بعنوان مقدمه ای بر یاد و خاطره و نظری کوتاه ؛ بر انتشار خاطراتی از عمر محمدی

18. November 2013 um 14:07

 https://fbcdn-sphotos-e-a.akamaihd.net/hphotos-ak-frc3/1489292_10202566905635044_839146070_n.jpg

مقدمه بر نوشتار خاطراتی از عمر محمدی  

Omar Mohammadi

شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند,

جرم ؟ کردایتی

قسمت اول ؛

اشاره ای تیتروار به سالهای دهه سی و دهه چهل در ایران

von Omar Mohammadi, Donnerstag, 13. Dezember 2012 um 17:16

این دوره (( دهه های سی و چهل در ایران ))؛ همزمان است با ادامه شکست هر چه بیشتر سیستم فئودالی در شرق ؛ آثاری به جا مانده از زمان مشروطیت در ایران و انقلابات بورژوا – دموکرتیک در شرق که تقریبآ از ایران شروع گشته بود ؛به لحاظ سیاسی در اثر  وجود کمونیستهای روسیه و  تاثیر مستقیم آنها در آذربایجان و …..تبلور آن تاثیرات در ستار خان و باقر خان و …. حیدر عمواغلی و ….حزب اعتدالیون واجتماعیون و سایرین…..شروع شده بود وحرص و ولع و دخالت امپریالیستهای تازه به نوا رسیده برای غارت به شیوه سرمایه دارانه در همراهی خاندانهای فئودال عقب مانده تاریخ این سرزمین در همنوائی با ملا ها و مساجد و سایر مسائل حتی قزاق های روسی و رقابت های بین آنها بر سر ایران و نومسعمرات و ….؛ انقلابات بورژوا دموکراتیک در شرق و مخصوصآ در ایران بصورتهای ناقص و سر و دم بریده و مثله شده مانند کودکی که می خواهد برخیزد ؛ اما بر پس کله اش می زنند و می افتد ؛مثلآ به توپ بستن مجلس ایران وسیله لیاخف روسی ؛  تا جائی که بعد از این همه سال بسیاری از خواستهای صد سال پیش دوران بورژا دموکراتیک  در ایران حل نشده باقی مانده اند ؛ یا از مردم پس ستانده شده اند و این نادان ها تاریخ را به زور می خواهند به عقب برانند به زمان خلفا و فئودال ها و برده داران …. تا آن حد نفهمند که تمامی الگو های زندگی و تفکراتشان هزار و چهارصد سال پیش را نشان می دهد هاهاهاها می خواهن با تیکیه به توهمات ذهن بیمارشان ؛ چرخ لکوموتیو تاریخ را در جهت عکس عقربه های ساعت به چرخانند ….ریشخندهای تاریخ ؛ هاهاها…. اما باز هم تاریخ سر باز ایستادن ندارد ؛ اگر چه با کشتار و زندان و ترور و نابرابری های ناهنجار و عقب ماندگی های وحشتناک ….از جمله کشتار انسان در جلو چشمان مردم احمقی که خود قربانی این جنایاتند و برای تماشای سادیسم حاکم سر و دست می شکنند ؛ در نتیجه آن ترمز احمقانه تاریخ این ملت  ؛ ورشکستگی اقتصاد روستائی که به لحاظ دوران تاریخی آن زمان ایران ؛ ضرورتآ پای نهادن در عصر جدید تاریخی بود ؛ که بر اثر فشار روز افزون سرمایه اروپائی و امپریالیستی برای تصاحب بازار های دیگر سرزمینها از سالهای دهه آخر قرن 19 میلادی استعمار دیگر خلقها شروع گشته بود  که جایگزینی سیستمی جدید یعنی سرمایه داری  به جای سیستم فئودالی را با خود داشت ؛ که پس از سنگ اندازی ها در جلو پای چرخ تاریخ انقلابات بورژوا دموکراتیک در ایران بوسیله شاه یعنی تبلور فئودالیسم هماهنگ با ملا های ایران ؛ یعنی تبلور برده داران در هزار و چهار صد سال پیش ؛ همچنین  در میان سایر خلقها و مردمان سایر مناطق از افریقا تا آسیا و امریکا (( اگر چه بسیاری از این خلقها امروز نیز ؛ هنوز به این درجه از آگاهی نرسیده اند که ملت به چه معناست و خلق کیست ….و هنوز به سبک زمان صلاح الدین ایوبی بدنبال اسلام و مسیحیت و …اند )) به خود نمائی می پرداخت ؛نباید فراموش نمود که مثلآ فاشیستی چون اتاترک یا رضاقلدر ؛با برداشتن زورکی مثلآ چادر از سر زنان یا پاره نمودن لباسهای خلقها و گذاشتن کلاه شاپو بر سر مردم و یا کت شلوار پوشاندن بر مردمان سایر خلقها گویا بزور مردم را متمدن می نمودند و واقعآ نمودند ؛ولاکن مردم را !! در ایران رضا قلدر نمی توانست مانند اتا ترکر در ترکیه فاشیزم را پیاده نماید نه اینکه نمی خواست کما اینکه در همراهی با هیتلر حزب کبود فاشیستی را نیز بنیاد نهاد ...از این رو توان این کار را نداشت زیرا انقلابات بورژوا دموکراتیک در ایران خیلی پیشتر از حرکت ترکهای جوان در ترکیه آغاز شده بود …. ولی با این وصف در ترکیه و ایران با این وسیله احمقانه ؛ظاهر سازی و عوام فریبانه خود را مدرن جلوه دادن و خر زنگ کنی ؛ همراه یا مدرنیزم اتاترکی و فاشیزمی که به قتل عام ارامنه و کشتار هزاران کرد در کردستان ترکیه و ممنوعیت زبان و فرهنگ انجامید ….انکار وجود سایر خلقها به جز ملت ترک و …با خود داشت در ایران نیز پس از این همه در رفتن از دست حرکت و ضرورت تغییرات اساسی و انقلابی تاریخ ؛ بسیار بعد تر ها ضرورتآ با نام انقلاب شاه و ملت ؛ انقلاب سفید ؛ با کمال پر روئی پیش می آمد  و تغییرات خود را تحمیل می نمود ؛ انقلاب اصلی و مردمی و خواستهای برحق مردم را سرکوب می نمودند و انقلاب !!!؟؟؟ اگر بتوان رفرم را انقلاب نامید ؛ سر و دم بریده خود را تحمیل می نمود و این مرد و رند ها افتخارات انقلابی بودن  !!!؟؟؟ را از آن خود می دانستند ؛ تا توانستند زدند و نابود کردند و….در واقع از انقلاب می ترسیدند ؛ حال در این تحولات تاریخی اجتماعی باز هم …. با نام انقلاب شاه و مردم و تقسیم اراضی بهترین زمینها را برای درباریان از مردم دهقان و زحمتکش  غصب نمودند و یا به فئودالها و سایر زمینداران ؛ فروختند و تقسیم نمودند و با پولهای باد آورده بورژوازی کمپرادور ایرانی را به نوائی رسانیدند و بدینوسیله و از این طریق بورژوازی کمپرادور ایرانی شکل گرفت و جامعه ای طبقاتی انگلی و حاشیه تولیدی را بر بستر اقتصاد سرمایه داری بی پایه تولیدی ؛ وابسته به جای اقتصاد ورشکسته روستائی دهقانی نشاندند و سازمان دادند و ساختند ؛ یعنی فئودال گذشته تبدیل به سرمایه دار وابسته و تجاری حاشیه تولید سیستم سرمایه امروز گردید ؛ دهقان دیروز ؛ به کارگر  و لشکر بیکار امروز تبدیل گشت ؛ که این تناقض اجتماعی طبقاتی و این خانه خرابی میلیونی جامعه دهقانی در جامعه ایرانی ؛ به علت بریدن از زمینه اقتصادی خویش ؛ بیشترین وجهه تضاد خود را در شکل فرهنگی نشان می داد ؛  دقیقآ به علت بیسوادی و بی دانشی و دیگر اینکه شکل حرکت کلاسیک اقتصادی و انقلابی را از آن گرفته بودند ….. جامعه ای در بن بست و مملو از تناقضات طبقاتی و ورشکسته ؛ به همین دلیل بستر اعتراضات خود را در وجهه فرهنگی نشان می داد و بر بستر تناقضات فرهنگی مذهبی بیشترین خود نمائی را داشت ؛ بی درک و شعوری و بدون تجربه مبارزات طبقاتی از یک سو ؛ از طرفی دیگر به علت خفقان رضا شاهی و کشتار آزادیخواهان و روشنفکران و آزاد اندیشان و عدم سواد کافی در اثر زندگی روستائی عشیره ای و بریده بودن از هم ؛ غالب بودن فرهنگ روستائی و فئودالی ایران مخصوصآ فرهنگ فئودالی و بیسوادی و عادات روستا نشینی عمیق در میان حاشیه شهری هائی تازه به شهر آمده بودند ؛ که در صد بسیار بالائی در حدود هفتاد تا هشتاد درصد کل جامعه ایرانی را تشکیل می داد ((آمارم دقیق نیست و ندارم )) ؛ ولی درصد بسیار بالائی بیسواد بودند ؛در یک کلام ؛ عقب ماندگی تاریخی ذهنی؛ نسبتآ !!!  