به بهانه ای به بیرون از اتاق رفت ؛ که ناصر گله داری شاید نامش را شنیده ای ؛ دوست و همسایه و به نوعی به لحاظ شغلی همکار پدرم در دادگستری و ثبت اسناد و غیر ه ؛ که گاهی به پیش پدرم نیز می آمد و گپی و گفتگوئی می کردند که من سر در نمی آوردم و علاقه ای هم نداشتم ؛ در این لحظه ناصر به سایر ساواکی ها ندا در داد که آن زن چیزی را به بالا پشت بام پرتاب نمود ؛ آنها نیز بدنبال آن ندا و آن جاسوسی ((بیاد فیلم سگ زاغه نشین میلیونر افتادم ؛ از جاسوس مسلک و جاش متنفرم )) به بالا پشت بام رفتند و کلت پدرم را ضمیمه سایر وسایل قاچاق و کتابهای ممنوعه نمودند …. و نگهبانی را نیز بر مادرم گماردند که تکان نخورد و جائی نرود و …..سقف خانه همچنان چکه می کرد ؛ کاسه ها پر آب شده بودند و می بایستی هر چند وقت یکبار آنها را خالی می کردند ؛ و اتاق در اثر رفت و آمد ها و باز و بسته شدن ها کاملآ سرد و بهم ریخته بود …. شاید همان سرما من را از خواب بیدار نموده بود ؛ هیجان و ترس و سفیدی رنگ مادرم به من هم منتقل شده بود ؛ دلهره داشتم ؛ می دانستم که اوضاع خوب نیست اینها مهمانان ناخوانده اند ؛ سایر برادران و خواهرانم هنوز در خواب بودند؛ پس از مدتی که شکار انسان به پایان رسید و آنهائی که با جیب های ارتشی در بیرون در منتظر بودند همراه با داخل حیاطی ها و این درونی گردنده ها با چند ماشین پدرم را سوار نمودند و براه افتادند مادرم مضطرب و ترس آلود و بی آینده و در تنگنا گذاشته شده بدنبال جیب براه افتاد…. کجا می بریدش ؟ آنها به قرآن و خدا و پیغمبر سوگند یاد می کردند که تا دوساعت دیگر بر می گردد ؛ فقط چند سئوال داریم و بعد برمی گردد ؛(( سگ زاغه نشین میلیونر ؛ از هر چه آدم دروغگو و دغلکار است بدم می آید ؛ از دروغ متنفرم )) ؛ مادرم که به هیچ وجه قانع نمی شد ؛ بدنبال جیبی که براه افتاده بود دوید ؛ اما سرعت بردن پدرم بیشتر بود ؛ و من کودک نوه ساله نظاره گری بیش نبودم ؛ (( به همین دلیل اکنون هر کسی که می خواهد هر چه دار و ندارم حتی جانم را از من بستاند ؛ باید زنی باشد همراه با کودکی فقیر…. تامن نتوانم مقاومت نمایم )) پس از بردن پدرم را خوب به یاد نمی آورم زیرا نمی خواهم بیاد بیاورم که چه غوغایی بود ؛ بی آیندگی ؛بی کسی ؛ بی پولی و کمبودها همه در یک لحظه هنگامی که بر سر آدمی بی پناه آوار می شود و به اطرافیان منتقل می گردد …..فردایش متوجه شدیم که در سراسر کردستان این یک یورش بوده ؛ پدرم و یا عمویم و خاله زاده های پدرم تنها نبوده اند ؛ درد و رنج بسیار زود با زندگی من عجین شد ؛ ؛زندگی در این گونه فشار ها و شرایط برایم عادی به نظر می رسید ؛ و رنج و فشار به جزئی از زندگی ام تبدیل شده بود ؛ به همین خاطر بعضی از رفقا و دوستان به من می گویند خشن …. البته ممنون از اینکه به من نمی فرمایند لطیف خان !!! من در آن تابستان در مسیر جاده حسن آباد – سنندج ؛ در میان کارگران به بردن آب برای گارگران (( بعنوان سقا )) مشغول به کار شدم از بس کوچک بودم و ریز نقش کسی حاضر نبود مرا به کار بگمارد ؛ با وساطت ها و پارتی بازی ها مرا به کار گماردند ؛ سطلی مخصوص در حد خودم را برایم تهیه نمودند که از چشمه های اطراف برای کارگران تشنه در هنگام کار آب ببرم ؛ صبح با ماشینهای ارتش با ریو های امریکائی در میدان اقبال (( آزادی اکنون )) به سر کار می رفتیم و غروب پیاده این مسیر را برمی گشتم …. یاد دارم مهندسی که مزد کارگران را تعیین می نمود با حالتی از نارضایتی پرسید این بچه را کی آورده ….؟ سر کارگر که یک مرد نسبتآ مسنی (( شاید سی چهل ساله ))به نظر می رسید از اهالی لرستان توضیح داد که ال و بل …. مهندس هم دلش سوخت و قبول نمود …. پرسید کلاس چندی؟ با هیجان و ترس از اینکه نکند مرا قبول ننماید ؛ گفتم کلاس سوم ؛ قبول شده ام برای کلاس چهارم ؛ یادت هست آن زمان آقای ذوقی معلم مان بود ؛ پرسید مساحت مثلث ؟ بدون مکث و با هیجان و از روی ترس که نکند مرا نپذیرد ؛گفتم قاعده ضربدر نصف ارتفاع ؛ پرسید ؛ مساحت لوزی …. جواب دادم و خوشش آمد نوشت روزی بیست و هفت ریال …. حسرت آن سه ریال هنوز توی دلم است که چرا سه تومن ننوشت ؛ آن تابستان را کار کردم و مورد محبت تمامی کارگران و سر کارگر و همه بودم ؛ کارگران اغلب دانش آموزان دبیرستان و تقریبآ سنین بالا تر بودند ؛ من ایثار و دوست داشتن و همیاری و محبت و برای دیگری بودن را در زندگی در میان آن زحمتکشان و فرزندان کارگران تجربه نمودم ؛و یاد گرفتم ….