به نسبت بیشتری از سایر زمینه ها ؛ در زمینه فرهنگی خود را نشان می داد ؛ در نتیجه ؛ زمینه بهتری برای ابراز وجود ملاهای دوران عهد عتیق وجود داشت ؛  مشکلات اقتصادی  را در عدل علی و مظلومیت حسین جستجو می نمودند و خود رژیم شاهی نیز به آن دامن می زد ؛  این نوع فرهنگ و تفکر در تناقض با ازادی زنان و سیستم سرمایه بود ؛یعنی در شکل تناقضات و جایگزینی فرهنگی و فرهنگ روستائی در تناقض با فرهنگ جدید شهری ؛ آسان ترین و دم دست ترین و عوام فهم ترین ها بود و مینمود ؛ سیستم عقب مانده فئودالی شاهنشاهی در برابر حرکت تاریخ که ؛ جایگزینی سیستم سرمایه بود ؛ توان ایستادگی نداشت؛ نام عوامفریبانه دروازه های تمدن شاهنشاهی ((البته شاید از مسیر یک وجب بالای زانو می گذشت))  را با خود یدک می کشید و بحزان های ناشی از فرار روستائیان به حاشیه شهر ها در اثر ورشکستگی اقتصاد روستائی و تل انبار گشتن در آلونکه و زاغه ها و حاشیه شهر ها؛ آماس حاشیه شهر ها و افزایش لمپن پرولتاریا و حاشیه تولید در اثر ورشکستگی روز افزون اقتصاد روستائی ….از روستا رانده در حاشیه شهر ها مانده ؛ زمینه بسیار مناسب تری بود برای ابراز وجود مخالفت ملاهائی که اگر چه از دربار می چریدند و بنام اداره اوقاف و حسینه ها و موقوفات و …. میبردند و همراه دربار بودند و به بهانه های گوناگون مفت …می خوردند و می بردند ….؛ درگیری و مخالفت ملاها با شاه از زاویه ای بسیار ارتجاعی و قرون وسطائی بر بستر حماقت و بیسوادی توده عوام حریان می یافت ؛ که رژیم شاهنشاهی با دامن زدن به مذهب و رفتن به مکه و امام رضا و شرکت در مراسم تاسوعا و عاشورا و برگزاری مراسم عاشورا در دربار شاهی و ….. از سوی رژیم شاه و تقویت آنها ؛ به تشکل یابی هر چه بیشتر آنها در مساجدکمک نمود و در مقابل هر کسی کتابی می خواند ساواک و زندان و کشتار را در پی داشت …. در یک کلام درگیری های فرهنگی و هماهنگی های طبقاتی شاه و ملا ها بسیار روشن بود با این وصف زمینه تناقضات گوناگون و رشکستگی اقتصادی وآمدن فرهنگی جدید ورای فرهنگ فئودالی که به لحاظ تاریخی یک فرماسیون به جلو بود …… ملاها با درباز از جمله خمینی با اصلاحات ارضی شاهی و ترس از شکسته شدن سیستم فئودالی و آزادی زنان از قید و بند های فئودالی که ضرورت زمان بود  بشدت مخالف بودند ….که این تناقضات و درگیری ها خود را بعدا در تقسیم اراضی شاهنشاهی تحمیل می نمود ؛ در مقابل این  عکس العمل  تاریخی ؛ رژیم شاهی و سیستم فاسد شاهنشاهی که خود ریشه در نظام و سیستم فئودالی داشت ؛ چگونه ممکن بود و می توانست علیه سیستم فئودالی بصورتی انقلابی وارد عمل شود ؛ مانند این است انتظار داشته باشیم که آب یخ صد درجه حرارت داشته باشد ؛ در نتیجه ؛ این حرکات ناقص و تناقضات بیشمار و  ضدیت با جامعه در حال تکامل ایرانی ؛ مخصوصآ با این مرحله از تکامل تاریخی ؛ که خود را در بی خانمان نمودن کامل روستائیان و ورشکستگی اقتصاد روستائی نشان می داد؛ همراه با بردن بهترین زمینهای کشاورزی بوسیله درباریان و حکومتیان دزد ؛و در نتیجه شکست کامل اقتصاد روستائی و شکست اقتصاد ایران و هر چه وابسته تر شدن اقتصاد ایرانی به مرغ و جوجه اسرائیلی و گندم امریکائی و گوشت استرالیائی و …. در مقابل نفت و معادن ایران و ….؛ درست برعکس حرکت انقلابی بورژوا دموکراتیک و ملی  سالهای دهه 1700 میلادی در اروپا و انقلابات بورژوا دموکراتیک آن زمان که به شکوفائی اقتصاد های ملی در میان ملل اروپائی انجامید ….نتیجه آن ؛ تنش های اجتماعات روستائی در ایران و علاقمندی به قیام و یا شورش کردان بر بستر ناسیونالیزم کوردی و یا سایر خلقها و …..؛و البته برای کورد های ایرانی ؛ تحت تاثیر کردستان عراق ؛ بموازات این جنبش ها و نارضایتی های اجتماعی اقتصادی در قسمتهای دیگر ایران ؛ بعد ها چریکها و مجاهدین بعنوان دو شیوه و یک بستر از مبارزه ؛ یکی بنام مارکسیسم لنینیزم و اقتصاد مارکسیستی در شکل چریکهای فدائی بعنوان بستری از مبارزات روشنفکرخلقی و متاثر از فرهنگ خرده بورژوای شهری آمیخته با بی صبری و بی افقی روستائی در شهر ها…. و دیگری در شکل اقتصاد مارکسیستی و ایدئولوژی اسلامی و بر پایه و بنیاد  فرهنگ و ایدئولوژی و سیستم متناقض تفکر روستائی…..در شکل مجاهدین خلق ….که شاه و ساواک اینها را نیز مارکسیستهای اسلامی مینامیدند ….در دهه چهل بصورتی بسیار مداوم تری در میان این دوقشر از روشنفکران در سطح و عمق جامعه ایرانی در حال تحول  ؛ به خود نمائی پرداختند ؛ فراموش ننمائیم قبل از شکل گیری این جنبشها در دهه سی و چهل جامعه ایرانی بصورتی زمین لرزه ای  پس از کودتای سال سی و دو( 1332) ایران مدام دچار تنش و درگیری با نظام حاکم بود که ادامه همان تلاشهای و خواستهای تحقق نایافته  از انقلاب مشروطیت تا سال 57 ؛ بود که با تحلیلی که امپریالیستها از سیر تحولات در ایران داشتند و از ترس اینکه ایران نیز همانند افغانستان و نیکاراگوئه و …. از دستشان برود و به دامان شوروی آن زمان بیفتد ….به سرنگونی شاه و آوردن خمینی بر بستر حماقت مردم بیکار نه نشستند …..اگر به گفته های خسرو گلسرخی در بیدادگاه نظامی توجهه نمائید درخواهید یافت که چرا خسرو گلسرخی خود را در مکتب حسین سوسیالیست می داند …..و بعنوان یک مارکسیست لنینیست از حسین یاد می کند .….در هماهنگی زمانی  امواج بحرانهای سالهای سی و چهل ؛ علاوه بر بستر مذهبی و ….بستر دیگری نیز با تشدید جنبش های کوردی در کردستان خود را باز می یافت؛ از جمله ملا آواره و اسماعیل شزیف زاده و سلیمان معینی و ….در همراهی و در ادامه جنبش های کردها در کردستان بخش عراق؛ از جمله ملا مصطفی بارزانی ؛ هم چنین بازتاب این بحران ها و نارضایتی ها در جنبش چریکی در ایران ؛ چه در شکل مجاهدین و یا فدائی به مثابه دو نیروی فرهنگی شهری و روستائی ؛ در اثر ورشگستگی و حانه خرابی میلیونی روستائیان و تل انبار شدنشان در حاشیه شهر ها و حلبی آباد ها و آلونکها , که درنتیجه آن شاه و جامعه اقتصادی ایران را وادار به اصلاحات ارضی؛ در عمل یعنی خانه خرابی دهقانان نمود ؛ زیرا شاه و سیستم اقتصادی جدید و وابسته به امپریالیزم و انحصارات  که خود به لحاظ سیستم فرهنگی ((حداقل فرهنگی)) بر پایه سیستم فئودالی بنا شده بود ؛ ولی به توصیه امپریالیستها و نیاز به  ارتش کار و نیروی بیکار برای صنایع مونتاژ و صنایع وابسته می بایست به اندازه کافی نیروی کار و کارگر وجود داشته باشند و بنا براین در نتیجه این خانه خرابی میلیونی روستائی ؛ ابتدا فئودالها را به بورژوا های گمپرادور ؛ بورژوا های تجاری و….تبدیل نمودند و سپس دهقان دیروزی به کارگر امروزی و بیشترشان به دست فروشان و لمپن پرولتاریای خاشیه تولید که بعد ها همین لمپن پرولتاریا و حاشیه تولید و حاشه شهرها و حلبی آباد ها ؛ ارتش بیست میلیونی خمینی را همراه با لمپن ها و از تولید باز مانده ها ….تشکیل دادند