همه به من محبت می کردند ؛ در مقابل یک لیوان آب که مرا صدا می زدند و آب می نوشیدند و تشکر می کردند؛ من بیش از آنها لذت می بردم و خستگی ام در می رفت ؛ احساس موجودیت می کردم که شادی را به انها هدیه می دهم؛ و با این کارم خستگی شان را برای لحظه ای فرو می نشانم ؛ نهار را با هم دور هم به شکلی گروهی می خوردیم در آن صحرای گرم در زیر درختان در نزدکی چشمه ها (( من باهم بودن و برای هم بودن و سادگی را یاد گرفتم )) مخصوصآ یکبار یکی از آن کارگران بر سر آب گرم دادن و یا نمی دانم چی بود به من فحش داد ؛ که ما با آب گرم مریض می شویم و سر کارگر لر گفت مه یر تو دوگ دوری ؟ من برای اولین بار این لهجه را می شنیدم برایم شیرین و جالب بود و هنوز آن کلمات را بیاد دارم ؛ و آن سر کارگر لر با او درگیر شد و حتی یکی دو تا چک زد توی گوشش (( ایثار را یاد گرفتم و دفاع از دیکری چه لذت بخش است )) ؛ غروبها خسته و کوفته پس از برگشت از سر کار با دیدن خاله زنان بیکار در منزل ما یا دم در ؛ همراه با مادرم می نشستند و می دیدم ؛در کنتراستی میان تمامی این مسائل با جنبه دیگری از زندگی انسانهائی که در دالانهای تو اندر توی کوچه پس کوچه های گندیده و بی مایه درون درهم می لولند و از رذیلانه ترین و بی مقدار ترین زوایای هم فیلم می گیرند و نان خورشت فکریشان را تامین می نمایند ؛ هم چون قارچ و انگ…..ل از بی مایه گی هم مایه می گیرند و پس از تخلیه خویش و استفراغ درون گندیده شان؛ به باز تولید جاده ای آسفالته برای حاکمان و ملا ها و دیکتاتور ها ؛ به خود ارضائی روحی کوچک و تنگ می پردازند و طول و عرض تمامی آرزو هایشان رقابت بر سر خرید جارو برقی یا فلان وسیله بی مقداری است که …… بر بستر عقب ماندگی مذهب و نادانی ؛ فلانی به فلانی چشم طمع دارد و یا فلانی با فلانی فلان سر و سر دارد و …. پس از صرف و نوش نمودن مقداری لاطائلات ؛ همه راضی و خوشحال به شکستن تخمه آفتاب گردان و مقداری تنقلات در پناه چرت زدنهای روح ناداشته شان ؛در انتظار مرگ خویشند بی طرح هیچ خنده ای ؛ همان مردم گوساله و ترسو ؛ که دوستان قدیمی پدرم از نزدیک شدن به خانه ما ابا داشتند و می ترسیدند ؛ نبادا آنها را نیز بگیرند ((از انسانهای بی شهامت و ترسو متنفرم )) همان انسانهائی که تا دیروز پدرم را تملق می گفتند؛ امروز به مادرم می گفتند که حقش بود نمی بایست خرابکاری می کرد (( از دو روئی و فرصت طلبی و نان به نرخ روز خوردن متنفرم )) از فامیلهای مادری ام که هنگامی که به خانه ما می آمدند از جمله دائی ام که دهاتی است از روستای تازه آباد عیسی آباد همراه با شوهر خاله ام که او را از بس ترسو بود ؛ محمد خرگوش می نامیدند ؛آنهابا نزدیک شدن به منزل ما داشتند از ترس خود را خراب می کردند ؛ برای وارد شدن به منزل ما دوبار از جلو در رد می شدند که آیا خطری آنها را تهدید نمی کند؟! هاهاها …. به هر صورت روز ها و ماهها گذشت و سالها نیز ؛ شاه و رژیمش عده ای را اعدام نمودند از جمله سید صدیق رحمانی آبیدر خاله زاده پدرم (( بعدآ به جرم همکاری !! با شفیع طلا )) و پدرم و عمویم نیز آزاد گردیدند ؛ که این دو موضوع به لحاظ زمانی با هم تفاوت دارند ؛ محمد نیک پی نیز همراه آنها در زندان بودند …. به هر صورت این قسمت از داستان را تمام می کنم و قسمت دیگر آنرا شاید خوشت بیاید را شروع می نمایم در قسمت دوم ادامه می دهم :

شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی قسمت دوم :

ناصر گله داری از پاسبانهای شهربانی بود و فکر کنم سواد خواندن و نوشتن نیز نداشت …. دقیق نمی دانم واهمیتی نیز ندارد والا در فیس بوک و گوگل می

نوشتند !!! هاهاهاها من در تابستان در خسرو آباد در همان منطقه ای که که حوض و فواره بود و تفریحگاه مردم و ….در آنجا گاهی عمویم روی طبق روی سرش ؛ آجیل و تخمه و یا چقاله بادام می فروخت ؛ در این محل بعد ها به مرور خانه می ساختند و من طبق معمول تابستانها در ساختن یکی از این خانه ها به کارگری مشغول بودم

پپنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ برابر با ۱۳ دسامبر۲۰۱۲

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s