  بی دلیل نیست که خمینی و رژیمش در ادامه کارهای ناتمام رژیم شاهی و در عوض کورش تو آسوده بخواب ما بیداریم محمد رضا شاهنشاهی؛  و جزیره ثبات و آرامش شاهنشاهی …..؛ خمینی رژیمش را بر تلی از خاکستر از مشکلات بی جواب ؛ به جامانده از تاریخ ؛ از زمانهای شروع مشروطیت بنا نهاد ؛ امری که به سرنگونی رژیم شاهنشاهی انجامید در اثر یک تلنگر که به سرعت در هم فرو ریخت با توجهه به کودتا پشت کودتا و با توجهه به بحرانهای بعداز جنگ جهانی و ….اما ….؛ بازهم  در ادامه همان بحرانهای به جا مانده از تاریخ این سرزمین….؛ رژیم خمینی ؛ درست بر همان خاکروبه های سست بنیاد رزیم شاهنشاهی بر همان کوهی از خاکستر بحران ها بنا شد ؛ که در جواب به آن نیاز ها برای رژیم خمینی و اسلام  تنها دو راه باقی می ماند یا سرنگونی یا کشتار …..به علت موج انقلابی که سر باز ایستادن ندارد ؛ و دیدیم از روز سرکار آمدن تا سرنگونی بی توهم و بدون ملاحظه کشت و خواهد کشت از خودی و غیر خودی ؛  نه اینکه نمی خواهد حکومت عدل علی باشد و نمی خواهد اسلام بی دردسر داشته باشد ….نه !! خیلی هم دلش می خواهد با ارامش بماند ….اما قانونمندی های حرکات اجتماعی تعارف نمی شناسد ….و به همین دلیل جنگ نعمت شد و سلمان رشدی نعمت الهی شد و بحران اندر بحران و سفارت امریکا و کشتار زندانیان سیاسی و فرزندان مردم …. به ادامه حیات لرزان رژیمش پرداخت ؛ در جواب خواسته های اساسی مردم که از زمان مشروطیت هنوز بی جواب مانده است؛ به کشتار آزادی خواهان و انقلابیون و دلسوزان کارگران و زنان و زحمتکشان و خلقها از روز اول سرکار آمدنش تا روزی که سرنگون شود ادامه داد و ادامه می دهد توهم و استحاله و عوام فریبی …. به معنای شرکت در جنایات رژیم خمینی است از سوی هر کس و هر جریانی ؛ …زیرا رژیمی که در بن بست تاریخی سیاسی اجتماعی و اقتصادی است راهی به جز نرمش قهرمانانه در مقابل امپریالیستها و درنده خوئی در برابر فرزندان و دلسوزان این مردم ندارد  ….خواستهای  صد سال پیش دوران مشروطیت هنوز به قوت خود باقی و این رژیم شاهی مادم العمری امام زمانی نیز مانند رژیم شاهی موهبت الهی  کودتائی به جای پرداختن به آنها ؛ صورت مسئله را می خواهد پاک نماید !!! یعنی آزادیخواهان را و آزادی را و نیاز های حیاتی مردم را لگد مال می نماید ….کشتار فرندان این مردم نه از روی قدرت است ؛ بلکه از سر استیصال و ترس از خود مردم است که بدینوسیله هم انتقام می گیرد ؛ هم می ترساند  ….اما تا به کی ….؟ از این نوع اولدرم بولدرم ها زیاد دیده …..

اما تاریخ هزاران بار نشان داد ؛ کسی که باد می کارد طوفان دروخواهد نمود ….لشکر ظلم است کران تا کران …لشکر عدل است از ازل تا ابدیت

سرنگونی این رژیم گندیده نیز حتمی است ؛ صد در صد است دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد ….

باید از قبل بدانیم که چه می خواهیم و کدام سیستم اجتماعی را به جای آن بنشانیم ….این امر بسیار مهم تر از سرنگونی رژیم خمینی و اسلامی و …است …..و این رشته سری دراز دارد

 عمر محمدی

دستگیری در کردستان در ادامه این جنبش ها

شبی که در کردستان بگیر به بند را ….شاهانه انجام دادند

من در این حدود بیاد دارم ؛ آن شبی را که دو روز مانده به نورزو در سال 1340 زمزمه و ولوله هائی که از درون خانه کاهگلی محقرمان من را از خواب بیدار کرد ؛ بها جان ؛ من و تو همکلاسی بودیم ؛ می دانی و حتمآ بیاد داری زمان نزدیک شدن تعطیلات نوروزی ؛ در آن زمان که آقای ذوقی در کلاس سوم مدرسه شیخ مهاجر معلم ما بود ؛ طبیعت زیبای کردستان و جامعه فقیرمان همه جا مملو است ؛ از کنتراستی از احساسات زیبا و تنفر ها ؛ از شور و شعف و لباسهای رنگارنگ و ناداری و غم و غصه پدران و مادران فقیر  از دیدن لباسهای ژنده کودکانشان ؛ سرشکستگی و خشم فرو خورده زحمتکشان و صد برابر شدن تشویش هنگام فرو خوردن آن و لبخندی از روی درد و سوز درون ؛ لبخند هائی که از هزاران گریه دردناکتر اند ؛ در تلاقی دیدن آرزوهای بر لب خشکیده فرزندان و حسرت لباسها و اسباب بازی های ناداشته سایر کودکان و خودنمائی های کودکانه فرزندان کسانی که اسباب بازی ها و تفنگ و ترقه های ((گران قیمت !! ؟؟ )) را به نمایش می گذارند ؛ با بهانه نوروز و شکفتن بهار و آمدن شادی و دیدار ها و بودنها …. شور درون همراه با شکوفه ها و گلها و خنده و خانه تکانی ها و ماهی های قرمز و آنهائی که نادارند خود را به گرفتن ماهی های سیاه رودخانه ها راضی می نمایند ؛ هفت سین و پیچیدن بوی غذا ها و پلو ها با زعفران و زیره در کوچه پس کوچه های مملو از فقر که برای زحمتکشان انگار نوید و آرزوئی بهشتی است که فقط در رویا ها می تواند به تصور آید ؛ شور و شعفی که بوی تنفر از فقر از چهره ها و خانه ها و کوچه ها و حسرت ناداری ها در میان کودکان و زنان و مردان زحمتکشی که خود را به آب و آتش می زنند و رو زردی می کشند تا شاید یک شب را برای فرزندانشان شادی بیاورند ؛ هر چند موقتی و هر چند سطحی اما شادی باشد …. از موسیقی و جوک و داستان و لطیفه و خاطره تا …. آواز و تکاپوی درونی به بهانه نوروز برای خانواده ؛ میدانی چه غوغائی است ؛ شادی و امید ؛ به کوری چشم شب پرستان هست و خواهد بود …..بی دلیل نیست که مردم ما تا این حد خوش ذوق و بذالله گو اند(منظور بذله بود) ؛ زمین و زمان از خود بیگانه را به ریشخند می کشند ؛ در یکی از آن شبهای دو روز مانده به نوروز ؛ ساعت چهار صبح در اثر سر و صدای داخل خانه و یا شاید در اثر سرد شدن هوای داخل اتاق بر اثر رفت و آمد و باز و بسته شدن ها….؛از خواب خوش صبحگاهی بیدار شدم ؛ فکر کردم سر شب است و مهمان داریم …. پس از نیم راست شدن از زیر لحاف روی کرسی ؛ و خواب چشم پریدن به اولین چهره ای که با پوتین های افسری و یا سربازی چمباتمه نشسته بود و کتابهای پدرم را ورق می زد؛ سلام کردم ؛ با لبخندی که مهربانی از آن می بارید و تبسمی برلب داشت به من جواب داد ؛ به آنطرق تر به دور و برم ؛ از زیر کرسی که لحاف روی کرسی مرا هنوز گرم نگاه می داشت و بیرون نیامده بودم ؛ کسان دیگر ی را دیدم ؛ تعدادی با تب و تاب جستجو می کردند ….هر کسی در محلی و گوشه ای به کار خود با عجله مشغول بود ؛ این فضا ؛ مرا مقداری نگران کرد ؛ خانه حالتی ملتهب داشت همه در تک و دو بودند همه چیز زیر و رو می شد کسی رعایت نمی کرد با گستاخی به همه چیز و همه جا سرمی کشیدند ؛ پدرم با دو نفر دیگر در گوشه ای ایستاده بودند ؛ آن دو نفر نگهبان پدرم بودند ؛ دو عدد پرده از پرده های خانه را کنده بودند و تمامی وسایل ممنوعه که بیشترینش را کتابهای پدرم تشکیل می داد را درآن تل انبار می کردند ؛ فشنگها و وسایل ممنوعه نیز با کتابها قاطی بودند ؛ آن دو سه نفری که در داخل خانه ایستاده بودند انگار چوبهای سیم خار دارند …. تکان نمی خوردند و پدرم با چهره ای مشوش نگاه می کرد افسر به آرامی تمامی صفحات کتابی را که در دست داشت ورق می زد ….نام کتاب را بعد ها فهمیدم ؛ اگر اشتباه نکنم ؛ زرد های سرخ بود از کتابهای مائو ؛ قدرت از دهانه توپ بیرون می آید !! در بیرون خانه در حیاط سر و صدای عده ای هنوز به گوش می رسید گویا آنها نیز نگهبان بودند …. مادرم هیجان زده شده بود و او بیش از همه خطر را اخساس می نمود … ساواک داشت تمامی خانه ما را به هم می ریخت ؛ دنبال مدارک می گشت ….سقف خانه کاهگلی مان در چند جا چکه می کرد ؛ مخصوصآ آن قسمتی که به زیر ناودان ختم می شد ؛ کاسه هائی را گذاشته یودند که آب ما را در هنگام خواب خیس ننماید ؛ چکه ها گناهی نداشتند ؛ برای چکه کردن نیز زمان بهار بود و آنها نیز می بایست جاری می گشتند ؛ زیرا که یخ ها نیز آب می شدند و سقف بالاپشت بام خانه کاه گلی مان زا زمان شکفتن بود و جاری شدن آب یخ ها مضاف بر بارانی که در آن شب می بارید و نوید آمدن بهار را با خود داشت ؛ بود….صدائی شبیه به شر شر باران از بیرون خانه به گوش می رسید که اغلب با سر و صدای رفت و امد ها و جا به جائی ها قاطی می گشت ؛ به هر صورت مادرم پس از مقداری رفت و آمد جابجائی های مصنوعی …. به بهانه ای به بیرون از اتاق رفت ؛ که ناصر گله داری شاید نامش را شنیده ای ؛ دوست و همسایه و به نوعی به لحاظ شغلی همکار پدرم در دادگستری و ثبت اسناد و غیر ه ؛ که گاهی به پیش پدرم نیز می آمد و گپی و گفتگوئی می کردند که من سر در نمی آوردم و علاقه ای هم نداشتم ؛ در این لحظه ناصر به سایر ساواکی ها ندا در داد که آن زن چیزی را به بالا پشت بام پرتاب نمود ؛ آنها نیز بدنبال آن ندا و آن جاسوسی ((بیاد فیلم سگ زاغه نشین میلیونر افتادم ؛ از جاسوس مسلک و جاش متنفرم )) به بالا پشت بام رفتند و کلت پدرم را ضمیمه سایر وسایل قاچاق و کتابهای ممنوعه نمودند …. و نگهبانی را نیز بر مادرم گماردند که تکان نخورد و جائی نرود و …..سقف خانه همچنان چکه می کرد ؛ کاسه ها پر آب شده بودند و می بایستی هر چند وقت یکبار آنها را خالی می کردند ؛ و اتاق در اثر رفت و آمد ها و باز و بسته شدن ها کاملآ سرد و بهم ریخته بود …. شاید همان سرما من را از خواب بیدار نموده بود ؛ هیجان و ترس و سفیدی رنگ مادرم به من هم منتقل شده بود ؛ دلهره داشتم ؛ می دانستم که اوضاع خوب نیست اینها مهمانان ناخوانده اند ؛ سایر برادران و خواهرانم هنوز در خواب بودند؛ پس از مدتی که شکار انسان به پایان رسید و آنهائی که با جیب های ارتشی در بیرون در منتظر بودند همراه با داخل حیاطی ها و این درونی گردنده ها با چند ماشین پدرم را سوار نمودند و براه افتادند مادرم مضطرب و ترس آلود و بی آینده و در تنگنا گذاشته شده بدنبال جیب براه افتاد…. کجا می بریدش ؟ آنها به قرآن و خدا و پیغمبر سوگند یاد می کردند که تا دوساعت دیگر بر می گردد ؛ فقط چند سئوال داریم و بعد برمی گردد ؛(( سگ زاغه نشین میلیونر ؛ از هر چه آدم دروغگو و دغلکار است بدم می آید ؛ از دروغ متنفرم )) ؛ مادرم که به هیچ وجه قانع نمی شد ؛ بدنبال جیبی که براه افتاده بود دوید ؛ اما سرعت بردن پدرم بیشتر بود ؛ و من کودک نوه ساله نظاره گری بیش نبودم ؛ (( به همین دلیل اکنون هر کسی که می خواهد هر چه دار و ندارم حتی جانم را از من بستاند ؛ باید زنی باشد همراه با کودکی فقیر…. تامن نتوانم مقاومت نمایم )) پس از بردن پدرم را خوب به یاد نمی آورم زیرا نمی خواهم بیاد بیاورم که چه غوغایی بود ؛ بی آیندگی ؛بی کسی ؛ بی پولی و کمبودها همه در یک لحظه هنگامی که بر سر آدمی بی پناه آوار می شود و به اطرافیان منتقل می گردد …..فردایش متوجه شدیم که در سراسر کردستان این یک یورش بوده ؛ پدرم و یا عمویم و خاله زاده های پدرم تنها نبوده اند ؛ درد و رنج بسیار زود با زندگی من عجین شد ؛ ؛زندگی در این گونه فشار ها و شرایط برایم عادی به نظر می رسید ؛ و رنج و فشار به جزئی از زندگی ام تبدیل شده بود ؛ به همین خاطر بعضی از رفقا و دوستان به من می گویند خشن …. البته ممنون از اینکه به من نمی فرمایند لطیف خان !!! من در آن تابستان در مسیر جاده حسن آباد – سنندج ؛ در میان کارگران به بردن آب برای گارگران (( بعنوان سقا )) مشغول به کار شدم از بس کوچک بودم و ریز نقش کسی حاضر نبود مرا به کار بگمارد ؛ با وساطت ها و پارتی بازی ها مرا به کار گماردند ؛ سطلی مخصوص در حد خودم را برایم تهیه نمودند که از چشمه های اطراف برای کارگران تشنه در هنگام کار آب ببرم ؛ صبح با ماشینهای ارتش با ریو های امریکائی در میدان اقبال (( آزادی اکنون )) به سر کار می رفتیم و غروب پیاده این مسیر را برمی گشتم …. یاد دارم مهندسی که مزد کارگران را تعیین می نمود با حالتی از نارضایتی پرسید این بچه را کی آورده ….؟ سر کارگر که یک مرد نسبتآ مسنی (( شاید سی چهل ساله ))به نظر می رسید از اهالی لرستان توضیح داد که ال و بل …. مهندس هم دلش سوخت و قبول نمود …. پرسید کلاس چندی؟ با هیجان و ترس از اینکه نکند مرا قبول ننماید ؛ گفتم کلاس سوم ؛ قبول شده ام برای کلاس چهارم ؛ یادت هست آن زمان آقای ذوقی معلم مان بود ؛ پرسید مساحت مثلث ؟ بدون مکث و با هیجان و از روی ترس که نکند مرا نپذیرد ؛گفتم قاعده ضربدر نصف ارتفاع ؛ پرسید ؛ مساحت لوزی …. جواب دادم و خوشش آمد نوشت روزی بیست و هفت ریال …. حسرت آن سه ریال هنوز توی دلم است که چرا سه تومن ننوشت ؛ آن تابستان را کار کردم و مورد محبت تمامی کارگران و سر کارگر و همه بودم ؛ کارگران اغلب دانش آموزان دبیرستان و تقریبآ سنین بالا تر بودند ؛ من ایثار و دوست داشتن و همیاری و محبت و برای دیگری بودن را در زندگی در میان آن زحمتکشان و فرزندان کارگران تجربه نمودم ؛و یاد گرفتم ….همه به من محبت می کردند ؛ در مقابل یک لیوان آب که مرا صدا می زدند و آب می نوشیدند و تشکر می کردند؛ من بیش از آنها لذت می بردم و خستگی ام در می رفت ؛ احساس موجودیت می کردم که شادی را به انها هدیه می دهم؛ و با این کارم خستگی شان را برای لحظه ای فرو می نشانم ؛ نهار را با هم دور هم به شکلی گروهی می خوردیم در آن صحرای گرم در زیر درختان در نزدکی چشمه ها (( من باهم بودن و برای هم بودن و سادگی را یاد گرفتم )) مخصوصآ یکبار یکی از آن کارگران بر سر آب گرم دادن و یا نمی دانم چی بود به من فحش داد ؛ که ما با آب گرم مریض می شویم و سر کارگر لر گفت مه یر تو دوگ دوری ؟ من برای اولین بار این لهجه را می شنیدم برایم شیرین و جالب بود و هنوز آن کلمات را بیاد دارم ؛ و آن سر کارگر لر با او درگیر شد و حتی یکی دو تا چک زد توی گوشش (( ایثار را یاد گرفتم و دفاع از دیکری چه لذت بخش است )) ؛ غروبها خسته و کوفته پس از برگشت از سر کار با دیدن خاله زنان بیکار در منزل ما یا دم در ؛ همراه با مادرم می نشستند و می دیدم ؛در کنتراستی میان تمامی این مسائل با جنبه دیگری از زندگی انسانهائی که در دالانهای تو اندر توی کوچه پس کوچه های گندیده و بی مایه درون درهم می لولند و از رذیلانه ترین و بی مقدار ترین زوایای هم فیلم می گیرند و نان خورشت فکریشان را تامین می نمایند ؛ هم چون قارچ و انگ…..ل از بی مایه گی هم مایه می گیرند و پس از تخلیه خویش و استفراغ درون گندیده شان؛ به باز تولید جاده ای آسفالته برای حاکمان و ملا ها و دیکتاتور ها ؛ به خود ارضائی روحی کوچک و تنگ می پردازند و طول و عرض تمامی آرزو هایشان رقابت بر سر خرید جارو برقی یا فلان وسیله بی مقداری است که …… بر بستر عقب ماندگی مذهب و نادانی ؛ فلانی به فلانی چشم طمع دارد و یا فلانی با فلانی فلان سر و سر دارد و  …. پس از صرف و نوش نمودن مقداری لاطائلات ؛ همه راضی و خوشحال به شکستن تخمه آفتاب گردان و مقداری تنقلات در پناه چرت زدنهای روح ناداشته شان ؛در انتظار مرگ خویشند بی طرح هیچ خنده ای ؛ همان مردم گوساله و ترسو ؛ که دوستان قدیمی پدرم از نزدیک شدن به خانه ما ابا داشتند و می ترسیدند ؛ نبادا آنها را نیز بگیرند ((از انسانهای بی شهامت و ترسو متنفرم )) همان انسانهائی که تا دیروز پدرم را تملق می گفتند؛ امروز به مادرم می گفتند که حقش بود نمی بایست خرابکاری می کرد (( از دو روئی و فرصت طلبی و نان به نرخ روز خوردن متنفرم )) از فامیلهای مادری ام که هنگامی که به خانه ما می آمدند از جمله دائی ام که دهاتی است از روستای تازه آباد عیسی آباد همراه با شوهر خاله ام که او را از بس ترسو بود ؛ محمد خرگوش می نامیدند ؛آنهابا نزدیک شدن به منزل ما داشتند از ترس خود را خراب می کردند ؛ برای وارد شدن به منزل ما دوبار از جلو در رد می شدند که آیا خطری آنها را تهدید نمی کند؟! هاهاها …. به هر صورت روز ها و ماهها گذشت و سالها نیز ؛ شاه و رژیمش عده ای را اعدام نمودند از جمله سید صدیق رحمانی آبیدر خاله زاده پدرم (( بعدآ به جرم همکاری !! با شفیع طلا )) و پدرم و عمویم نیز آزاد گردیدند ؛ که این دو موضوع به لحاظ زمانی با هم تفاوت دارند ؛ محمد نیک پی نیز همراه آنها در زندان بودند …. به هر صورت این قسمت از داستان را تمام می کنم و قسمت دیگر آنرا شاید خوشت بیاید را شروع می نمایم در قسمت دوم ادامه می دهم :

شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی قسمت دوم :

ناصر گله داری از پاسبانهای شهربانی بود و فکر کنم سواد خواندن و نوشتن نیز نداشت …. دقیق نمی دانم واهمیتی نیز ندارد والا در فیس بوک و گوگل می

نوشتند !!! هاهاهاها من در تابستان در خسرو آباد در همان منطقه ای که که حوض و فواره بود و تفریحگاه مردم و ….در آنجا گاهی عمویم روی طبق روی سرش ؛ آجیل و تخمه و یا چقاله بادام می فروخت ؛ در این محل بعد ها به مرور خانه می ساختند و من طبق معمول تابستانها در ساختن یکی از این خانه ها به کارگری مشغول بودم.

پپنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ برابر با ۱۳ دسامبر۲۰۱۲

بهنام چنگائی

.Mozafar Namdari

عمر جان شیرین نوشته ای! منهم دستگیری پدرت، ملا عبداله عمویت(شریفترین آدم زحمتکشی که به دین تف کرده بود و کار سخت بدنی ومبارزه و روشنگری و نفرت از استثمار در چهره زمخت ابله زده و چشمان کنجکاو خود را داشت) همراه سید علی „پسر میمی خه جئ“ برادر سید صدیق ایدامی سیاسی همراه عیسی……“بیاد دارم !!!!!و

Omar Mohammadi

اره مزی گیان همه اش تقصیر این بهای با بها است که وادارم کرده تا بنویسم من هی می گویم …. ال و بل

Mozafar Namdari

در رابطه با پدر حسن و …….. این انسان

شریف چهره( آبله زده) منظور است!!!!

آری بها جدید یان در دوره ابتدایی همکلاسی بودیم بعد از آن من دیگر از او خبری ندارم! راستی چه شد؟

Omar Mohammadi

به های با بها می گوید که حدود هشت سال پیش سکته کرده و فوت نموده است؛ استوار عباس جدیدیان پدر بها گویا هما شخصی بود که طناب را به گردن قاضی محمد انداخته بوده و بعدها عمویم تصمیم داشت با چاقو شکمش را سفره نماید ؛

که من شاهدم پدرم او را از این کار منصرف نمود

Bahaeddin Senobar Tahaei

در مورد گذشته استوار عباس جدیدیان سند و مدرک محکمی در دست نیست .و زندگی ساده ومحقر ایشان همراه با روحیه ورزشکاریش نفی این اتهامات را رقم می زند .به هر حال خود بها انسان مبارزی بود و در این راه ناملایماتی را به جان خرید

Bahaeddin Senobar Tahaei

هومر جان دست مریزاد خیلی کیف کردم .قدرت بیان و سبک نویسندگیت حرف ندارد. بدون تعارف انسانی مبارز و هنرمند و…….. به تعبیری چند بعدی هستی . شاید اگر وقایع گذشته را با آرمانهای انسانی و اهداف والایت پیوند بزنی ودر قالب نوشتن رمان قدمی برداری بسیار تاثی…

Omar Mohammadi

به های با بها از من اگر تعریف و تمجید کنید به قول کرد ها ؛ می که فمه ته قه و و هنگام راه رقتن یا دو

و یا هنگام شنا بلائی سرم می آید ؛ من کاری به جز دیدن آنچه که در همه جا به چشم می خورد ؛ کاری نکرده ام و متضاد با آن سانسور و خفقان نیز در همین جهت است

Omar Mohammadi

به ها ی عزیز و دوست داشتنی عطر قشنگ احساسات انسانی و والائی ات تا انتهای کهکشانها نیز ما

را با خود بوکسل می کند و می کشد و والائی ات , داروی بیهوشی و مستی را باخود دارد ؛ تا ما درستی تئوری نسبیت آین اشتاین را بهتر و دقیق تر لمس نمائیم و مرور زمان را به هیچ بشماریم و ….این احساس؛ خود به تنهائی ؛ نیروی با بهائی است که ؛ با بهای ما عجین است عطر آنرا همه لمس می کنند من که مفتخر به دوستی و به موجودیت وجود این چنین بهای والائی ام ؛ تا کور شود هر آنکس که نتواند دید …..

Omar  Mohammadi

به ها جان این دایه آسیه مادر بزرگ بها جدیدیان برای تولد روناک خواهرم بود و کار های مامائی را پیش برد …. می خواهم بگویم که من از همان روز اول تولدم …ال وبل ….روناک خواهرم حدودآ هشت سال از من کوچتکر است و به بیمارستان پهلوب هم نبردند مادرم را

Bahaeddin Senobar Tahaei

هومر جان من خواستم به این بهانه یادی از بها جدیدیان کرده باشم که انسانی شریف و دوست داشتنی بود حیف که زود از جمع ما رفت راجع به قهر و تاخیر تو در به دنیا آمدن و مبارزات حق طلبانه و عدالتخواهانه پدر بزرگوارتان در رژیم شاه مادرم اطلاعات نسبتا کافی دارد گویا مدت زمان زیادی در حوالی منزل زنده یاد محمد نیک پی همسایه بوده اید (در منزل میرزا احمد وفائی) مدت زیادی هم با خواهر ناتنیتان (کبرا خانم) در محله قطار چیان کوچه سر یخجال همسایه بوده ا ند وخلاصه کبرا خانم در روایت تاریخ زندگیتان به اندازه ابن خلدون و احمد کسروی مایه گذاشته اند.

Omar Mohammadi

بها جان این آبجی کبرای من هم داستانها با خود دارد زیرا مقداری از من بزرگتر است و حتمآ اطلاعات تاریخ شفاهی اش در این زمینه ها از من بیشتر است ….اما من …… مثلآ ؛ یکی از آن خاطرات شاید برایت جالب هم نباشد اما برگ سبز و هندوانه درون سرخ و تخمه شکستن درویش

Omar Mohammadi

شبی که برای دستگیری پدرم و عمویم و خاله زاده های پدرم و سایر دوستان و رفقایشان آمده بودند, جرم ؟ کردایتی قسمت دوم

von Omar Mohammadi, Donnerstag, 13. Dezember 2012 um 22:31

از خاطراتی که از آن زمان برایم می گفتند و همه می خندیدند این بود که گویا یکبار عمویم را در اتاق بازجوئی بر روی یک پیت حلبی گذاشته بودند که می بایست بدون حرکت بایستد و اگر به گونه ای بجنبد که بیفتد کتک می خورد ؛ در این میان عمویم به استوار ساقی (( قابل توجه شاه الهی های بی انصاف و با انصاف که همه شان سر و ته یک چوب گوهی اند )) می گوید شاشم می آید ؛ استوار ساقی هم جواب نمی دهد ؛ چند بار این قضیه تکرار می شود و عمویم از روی پیت حلبی پیاده می شود و می شاشد بر میز استوار ساقی ؛ بر سرش می ریزند و کتک مفصلی می زنند و عمویم حتی یکبار آخ نمی گوید ؛ انها تعجب می کنند و می پرسند پدر سگ چرا لب باز نمی کنی عمویم زیر لبی می گوید؛ من خرس کرده ام ؛ کردهای سنندجی می دانند اصطلاح خرس کردن به معنای ملائی و سکسی آن در زبان فارسی نیست یعنی مان کردن یعنی چیزی در حد لب دوخته شدن آگاهانه …..این موضوع به جوک و خنده دوستان خانوادگی ما تبدیل شده بود و به عمویم که آن هم داستان دیگری است می گفتند ملا شمره (( همان شمر و یزید )) به هر صورت خاطرات پس از زندان همیشه شنیدنی است اگر چه در زمان خویش درد آور و طاقت فرساست ….به هر حال اصل داستان ؛ ناصر گله داری از پاسبانهای شهربانی بود و فکر کنم سواد خواندن و نوشتن نیز نداشت …. دقیق نمی دانم و اهمیتی نیز ندارد والا در فیس بوک و گوگل می نوشتند !!! هاهاهاها ؛ این ناصر گله داری به قول کردها مانند سگ پا سوخته همیشه همه جا بود؛ یا شاید می فرستاندش ؛ چشمانش بدرستی نمی دیدند و به همین خاطر هنگام راه رفتن اغلب سر به زیر و یا یک طرف صورت به سوی زمین بود که در چاله چوله ها نیفتد و و اگر لازم می بود که به چیزی دقت نماید مجبور بود که همراه با باز نمودن چشمانش تا آنجا که ممکن می بود دهانش را باز نماید و یا شاید از بد طینتی و شرمندگی درون که گاهی در بعضی ها نشان از نشانه های شرم از خود ؛ در اعماق بی شرمی بود و هست ….به همین خاطر به علت اینگونه رفتارها مقداری که به خوبی می شد دید شانه هایش یک وری و کج شده بودند شبیه به الاغی که پالانش در اثر بار بری و کار کج شده باشد ؛ روبرو به روی مردم نگاه نمی کرد ؛ و این شخص دوست و همسایه و مامور ساواک و پاسبان شهربانی و کلانتری ؛ در شب دستگیری پدرم در خانه ما را زده بود و پدرم فکر نموده بودکه ناصر کار واجبی دارد که این نیمه شب به خانه ما آمده و ….که داستان آنرا در قسمت اول نوشتم ؛ من در یکی از تابستان های فاصله بین کلاس ده و یازده دبیرستان در خسرو آباد در همان منطقه ای که حوض و فواره بود و تفریحگاه مردم در روز های جمعه …. و امروز پشت دانشگاه رازی قدیم و ساواما و زندان اطلاعات به طرف مبارک آباد قرار دارد ؛ به کارگری مشغول بودم ؛ بیاد دارم قبلآ ؛ در این محل گاهی عمویم روی طبق روی سرش ؛ آجیل وشیرینی و تخمه و یا چقاله ( چغاله) بادام می فروخت ؛ در این محل بعد ها به مرور خانه می ساختند و من طبق معمول تابستانها در ساختن یکی از این خانه ها به کارگری مشغول بودم ؛ ساختمان دو طبقه بود و من می بایستی با دو عدد کاسه ؛ماسه و آهک از کوچه دم در به طبقه دوم در حال ساخت می بردم ؛ به این شکل در هر رفت و برگشت ؛ یکی از کاسه ها خالی می شد و من کاسه ماسه و آهک بعدی را جلو دست بنا می گذاشتم و کاسه خالی را برمی گرداندم … مانند چرخ نقاله در حرکت و بالا و پائین رفتن بدون لحظه ای مکث ؛ در یک کلام من یک لحظه فرصت ایستادن در آن گرمای تابستان سنندج را نداشتم ؛ نزدیکی های ظهر در گرمای داغ تابستان تیر و مرداد ؛ دیدم آن ساواکی چاق و چله ای که یک پژو داشت و همه او را می شناختند همیشه با سرعت رانندگی می کرد ؛ در همان نزدیکی محل کار من خانه دارد و با موتور یاماهای 125 قرمز رنگ شروع کرد به ویراژ دادن و گاز دادن و الکی سر و صدای بیخود و خود نمایانه ….و هی آمد و هی رفت هی دور زد و هی ویراژ داد و من هم گاهی نگاه می کردم و آنرا بسیار عادی می دانستم اگر چه خیلی هم دلم می خواست این موتور را می داشتم و در عمل هم خودم را قانع نموده بودم که این آرزو و داشتن این چنین موتور سیکلتی برای من از محالات است ؛ چیزی که ممکن نیست چرا خودم را بیازارم ؛ نیم ساعتی گذشت و ویراژ و رفت و آمد و … کاسه کشی های من و گرمای تابستان و سوختن و سیاه شدنها و … عرق ریختن ادامه داشت تا جناب ناصر گله داری ؛ هن و هن کنان و نکه نک سر وکله اش پیدا شد و آمد و در طبقه دوم ساختمان بر لبه پنجره ای که در طبقه دوم که هنوز پنجره نداشت و همه جا خاک و خول بود نشست …. با کمی صحبت از هر دری و گفتن از سختی کار و ادامه درس و تحصیل و پول و امکانات و اردوی جوانان و دختر و ……علنی و روشن به من پیشنهاد داد که برایشان بکوبم !! کردها می دانند برایشان کوبیدن به معنای دهل زدن ؛ پای کوبیدن ؛ همکاری و …. است ؛ به من انگار توهین شده است ؛ موتور سیکلت ران همچنان در ویراژ و بیا برو بود ؛ در این موقع دوتا کاسه ماسه و آهک خالی شده بودند یعنی حواسم از آن یکی دیگر پرت شده بود ؛ در اثر صحبت با این آقا ناصر ؛ دو تا کاسه را که در دست داشتم بلند کردم و گفتم ببین من کارگرم و نان را شرافتمندانه در می آورم و حاضر به خود فروشی نیستم …. این کاسه ماسه و آهک را باتمامی ثروت و دارائی که از روی خود فروشی بدست آید عوض نمی کنم ؛ گفت خودت می دانی …. پول هست شغل خوب هست درس هست دختر هست …..چی می خواهی ؟ گفتم من نان بی شرفی را نمی خورم و این کاسه پر از ماسه و آهک را با تمامی آن چیز هائی که می گوئی عوض نمی کنم …. حالی شدی ؟ دید بی فایده است ؛ رفت …. و موتور سوار نیز دیگر پیدایش نشد ؛بالاخره این ناصر گله داری مرد ؛ من و حسن پسر عمویم در حیاط خانه ما داشتیم بوکس بازی می کردیم ؛ مادرم به من خبر داد که امروز روز سومش است و ناصر مرده …. انور برادرم نیز بود من فورآ به ذهنم رسید بهترین کار این است در شب سومش یک سطل گوه را بر قبرش بریزیم ؛ به حسن گفتم خندید ؛ مادرم از خنده ناشی از کینه ای طولانی غش کرد ؛ و انور برادرم که همیشه برای این جور کار ها بی میل نیست ؛ فورآ تمایلش را نشان داد انور رفت سطلی را آورد با یک ملاقه ؛ من از مستراح ؛ ملاقه ملاقه گوه و کثافات را بیرون کشیدم و به داخل سطل ریختم ؛ نمی دانید چه بو گندی داشت …. حسن روده بر شده بود ؛ این چنین چیزی را تصور نمی کرد ؛ من به کارم ادامه دادم تا سطل کامل پر شد سه نفری به راه افتادیم از خانه ما نزدیک کلانتری دو خیابان بیمارستان ؛ به کجا ؟ تپه شیخ محمد باقر نزدیک منزل قدیمی عمویم و مظفر نامداری (( مزی گیان ببخش اینگونه نام می برم ؛؛ بی ادبی تعبیر نشود )) در راه و در مسیر رفتن به نوبت حمل سطل گوه را عوض می کردیم بوی گند آن در مسیر باد که فقط حامل مجبور به تحمل آن بود با جوک و خنده بی پایانی ناشی از تخلیه کینه همراه شده بود ؛ به تپه و قبرستان مورد نظر رسیدیم ؛ دو تا قبر تازه و متعلق به آن روز وجود داشتند در کنار یکدیگر …. با تاج های گل و …. انور بدون اینکه نگاه کند و تشخیص دهد کدام یک متعلق به ناصر گله داری است مانند خوکی که به بستان حمله آورده باشد شروع نمود به پرت نمودن تاج گل و خرابکاری …. من و حسن نوشته ها را خواندیم و داد زدیم انور این یکی است ؛ اشتباهی آن قبر را به هم ریخته ای …. بدون مکث شروع نمود به هم ریختن گلها و سنگ قبر ؛ من خاک قسمت روی سر را که روبه قبله بود به کناری زدم یعنی به اندازه کافی گود نمودم و سطل را با آرامش بر روی سر رو به قبله خالی کردم ؛ ته مانده های آن را نیز با آرامش با خاک روی قبر قاطی نمودم ؛ خندان و راضی به خانه برگشتیم و منتظر اثرات شیرین کاری مان ؛(( اینجا دیگر گوه کاری نبود)) ماندیم و فردای آنروز در روز سوم فوت که اغلب دوست و نزدیک و دور و آشنا ها می آیند در شهر پیچید که بر سر قبر یک ساواکی خرابکاری کرده اند ؛ یکی گفت یک راننده تاکسی بوده که با ناصر دعوا داشته یکی گفت دشمنان …. فلان بوده اند و …. هرکسی از خود حرفی در آورد و ما می خندیدیم به لحاظ هائی خود را تخلیه نمودیم

عمر محمدی

پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ برابر با ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲

برلین

https://fbcdn-sphotos-e-a.akamaihd.net/hphotos-ak-frc3/1489292_10202566905635044_839146070_n.jpg

یاوه ؛ یاوه ؛ یاوه .... خلایق مستید و منگ ؟

یاوه ؛ یاوه ؛ یاوه …. خلایق مستید و منگ ؟
Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s